ru
Feedback
مُبهَم...

مُبهَم...

Открыть в Telegram

ماکیستیم؟! سائل‌آقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
221
Подписчики
+1524 часа
-197 дней
-2930 дней
Архив постов
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد... "غزل شاهرودی"

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!؟ من به این چاره ی بیچاره دچارم هر شب. "پروانه حسینی"

photo content

چشم هایش قهوه ای بود و به حق فهمیده ام قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است. "محمد‌مهدی درویش"

نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد. "هوشنگ ابتهاج"

آن صبر که در حوصله ی غیر نگنجد در ماست که خارج بود از طاقت ایوب‌ "شیرازی‌"

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی "سعدی"

از تو می‌خواهم که گاهی یادِ من باشی و بس تا نگویم که در این قحط‌وفا، تنها منم و بس "حسین منزوی"

گفته بودی که تو را می‌طلبم، در کوچه و بازار من به دنبالِ تو گشتم، در تمامِ فصل‌هایِ انتظار حیف که دستِ تقدیر، ما را به راهِ خود جدا کرد من و تو دو مسافریم، در شبی تاریک و بی‌قرار بماند یادگاری از من، این قطره‌اشکِ شبانه که در فراقِ تو جاریست، بر لبِ این شعرِ ماندگار "هوشنگ ابتهاج"

Repost from مُبهَم...
پرایوت کانال مبهم.

ما را به غمِ هجران، زین‌گونه که می‌باید صبر از که توان کردن، وز تیرِ که داد آید؟ "حافظ"

Repost from مُبهَم...
به گمانم راجب تو است:
آنانی که با شعر پیوند خورده‌اند، از توده‌ی رهگذران جدایند؛ آنان که از میان بیت‌ها “عبور” نمی‌کنند، بلکه در میان واژه‌ها “ مسکن ” می‌گزینند. این‌ها انسان‌هایی هستند که با جان‌های ظریف و چشمانی که فراتر از کلمات را می‌بیند؛ کسانی که شعر را نه چون یک سرگرمی، که چون بخشی از تپش قلب خود می‌پذیرند و در هر قافیه، تکه‌ای از وجود خویش را بازمی‌یابند.»

photo content

مو که سر در گریبانم زِ هجران به غیر از غم نمی‌دانم زِ هجران اگر روزی به دیدارم نیایی به پایان می‌رسد جانم زِ هجران "بابا طاهر"

ما را به سخت‌جانیِ خود، این زمان نکشت مکتوبِ شوق بود و همین یک جهان نکشت. "بیدل دهلوی"

چه بگویم که‌ به جای تو در این جان عزیز جز غم و حسرتِ دیدارِ تو چیزی ننشست. "هوشنگ ابتهاج"

ما را نه‌غم دوزخ و نه حرص بهشت است بر دارِ جفا، منتظرِ دیدن یاریم. "سعدی"

کسی دیگر محبت های کوچک را‌نمیفهمد همیشه هیچکس ده تای کودک را نمی فهمد پر از درد است و می خندد... نمی فهمد کسی اندوه دلقک را نمی فهمد تمام سکه ها سنگین و بی ارزش ولی کودک فریب ادعای پوچ قلک را نمی فهمد نخش هر قدر طولانی همان اندازه تنهاتر کسی دلتنگی یک بادبادک را نمی فهمد. "محمد محمودآبادی"

نگاهش با من است اما ، خیالش را نمی‌ دانم تماشایش که این باشد ، وصالش را نمی‌ دانم هزاران تیر ِ دلتنگی ، روانه کردہ ام سویش به قلبش می خورد اما ، به بالش را نمی‌ دانم مگر از او به غیر از او دگر چیزی طلب کردم اگر عاشق شود قلبی محالش را نمي دانم چگونه می شود از او بپرسم "دوستم داری؟" جوابش هر چه هم باشد ، سوالش را نمیدانم "سید احمد حسینیان"

گر مَرد رَهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است.