℘ 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗎𝗉𝗈𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗋𝗎𝗂𝗇 (rest)
Open in Telegram
✿ ིུ ☕️ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗎𝗇𝖺𝗋 𝗏𝖺𝗅𝗅𝖾𝗒𝗌 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽. ᯓ چـنل مـحافـظ و لیـست نوشـتههـا : @thaifictionguide
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
491
Subscribers
-124 hours
-107 days
+830 days
Posts Archive
📼 .⋆♱ #Maroon tape five
سانتا مشكلى با برهنه بودن جسمش نداشت، اما پرث روحش رو برهنه مىكرد و اين سانتا رو مىترسوند. از سانتا، دوباره پسر هشت سالهاى مىساخت كه مقابل پدرش ايستاده بود و با دست هاى خودش، پوست تنش رو كنده بود تا شايد پدرش، به روح سردرگم و آسيب ديدهش عشق بورزه.
«و تو چی، هیرانکیت؟ تو حق نداري چیزی بخوای؟ حق نداری جز اینکه توسط سانتا دیده بشی، از این زندگی خواستهی دیگهای داشته باشی؟ به خودت بیا، هیرانکیت… سالهاست که خودت رو وقف زندگيای کردی که هرگز بهت تعلق نداشته. من رو میشناسی، میدونی که از وقتی برادرت هفده سالش بود و نمیدونست دیدنِ فردا انتخاب درستیـه یا نه کنارش بودم. میدونی که وقتی توی چشمهات نگاه میکنم و میگم چیزی بهجز دوباره داشتنِ سانتا درخواست کن، خودم رو دربارهی آسیبی که دوست صمیمیم توی اون خونه میبینه کور نکردم… تمامِ اینها رو میدونی، پس فقط بهم اعتماد کن و دستم رو بگیر. اجازه بده آزادت کنم، اجازه بده چیزی بیشتر از یك احساس مهر و موم شده توی قلبت باشم. به خودت اجازه بده چیزی بخوای، هیرانکیت. به خودت اجازهی داشتن منو بده…
📼 .⋆♱ #Maroon tape four
« احساس امنيت مىدى، پرث. جورى كه انگار با لمسهات، تمامِ اون خاطرات رو پاك میكنى... بدنم، وقتى لمسش مىكنى ديگه سرد نيست. سرماى اين چندسال... خوب بلدى اين يخ رو آب كنى، پرت. » پسر خنديد و بوسهى آرومى روى لبهاى سانتا گذاشت. « تو يخ نيستى، تو برفى سانتا. برفى كه حتى اگر هيچوقت آب نشه... سفيديش چشمم رو آزار نمیده. »
📼 .⋆♱ #Maroon tape three
[ پرث گفت و سرش رو نزدیک صورت سانتا برد و گاز ریزی از لالهی گوش پسر گرفت. « تو چی؟ مطمئنی که بلدی امشب رو برای هردومون به یاد موندنی کنی، تاتا؟ » ]
📼 .⋆♱ #Maroon tape two
[ توی دنیایی که همهچیز فقط به نفرت و محبت دسته بندی شده... من کجا قرار میگیرم، پی؟ ]
📼 .⋆♱ #Maroon tape one
[ فکر میکردم این زندگی خوشحالم کنه اما در پایان روز... من سانتیاگو پونگساپاکـم؛ پسری که نقطهای از قلبش تا ابد خالی میمونه. ]
ᝰ.ᐟ #Maroon
• Genres: Romance, Angst, Smut
• Couples: PerthSanta, SkyNani
• Writer: Noa
«مارون تاناپون» هنرمندی شکسته با پیشینهای نامشخص؛ در فرار از دستهای کنترلگر خانوادهش با کمپانیای آشنا میشه که در مسیر رسیدن به اهدافش کمکش میکنه.
و چی میشه اگر مسیرِ مارون، شبی در شیارِ شکستگيهاش، به پسر کوچکترِ پونگساپاکها گره بخوره؟
پسری که خودش هم به دنبالِ فرار از سرنوشت خانوادهش، پس از مرگ مادرش ـه.
« بگذریم... امشب، بعد از مدتها دوباره در این نقطه ایستادم. مثل دیوونهها با تنها چیزی که ازت برام مونده حرف میزنم و از افتخاراتم میگم! اما... در کنار افتخار کردن، من رو ببخش مادر. برای اینکه الآن اینجام، دور از خونه و با یک هویت جدید، فقط چون بار نبودنت برای دوش من زیادی سنگین بود معذرت میخوام. فکر میکردم این زندگی خوشحالم کنه اما در پایان روز... من سانتیاگو پونگساپاکـم؛ پسری که نقطهای از قلبش تا ابد خالی میمونه. » . . . دستهاش رو روي فرمون فشرد تا جایی که مثل همیشه، سر انگشتهای خستهش به سفیدی و نفس هاش، در ریهش یخ بزنه. سرش رو سمتِ پنجره چرخوند؛ جایی که پسرِ مو مشکی، مثل همیشه ایستاده بود. « چرا بیخیالِ من نمیشی؟ » « چون اینجا- » خندید، درب ماشین رو باز کرد و باعث شد که پسر ناخودآگاه چند قدم به عقب برداره. از ماشین پیاده شد و به درب حالا بستهش تکیه داد و سیگاری روشن کرد. نگاهش رو، جوری که انگار میخواست به روحِ پسر مقابلش بسپره، بهش داد و جملهش رو قطع کرد. « بسکن، چی بود... آها! اسکای. بس کن اسکای. هردومون میدونیم برات درصدی اهمیت نداره که برادر بزرگتر سانتیاگو، که حتی برادرش هم نیست دوماه تمامه که شب ها میآد اینجا و جرأت دیدنش رو نداره! هربار میگی اینجا برای نونگ عزیزته و من جایی ندارم پس راهم رو بکشم برم، اما تا وقتی که برم میشینی و نگاهم میکنی... جوری که انگار نگرانی بازهم مثل احمقها دربارهش اشک بریزم. میگی اگر نرم لوم میدی اما نمیدی! دوماه گذشته، پس دیگه با این حرفها گولم نزن. پس یا ولم کن برو و یا دلیلش رو بهم بگو! » اشکهای سرد روی گونهش فرو میریخت و اسکای، ناخودآگاه دستش رو جلو برد تا صورت پسر بزرگتر رو پاک کنه. « چون دوستت دارم، اگر این چیزیه که میخوای بشنوی. چون میخوام دوستت داشته باشم... »๋࣭ ⭑⚝ @Thaifiction
