مُبهَم...
Open in Telegram
ماکیستیم؟! سائلآقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
221
Subscribers
+1524 hours
-197 days
-2930 days
Posts Archive
218
چشم هایش قهوه ای بود و به حق فهمیده ام
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است.
"محمدمهدی درویش"
218
از تو میخواهم که گاهی یادِ من باشی و بس
تا نگویم که در این قحطوفا، تنها منم و بس
"حسین منزوی"
218
گفته بودی که تو را میطلبم، در کوچه و بازار
من به دنبالِ تو گشتم، در تمامِ فصلهایِ انتظار
حیف که دستِ تقدیر، ما را به راهِ خود جدا کرد
من و تو دو مسافریم، در شبی تاریک و بیقرار
بماند یادگاری از من، این قطرهاشکِ شبانه
که در فراقِ تو جاریست، بر لبِ این شعرِ ماندگار
"هوشنگ ابتهاج"
218
Repost from مُبهَم...
به گمانم راجب تو است:آنانی که با شعر پیوند خوردهاند، از تودهی رهگذران جدایند؛ آنان که از میان بیتها “عبور” نمیکنند، بلکه در میان واژهها “ مسکن ” میگزینند. اینها انسانهایی هستند که با جانهای ظریف و چشمانی که فراتر از کلمات را میبیند؛ کسانی که شعر را نه چون یک سرگرمی، که چون بخشی از تپش قلب خود میپذیرند و در هر قافیه، تکهای از وجود خویش را بازمییابند.»
218
مو که سر در گریبانم زِ هجران
به غیر از غم نمیدانم زِ هجران
اگر روزی به دیدارم نیایی
به پایان میرسد جانم زِ هجران
"بابا طاهر"
218
چه بگویم که به جای تو
در این جان عزیز
جز غم و حسرتِ دیدارِ تو
چیزی ننشست.
"هوشنگ ابتهاج"
218
کسی دیگر محبت های کوچک رانمیفهمد
همیشه هیچکس ده تای کودک را نمی فهمد
پر از درد است و می خندد...
نمی فهمد کسی اندوه دلقک را نمی فهمد
تمام سکه ها سنگین و بی ارزش ولی کودک
فریب ادعای پوچ قلک را نمی فهمد
نخش هر قدر طولانی همان اندازه تنهاتر
کسی دلتنگی یک بادبادک را نمی فهمد.
"محمد محمودآبادی"
218
نگاهش با من است اما ، خیالش را نمی دانم
تماشایش که این باشد ، وصالش را نمی دانم
هزاران تیر ِ دلتنگی ، روانه کردہ ام سویش
به قلبش می خورد اما ، به بالش را نمی دانم
مگر از او به غیر از او دگر چیزی طلب کردم
اگر عاشق شود قلبی محالش را نمي دانم
چگونه می شود از او بپرسم "دوستم داری؟"
جوابش هر چه هم باشد ، سوالش را نمیدانم
"سید احمد حسینیان"
