320
订阅者
+124 小时
+317 天
+3530 天
帖子存档
https://t.me/mavidunyasi/11173
وایی خیلی خوب بود قربون قلمت برم کیززز:))🥹🫶
اعتراف های ایسو به عمرعامجا جونش یعنی عالیی بود جوری که لاشی بازی هاشو واسه پدر زنش میگفت🤣
مخصوصاً آخرش که فادیمه گفت «حالا حالاها باید دنبالم بدویی»😭😂 عشق و شیطنت این دوتا توی یه جمله جمع شد. قلمت واقعاً خاصههه🥹🤍
#one_shot
دم دمای صبح بود و هوا حسابی مه آلود شده بود
فادیمه که کل شب رو بیدار مونده بود و خواب به چشماش نیومده بود،به سرش زد که به مزار پدر و مادرش بره
پناه بردن به اونا تنها راهی بود که برای فرار از افکار مزاحم توی سرش،به ذهنش رسیده بود
با رسیدن به محل مورد نظر،ماشین رو گوشه ای متوقف کرد و پیاده شد
کمی جلوتر ماشین آشنایی توجهش رو جلب کرد
شاید زیادی دیوونه شده بود که این وقت صبح توی قبرستون کوچاریا بازهم ماشین ایسو رو میدید!
سری تکون داد و بیخیال فکرای توی سرش شد
با قدمای آرومی به سمت مزار خانوادگی کوچاریا رفت
اما با هر قدمی که نزدیک تر میشد،تصویر مقابلش عجیب تر میشد
وسطای راه ایستاد و چشماش رو محکم روی هم فشار داد
با صدایی که از شدت گریه گرفته بود،زیرلب زمزمه کرد:
فادیمه:آخرش عقلم و از دست میدم
نگاه دیگه ای به مزار پدرش انداخت و اینبار انگار که باورش شده بود چیزی که میبینه واقعیه،دستی روی سمت چپ سینه اش گذاشت و نفسش رو حبس کرد
فادیمه:امکان نداره اینجا باشی!
ایسو درحالی که مشغول تمیز کردن سنگ قبر عمر کوچاری بود و با فاصله زیاد پشت به فادیمه نشسته بود،شروع کرد به حرف زدن
صدای دو رگه اش توی اون فضا،بیشتر از باد هایی که میوزید،سوزشی توی تن فادیمه ایجاد کرده بود
ایسو:سلام علیکم عمو عمر..قبلا باهم آشنا شده بودیم اما اینبار میخوام خودمو اینطوری بهت معرفی کنم..من دامادتم،ایسو
فادیمه با شنیدن این جمله به قطره اشک سمجی که گوشه چشمش بود اجازه باریدن داد
ایسو نفس عمیقی کشید و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
ایسو:وقتی بابامو کشتی پنج سالم بود..چیز زیادی از اون روزا به خاطر نمیارم اما میدونم که چه حسی داشت..اینکه پدرت رو از دست بدی و عموت،تنها مردی که میتونستی بهش تکیه کنی به جای آروم کردنت به دنبال کشتن قاتل پدرت باشه
صدای بغض آلودش قلب فادیمه رو به درد میاورد
ایسو:مامانم،مامان بزرگم،داداشام همه سعی داشتن از من در برابر اون دشمنی و خونخواهی محافظت کنن..میشه گفت تا حدودی هم موفق شدن
نفسی تازه کرد و اینبار با صدایی که رگه های خنده ازش پیدا بود ادامه داد:
ایسو:تا قبل از اینکه با دخترت ازدواج کنم،توی خیابونای سورمنه مشغول خوش گذرونی بودم
فادیمه با شنیدن این جمله،دستی به صورتش کشید و با دقت بیشتری مشغول گوش دادن به حرفاش شد
صدای ایسو آروم تر به نظر میرسید
ایسو:تا اینکه دخترت رو دیدم..خودش فکرمیکنه فقط وسط جنگ کوچاریا و فورتوناها دیدمش اما خبر نداره که درست وقتایی که فکرشم نمیکرد،مثل سایه دنبالش بودم
ضربان قلب فادیمه با هر جمله ای که از دهن ایسو خارج میشد،تندتر میشد
ایسو:مثلا یبار وقتی داشت ایوبهان رو به ترابزون میرسوند دیدمش..موهاشو مثل همیشه بافته بود و بنجوق های روی سرش خودنمایی میکردن..باورت میشه عمو عمر؟وقتی با اون چکمه های بلند و اخمای ریز بین ابروهاش دیدمش،به خدا قسم برای لحظه ای دشمنی رو فراموش کردم
اشکای فادیمه بی اختیار روی گونه هاش فرود میومدن و دلش برای حرفای ایسو قنج میرفت
ایسو:بعد از اینکه از ایوبهان خداحافظی کرد و از اونجا دور شد،به سمت قهوه خونه رفتم..خودمم نمیدونم چرا اما انگار میخواستم هرچه زودتر به اونجا برسم و اون ایوبهان بی عرضه رو با دستام خفه کنم..وقتی رسیدم داشت برای همه تعریف میکرد که”دوستان امروز همه چایی رو مهمون منید..بالاخره دارم دل دختری که عاشقشم رو به دست میارم..فادیمه کوچاری مال من میشه!”
دستی به پشت گردنش کشید که فادیمه خنده اش گرفت
میتونست حدس بزنه که ایسو با یادآوریشم عصبی شده
ایسو:منم همونجا به خودم گفتم”اسماعیل فورتونا نیستم اگه اون رویاهای مزخرف توی سرت رو ازت نگیرم”..حالا تو بهم بگو عمو عمر..دخترت در برابر عشقی که بهش دارم زیادی بی رحم نیست؟!
فادیمه لبخند ریزی روی لباش نشوند و به آرومی زمزمه کرد:
فادیمه:حالا حالاها باید دنبالم بدوئی..ایسو فورتونا!
#senaryo🖋️
نه به اردم که فقط توی خود سریال میتونی پیداش کنی نه به اولاش که زرت و زرت ازش عکس و اسپویل میاد؛🗿💔
https://t.me/mavidunyasi/11164
به شدت دلم برای ایسوفورتونا تنگ شده:))
موندم چرا یه عکس از اردم بشر نمیاد بیرونن بابا خوب گفتیم تدابیرامنیتی خوبه اما نه در این حد که پیداتون نشه دیگه😭🤣
اینا از اول همو دوست داشتن دشمنی نمیزاشت ابراز کنن حالا هم که به هم رسیدن، دشمنی از هم جداشون کرد💔
