en
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Open in Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 827
Subscribers
+824 hours
+567 days
+9930 days
Posts Archive
آقا این گروه‌های اَدایی رو دیدید هزارتا پوشه دارن، ۱۰۰ و خورده‌ای آدم توشن و یه بات دارن که هرچندساعت یه بار تگ می‌کنه ممبرا رو؟ چقدر بدم میاد من از گروها. نکنید آقا. نذارید از این بات‌ها. این اَدایی بازی‌ها چیه، یه گروهه قراره دورهم حرف بزنیم دیگه.

دهنم سرِ نوشتنِ این متن سرویس شد. برام قلب بفرستید.

بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ سوم . روزهای غریبی را می‌گذرانم. در به‌درِ پیدا کردنِ کارم. نه اینکه بیکار باشم؛ اتفاقاً کار هست. پروژه هست. لپ‌تاپ هست. اینترنت هست. خانه هم هست. فقط چیزی که نیست، خودِ زندگی‌ست. سال‌ها فکر می‌کردم اگر یک روز مجبور نباشم صبح زود بیدار شوم و بروم سرِ کار، بهشت را پیدا کرده‌ام. حالا بهشت را پیدا کرده‌ام و متوجه شده‌ام ظاهراً بهشت همان اتاقی‌ست که آدم با لپ‌تاپش در آن پیر می‌شود. دلم می‌خواهد از شرِ پروژه‌های لپ‌تاپی و خانه ماندن خلاص شوم. دلم می‌خواهد صبح بیدار شوم، لباس بپوشم، از خانه بزنم بیرون، بروم سرِ کار، آدم ببینم، با همکارم درباره‌ی یک موضوعِ بی‌اهمیت بحث کنم، ناهار بخورم و آخرِ روز، خسته و احتمالاً عصبانی، برگردم خانه. یعنی رسیده‌ام به جایی که حتی برای «همکار داشتن» هم دلم تنگ شده. البته هنوز کار پیدا نکرده‌ام. هرجا را می‌گردم یا نیروی متخصص می‌خواهند، یا سابقه‌ی کار می‌خواهند، یا کسی را می‌خواهند که احتمالاً از من جوان‌تر است، ده سال سابقه‌ی کار دارد و در پنج نرم‌افزار به‌صورت هم‌زمان مسلط است. من فعلاً به‌صورت هم‌زمان فقط به سه چیز مسلطم: خیره شدن به صفحه‌ی لپ‌تاپ، فکر کردن به اینکه چرا زندگی‌ام این شکلی شده، و باز کردنِ یخچال بدون اینکه چیزی برای خوردن داشته باشم. حالم خوب نیست. این را دیگر احتمالاً لازم نیست توضیح بدهم. اما تنها حالتِ دفاعی‌ای که برایم باقی مانده، این است که از حالِ بدم به عنوانِ یک طنزِ ناب استفاده کنم. با بدبختی‌هایم شوخی کنم، قبل از اینکه آن‌ها با من شوخی کنند. از خراب شدن اوضاع بخندم، چون اگر قرار باشد هر بار که یک چیز دیگر هم از دست می‌دهم، بنشینم و برایش عزاداری کنم، احتمالاً تا چند ماه دیگر باید برای خودم یک صندلی کنار پنجره رزرو کنم و به دیوار خیره شوم، بی‌توجه به اینکه اینجا اتاقم پنجره به سمتِ خورشید ندارد و خانه نورگیر نیست. فعلاً می‌خندم. نه از روی خوشحالی؛ بیشتر از روی احتیاط. یک جور خنده‌ی «بله، بسیار عالی، این یکی را هم نداشتیم» که آدم وقتی زندگیِ یک بدبختیِ جدید تحویلش می‌دهد، تحویل خودش می‌دهد. شاید این تنها کاری باشد که از دستم برمی‌آید؛ فضا را با شوخی عوض کنم، بلکه شاید خودم هم همراهش کمی تغییر کنم. شاید اگر چند ساعت در روز از خانه بیرون بروم، آدم ببینم، کار کنم، با کسی حرف بزنم و شب خسته برگردم، دوباره یادم بیاید که زندگی فقط پروژه‌های نیمه‌تمام، پیام‌های کاری، چای‌ای که سرد شده و یک لپ‌تاپِ همیشه روشن نیست. شاید دوباره به این شهر عادت کنم. شاید حتی یک روز کافه‌ای پیدا کنم که بشود اسمش را گذاشت ‌پاتوقِ خودم، فعلاً اما نه کافه‌ای دارم، نه کارِ حضوری، نه شهرِ آشنا. فقط یک لپ‌تاپ دارم و یک زندگی که ظاهراً هنوز تصمیم نگرفته با من چه کار کند. من هم فعلاً تصمیم گرفته‌ام بخندم. تا وقتی که خودش تصمیمش را بگیرد. تهران زندگیِ عجیب شلوغ‌تری داشت. پرهیاهوتر بود، پرماجراتر بود. انگار هر روزش یک اتفاق تازه داشت؛ یک آدم تازه، یک خیابان تازه، یک کافه‌ی تازه، یک تصمیمِ ناگهانی که ممکن بود کل برنامه‌ی روزت را به هم بریزد. تهران شبیه به یک بازیِ Open World بود؛ نقشه‌اش بزرگ بود و هر گوشه‌اش یک مرحله‌ی جدید داشت. حتی اگر نمی‌خواستی، بالاخره یک جایی اتفاقی می‌افتاد که درگیرش شوی. اما اینجا… اینجا حتی در حدِ بازیِ مارِ گوشی‌های نوکیا هم نیست. همان مار را یادت هست؟ یک صفحه‌ی کوچک، یک مارِ بدبخت و یک غذای کوچک که باید می‌خورد و بزرگ‌تر می‌شد. نهایت هیجانش هم این بود که یک‌دفعه به دیوار بخوری و بازی تمام شود. اینجا حتی دیوار هم برای برخورد کردن پیدا نمی‌شود. گاهی از خانه بیرون می‌آیم و با خودم می‌گویم خب، حالا چه؟ و جواب مشخصی وجود ندارد. نه مأموریتِ فرعی‌ای هست، نه مرحله‌ی مخفی، نه NPC جالبی که اتفاقی سرِ راهت ظاهر شود و زندگی‌ات را به یک مسیر جدید بیندازد. فقط منم و چند خیابانِ خلوت و شهری که انگار هنوز بازی را برایم Load نکرد. مشکل این است که من هنوز نمی‌دانم در این نسخه از زندگی، باید کجا بروم و چه کاری انجام بدهم. فقط امیدوارم یک روز از خواب بیدار نشوم و ببینم حتی گزینه‌ی «New Game» هم ندارم.

