خانه کتاب کالاگان
Open in Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 114
Subscribers
+424 hours
+487 days
+20530 days
Posts Archive
2 116
واژههای مهاجر | اتیکت
«اتیکت» از واژهٔ فرانسوی étiquette وارد فارسی شده است.
اما étiquette در ابتدا به معنی برچسب و یادداشت کوچکی بود که روی چیزی میچسباندند.
قصه از دربار فرانسه جالب میشود: روی کاغذهایی که در مکانهای مختلف کاخ یا دربار نصب میشد، دستورها و قواعدی دربارهٔ نحوهٔ رفتار و تشریفات نوشته میشد. کمکم خودِ این برچسبها با قواعدی که رویشان نوشته شده بود پیوند خوردند و étiquette معنای «آداب و تشریفات» هم پیدا کرد.
بعدها این معنا گستردهتر شد و به مفهوم امروزی «آداب معاشرت و رفتار شایسته» رسید.
پس «اتیکت» یک مسیر جالب را طی کرده:
آداب معاشرت → دستورهای تشریفاتی → برچسب
و امروز وقتی میگوییم «اتیکت اجتماعی»، در واقع داریم از واژهای استفاده میکنیم که روزگاری معنای سادهٔ «برچسب» داشته است.
#واژه_های_مهاجر
2 116
معرفی کتاب | شما که غریبه نیستید
کتاب «شما که غریبه نیستید» نوشتهی هوشنگ مرادی کرمانی، یکی از صمیمیترین و شخصیترین آثار اوست؛ روایتی داستانی از کودکی و نوجوانی نویسنده در روستاهای کرمان.
مرادی کرمانی در این کتاب، از مدرسه، خانواده، شیطنتهای کودکی و آدمهایی میگوید که هرکدام بخشی از دنیای آن سالها را ساختهاند. با این حال، کتاب قرار نیست صرفاً خاطراتی نوستالژیک باشد؛ طنز همیشگی مرادی کرمانی باعث میشود حتی دشواریهای زندگی، با لحنی گرم و انسانی روایت شوند.
«شما که غریبه نیستید» را میتوان فرصتی دانست برای شناختن جهان و ریشههای داستاننویسی نویسندهای که بعدها شخصیتهایی مثل مجید را به ادبیات فارسی هدیه کرد.
#کالاگان
#شما_که_غریبه_نیستید #هوشنگ_مرادی_کرمانی #معرفی_کتاب
#کتاب
#ادبیات_ایران
2 116
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
#فریدون_مشیری
2 116
کافکا چگونه بر مارکز اثر گذاشت
در سال ۱۹۴۷، گابریل گارسیا مارکز هنوز دانشجوی حقوق بود؛ جوانی که بیشتر از حقوق، دلش با شعر و ادبیات بود.
یک شب، یکی از هماتاقیهایش کتاب کوچکی به او داد: «مسخ» اثر فرانتس کافکا.
مارکز بعدها تعریف کرد که هنوز جملهی اول کتاب را به خاطر دارد و همان جملهی اول همهچیز را عوض کرد:
«صبح یک روز، گرگور زامزا از خوابهای آشفتهای بیدار شد و خود را در تختخوابش، تبدیلشده به حشرهای عظیم، یافت.»
مارکز در مصاحبهای در همین رابطه، جملهی بسیار مهمی میگوید:
«نمیدانستم اجازه داریم چنین چیزهایی بنویسیم.»
و بعد اضافه میکند:
«اگر میدانستم، خیلی زودتر شروع به نوشتن میکردم.»
برای مارکز این عجیب بود که کافکا آن موضوع را کاملاً عادی روایت میکرد. نه توضیحی میداد، نه سعی میکرد خواننده را قانع کند که چنین چیزی ممکن است. گرگور به موجودی دیگر تبدیل شده بود و داستان، با همان آرامش، ادامه پیدا میکرد.
و عجیبتر اینکه شیوهی روایت کافکا، مارکز را به یاد مادربزرگش انداخت؛ زنی که در کودکی، عجیبترین اتفاقها و باورهای ماورایی را با چنان اطمینان و آرامشی تعریف میکرد که انگار از معمولیترین اتفاقهای روزمره حرف میزند.
مارکز ناگهان فهمید برای روایت یک اتفاق غیرعادی، لازم نیست مدام به خواننده بگویی: «این اتفاق عجیب است.» میتوانی آن را طوری تعریف کنی که انگار کاملاً طبیعی است.
