𝒞𝒶𝓉𝒶𝓃𝒾𝒶
Closed channel
𝐵𝑒𝑡𝑤𝑒𝑒𝑛 𝑤𝑜𝑟𝑑𝑠, ℎ𝑒𝑎𝑟𝑡𝑠 𝑐𝑜𝑙𝑙𝑖𝑑𝑒 ٬ ٬ تحت حمایت انجمن نویسندگان ونوس
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
528
Subscribers
-724 hours
+47 days
+6830 days
Posts Archive
527
Repost from N/a
کمربندشو باز کردم و کنار زدمش ، زیپ شلوارشو وا کردم و دستمو از #شورتش رد کردم …
جووون کشداری زمزمه کردم ، کیرشو از تو شورت در آوردم و بهش زل زدم …
اب دهنمو حوس الود قورت دادم …
یکم از صندلی فاصله گرفتم و شلوار و شورتم رو همزمان پایین کشیدم … .
#کیرشو گرفتم تو دستم و به #بهشتم مالوندم …
همزمان شروع به آه و ناله کردم ، رگه های قرمز رنگی تو چشاش موج میزد …
وحشیانه هلم داد رو صندلی و خیمه زد روم …
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
4پاک شه
527
Repost from N/a
#سکس_تو_شرکت😈🔞
- با شـ.ـهوت بهش🍑 نگاہ کردم و خودمو به پایین تنه ش بیشتر مالیـ.ـدم🍌 💦
مکثی کرد و با خشونت باسـنـ.ـمو تو چنگش گرفت و نوازش کرد
طاقت نیاوردم شلوارشو از پاش کندم
اون آبنبات 🍌خوشگلم مثل فنر افتاد بیرون
_بخور خانم کوچولو سالار مال تو
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
رمان فوللل س*کسی عاشقانه
۹صبح پاک
527
Catania ⚜
#part80
لباسام عجیبه؟
نگاهی به خودم انداختم...
مثل همیشه بودم
_ سلام آقای ری
ببخشید بدون خبر قبلی اومدم
میشه اضافه کاری وایستم؟
- آمیار جان تعجب کردم از دیدنت
واقعا بابت خواهرت متاسفم
خشکم زد
این از کجا میدونه آخه؟
- بیا بشین سرپا نمون
_ ممنون ولی شما از کجا میدونین؟
سردرگم نگاهم کرد
- خب یه آقایی تماس گرفت
گفتن از نزدیکان شما هستن
اتفاقاتو برای من تعریف کرد
اینم گفتن چون حال شما خوب نیست شاید چندروزی نیاید
_ ولی آخه من کسی رو ندارم که بهتون خبر بده!
نگفت کیه؟
- نمیدونم
خودشو معرفی نکرد راستش
برای همین وقتی دیدمت تعجب کردم
بهت مرخصی داده بودم
_ خب من اصلا نمیدونستم
حتی نمیدونم کی به شما خبر داده
هیچ اسمی، شمارهای ازش ندارین؟
- نه والا چیزی نیست
_ خیلی خب، ممنون
پس من برم
با حال عجیب از رستوران خارج شدم
527
Repost from N/a
#سکس_تو_شرکت😈🔞
- با شـ.ـهوت بهش🍑 نگاہ کردم و خودمو به پایین تنه ش بیشتر مالیـ.ـدم🍌 💦
مکثی کرد و با خشونت باسـنـ.ـمو تو چنگش گرفت و نوازش کرد
طاقت نیاوردم شلوارشو از پاش کندم
اون آبنبات 🍌خوشگلم مثل فنر افتاد بیرون
_بخور خانم کوچولو سالار مال تو
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
https://t.me/+gMd-TpkTvkZhNmI0
رمان فوللل س*کسی عاشقانه
۶پاگ
527
Repost from N/a
کمربندشو باز کردم و کنار زدمش ، زیپ شلوارشو وا کردم و دستمو از #شورتش رد کردم …
جووون کشداری زمزمه کردم ، کیرشو از تو شورت در آوردم و بهش زل زدم …
اب دهنمو حوس الود قورت دادم …
یکم از صندلی فاصله گرفتم و شلوار و شورتم رو همزمان پایین کشیدم … .
#کیرشو گرفتم تو دستم و به #بهشتم مالوندم …
همزمان شروع به آه و ناله کردم ، رگه های قرمز رنگی تو چشاش موج میزد …
وحشیانه هلم داد رو صندلی و خیمه زد روم …
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
4پاک شه
527
دنبال رمانایی هستی که تا نصف شب خوابت نبره؟ 😈🥵💦
یه فولدر پر از بهترین چنلهای رمان برات آماده کردیم!
