en
Feedback
🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان

🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان

Open in Telegram

چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼‍🫲🏻

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 489
Subscribers
-2924 hours
+1047 days
-1 87830 days
Posts Archive
Join & TB @MysticNinja_boy 𝐘𝐨𝐨𝐨𝐨𝐨𝐨𝐨🪼

https://t.me/Yooooooooe ریکت جوین

https://t.me/i1Smoke تکسا و پروفای این چنلو بفرست براش دلش برات بره🤤

وای خوداااا چقد خوشگلییی 😭😭😭😭🫀 شرکت کننده 12 برنده گیفت تدی.💘 چنل .💘 https://t.me/i1Smoke برای دریافت گیفت رایگان بزن
وای خوداااا چقد خوشگلییی 😭😭😭😭🫀 شرکت کننده 12 برنده گیفت تدی.💘
چنل
.💘 https://t.me/i1Smoke برای دریافت گیفت رایگان بزن روش 💝

Repost from "𝟟𝟙𝟝"
من حسود نیستم ولی کسی که مال منه برا منه نه برا بقیه دخترا لطفا این ادما که با همه هستن نیان تو زندگیم مرسی💆‍♀💘

Repost from "𝟟𝟙𝟝"
join to join Riact Tb Ad to Ad @Meinwilp📲🦦

تب پیوی زمان تب : ۲۴ ساعت @Selina_okkk

پارت جدید ریکت مختلف بزنیــــــــــن👄

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁶🫦 ~مهرداد~ گوشی رو برداشتم و جواب دادم -بله با یکم مکث گفت : -چرا چند روزه نمیای پیشم ؟ پوسخندی زدم و گفتم : -خب چی شده حالا ؟ یکم سلیطه شد و گفت : -پردمو به خاطر تو از دست دادم حالا سرد شدی اشغال چیزی که خواستی و گرفتیو حالا خدافظ عصبی مثل خودش گفتم : -من کارو زندگی دارم بفهم ، فک نکن نفهمیدم پردت ترمیم نبوده یکم سکوت شد پشت گوشی انگار تعجب کرده بود از اینکه فهمیده بودم گفت : -خب که چی بچه بودم نمی دونستم خودم زدم با انگشت گفتم: -النا این چند روز نمیام اونجا با قر و ناز گفت: -اخه چرا قرار بود منو به مامانت نشون بدی سرمو با یک دست گرفتم تند و سریع گفتم : -فعلا نمیشه زیاد زنگ نزن حوصلتو ندارم . گوشی رو قطع کردم و انداختم رو تخت دختره ی رو مخ همتون جنده و بی پرده این لباس پوشیدم و سوییچ ماشین و برداشتم و رفتم بیرون از عمارت ماشین و روشن کردم رفتم سمت شرکت تو این دو روز که نبودم پرونده‌ها رو هوا بود البته که سامان کمکم کرد توی این دو روز رسیدم و بردم ماشین و توی پارکینگ ادامه دارد.....

برای تب بیاین پیوی : @Selina_okkk

https://t.me/TRUSTCHANNEL0/20617 خوشگلا لایک کنین برسه به ۳۰ پارت جدید می دم

🩰♟
🩰♟

پارت جدید 🤌🏻 ریکت مختلف بزنین تا ۲۰ تا بعدش می ریم برای پارت بعد ...

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁵🫦 ~عسل~ رفتم توی حیات هوا خوب بود خنک بود هنوز موهام نم داشت و وقتی باد بهش می خورد گردنم یخ می زد حس خوبی بود رو تاب نشستم و خودمو هول دادم توی یک تصمیم ناگهانی پاشدم و رفتم داخل همین جور که می رفتم سمت اتاق بلند گفتم : -من میرم بیرون یکم دور بزنم سریع یک لباس گرم جذب یقه اسکی سرمه ای پوشیدم با یک شلوار پارچه ای مشکی کردمش توی شلوار و از روش هم یک پالتو مشکش بلند پوشیدم و بعد از اینکه آرایش کردم گوشیمو برداشتم و رفتم پایین از همه خدافظی کردم و رفتم داشتم پیاده می رفتم که سردم شد یک تاکسی گرفتم و رفتم داخل شهر خوبیش این بود که زبونشونو بلدم و می تونم از پس خودم بر بیام... ~مهرداد~ - به من چه مامان عصبی و حرسی گفت : -الان تنها رفته بیرون باید باهاش می رفتی یکم وقت می گذروندی باهاش بیخیال گفتم : -حالا که رفت نشست رو تخت و گفت : -مهرداد سعی کن خودتو بهش نزدیک کنی وگرنه از هیچی خبری نیست رفت بیرون و درو بست خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره اون شوکه شدم النا! این چی می خواد ادامه دارد .....

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁵🫦 ~عسل~ رفتم توی حیات هوا خوب بود خنک بود هنوز موهام نم داشت و وقتی باد بهش می خورد گردنم یخ می زد حس خوبی بود رو تاب نشستم و خودمو هول دادم توی یک تصمیم ناگهانی پاشدم و رفتم داخل همین جور که می رفتم سمت اتاق بلند گفتم : -من میرم بیرون یکم دور بزنم سریع یک لباس گرم جذب یقه اسکی سرمه ای پوشیدم با یک شلوار پارچه ای مشکی کردمش توی شلوار و از روش هم یک پالتو مشکش بلند پوشیدم و بعد از اینکه آرایش کردم گوشیمو برداشتم و رفتم پایین از همه خدافظی کردم و رفتم داشتم پیاده می رفتم که سردم شد یک تاکسی گرفتم و رفتم داخل شهر خوبیش این بود که زبونشونو بلدم و می تونم از پس خودم بر بیام... ~مهرداد~ - به من چه مامان عصبی و حرسی گفت : -الان تنها رفته بیرون باید باهاش می رفتی یکم وقت می گذروندی باهاش بیخیال گفتم : -حالا که رفت نشست رو تخت و گفت : -مهرداد سعی کن خودتو بهش نزدیک کنی وگرنه از هیچی خبری نیست رفت بیرون و درو بست خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره اون شوکه شدم النا! این چی می خواد ادامه دارد .....

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁵🫦 ~عسل~ رفتم توی حیات هوا خوب بود خنک بود هنوز موهام نم داشت و وقتی باد بهش می خورد گردنم یخ می زد حس خوبی بود رو تاب نشستم و خودمو هول دادم توی یک تصمیم ناگهانی پاشدم و رفتم داخل همین جور که می رفتم سمت اتاق بلند گفتم : -من میرم بیرون یکم دور بزنم سریع یک لباس گرم جذب یقه اسکی سرمه ای پوشیدم با یک شلوار پارچه ای مشکی کردمش توی شلوار و از روش هم یک پالتو مشکش بلند پوشیدم و بعد از اینکه آرایش کردم گوشیمو برداشتم و رفتم پایین از همه خدافظی کردم و رفتم داشتم پیاده می رفتم که سردم شد یک تاکسی گرفتم و رفتم داخل شهر خوبیش این بود که زبونشونو بلدم و می تونم از پس خودم بر بیام... ~مهرداد~ - به من چه مامان عصبی و حرسی گفت : -الان تنها رفته بیرون باید باهاش می رفتی یکم وقت می گذروندی باهاش بیخیال گفتم : -حالا که رفت نشست رو تخت و گفت : -مهرداد سعی کن خودتو بهش نزدیک کنی وگرنه از هیچی خبری نیست رفت بیرون و درو بست خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره اون شوکه شدم النا! این چی می خواد ادامه دارد .....