روزش مهم نیست فقط برگردونید به یک روزی.

منو برگردونید به اون روزایی که

نمونه کاراتون رو توی ایتا و بله برام بفرستید و زهرمار. دیگه الان هر عمه ننه ای تلگرام داره.

فکر کنم باید به فکرِ تغییرِ شغل و حرفه‌ام باشم. یعنی شما فکر کن حتی در این زمینه هم باید از صفر شروع کنم. جداً بارِ سنگینی تو کون... چیز رو دوشمه.

نیمه‌ی گمشده‌ام اگه قرار نیست این روزا کنارم باشه همون بهتر که دیگه هیچ‌وقت نیاد چون این مدت خیلی به حضورش نیاز داشتم.

در فاکدآپ‌ترین حالتِ روحی روانی و مشکلاتی قرار گرفتم که سر و تَهِ هیچیش دستِ خودم نیست و فقط باید صبر کنم تا با گذرِ زمان درست بشه.

نمی‌دونم تا کِی می‌تونم این شرایط و این وضعیت رو تحمل کنم.

چراااا هر فایلی‌ که توی لپتاپ یا گوشیت پاک می‌کنی فرداش بهش نیاز پیدا می‌کنی؟! چرا واقعاً؟

وقتی توی خاورمیانه زندگی کردی و این همه جنگ و بمب‌بارون دیدی ولی باز یه جایی یه جوری زنده موندی.

