~Yaz beni~
Open in Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
230
Subscribers
No data24 hours
+167 days
+1630 days
Posts Archive
231
'پارت چهل و نهم'
حالت چهره اش جدی بود اما چشمانش می خندید :
-اون وقت به من می گفت الکلی.حالش رو ببین.
با خشم، چشمانم را حول صورتش چرخاندم :
-اوروچ قسم میخورم همین جا تا میخوری کتکت بزنم.من مست نیستم.مست نشدم.دو تا شات بیشتر نخوردم.مثل اینکه یادت رفته توی پنج دقیقه یه شیشه مشروب رو تموم کردی؟الکلی!
سرش را به طرف دیگری گرفت تا خنده اش را از من پنهان کند.
دندان هایم را بر روی هم ساییدم :
-نخند!
لب و دهانش را تکانی داد و به من نگاه کرد :
-نخندیدم.
اندکی مکث کرد و با تن صدای آرامی گفت :
-چیز..من..من به خاطر تو اون پسر قرتی رو کتک نزدم..نخواستم آبروت بره..نخواستم با همچین چیزهایی درگیر بشی..چیز بشه..آبروریزی بشه..تو نباید با همچین مسائلی درگیر بشی..چیز کردم..به خاطر تو کتکش نزدم..نخواستم ناراحت بشی!
چندین ثانیه مکث کردم. او با قلبم بازی می کرد و من نیاز داشتم مغزم حکمرانی کند.
-الان باید تشویقت کنم؟
اخمی کرد :
-چی؟
-چی چی؟یه طوری حرف میزنی انگار کار خیلی خوبی کردی و باید تشویقت کنم.نباید هم بورا رو کتک میزدی.
چشمهایش را جمع و کوچک کرد و سرش را به گوشه ای کج کرد؛ حسادت در تک تک جزئیات صورتش خودنمایی می کرد :
-خیر باشه؟هی بورا بورا میکنی.اسمش رو چه زود یاد گرفتی.اسمش چه زود ملکه ذهنت شد.
شیطنت در پس سلول هایم می رقصید؛ لبخندم را پنهان کردم :
-میدونستی فوتبالیست بود؟من از بچگی آرزوم این بود با یه فوتبالیست ازدواج کنم.تصادف رو ببین.خیلی جالبه.نکنه شاهزاده سوار بر اسب سفیدم بورا باشه؟بورای عزیزم!
هیستریک خندید و به یکباره تن صدایش را بالا برد و عصبی شد :
-چی؟بورای عزیزت؟عزیزت؟بورای عزیزت؟
سری تکان دادم :
-بورای عزیزم!
پلک هایش از شدت عصبانیت می پرید :
-از بچگی آرزو داشتی با یه فوتبالیست ازدواج کنی؟اون مرتیکه فوتبالیست بود؟اون عوضی فوتبالیست بود؟
در کمال خونسردی لبخندی زدم و سری به نشانه تأیید تکان دادم.
-وقتی برم جفت پاهاش رو بشکنم تا دیگه نتونه فوتبال بازی کنه،حالیش میشه.
دستهایش را مشت کرد و شتابزده به سمت کلوب رفت؛ در حالی که تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم، به دنبالش دویدم و با ایستادن در مقابلش، مانع از ورودش به داخل کلوب شدم.
-صبر کن ببینم.
-برو کنار.
-چی شد پس مگه نمیگفتی نمیخوای آبروریزی بشه؟خودت گفتی به خاطر اینکه ناراحت نشم،دعوا نکردی.
چند نفس عمیق کشید و دست راستش را به سمتم دراز کرد :
-سوئیچت رو بده.برسونمت خونه.
چشم غره ای رفتم :
-خودم میتونم رانندگی کنم.به تو نیازی ندارم.
به سمت پارکینگ کلوب رفتم. پیش از آنکه درب ماشینم را باز کنم، با گرفتن بازویم من را به سمت خود کشاند.
در پس نگاهش احساسات زیادی نقش بست اما فکر می کنم غالب ترین حس، عشق بود.
چشمانش میان اجزا صورتم می چرخید و صدایش غمگین بود :
-کنجکاو نیستی بدونی چرا اومدم استانبول؟چرا الان اینجام؟
-نیستم.
چقدر مقاومت در برابر معشوق، سخت بود. چقدر مقاومت در برابر عشق ورزی، سخت بود!
بازویم را به آرامی از دستش بیرون کشیدم و در ماشینم را باز کردم.
-به خاطر تو اینجام.چون تو قطب نمای منی!
در جای خود میخکوب شدم و ضربان قلبم بالا رفت. عشق را درست زیر پوستم لمس می کردم. نمی توانستم به پشت برگردم و به آن دو چشمان نافذش، نگاه کنم. چقدر بردباری در برابر عشق، طاقت فرسا بود!