روز بعد، مارکز شروع کرد به نوشتن داستانی به نام «سومین استعفا»؛ داستان مردی که از کودکی به بیماری تیفوس مبتلا شده و مادرش او را زنده در تابوتی بزرگ میگذارد تا در آن رشد کند.
داستان در همان سال در روزنامهی ال اسپکتادور منتشر شد و مارکز، که تا آن زمان دانشجوی حقوق بود، کمکم مسیر زندگیاش را به سوی ادبیات تغییر داد.
سالها بعد، نویسندهای که آن شب کتاب کوچکی از کافکا را در دست گرفته بود، «صد سال تنهایی» را نوشت؛ رمانی که در آن مردگان با زندگان حرف میزنند، ارواح رفتوآمد میکنند و اتفاقهای ناممکن، بخشی عادی از زندگی روزمرهاند.
شاید کافکا مستقیماً به مارکز یاد نداده بود چه بنویسد؛ فقط به او نشان داده بود که برای نوشتن، لازم نیست همیشه به قوانینی که فکر میکنیم وجود دارند، وفادار بمانیم.
گاهی یک کتاب، به آدم چیزی بیشتر از یک داستان میدهد:
اجازه میدهد جور دیگری به جهان نگاه کند.
🦢 منابع:
The Fragrance of Guava (El olor de la guayaba)، گفتوگوی گابریل گارسیا مارکز با پلینیو آپولیو مندوسا، ۱۹۸۲
Living to Tell the Tale (Vivir para contarla)، خودزندگینامهی گابریل گارسیا مارکز
Goethe-Institut، مقالهی «Kafka and Latin American Literature» (Goethe-Institut)
#کالاگان
#گابریل_گارسیا_مارکز
#فرانتس_کافکا
#مسخ
#صد_سال_تنهایی
2 116
معرفی کتاب | سرهای استفانی
رومن گاری
رومن گاری (Romain Gary) با نام اصلی رومن کاتسِف نویسنده، فیلمنامه نویس، کارگردان، خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی بود. گاری برای رمان «ریشههای آسمان» برندهٔ جایزهٔ گنکور شد و بعدها با نام مستعار امیل آژار برای «زندگی در پیش رو» بار دیگر همین جایزه را دریافت کرد؛ اتفاقی بیسابقه در تاریخ گنکور.
اما «سرهای استفانی» یکی از بازیگوشانهترین آثار اوست.
این رمان در سال ۱۹۷۴ منتشر شد، اما گاری نام خودش را روی آن نگذاشت؛ کتاب را با نام شاتان بوگات منتشر کرد و حتی برای این نویسندهٔ خیالی هویت و پیشینهای ساختگی ترتیب داد. کتاب نیز در ابتدا بهعنوان ترجمهای از یک رمان آمریکایی معرفی شده بود.
داستان، یک رمان جاسوسیِ پرماجرا و طنزآمیز است: استفانی، مدل مشهور، راهی یکی از کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس میشود؛ اما خیلی زود پای قتل، سیاست، نفت و تجارت اسلحه به ماجرا باز میشود.
«سرهای استفانی» را میتوان نمونهای از طنز سیاه و هجو سیاسی گاری دانست؛ رمانی که خودِ هویت جعلی نویسندهاش هم بخشی از بازی آن با خواننده است.
#کالاگان
#معرفی_کتاب
#سرهای_استفانی
#رومن_گاری
2 116
Repost from N/a
افسردگی فصلی چیست؟
چه زمانی رخ می دهد؟
راه درمان و پیشگیری دارد؟
#دکتر_احمد_احمدی_پور
#روانپزشک
2 116
معرفی کتاب | آوازهای چند فیلسوار
آیدا مرادی آهنی
نشر کتاب سده
«آوازهای چند فیلسوار» رمانی است دربارهی زنان، عشق، شهر و خاطره؛ داستانی که میان زمانها و روایتهای مختلف حرکت میکند و زندگی آدمهایی را به هم پیوند میدهد که هرکدام بخشی از گذشته و حال را با خود حمل میکنند.
رمان از تهران دههی پنجاه و فضای هنرهای تجسمی آغاز میشود و به تهران سال ۱۳۹۸ میرسد؛ در کنار آن، روایتهایی از شهرها و دورههای تاریخی دیگر نیز شکل میگیرند. معماری، نقاشی و ادبیات هم در دل داستان حضور دارند و بهانهای میشوند برای پرداختن به حافظه، عشق، هویت و سرگذشت زنانی که هرکدام روایت خودشان را از جهان دارند.
