ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

الذهاب إلى القناة على Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 300
المشتركون
+524 ساعات
+627 أيام
+22130 أيام
أرشيف المشاركات
یعنی چی که این همه غم‌ و خشم و حرص رو باید تنهایی تحمل کنی؟ یه نفر باید باشه که بعد از یه روزِ اعصاب خرد کن بری پیشش، غر بزنی، خودتو لوس کنی تا اونم قربون صدقت بره، بغلت کنه، بوجی موجیت کنه بلکه حالت بهتر بشه. دختر پسر هم نداره.

آپدیت: وَرَمِ پلکِ پایینِ چشمم به نسبتِ روزِ اولی که باز نمی‌شد و بادمجون زیرش چال شده بود خیلی بهتر شده. الان صرفاً طوری کم‌رنگ شده که انگار پشه زده. ولی بازم جاش مونده. خیلی زشت شده. تا وقتی خوب نشه و ظاهرم مثلِ قبل نشه بیرون نمیام و همه‌ رو می‌پیچونم.

من هی می‌گم اینا دیلی دارن می‌گید نه. یک هفته‌س دارن جنوبو جر می‌دن ایران تازه داره خودشو آماده می‌کنه. فکر کنم حتی عباس خودشم به قالیباف می‌گفت: "داداش تا وقتی پایتخت رو نزدن جدی نیست قضیه."

توی تهران بخوای بگوزی هم قبلش باید پشت ِ ترافیک گیر کنی.

اینکه تابستون فن باشی و زمستون رو دوست نداشته باشی و از سرما بدت بیاد رو درک می‌کنم ولی اینکه از این هوا لذت ببری رو هیچ‌جوره درک نمی‌کنم، چون به قولِ اشکان این دیگه هوای گرم نیست. این هوا تُخمیه. لجنه. کثافتِ خالصه. گُهه. گُه. بپذیر که هیچ‌چیزِ این حجم از گرما لذت‌بخش نیست و انقدر بحث نکن باهام.

اسمِ امروز رو عملیاتِ خارج شدن از اکانت‌ها می‌ذارم. سر صبحی بیدار شدم دیدم اکانتِ Suno خیلی سرخود تصمیم گرفت بنده رو خارج کنه و هرکاری کردم گفت Couldn't verify that's you، با اینکه ایمیلم روی همه‌ چی باز بود. بعدش رفتم توی سایتِ سنجش کارتِ ورود به جلسه رو بگیرم. هرچی گشتم کد ورود به جلسه‌م رو پیدا نکردم، نه توی پیام‌هام بود نه هیچ‌جای دیگه، با بدبختی با پشتیبانی تماس گرفتم و تونستم کد و شماره پیگیری پرونده‌ام رو پیدا کنم و آزمونم افتاد پنجشنبه صبح. رفتم توی App store، دیدم حتی از اونجاهم خارج شدم. شانس آوردم رمزِ ورود رو یه‌جا نوشته بودم و سوالِ اصلی اینه که چرا این چیزا فقط برای من اتفاق میوفته و انقدر از اکانت‌هام خارج می‌شم؟ یعنی فقط شانس آوردم ایمیلِ پشتیبانی و بک‌آپ و Security code و همه چی داشتم وگرنه الان به هیچیم دسترسی نداشتم بخاطر فراموشیِ رمزِ عبور و هرچی که هست. از ساعت یازدهِ صبح درگیرِ این چیزا بودم. انقدر حرص خوردم که کارد می‌‌زدی خونم در نمیومد. از یه جایی به بعد به این نتیجه رسیدم حرص خوردن فایده نداره. با صبر و تحملِ بسیار زیاد همه چی درست شد و به نتیجه رسید. به غیر از اکانتِ suno که اون خیلی مهم نیست. به پشتیبانی‌ش پیام دادم. سریع جواب داد و گفت نگران نباش، تیم پشتیبانی بررسی می‌کنه ببینه مشکل دقیقاً چیه و بهت جواب می‌ده. خاک بر سرت آقای تلگرام. یاد بگیر. اون‌وقت تو یه چنل رو نتونستی برگردونی بهم و هنوز که هنوزه جوابمو ندادی. خاک بر سرت.

