en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

‌ ‌ستاࢪه‌‌

‌ ‌ستاࢪه‌‌

Open in Telegram

@MorvaridBotbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
963
Subscribers
-424 hours
-417 days
-14030 days
Posts Archive
Repost from 🍎
photo content
+1

عشق منییی

Repost from Nana's Multi Meli.
https://t.me/mmmmarnie بچه‌ها ، دینا دوباره برگشت ، برین پیشش😭💞

هورا‌

اگه هستی البته :)

مرسیی

این ولاگ بچه ها اگه خواستین نگاه کنیدد

نهه ولاگ قبلیشه دارم ریواچ میکنم😭

ولاگگ جدیدد گذاشتهه؟

وای بچه ها نگاش کنید چقدر کوجولوئهههه😭😭😭😭😭

photo content
+2

وای

عاشقشم

یکی به من بگه چجوری انقد میا نازه😭

توی یه باتلاقِ پر از خون دست‌وپا می‌زدم، یه باتلاق که از خون زخم‌های عمیق گذشته‌ام ساخته شده بود. داشتم غرق می‌شدم، نفس نمی‌کشیدم، ولی هنوز صداهایی می‌شنیدم، صداهایی که از ته باتلاق می‌اومدن، زمزمه‌هایی از درد، از یه نفرین که انگار هیچ‌وقت تموم نمی‌شد. دست‌های بی‌جون از زیر خون می‌اومدن بیرون و منو می‌کشیدن پایین‌تر، اون‌قدر که حتی فریادم هم تو گلوم خفه شد. چشم‌هام باز بود، ولی جز یه تاریکی قرمز هیچی نمی‌دیدم. حس می‌کردم گوشت تنم داره از استخونام جدا میشه، ذره‌ذره، آروم، انگار اون چیزی که داشت منو می‌بلعید از این کار لذت می‌برد. هوا سنگین شده بود، مثل خاطره‌هایی که می‌خوای فراموششون کنی ولی ولت نمی‌کنن. وسط اون وحشت، یه صورت آشنا از توی باتلاق خون اومد بالا، با یه لبخند آروم و بی‌روح بهم گفت: «اینجا جاییه که دروغ‌ها زنده می‌شن و حقیقت می‌میره.» سعی کردم فرار کنم، ولی هر حرکتم فقط منو بیشتر فرو می‌برد، تا اینکه فهمیدم شاید این باتلاق، خودِ منم. و هر قطره‌ی خون، از زخم‌هاییه که سال‌ها پنهانش کرده بودم.

توی یه باتلاقِ پر از خون دست‌وپا می‌زدم، یه باتلاق که از خون زخم‌های عمیق گذشته‌ام ساخته شده بود. داشتم غرق می‌شدم، نفس نمی‌کشیدم، ولی هنوز صداهایی می‌شنیدم، صداهایی که از ته باتلاق می‌اومدن، زمزمه‌هایی از درد، از یه نفرین که انگار هیچ‌وقت تموم نمی‌شد. دست‌های بی‌جون از زیر خون می‌اومدن بیرون و منو می‌کشیدن پایین‌تر، اون‌قدر که حتی فریادم هم تو گلوم خفه شد. چشم‌هام باز بود، ولی جز یه تاریکی قرمز هیچی نمی‌دیدم. حس می‌کردم گوشت تنم داره از استخونام جدا میشه، ذره‌ذره، آروم، انگار اون چیزی که داشت منو می‌بلعید از این کار لذت می‌برد. هوا سنگین شده بود، مثل خاطره‌هایی که می‌خوای فراموششون کنی ولی ولت نمی‌کنن. وسط اون وحشت، یه صورت آشنا از توی باتلاق خون اومد بالا، با یه لبخند آروم و بی‌روح بهم گفت: «اینجا جاییه که دروغ‌ها زنده می‌شن و حقیقت می‌میره.» سعی کردم فرار کنم، ولی هر حرکتم فقط منو بیشتر فرو می‌برد، تا اینکه فهمیدم شاید این باتلاق، خودِ منم. و هر قطره‌ی خون، از زخم‌هایهه که سال‌ها پنهانش کرده بودم.