بچه‌ها عماد رفیقِ قدیمیمه. قابل اعتماد و مطمئنه، این بشر حتی زمانِ جنگ و توی قطعی‌ترین شرایطی که کانفیگ دو سه تومن بود هوامونو درست حسابی داشت. الانم راضی‌ام از کانفیگاش. اگر نیاز به چیزی داشتید برید پیشش. اگر هم قطع شد یا راضی نبودید بگید خودم فحشش می‌دم.

یکی اینو یه جا فوروارد کرد زیرش نوشت زشت بودن یعنی همین. بعد فکر کردم منو می‌گه و کلی برام سوال شد که کجا منو دید فکر کرد زشتم؟ بعد فهمیدم منظورش حرمت شکستن بود.

درسِ عبرتِ امشب: هر حرفی رو هر جایی، و پیشِ هرکسی نباید زد، از این به بعد بیشتر دقت می‌کنم توی انتخابِ کلماتم، و حواسمو‌ جمع‌تر می‌کنم که کجا، پیشِ کی، چی می‌گم.

Repost from ناگفته
نوشته بود: «من دیگه اصلا فکر نمی‌کنم‌ هیچوقت کل داستان رو واسه کسی تعریف کنم.»

خلاصه که خدافظی‌ها همیشه برام مهم بود اتفاق بیوفته و چطور اتفاق بیوفته، ولی هیچوقت نتونستم برای آخرین بار با یه چیزی یا یه جایی یا یه کسی خدافظی کنم، چون هیچ‌وقت نفهمیدم کِی آخرین باره.

بعد از اونجا به واسطه‌ی اینکه دو تا از رفیقام، محمد و سینا توی کافه لیبارو کار می‌کردن اونجا پاتوقم شد. به واسطه‌ی اونا، با بچه‌ها اونجا جمع می‌شدیم اکثرِ شب‌ها. کلی خاطره و حسِ خوب برام رقم خورد و هیچ‌وقت اون لوکیشن رو یادم نمی‌ره. از یک ماهِ پیش حرفِ اینکه ممکنه کافه توی تابستون جمع بشه بود، تا اینکه از تهران رفتم، و متوجه شدم روزهای آخرِ کافه لیباروئه، و من باز هم نتونستم از جایی‌ که این همه وقت پاتوقم‌ بود درست حسابی خدافظی کنم.

اون اوایل که اومده بودم تهران، یه کافه بود، نزدیک خونه‌ام. قدیمی‌ها که منو می‌شناسن خوب یادشونه. نزدیک به ۴ سال اونجا پاتوقم بود. انقدر فضاش دنج و کوچیک و صمیمی بود که با همه‌ی مشتریا رفیق شده بودم. حتی خودِ صاحب کافه که حکمِ استادمو داشت و رسماً برام پدری کرد. اون اواخر که داشت جمع می‌شد، تهران نبو‌دم، بهش گفته بودم می‌شه هرموقع خواستید برید بهم بگید بیام برای خدافظی؟ گفت آره حتماً. یکی دو هفته از تهران رفتم. خبری نبود. حتی یه تماس هم باهام گرفته نشد. خیالم راحت بود که هنوز هستن. برگشتم، زنگ زدم بهش گفتم هستید بیام؟ گفت کافه جمع شده خیلی ‌وقته، و من تا یک هفته بابتِ اینکه نتونسته بودم درست حسابی با پاتوقِ چهارساله‌ام خدافظی کنم، تو شوک بودم.

امروز رسماً پاره شدم. از هشتِ صبحش که توی دفتر پیشخوان دولت بودم. تا بعدش که کل روز رو درگیرِ ماشین و مکانیکی و صافکاری بودم. تا بعدش. الان نیم ساعته رسیدم خونه. در حد مرگ خسته‌ام. حس می‌کنم قشنگ یک روزِ کامل از زندگیِ کسل کننده‌ی بزرگسالی رو تجربه کردم. نمی‌خوام آقا. من رو برگردونید به دوره‌ی زندگیِ تینیجریِ دانشجوییم. من نمی‌خوام تنها بگذرونم این روزا رو. واقعاً جر خوردم.