-من خیلی اشتباه کردم.خیلی.خیلی ناراحتت کردم.من راهم رو گم کردم.من خودم رو گم کردم.من گم شدم.میشه من رو پیدا کنی؟میشه مسیر درست رو بهم نشون بدی؟
صدایش به غمی وصف ناپذیر آغشته بود. یک قطره اشک بر گونه ام چکید. نمی توانستم به پشت سرم نگاه کنم.
بردباری من، برای نجات او ضروری بود. برای نجات او از دلِ این تاریکی، باید در برابر عشق ورزی، مقاومت می کردم. باید در برابر آوای قلب عاشقم، ایستادگی می کردم. مقاومت من، برای التیام زخمهای عمیقمان، ضروری بود!
-زخمهای من خیلی عمیقه.داره خونریزی میکنه.این زخمها داره جون من رو میگیره.زخمهام رو خوب میکنی؟نجاتم میدی مگه نه؟
دستی، قلبم را چنگ می زد و آزرده خاطر بودم. یک قطره اشک دیگر بر گونه ام لغزید و بی معطلی سوار ماشین شدم. بی آنکه به او نگاهی کنم، ماشین را روشن کردم و با سرعت از آن مکان دور شدم.
من او را بخشیده بودم؛ یعنی اینطور حس میکردم. تلخ بود، اما انسان عاشق، منطق را از دست می داد. مغز را از کاسهی سر جدا می کرد و به جای آن، قلب می گذاشت. انسان عاشق با دو قلب زندگی می کرد و تنها با احساساتش می زیست. عقل را از یاد می برد. عاشق می توانست اسلحهای پر به دست معشوق اش بدهد و پس از آنکه به قلبش شلیک کرد، از او به خاطر درد گرفتن انگشتهایش به هنگام کشیدن ماشه، عذرخواهی کند.
من می خواستم برای بستن زخمهایش به او کمک کنم. در برابر عشق، بردباری می کردم تا خود را پیدا کند. من دستی پنهان برای نجات او می شدم. من بر زندگی تاریکش، نور می تاباندم!
@yaz_beni
231
'پارت چهل و هشتم'
حتی با وجود سرگیجه ی خفیفی که بر ذهنم سایه می انداخت، هوشیاری ام کامل بود. گویی تمام حواس پنج گانه ام در حالت آماده باش قرار داشتند و مغزم، مانند یک ضبطکننده ی بینقص، هیچ جزئیاتی را از قلم نمی انداخت. هیچ چیز فراموش نمی شد. هنوز تلخیِ دردهای قلبی که مکرراً به سراغم می آمد، زیر زبانم بود. گفتگوی زهرآگین صبح امروز، در ذهنم حک شده بود. انگار توانایی فراموش کردن، تماماً از من سلب شده بود و هر خاطره، هر حس، هر درد، مانند خاری در پهلویم فرو می رفت و رهایم نمی کرد.
دستش را بر روی دستم قرار داد و لبخندی زد :
-النی!بریم با هم برقصیم؟
قبل از آنکه دهان باز کنم و چیزی بگویم؛ دستی با شتاب و قدرت، دست بورا را از روی دست من کنار کشید.
-دستت رو بکش!
این آوای آشنا متعلق به او بود؛ کسی که قلبم را تصاحب کرده بود. این صدای خشم آلود متعلق به اوروچ بود.
چند بار پلک زدم تا از تصویر مقابلم مطمئن شوم. باورش برایم سخت بود. شاید این فقط بازی بیرحمانه ی ذهنم بود؛ شاید ذهنم با قلبم دشمن شده بود و می خواست من را از درون آشفته کند.
باری دیگر پلک زدم؛ تصویر مقابلم محو نمی شد.
این تصویر واقعیت داشت!
ضربان قلبم بالا رفت و موجی از احساسات در تک تک سلولهایم دوید. اوروچ پشت صندلی من و بورا ایستاده بود و خشم، مانند آتشی شعلهور، در چهره اش زبانه میکشید.
او به دنبال من آمده بود!
او من را به دست این سرنوشتِ ظالم رها نکرده بود!
بورا اخمی کرد :
-چی؟تو دیگه کی هستی؟
اوروچ دندان هایش را بر روی هم سایید و نفسش را با حرص بیرون داد :
-اگه نمیخوای جفت دستهات رو بشکنم.اگه نمیخوای فکت رو بیارم پایین،همین الان گمشو برو بچه قرتی.
بورا خندید و به من نگاه کرد :
-النی!این چی میگه؟تو میشناسیش؟دوستته؟داره سر به سرمون میذاره؟
باری دیگر مکالمههای صبح امروز در ذهنم زنده شد و حس انتقام، وجودم را قلقلک داد.
