963
订阅者
-424 小时
-417 天
-14030 天
帖子存档
963
توی یه باتلاقِ پر از خون دستوپا میزدم، یه باتلاق که از خون زخمهای عمیق گذشتهام ساخته شده بود. داشتم غرق میشدم، نفس نمیکشیدم، ولی هنوز صداهایی میشنیدم، صداهایی که از ته باتلاق میاومدن، زمزمههایی از درد، از یه نفرین که انگار هیچوقت تموم نمیشد. دستهای بیجون از زیر خون میاومدن بیرون و منو میکشیدن پایینتر، اونقدر که حتی فریادم هم تو گلوم خفه شد. چشمهام باز بود، ولی جز یه تاریکی قرمز هیچی نمیدیدم. حس میکردم گوشت تنم داره از استخونام جدا میشه، ذرهذره، آروم، انگار اون چیزی که داشت منو میبلعید از این کار لذت میبرد. هوا سنگین شده بود، مثل خاطرههایی که میخوای فراموششون کنی ولی ولت نمیکنن. وسط اون وحشت، یه صورت آشنا از توی باتلاق خون اومد بالا، با یه لبخند آروم و بیروح بهم گفت: «اینجا جاییه که دروغها زنده میشن و حقیقت میمیره.» سعی کردم فرار کنم، ولی هر حرکتم فقط منو بیشتر فرو میبرد، تا اینکه فهمیدم شاید این باتلاق، خودِ منم. و هر قطرهی خون، از زخمهاییه که سالها پنهانش کرده بودم.
963
توی یه باتلاقِ پر از خون دستوپا میزدم، یه باتلاق که از خون زخمهای عمیق گذشتهام ساخته شده بود. داشتم غرق میشدم، نفس نمیکشیدم، ولی هنوز صداهایی میشنیدم، صداهایی که از ته باتلاق میاومدن، زمزمههایی از درد، از یه نفرین که انگار هیچوقت تموم نمیشد. دستهای بیجون از زیر خون میاومدن بیرون و منو میکشیدن پایینتر، اونقدر که حتی فریادم هم تو گلوم خفه شد. چشمهام باز بود، ولی جز یه تاریکی قرمز هیچی نمیدیدم. حس میکردم گوشت تنم داره از استخونام جدا میشه، ذرهذره، آروم، انگار اون چیزی که داشت منو میبلعید از این کار لذت میبرد. هوا سنگین شده بود، مثل خاطرههایی که میخوای فراموششون کنی ولی ولت نمیکنن. وسط اون وحشت، یه صورت آشنا از توی باتلاق خون اومد بالا، با یه لبخند آروم و بیروح بهم گفت: «اینجا جاییه که دروغها زنده میشن و حقیقت میمیره.» سعی کردم فرار کنم، ولی هر حرکتم فقط منو بیشتر فرو میبرد، تا اینکه فهمیدم شاید این باتلاق، خودِ منم. و هر قطرهی خون، از زخمهایهه که سالها پنهانش کرده بودم.