از مافیایی گرفته تا دارک، فانتزی و پر از صحنه های هیجانی 😈💦
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
527
Repost from N/a
ســــکــــســــی💦 تــــریــــن رُمــــانهــــای 😈 تــــلــــگــــرام 🍑 رو آوردم بــــرات... بــــا خــــونــــدنــــشــــون دلــــت مــــیخــــواد الان یــــکــــی بــــکــــنــــه تــــو چــــوچــــولــــت..... جــــویــــن شــــو و جــــق بــــزن بــــاش 😈آراد پسر متعصبی که بخاطر اینکه به دختر مورد علاقه اش برسه #کص #کونشو تو شرکت جر میده تا حامله اش کنه.. ⋆。˚ ☁︎ ˚。⋆ 📚 https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0 ⋆。˚ ✨ ˚。⋆ پسری که مجبور میشه برای یادآوری خاطرات دختره تو انباری....😈💦 ⋆。˚ ☁︎ ˚。⋆ 📚 https://t.me/+iFGlBlZMoHFjZWRk ⋆。˚ ✨ ˚。⋆ آرتور مربیای که با لو رفتن گی بودنش مجبور میشه زیرشاگردش بخوابه و حالا...🔞💦 ⋆。˚ ☁︎ ˚。⋆ 📚 https://t.me/+OlulJe6XLXBiZTg0 ⋆。˚ ✨ ˚。⋆ پاک ۱۰ صبح
527
Repost from N/a
کمربندشو باز کردم و کنار زدمش ، زیپ شلوارشو وا کردم و دستمو از #شورتش رد کردم …
جووون کشداری زمزمه کردم ، کیرشو از تو شورت در آوردم و بهش زل زدم …
اب دهنمو حوس الود قورت دادم …
یکم از صندلی فاصله گرفتم و شلوار و شورتم رو همزمان پایین کشیدم … .
#کیرشو گرفتم تو دستم و به #بهشتم مالوندم …
همزمان شروع به آه و ناله کردم ، رگه های قرمز رنگی تو چشاش موج میزد …
وحشیانه هلم داد رو صندلی و خیمه زد روم …
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
۱۱ صب پاک
527
Repost from N/a
کمربندشو باز کردم و کنار زدمش ، زیپ شلوارشو وا کردم و دستمو از #شورتش رد کردم …
جووون کشداری زمزمه کردم ، کیرشو از تو شورت در آوردم و بهش زل زدم …
اب دهنمو حوس الود قورت دادم …
یکم از صندلی فاصله گرفتم و شلوار و شورتم رو همزمان پایین کشیدم … .
#کیرشو گرفتم تو دستم و به #بهشتم مالوندم …
همزمان شروع به آه و ناله کردم ، رگه های قرمز رنگی تو چشاش موج میزد …
وحشیانه هلم داد رو صندلی و خیمه زد روم …
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
۱شب پاک
527
قشنگا...!
ریکشنا خیلی دارن کم کاری میکننا! اینجوری پیش بره خبری هم از پارت نیست متاسفانه 🤧
همکاری کنید تا پارتای قشنگ و هیجانی مون رو بتونین بخونین
ریکشن و کامنت فراموش نشه 💋✨
527
دنبال رمانایی هستی که تا نصف شب خوابت نبره؟ 😈🥵💦
یه فولدر پر از بهترین چنلهای رمان برات آماده کردیم!
از مافیایی گرفته تا دارک، فانتزی و پر از صحنه های هیجانی 😈💦
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
527
دنبال رمانایی هستی که تا نصف شب خوابت نبره؟ 😈🥵💦
یه فولدر پر از بهترین چنلهای رمان برات آماده کردیم!
از مافیایی گرفته تا دارک، فانتزی و پر از صحنه های هیجانی 😈💦
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
527
Repost from N/a
لیوان آبیخ رو برداشتم و رفتم سمت اتاقمون!💧
بعد ســ*ــکس منو ارضا نکرده خوابیده بود بخاطر دعوامون! حرصم رو سرش نمیریختم که نفــــس نبودم.🔪
رفتم سمت تخت یا قدم های آروم.
درست رو خشتکش لیوان اب یخ رو خالی کردم که نعره ی مردونه ش بالا رفت!🍆
لیوان رو رو تخت انداختم دوییدم سمت در.
_تخم سگگگگ بیا اینجا ... نفــــس خودم بگیرمت کارت ساخته سسسس!❌
برگشتم و رفتم سمتش و ربدوشامبرم رو باز کردم.
_هر کی کارمو نسازه اونم تا ته صبح نامــردهههه!🤤
_بیـــــــشرففف اگه دم دستگاهی مونده باشه تا صبح چیه تا دو روز از روت پایین نمیرم بیا روش ببینم!😈
https://t.me/+lbTz39FRckZjM2I0
https://t.me/+lbTz39FRckZjM2I0
#اروتیــــک_زناشــــویی🔞❤️🔥
527
دستشو روی باسـ.نم گذاشت و لباشو نزدیک گوشم اورد:
+میخوام تنبیهت کنم آتسا!!