به معنای واقعیِ کلمه عاشقِ این فیلم شدم. بعضی دنیاها فقط بزرگن. بعضی دنیاها، عظمتِ واقعیِ کیهان رو یادت میارن. این فیلم از اون دسته آثاره. اگر از فیلم‌هایی مشابه Interstellar, The Martian, Gravity, Arrival, Passengers خوشت میاد، از این فیلم هم لذت ببری. داستانی که از یک مأموریتِ فضایی شروع می‌شه، اما خیلی زود تبدیل می‌شه به قصه‌ای درباره‌ی امید، علم، تنهایی و همکاری؛ حتی وقتی فاصله‌ها، به اندازه‌ی چندین سالِ نوری باشن. چیزی که این فیلم رو برای من خاص کرد، این بود که فضا رو فقط به‌عنوانِ یک پس‌زمینه نشون نمی‌ده. فضا، خودش یکی از شخصیت‌های داستانه. جایی بی‌انتها، ناشناخته و گاهی ترسناک؛ جایی که هر تصمیم، هر کشف و هر اشتباه، می‌تونه سرنوشتِ همه‌چیز رو تغییر بده. اما با وجود تمامِ عظمتِ کیهان، قلبِ داستان درباره‌ی چیزِ ساده‌تریه: اینکه حتی در دورترین نقطه‌ی جهان هم، امید می‌تونه زنده بمونه. از اون دنیاهاییه که موقع تماشاش، مدام حس می‌کنی خودت هم کنارِ پنجره‌ی سفینه وایسادی و داری به ستاره‌هایی نگاه می‌کنی که هیچ‌وقت کسی ندیده. و وقتی فیلم تموم می‌شه، شاید بیشتر از هر چیز، به این فکر کنی که جهان چقدر بزرگ‌تر از تصور ماست… و با این حال، مهربونی، کنجکاوی و دوستی، هنوز هم می‌تونن جهانی‌ترین زبانِ ممکن باشن. بعضی فیلم‌ها تو رو به یک شهر یا یک سرزمینِ خیالی می‌برن. این فیلم تو رو به خودِ کیهان می‌بره.

" آشتی با سینما. " _ بخشِ اول. . #آشتی_با_سینما
" آشتی با سینما. " _ بخشِ اول. . #آشتی_با_سینما

تا میام یه جوری با یه کاری، فعالیتی خودم رو جمع کنم این دو تا انگشت می‌کنن همو.

بابا بزنید دیگه، من باید کنکور ارشد بدم خبر مرگم. اه.

تابستون‌ فَن، الان خوشحالی داریم می‌پزیم؟ جدی داری لذت می‌بری از این‌ سگِ گرما؟!

آهنگا رو جداگانه می‌تونید توی این کانال دانلود کنید.

playlist p12 episode 1.mp380.48 MB

چندوقت پیش، وقتی توی مترو نشسته بودم، تا لحظه‌ی بعدش که پیاده بشم، برم توی خیابون، سوار بی‌آرتی بشم، حتی بعدش که نشسته بودم ت
چندوقت پیش، وقتی توی مترو نشسته بودم، تا لحظه‌ی بعدش که پیاده بشم، برم توی خیابون، سوار بی‌آرتی بشم، حتی بعدش که نشسته بودم توی کافه، تمامِ مدت داشتم به این فکر می‌کردم که ای کاش می‌تونستم به یه چیزی گوش بدم همه‌ی صداهای اطرافم رو قطع کنه. یک پلی لیست یا آهنگی که انقدر پر سر و صدا باشه بلکه نذاره به هیچی فکر کنم. فقط چشمام رو ببندم و گوش کنم. بخاطر همین اسمِ قسمتِ اولِ این پلی لیست رو گذاشتم " فرار از صدها " و شاملِ بیست و یک ترکه. بعد از هر قسمت، آهنگا رو جداگانه می‌ذارم توی این کانال. . #پلی‌لیست_پلاک۱۲

از اونجایی که نیاز دارم فعالیتم رو بیشتر کنم و انگیزه‌ای پیدا کنم تا فعالیتم رو ادامه بدم بلکه یک‌ درصد شانسی داشته باشم تا اینجا رو هم بسازم و بهش عادت کنم، تصمیم گرفتم معرفیِ فیلم و سریال‌ها رو دوباره شروع کنم. علاوه‌ بر اون، پروژه‌ی رادیو پلاک ۱۲ که در چنل قبلیم بود رو می‌خوام اینجا از صفر شروع کنم. به اسمِ " پلی‌لیستِ پلاکِ ۱۲ " شاید همین فعالیت‌ِ کوچیک‌، کم‌کم تبدیل به فعالیت‌های بزرگ‌تری بشن.

سعی کنید در موقعیت‌های حساسِ زندگی‌تون، بتونید منطقی حرف بزنید. منطقی رفتار کنید. منطقی فکر کنید، و‌ منطقی جواب بدید. خیلی‌ جاها، چون نتونستم منطقی باشم و احساسی بودنم خیلی سریع‌ جای منطق رو گرفت، باخت دادم. خرج کردنِ احساسات خوبه، ولی در زمان و مکانِ مناسبش. اگه نتونی درست از منطق و احساست به موقع استفاده کنی، یه جایی خودت رو قربانیِ احساسی رفتار کردنت می‌کنی. از ما گفتن بود.

And in case, I don't see you, good afternoon, good evening and good night.

Zombie.mp34.62 MB

تا حالا توی زندگیم انقدر احساسِ اضافه بودن نداشتم. اضافه بودن توی جمع‌ها، توی موقعیت‌ها، همه‌جا. اگر قابلیتِ اجرای طلسم‌ها رو داشتم، احتمالاً اولین طلسمی که روی اطرافیانم اجرا می‌کردم، طلسمِ فراموشی بود. طوری که همه برای همیشه بتونن فراموشم کنن. هرچند نیازی به اجرای طلسمِ فراموشی نیست، در هر صورت قراره برای همیشه فراموشم ‌کنن.

تاحالا شده از بزر‌گ‌سالی خسته بشید، و از درون بچه بشید؟ بچه‌ی غمگینی که با تمامِ وجودش دلش لوس شدن، محبت دیدن، و ناز شدن بخواد؟