«آوازهای چند فیلسوار» کتابی است چندلایه که با جابهجایی میان زمانها و آدمها، خواننده را به دنبال کردن تکههای یک روایت بزرگتر دعوت میکند.
#آوازهای_چند_فیل_سوار #آیدا_مرادی_آهنی
#نشر_کتاب_سده
#کالاگان
2 116
Repost from N/a
میدانید شایعترین اختلال روانپزشکی در دنیا چیست؟ اضطراب
این پادکست کوتاه در مورد شیوع ، انواع و روش برخورد با اضطراب است.
اضطراب قابل درمان است#مجموعه_روانپزشکی_آنتی_استرس #دکتر_احمد_احمدی_پور
2 116
امروز یکی از رفقای کالاگان، که از همراهان سالن مطالعه هستند این شعر را سرودند و با ما قسمت کردند.
خواندمش و حالم خوش شد؛ خستگیام در رفت و دلم خواست این حال خوش را با شما هم شریک شوم.
شاید یکی از زیباییهای کالاگان همین باشد؛
اینکه آدمها فقط برای خواندن نمیآیند؛
گاهی چیزی هم اینجا متولد میشود که خواندنش سهم همهمان میشود.
ممنونیم آقای پارسا پورعاشوری عزیز 💚🦢
پُر نمودم ازغم و ماتم دو گوش باد را
تا كه شايد گفت ازحال دلم، شمشاد را
ماندهام در دام و او از حال صيدش بیخبر
كس در اینجا نيست تا آگه كند صياد را؟
كاوهاى كو تا در اين ويرانههاى بىاميد
بشنود از سينه من داغ صد فرياد را
گریه آگاه است از خون دادن چشمان من
بیستون میداند این جان کندن فرهاد را
دیدمت با غیر خندانی و من رفتم، ولی
میفرستم سوی تو پیک مبارکباد را
پارسا پور عاشورى
۱۴۰۵/۵/۳۰
خانه کتاب کالاگان ۱۹:۱۸
2 116
معرفی کتاب | خدمتکار و پروفسور
یوکو اوگاوا
اگر حافظه فقط هشتاد دقیقه دوام بیاورد، چه چیزی از یک رابطه باقی میماند؟
«خدمتکار و پروفسور» رمانی آرام و ظریف از یوکو اوگاوا است؛ داستان یک پروفسور نابغهی ریاضی که پس از یک سانحهی مغزی، حافظهی کوتاهمدتش تنها هشتاد دقیقه دوام میآورد. هر روز برای او تقریباً آغاز دوبارهای است؛ حتی اگر آدمهایی که روبهرویش هستند، روزها و ماههاست که بخشی از زندگیاش شده باشند.
خدمتکاری جوان برای مراقبت از او به خانهاش میرود و کمکم پسر دهسالهاش نیز به این رابطهی عجیب و دوستداشتنی اضافه میشود. پروفسور از جهان اعداد برای نزدیک شدن به آنها استفاده میکند؛ از شماره کفش خدمتکار گرفته تا تاریخ تولد. ریاضیات، در این داستان، دیگر چیزی خشک نیست؛ راهی است برای دیدن زیبایی، ساختن ارتباط و حتی شکل دادن به یک خانواده.
اوگاوا بدون اینکه داستان را به یک رمان دربارهی «بیماری و حافظه» تقلیل دهد، از چیزهای سادهای مثل محبت، اعتماد، مراقبت و تکرار روزمره مینویسد؛ از اینکه شاید برای دوست داشتن یک نفر، لازم نباشد تمام گذشتهی مشترکمان را به یاد داشته باشیم.
#کالاگان
#معرفی_کتاب
#خدمتکار_و_پروفسور
#یوکو_اوگاوا
#کیهان_بهمنی
#نشر_آموت
#رمان_ژاپنی
2 116
امروز چیزی خواندم و این به ذهنم رسید:
شاید یکی از عجیبترین تناقضهای آدمی همین باشد: مغز ما به لحاظ بیولوژیک، پیش از آنکه برای «شرافت» ساخته شده باشد، برای زنده ماندن شکل گرفته است.
بقا را بلد است؛ خودش را با جمع هماهنگ کند، گاهی رنگ عوض کند، کوتاه بیاید، مصلحت را بر حقیقت ترجیح دهد و هر جا ایستادن هزینهای دارد، راهی کمخطرتر پیدا کند.