لبامو به دندون گرفتم و خودمو تکون دادم تا دستش روی بهـ..شتم بیشتر حس بشه:
_اهه..امم عاشق تنبیه کردناتم شیخخ!
با شهوت خندید و جوونی گفت اسنپکی روی باس.نم زد آخی گفتم:+بلند شو بلند سالارمو بم.ک
از جام بلند شدم و شلوارشو کشیدم پایین س.الارش مثل فنر پایین پرید.سرشو بین لبام گرفتم ،ناله ای مردونه کرد و سرمو بیشتر به خودش فشار داد:
+اهه..بخور بخورشش . .❤️🔥🔞
#پارت_واقعی
https://t.me/+tVAQqKH4YGwxNjdk
527
Catania ⚜
#part79
به من چه آخه؟
عطری زدم
از خونه خارج شدم
ماشینم جلو در بود
بده که اینجا پارکینگ نداشت ولی خب انگار محله امنی هست
من که تو این یک ماه چیزی ندیدم و
نشنیدم که بگن از کسی دزدی شده یا اینجور چیزا
سوار ماشین شدم
رفتم سمت رستوران
اگر خونه بشینم دق میکنم از فکر و خیال
اضافه کاری وایمیستم
هم فکر اضافی نکنم
همم وقتی لیلی کوچولوم برگشت ببرمش یه شهربازی بزرگ
حتما الان کلی ترسیده
ببخشید که مراقبت نبودم خواهر کوچولوم
اشکی از گوشه چشمم چکید که سریع پاکش کردم
من نباید انقدر ضعیف باشم
نباید...!
آره میرم کار میکنم
تا وقتی لیلی اومد پیشم
یه کاری کنم تمام اون لحظه هارو فراموش کنه
با یه نفس عمیق جلو رستوران پارک کردم
وارد که شدم رستوران تقریبا شلوغ بود
بدون جلب توجه رفتم طبقه بالا
اتاق مدیریت اونجا بود
باید اول اجازه میگرفتم
بعد میرفتم سرکار
در زدم و رفتم تو
آقای ری با تعجب نگاهم میکرد
چی شده؟
527
Repost from N/a
کمربندشو باز کردم و کنار زدمش ، زیپ شلوارشو وا کردم و دستمو از #شورتش رد کردم …
جووون کشداری زمزمه کردم ، کیرشو از تو شورت در آوردم و بهش زل زدم …
اب دهنمو حوس الود قورت دادم …
یکم از صندلی فاصله گرفتم و شلوار و شورتم رو همزمان پایین کشیدم … .
#کیرشو گرفتم تو دستم و به #بهشتم مالوندم …
همزمان شروع به آه و ناله کردم ، رگه های قرمز رنگی تو چشاش موج میزد …
وحشیانه هلم داد رو صندلی و خیمه زد روم …
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
https://t.me/+XPU3_Ejhqh4zOGM0
۱۰ صب پاک
527
Repost from رمان جزیره مرگ
#صحنه_دار🔞🔞
#دارای_محدودیت سنی🔞❤️🔥
شب تولد برادر ناتنیم وقتی هردو مست بودیم باهم ص..کس کردیم و به هم قول دادیم فراموش کنیم ولی مگه میتونستیم رابطه داغ اون شبو فراموش کنیم..؟شبی که با یادآوریش به.شتم نبض میزد...پس تصمیم گرفتم....
برای خوندن ادامه رمان کافیه بزنی رو لینک زیر😍🔞
#بنر_کاملا_واقعی
https://t.me/novel_hot
https://t.me/novel_hot
https://t.me/novel_hot
527
Catania ⚜
#part78
_ خب آخه...
- آخه نداره
تو میخوای حواسشون پرت بشه و لیلی رو نتونن پیدا کنن؟
ناراحت سرمو پایین انداختم
_ معلومه که نه
- خیلیم عالی
پس استراحت کن دردسر
منم زود میام پیشت
_ انقدر بهم نگو دردسر
- خب دردسری دیگه، نیستی؟
چشم غره ای بهش رفتم
ولی خب راست میگفت
از وقتی اومدیم اینجا برای بدبخت فقط دردسر درست کردم
خداحافظی کرد و رفت
منم چندتا لقمه صبحونه خوردم
دلم از نگرانی بهم میپیچید ولی حق با ماتئو بود
نباید برم اونجا و مزاحمشون بشم
ولی آخه دارم میمیرم از دل شوره
چی کار کنم؟
هوفی کشیدم
با نگاهی به ساعت از خونه خارج شدم
درو بستم
رفتم طبقه بالا و شروع کردم حاضر شدن
جلو آینه درگیر موهام بودم که تازه یادم افتاد
ماتئو یه پدربزرگ داشت
پس چرا اصلا نمیبینمش؟
مگه اینجا خونه اون نیست؟
حتی دیشبم نبود
شونه ای بالا انداختم
خب شاید رفته مسافرت
