🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان
Kanalga Telegram’da o‘tish
چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼🫲🏻
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 482
Obunachilar
-2724 soatlar
+527 kun
-58030 kun
Postlar arxiv
1 478
وای خوداااا چقد خوشگلییی 😭😭😭😭🫀 شرکت کننده 12 برنده گیفت تدی.💘
چنل.💘 https://t.me/i1Smoke برای دریافت گیفت رایگان بزن روش 💝
1 478
Repost from "𝟟𝟙𝟝"
من حسود نیستم ولی کسی که مال منه برا منه نه برا بقیه دخترا لطفا این ادما که با همه هستن نیان تو زندگیم مرسی💆♀💘
1 478
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:¹⁶🫦
~مهرداد~
گوشی رو برداشتم و جواب دادم
-بله
با یکم مکث گفت :
-چرا چند روزه نمیای پیشم ؟
پوسخندی زدم و گفتم :
-خب چی شده حالا ؟
یکم سلیطه شد و گفت :
-پردمو به خاطر تو از دست دادم حالا سرد شدی اشغال چیزی که خواستی و گرفتیو حالا خدافظ
عصبی مثل خودش گفتم :
-من کارو زندگی دارم بفهم ، فک نکن نفهمیدم پردت ترمیم نبوده
یکم سکوت شد پشت گوشی انگار تعجب کرده بود از اینکه فهمیده بودم گفت :
-خب که چی بچه بودم نمی دونستم خودم زدم با انگشت
گفتم:
-النا این چند روز نمیام اونجا
با قر و ناز گفت:
-اخه چرا قرار بود منو به مامانت نشون بدی
سرمو با یک دست گرفتم
تند و سریع گفتم :
-فعلا نمیشه زیاد زنگ نزن حوصلتو ندارم .
گوشی رو قطع کردم و انداختم رو تخت
دختره ی رو مخ
همتون جنده و بی پرده این
لباس پوشیدم و سوییچ ماشین و برداشتم و رفتم بیرون از عمارت
ماشین و روشن کردم رفتم سمت شرکت
تو این دو روز که نبودم پروندهها رو هوا بود
البته که سامان کمکم کرد توی این دو روز
رسیدم و بردم ماشین و توی پارکینگ
ادامه دارد.....
1 478
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:¹⁵🫦
~عسل~
رفتم توی حیات هوا خوب بود خنک بود هنوز موهام نم داشت و وقتی باد بهش می خورد گردنم یخ می زد
حس خوبی بود
رو تاب نشستم و خودمو هول دادم
توی یک تصمیم ناگهانی پاشدم و رفتم داخل
همین جور که می رفتم سمت اتاق بلند گفتم :
-من میرم بیرون یکم دور بزنم
سریع یک لباس گرم جذب یقه اسکی سرمه ای پوشیدم با یک شلوار پارچه ای مشکی
کردمش توی شلوار و از روش هم یک پالتو مشکش بلند پوشیدم
و بعد از اینکه آرایش کردم گوشیمو برداشتم و رفتم پایین
از همه خدافظی کردم و رفتم
داشتم پیاده می رفتم که سردم شد
یک تاکسی گرفتم و رفتم داخل شهر
خوبیش این بود که زبونشونو بلدم و می تونم از پس خودم بر بیام...
~مهرداد~
- به من چه مامان
عصبی و حرسی گفت :
-الان تنها رفته بیرون باید باهاش می رفتی یکم وقت می گذروندی باهاش
بیخیال گفتم :
-حالا که رفت
نشست رو تخت و گفت :
-مهرداد سعی کن خودتو بهش نزدیک کنی وگرنه از هیچی خبری نیست
رفت بیرون و درو بست
خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره اون شوکه شدم
النا!
این چی می خواد
ادامه دارد .....
1 478
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:¹⁵🫦
~عسل~
رفتم توی حیات هوا خوب بود خنک بود هنوز موهام نم داشت و وقتی باد بهش می خورد گردنم یخ می زد
حس خوبی بود
رو تاب نشستم و خودمو هول دادم
توی یک تصمیم ناگهانی پاشدم و رفتم داخل
همین جور که می رفتم سمت اتاق بلند گفتم :
-من میرم بیرون یکم دور بزنم
سریع یک لباس گرم جذب یقه اسکی سرمه ای پوشیدم با یک شلوار پارچه ای مشکی
کردمش توی شلوار و از روش هم یک پالتو مشکش بلند پوشیدم
و بعد از اینکه آرایش کردم گوشیمو برداشتم و رفتم پایین
از همه خدافظی کردم و رفتم
داشتم پیاده می رفتم که سردم شد
یک تاکسی گرفتم و رفتم داخل شهر
خوبیش این بود که زبونشونو بلدم و می تونم از پس خودم بر بیام...
~مهرداد~
- به من چه مامان
عصبی و حرسی گفت :
-الان تنها رفته بیرون باید باهاش می رفتی یکم وقت می گذروندی باهاش
بیخیال گفتم :
-حالا که رفت
نشست رو تخت و گفت :
-مهرداد سعی کن خودتو بهش نزدیک کنی وگرنه از هیچی خبری نیست
رفت بیرون و درو بست
خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره اون شوکه شدم
النا!
این چی می خواد
ادامه دارد .....
1 478
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:¹⁵🫦
~عسل~
رفتم توی حیات هوا خوب بود خنک بود هنوز موهام نم داشت و وقتی باد بهش می خورد گردنم یخ می زد
حس خوبی بود
رو تاب نشستم و خودمو هول دادم
توی یک تصمیم ناگهانی پاشدم و رفتم داخل
همین جور که می رفتم سمت اتاق بلند گفتم :
-من میرم بیرون یکم دور بزنم
سریع یک لباس گرم جذب یقه اسکی سرمه ای پوشیدم با یک شلوار پارچه ای مشکی
کردمش توی شلوار و از روش هم یک پالتو مشکش بلند پوشیدم
و بعد از اینکه آرایش کردم گوشیمو برداشتم و رفتم پایین
از همه خدافظی کردم و رفتم
داشتم پیاده می رفتم که سردم شد
یک تاکسی گرفتم و رفتم داخل شهر
خوبیش این بود که زبونشونو بلدم و می تونم از پس خودم بر بیام...
~مهرداد~
- به من چه مامان
عصبی و حرسی گفت :
-الان تنها رفته بیرون باید باهاش می رفتی یکم وقت می گذروندی باهاش
بیخیال گفتم :
-حالا که رفت
نشست رو تخت و گفت :
-مهرداد سعی کن خودتو بهش نزدیک کنی وگرنه از هیچی خبری نیست
رفت بیرون و درو بست
خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره اون شوکه شدم
النا!
این چی می خواد
ادامه دارد .....
