نعنایِ ژنرال/ rest
Open in Telegram
شاید سرنوشتِ ما، در تقدیرِ این دنیا نوشته نشده بود، معبودِ من. @Easeyourselfandtrustmebot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5704966397
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
370
Subscribers
-124 hours
-237 days
-930 days
Posts Archive
خب نظرات به پستایی که باید داده میشد، داده شده؛ لطفا چک کنید و اگر میخواید سیو کنید و بخونیدش که اگر پاک کردم داشته باشیدشون.
لطفا چک کنید و سیو کنید.
خب یه چیزیی رو بگم؛ من همه ی چنلارو توی یه روز فور نمیکنم جهته حمایت؛ اینجا شلوغ میشه و پستا هم شاید دیده نشه اونقدرا اونوقت؛ امیدوارم این رو درک کنید. شب هم نظرات به پستاتون داده میشه پس فکر نکنید فقط فور کردنه(چون الان فقط وقت کردم فور کنم ولی شب حتما نظرات داده میشه)
مچکرماز همگی.
Repost from 𓏺𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐
- چون اون فرق داره.
+ چه فرقی یونگی؟
من فقط میخواستم یه بار.. فقط یه بار.. منو همون جوری بخوای که من تو رو میخواستم.
- تو بهترین دوست منی، هوسوک.
+ من نمیخواستم دوستت باشم.
Repost from روانشناسی ʜʏᴜɴᴄʜᴀɴ'ꜱ ᴘꜱʏᴄʜᴏʟᴏɢʏ
Author: Erik
#bloodytemple
#Scenario #chanho
″شرط اپ: 20+ ری اکت″
″bloody temple
″ معبد خونین
Part:6
ᷟ▭ᷫᷠ▬ #zeus
𝙛꙲@∂αγ ϲняιѕ
Repost from N/a
+4
سقوط بالها
چشمانش دیگر به آسمان دوخته نبود، بلکه در سیاهی مطلقِ پیش رویش میسوخت. بالهایش، نه از جنس نور، که از جنس تاریکیِ کهنه و فراموششده، بر پشتش سنگینی میکردند. دیگر نه نوری بود و نه شکوهی؛ تنها شعلهای سرد از خشم و نفرتی که از اعماق وجودش زبانه میکشید. “فرشته؟” پوزخندی تلخ بر لبانش نشست. “من دیگر جایی در آن آسمانِ دروغین ندارم.” صدای خشدار و عمیقی که گویی از دلِ جهنم برمیخاست، اتاق را پر کرد: “اما اینجا، در این تاریکی، قلمروِ من است. قلمروِ کسانی که زیباییِ واقعی را در تباهی یافتهاند.” ناگهان، سایهها شروع به رقصیدن کردند. نه سایههای معمولی، که موجوداتی با شاخهای پیچخورده و نگاههای آتشین. آنها دور تا دورش حلقه زدند، گویی او خودِ مرکزِ جاذبهی تاریکی بود. “تو دیگر فرشته نیستی،” سایهها همصدا گفتند، “تو حالا یکی از ما هستی. شاهزادهی شیاطین.” و او، با لبخندی که ترکیبی از درد و قدرت بود، سرش را بالا گرفت. دیگر نه اثری از آسمان در چشمانش بود، نه خاطرهای از نور. تنها وعدهی نابودی و تسلط بر تاریکی.
