نـسـکـافــہ و نـفـحــاتــــღ
Open in Telegram
زندگی یعنی همین لحظه های ساده؛ یه فنجون نسکافه ی داغ، یه دلِ پر از حرف، و خدایی که از رگ گردن نزدیکتره. اینجا از همین لحظه ها مینویسم🙂↕️☕️ و اینجا می شنومتون✨🎀 https://t.me/HarfChatBot?start=1cd515cc524d
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
984
Subscribers
-224 hours
-467 days
-6730 days
Posts Archive
قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ
بگو: «فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، (روح) شما را میگیرد؛ سپس شما را بسوی پروردگارتان بازمیگردانند.»
سجده - ۱۱
#نور_شبانه
قسمت دوم آیت الکرسی، سوره بقره، آیه ۲۵۵✨️
«لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوم» یعنی چی؟
خدا نه چرت میزنه نه خوابش میبره؛ شاید ساده به نظر بیاد ولی پشت این جمله یه حقیقت خیلی بزرگه. خدا حتی برای یک لحظه هم از جهان غافل نمیشه. ما وقتی خسته میشیم، میخوابیم. وقتی خوابیم دیگه خیلی چیزها رو نمیبینیم و نمیشنویم اما خدا این طور نیست.
همون لحظه ای که تو خوابی، همون لحظه ای که هیچ کس حواسش بهت نیست، خدا از تو و جهان غافل نیست.
بعد آیه میگه: «لَهُ ما فی السَّماوات و ما في الأرض» هرچی در آسمان ها و زمینِ از آن اوست.
یعنی جهان بی صاحب نیست؛ پشت این همه اتفاق یک مالک و تدبیر کننده وجود داره. تو ممکنه چشمات رو ببندی؛ اما خدا هیچ وقت چشم از جهان برنمیداره. موقعی که خودتم حواست به خودت نیست ولی خدا حواسش هست و هواتو داره🫂
#نجوای_قرآن
کلا متنفرم از آدمایی که فکر می کنند بداخلاقی یعنی قدرت... و به نظرم ضعیف ترین آدمان؛ چون چیز دیگه ای برای قوی بودن ندارن.
تو خوابگاه تولد یکی از بچه های اتاقمون بود و من بین شوخی و خنده هامون یهو یادم افتاد که شب تولد خودم چقد مضخرف گذشت و از گریه زیاد خوابم برد و خلاصه احساس تنهایی و غم همه وجودمو گرفت:)
خلاصه تو حال خودم بودم که یهو از بلندگوهای خوابگاه گفتن امشب خادم های حرم اومدن و پرچم امام حسین رو آوردن =))))))))
منم نفهمیدم چطوری در سریع ترین حالت ممکن خودمو رسوندم به پرچم و اون لحظه همه حرفا و غمام یادم رفت و فقط این شعر یادم اومد که:
حرف بسیار بود و وقت کم؛ بوسیدمت:))))
در نتیجه فقط با چشمای اشکی پرچم رو بوسیدم:)✨️
بعدشم هرکسی که می خواست اسمش رو پشت کاشی هایی که قرار بود داخل صحن جدیدی که می خوان بسازن تو کربلا می نوشتن و منم اسمم رو نوشتم
خلاصه الان از خوشحالی رو ابرام =)))))
مرسی که بازم تو بدترین شرایط به دادم رسیدی آقای اباعبدالله... خیلی مدیونتم❤️🩹
نمی خواهم برنجانم دلت را بی سبب اما
چگونه مرگ یک مادر چهل تن متهم دارد:)
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو، فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم؛ انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.
من الان همه چیم کربلاس الا جسمم!
قلبم، روحم، فکرم، حتی گوشیم و اکسپلورش (:
ولی جسمم کنج اتاقم گیر کرده..
نگفته درد دلی بود و با علی(ع) گفتیم
به کار سخت که خوردیم یاعلی گفتیم :))))
دیشب واسه یه پروژه ای یه عالمه متن داخل ورد نوشتم و بعدش گفتم صبح میرم یه ویرایش نهایی میزنم و تحویل استاد میدم
الان رفتم میبینم هیچکدومش ذخیره نشدهههههههههه
ولم کنید میخوام خودمو از پنجره اتاقم شوت کنم پایین من دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدممممممم😭😭😭
تصور کن بعد از نماز صبح از حرم امام حسین(ع) زدی بیرون و میری سمت حرم حضرت عباس(ع) و حالا همه چیز تو قشنگ ترین حالت خودشه
کیف کن :))))))❤️🩹✨️
