کافه مستاجر پلاک ۱۲
Open in Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 300
Subscribers
+524 hours
+627 days
+22130 days
Posts Archive
2 300
هوش مصنوعی هرچقدر هم که شاهکار باشه. بازم Ai عه. نمیدونم منظورمو متوجه میشی یا نه. مثلاً حتی یه چیزِ فوقالعاده هم تحویلت بده، تویی که تحویل گرفتی یا مخاطبی که میبینه اینطوریه که قشنگه ولی خب هوشِ مصنوعیه دیگه.
2 300
پریشب خوابم نمیبرد، این انیمیشن رو دیدم. بعضی دنیاها رو با چشمهات میبینی. بعضی دنیاها رو فقط وقتی میفهمی که از زاویهی دیدِ موجوداتِ دیگه بهشون نگاه کنی. این انیمیشن دقیقاً دربارهی همینه. انیمیشنی که با یک ایدهی ساده اما خلاقانه، دنیایی رو نشونت میده که همیشه کنارمون بوده، اما هیچوقت واقعاً ندیدیمش. چیزی که این انیمیشن رو برای من دوستداشتنی کرد، فقط شوخیها یا ماجراجوییهاش نبود. این بود که برای چند ساعت، مجبورت میکنه از دنیای همیشگیِ خودت بیرون بیای و زندگی رو از زاویهای کاملاً متفاوت تجربه کنی. همین تغییرِ نگاه، خودش یک جور سفره. سفری که یادت میندازه دنیا فقط همون چیزی نیست که هر روز میبینیم. گاهی کافیه جای کسی، یا حتی جای موجودِ دیگهای وایسی تا بفهمی این جهان، چقدر بزرگتر، عجیبتر و شگفتانگیزتر از چیزیه که تصور میکردی. از اون دنیاهاییه که بعد از تموم شدنش، باعث میشه چند دقیقه با کنجکاوی بیشتری به اطرافت نگاه کنی. شاید چون یادت میاندازه هر موجودی، هر گوشهای از طبیعت و هر زندگیِ کوچکی، داستانی داره که ما ازش بیخبریم، و مگه سفر، چیزی جز دیدنِ دنیا از نگاهی تازهست؟ اگه از انیمیشنِ Wild Robot خوشت اومد، از این هم لذت میبری حسابی.
2 300
صبح بخیر. یهو دلم خواست برگردم به اون دورانی که کتاب فانتزی زیاد میخوندم. از اون کتابهایی که هرکاری کنی نتونی زمین بذاری.
2 300
دوستان من از صبح زود بیدارم و دیشب کم خوابیدم. با اجازهتون امشب رو زودتر میرم بخوابم، مدیونید اگه تهرانو زدن زنگ نزنید و بیدارم نکنید. اگه بیدار بودید زنگ بزنید بهم. مرسی. شب بخیر.
2 300
این وسط کاش میتونستم فحش بدم به همهی کسایی که اخبار فیک پخش میکنن و مخصوصاً ویپیان فروشایی که برای فروشِ کانفیگشون اخبار فیک درمورد قطعیِ اینترنت پخش میکنن. آدم بشید دیگه، اه.
2 300
به حدی مسخره شده که با هرکی حرف میزنم دیگه براش فرقی نمیکنه جنگه یا نه، براش مهم نیست میزنه یا نه، اکثراً میگن: "زودتر بزنه راحت شیم." خب قرار نبود به جایی برسیم که بگیم "بزنه راحت بشیم." هرچی ذوق و شوق داشتیم کور شده. خسته شدیم. هرچی آرزو داشتیم بگا رفت. مطمئنم فردای روزی که اوضاع درست بشه و بالاخره یه اتفاقی بیوفته که به نفعِ ما بشه دیگه بی حسیم بعد از این همه بگاییای که کشیدیم. سر شدیم. حقمون نبود اولِ جَوونی، توی اوجِ برنامهریزی برای زندگی و اهداف و آرزوهامون بشیم بازیچهی سیاستِ یه مُشت احمقی که خودشونم نمیدونن چه غلطی دارن میکنن. نمیفهمم من و تو چرا باید این وَرِ دنیا تو خاورمیانه جر بخوریم و منتظر بمبباران باشیم بعد یه نفر اون طرفِ دنیا نه میدونه جنگ چیه، نه میدونه خاورمیانه چیه، نه میدونه زنده موندن توی این شرایط چیه و در شادترین حالتِ ممکن داره زندگیشو میکنه. زهرمار خب.
2 300
این دیگه جنگ نیست. دعواهاشون بچهگونه شده. خاله بازی شده. مسخره و حوصلهسر بر شده. قشنگ شبیهِ جر و بحثهای خاله زنکیه. اخبار رو که میخونم دلم میخواد برینم تو تنگه و بشاشم رو هیکلِ همشون. آبروی هرچی جنگ و سیاسته رو بردن با این عن بازیا. یادتونه بچه بودیم توی کوچه با بقیه بازی میکردیم، با یکی دعوامون میشد رفتار و واکنشمون چه شکلی بود؟ دقیقاً مثلِ همونه. ریدی ترامپ واقعاً.
2 300
بعضی شبها قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. نه قراره یکی برگرده، نه قراره یه پیام بیاد، نه قراره زندگی یهو از فردا درست بشه. بعضی شبها فقط باید چراغِ کوچیکِ یه کافه روشن باشه، یه آهنگِ آروم پخش بشه، و یکی یه گوشهی دنیا بدونه که تنها کسی نیست که هنوز بیداره. اگه امشب خوابت نمیبره، خودت رو بابتش سرزنش نکن. شاید فقط دلت هنوز با امروز تسویهحساب نکرده. چایی سرد میشه، شهر ساکتتر میشه، و بالاخره یه جایی، بینِ ساعت دو و سه، فکرها هم خسته میشن. تا اون موقع… صندلیِ کنارِ پنجره برای توئه.
2 300
دنیای موازیای رو تصور میکنم که نه برام فضای مجازی مهمه، نه اینترنت، نه جنگ، نه خاورمیانه، نه هیچکدوم از اتفاقاتِ جهان، مهم نیستن، و فقط " ما " مهمیم، رابطهای که داریم، عشقی که بینمون هست، زندگیای که به همدیگه قول دادیم برای هم بسازیم و تمومِ خاطراتِ ارزشمندی که هر دومون رو کنارِ هم، به این نقطه رسوندن.
.
#پلیلیست_پلاک۱۲
2 300
توی سوپری در حالِ خرید بودم. یک مادر با دختربچهش داشت خرید میکرد. مادر به دخترش گفت: "سلام کن خستگیِ عمو در بره." دختربچه با ذوق گفت: "سلام عمو." و دست تکون داد. صاحب مغازه با لبخند گفت: "سلام عزیزم." خریداش تموم شد و موقع رفتن گفت: "تشکر کردی مامان؟" و دختربچه گفت: "ممنون عمو." و صاحبمغازه گفت: "خواهش میکنم عزیزم." و یه شکلات به دختربچه داد. مادرش گفت: "بردار مامان، دیدی وقتی با مردم مهربونی چقدر آدما خوشحالتر میشن و بیشتر دوسِت دارن؟" خواهر، هرجا هستی دمت گرم. واقعاً دمت گرم. قشنگترین شیوهی تربیت و تدریسِ مهربونیای بود که دیدم. هم حالِ منو خوب کردی هم صاحبمغازه رو.
2 300
منتظرِ اسنپ بودم خودش تصمیم گرفت بیاد پیشم بخوابه، مُردم براش. الانم سرشو چسبونده به پام :')
