en
Feedback
“𝖬𝖺𝗏𝗂𝖽𝗎𝗇𝗒𝖺𝗌𝗂🌱”

“𝖬𝖺𝗏𝗂𝖽𝗎𝗇𝗒𝖺𝗌𝗂🌱”

Open in Telegram

جهت ارتباط با من؛💌 @maviunknownbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
318
Subscribers
-224 hours
+147 days
+3330 days
Posts Archive
وضعیت فادیمه اگه اسپویلا درست دربیان🤰🏻:
وضعیت فادیمه اگه اسپویلا درست دربیان🤰🏻:

سکانسی که شروع داستان ایسفادم بود؛😭🫀

میگن امروز روز جهانی عشق اوله. این روز رو به ایسو و فادیمه تبریک میگم:)))
میگن امروز روز جهانی عشق اوله. این روز رو به ایسو و فادیمه تبریک میگم:)))

توی این صحنه انقدر حالت چهره ش یهویی تغییر کرد که همه رو ترسونده بود؛🥲

https://t.me/mavidunyasi/11345 این حجم از ترسِ از دست دادن فادیمه توی رفتار ایسو واقعاً قلبمو له کرد انگار بدون اون دیگه خودش هم نمی‌مونه… اون «ایسو اینجاست» هم نتونست آرومش کنه، چون ترسش خیلی عمیق‌تر از این حرفا بود:)))😭💔

شک ندارم که دراماشون قلبمونو به درد میارن؛💔

https://t.me/mavidunyasi/11345 ایسو که این فصل از بغل کردن و بوسیدن فادیمش دور میشه و اون دو نفری که تازه حس دوست داشته شدن رو توی یه نفر پیدا کرده بودن💔😢

از چنل قشنگش حمایت کنید؛🤍
https://t.me/Bakislarin

از روزی که ازدواج کردن فادیمه توی بغلش بوده دستاش هیچوقت از روی شونه هاش جدا نشدن شایدم حق با ایسو فورتونا بود؛ نمیتونست از دست دادن این لحظه ها رو به جون بخره!🌊

کل روز داشت راجب اینکه نمیتونه از فادیمه دور بمونه حرف میزد حتی درست زمانی که جای فادیمه امن بود،اونقدری محکم به خودش میفشردش
کل روز داشت راجب اینکه نمیتونه از فادیمه دور بمونه حرف میزد حتی درست زمانی که جای فادیمه امن بود،اونقدری محکم به خودش میفشردش که هیچکسی نتونه بهش نزدیک بشه دستاش بدجوری به لمس تن فادیمه توی آغوشش عادت کرده بودن توی هر موقعیتی که بودن،اونو مثل بچه ای که هر لحظه تر از دست دادنش رو داشت به خودش نزدیک میکرد لحظه ای که دستاش درست روی قلب فادیمه قرار‌ گرفته بودن،شنیدن جمله”ایسو اینجاست”هم نتونست آرومش کنه رنگ نگاهش عوض شده بود..مردک چشماش بزرگتر و نفساش کندتر شده بودن این درست زمانی بود که به همه چیز شک کرده بود لحظه ای که ترس از دست دادن فادیمه به جونش افتاده بود اگه واقعا فادیمه اش رو از دست بده،چی از این مرد باقی میمونه؟ #isfad
@mavidunyasi

حالم مانند شبی که فادیمه اسماعیل را به درخت بست،بد است هرچه رشته کرده بودم پنبه شد اسماعیل تنور داغ را غنیمت شمرده است و شلنگ آبش را ول داده است!

ایسو هم که اون شب خسته بود..

میدونیید تو ترابزون حق دارن حامله بشن چون داروخونه نوک کوه وجود نداره برای جلوگیری

لعنت بهم:)🤣🤣🤣🤣

ببینید کی اومده بعد مدت ها؛🥹🩷

اگه دوست داشتین تشریف بیارین اینجا وانشات جدیدمو بخونید و نظر بدید. همچنین خود شما کاریز خانوم💞🫠 https://t.me/aban_editor/276

درواقع باید گفت اسماعیل یه گهی خورده✅

https://t.me/mavidunyasi/11331 دیروز شایعه ی بارداری فادیمه اومد. امروزم که اردم رفته املاکی. بخدا اینا دارن یه گوهی میخورن😔

مرسی قشنگم ولی دیشب بچها انقدر با اون جمله”تا قبل از اينكه با دخترت ازدواج كنم، توى خيابوناى سورمنه مشغول خوش كذرونى بودم”خندیدن که فکرنکنم دیگه حس درام داشته باشه؛🧘🏻‍♀️🤣