همهی اینها برای زنده ماندن، انتخابهای بدی نیستند.
تنها ماندن در طبیعت، همیشه خطرناک بوده؛ و آدمی که از جمع طرد میشده، شانس کمتری برای بقا داشته است.
اما شرافت، قصهی دیگریست.
شریف ماندن گاهی یعنی هزینه دادن، بیآنکه چیزی نصیبت شود. یعنی از امنیتت بگذری، از منفعتت، از جایگاهت و حتی گاهی از آسودگیات، فقط برای اینکه چیزی درونت میگوید:
«کار درست چیست.»
در منطقِ بقا، این رفتار چندان حساب و کتابِ عاقلانهای ندارد.
انگار آدم گاهی تصمیم میگیرد برخلاف غریزهی ماندن عمل کند، برای چیزی که نه میشود خورد، نه لمسش کرد، نه به پول تبدیلش کرد؛ برای حقیقت، برای عدالت، برای وفاداری، برای شرافت.
شاید به همین دلیل است که شریف ماندن، همیشه آسان نیست.
و شاید به همین دلیل، همیشه هم زیاد نیست.
آدمها برای زنده ماندن، هزار راه بلدند؛ اما گاهی باید از خودشان بگذرند تا شبیه چیزی بمانند که میخواهند باشند.
و شاید تمامِ معنای انسان بودن، همین فاصلهی باریک باشد:
جایی میانِ آنچه برای بقا به ما آموختهاند
و آنچه انتخاب میکنیم، حتی اگر به ضررمان تمام شود.
شاید شرافت، در حسابِ تکامل، یک اشتباه محاسباتی باشد؛ اما چه بسیار چیزهای ارزشمندی که اگر قرار بود فقط با حسابِ سود و بقا سنجیده شوند،
هرگز به وجود نمیآمدند.
#یک_تکه_از_امروز
2 116
شباهتِ من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصلِ مشترکِ عشق و عقل تنهاییست..
#فاضل_نظری
2 116
قصه کلمه | ساندویچ
«ساندویچ» در اصل اسم یک غذا نبود؛ اسم یک شهر بود.
جان مونتاگو، چهارمین اِرلِ سندویچ، اشرافزاده و سیاستمدار انگلیسی قرن هجدهم بود.
اما «اِرل» یعنی چه؟
یکی از عناوین اشرافی در نظام پادشاهی بریتانیاست؛ چیزی نزدیک به عنوان کُنت در نظام اشرافی اروپایی. «چهارمین اِرلِ سندویچ» یعنی جان مونتاگو چهارمین فردی بود که عنوان اشرافیِ Earl of Sandwich را در اختیار داشت.
و «سندویچ» در این عنوان، نام شهری در شهرستان کِنت انگلستان است؛ یعنی عنوان او تقریباً به معنای «اِرلِ سندویچ» یا «کُنتِ سندویچ» بود.
اما حالا برسیم به خود غذا.
روایت مشهور میگوید مونتاگو آنقدر سرگرم قمار بود که نمیخواست میز بازی را ترک کند. بنابراین از خدمتکارش خواست گوشت را میان دو تکه نان بیاورد تا بتواند بدون استفاده از کارد و چنگال غذا بخورد و به بازی ادامه دهد. دیگران هم کمکم همین غذا را با عبارت «همان چیزی که سندویچ میخورد» سفارش دادند و نام sandwich برای این نوع غذا رواج پیدا کرد.
اما این قسمت از داستان قطعی نیست.
نخستین شاهد مکتوب شناختهشده برای کاربرد واژهٔ sandwich به معنای امروزی، یادداشت ادوارد گیبون در ۲۴ نوامبر ۱۷۶۲ است؛ در حالی که روایت قمار چند سال بعد منتشر شد. به همین دلیل، پژوهشگران دربارهٔ جزئیات داستان تردید دارند و حتی احتمال دادهاند که مونتاگو این غذا را برای خوردن پشت میز کارش سفارش میداده، نه لزوماً هنگام قمار.
آنچه با اطمینان بیشتری میدانیم این است که نام غذا از لقب Earl of Sandwich گرفته شده است؛ لقبی که خودش از نام شهر سندویچ آمده بود.
پس مسیر این واژه چنین بوده:
→ شهر سندویچ
→ لقب اشرافی اِرلِ سندویچ
غذای ساندویچ
گاهی پشت سادهترین کلمههای روزمره، یک تکه تاریخ پنهان شده است.
#داستان_واژهها
#ساندویچ
#کالاگان
