en
Feedback
‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇

‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇

Open in Telegram

ᅟ ‌ᅟ‌ ‌𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝖺𝗎𝗋𝖺, 𝗎𝗇𝗌𝗁𝖺𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾. ‌‌ ‌‌ ‌ ‌𝖡ot : @hexlibot ‌ ‌‌Sub: @obsdinchlng

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
614
Subscribers
No data24 hours
-107 days
+30130 days
Posts Archive
- سحر فراموشی - ۳ آگوست، سال ۱۸۶۹
انگشتانم سرشار از تمنا برای نجات اند. می‌خواهم تنم را از میان طغیان آب بالا بکشم و به ساحل زندگانی چنگ بیندازم اما بیشتر فرو می‌روم. زیر پایم چنان خالی می‌شود که با شدت به قعر اقیانوس کشیده می‌شوم و نفس کشیدن را از یاد می‌برم. صدایی در گوشم نجوا می‌کند؛ اما به گونه‌ای محو است که تنها حباب زمزمه‌هایش را می‌شنوم. چشمانم در خیالی خاموش فرو رفته اند و چیزی جز لحظه شماری برای رسیدن به ماسه‌های کف اقیانوس ندارم. همهٔ عالم تیره است؛ گویی که بادی سرد، مهمان رگ‌های وجودم شده. تصاویر مبهم زیادی از جلوی چشمانم می‌گذرند؛ خاطرات زیادی دارم. اما هیچ‌کدام برایم آنقدر ارزشمند نیستند که بخواهم آخرین لحظاتم را برایشان صرف کنم. با این حال تو... تو تنها خواستهٔ من از تمام این هستی پوچ هستی! به همین شوق است که تلاش می‌کنم هرچه از تو دارم را یکبار دیگر به یاد بیاورم. دلم می‌خواهد تمام خاطرات کوچک و بزرگی که دست در دست ساخته‌ایم را به آغوش بکشم! «شب.. خیابان.. تو..» همه چیز خیلی محو است؛ هرچه می‌خواهم بیشتر به یاد بیاورم بیشتر فراموش می‌کنم، آب عمیق‌تر در ریه‌هایم جا خوش می‌کند و هوشیاری‌ام را بیش از پیش از دست می‌دهم. «اولین نگاه.. من.. لبخند..» چرا ادامه‌اش را به خاطر نمی‌آورم؟ چرا.. چهره‌ات را نمی‌بینم؟ ترس تمام وجودم را فرا می‌گیرد؛ چشم‌هایم گشوده می‌شوند و حال، چون آتش برایت می‌گریند. اشک‌هایم میان قطرات اقیانوس گم می‌شوند و چون صدایم که در گلو خفه ماند، در سکوت به قعر چاه می‌افتند. سرمای فراموش کردنت جانم را سبک کرده و به سطح آب رسانده است. نه نفسی مانده، نه خیالی که بخواهد یادآور تو باشد. همه چیز در سیاهی غرق است و سفیدی تو، چه پلیدانه مرا به جنون می‌کشاند. کاش به شب اول بازمی‌گشتیم؛ شبی که تمامت را در سینه حفظ کردم و تا کمی پیش به یاد داشتم... شبی که تحول دنیایم را به همراه داشت.
کاش... هیچوقت از آن شب گذر نمی‌کردیم!