لبخندی زدم و به بورا نگاه کردم :
-آدم مهمی نیست.بهش توجه نکن.خب؛داشتیم باهم آشنا می شدیم.بورا تو دوست دختر داری؟
لبخند بورا عمیق و آغشته به شرارت شد :
-نه!دوست دختر ندارم.تو چی؟دوست پسر داری؟
اوروچ، مچ دستم را گرفت و با یک حرکت، من را از روی صندلی بلند کرد :
-داره.منم.یه کلمه دیگه چیزی بگی،جنازه ات از اینجا میره بیرون.برو پی کارت.گمشو.
بورا از روی صندلی بلند شد و دستهایش را به نشانه تسلیم بالا گرفت :
-تو جدی بودی.شوخی نمیکردی.ببخشید داداش.من منظور بدی نداشتم.نمیدونستم تو دوست پسرشی.باشه.ببخشید.میرم.آروم باش!
با غیظ تلاش می کردم مچ دستم را از بند دستهایش آزاد کنم :
-ولم کن.کی گفته تو دوست پسر منی؟دستم رو ول کن.چرا همچین حرفی زدی؟فراریش دادی.خیلی پسر خوبی بود.به چه حقی تو زندگی من دخالت میکنی؟بهت گفتم دستم رو ول کن.
مچ دستم را به آرامی فشرد و تنها با یک حرکت کالبدم را به سمت کالبدش کشاند. فاصله میان من با او، به اندازه یک نفس بود. حرارت نفسهایش را بر پوست صورتم حس می کردم و چشمان نافذش، من را شیدا می کرد.
-النی!با من بازی نکن.
با جسارت به چشمهایش زل زدم :
-تو در حد من نیستی که بخوام باهات بازی کنم!
چشمانش میان چشمان و لبانم در گردش بود و سکوت کرده بود.
-تو هیچیِ من نیستی.این رو توی مغزت فرو کن.از این به بعد هم توی زندگی من دخالت نکن.یکبار دیگه توی مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت...
-اگه دخالت کنم مثلاً میخوای چیکار کنی؟
مانع از اتمام گفته ام شد و آتش نگاهش تمام وجودم را ذوب می کرد. به لبهایم خیره بود و حرارت نفسهای هر یک از ما صورت دیگری را نوازش می کرد و بند بند وجودمان را به آتش می کشید؛ این آتشِ عشق بود!
با همان جسارت به چشمهایش خیره بودم اما قلبم می لرزید :
-چیزهای خوبی اتفاق نمیافته.ناراحت میشی.ناراحتت میکنم.راهت رو بکش برو.دیگه توی زندگی من دخالت نکن وگرنه به ضرر خودت تموم میشه.
پوزخندی زد و چشمانش را حول صورتم چرخاند :
-خیلی ترسیدم النی کوچاری!
غیظ را به لحن و نگاهم افزودم :
-باید هم از من بترسی اوروچ فورتونا!
چندین ثانیه بر لبانم خیره شد و خود را گم کرد. آب دهانی قورت داد و نفسی کشید. اندکی از من فاصله گرفت؛ اما مچ دستم همچنان اسیر او بود.
-دستم رو ول کن.
بی توجه به حرفم، همان گونه که مچ دستم را گرفته بود، من را به سمت درب خروجی کلوب، به دنبال خود کشاند.
از کلوب خارج شدیم و مچ دستم را به آرامی رها کرد.
زیر لب گفتم :
-مالاکاس!
نگاهم را به زیر انداختم و به سمت پارکینگ کلوب قدم برداشتم. یک آن، شقیقه ام تیر کشید و ایستادم. دستم را بر روی پیشانی ام فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
فوراً بازویم را گرفت و مضطرب نگاهم کرد :
-چی شد؟خوبی؟
-ولم کن.خوبم.چیزی نیست.
بازویم را به آرامی رها کرد؛ اخمی کرد و به صورتم خیره شد :
-نکنه تو مستی؟
چشم غره ای رفتم :
-مست نیستم.
@yaz_beni
231
'پارت چهل و هفتم'
قلبم به قصد شکاف قفسه سینه ام می کوبید و عشق در رگهایم جریان پیدا کرده بود :
-قطب نما؟یعنی چی؟منظورت چیه؟
نفسی کشید و چشمانش را به جاده دوخت :
-یعنی مقصد من رو تو تعیین میکنی.جهت زندگیم رو تو تعیین میکنی.هرجا که تو بگی،من میام.
وجودم از عشق لبریز شد و لبخندی عمیق زدم :
-یعنی هرجا که من برم،دنبالم میای؟مقصدت رو من تعیین میکنم؟
همان گونه که به جاده خیره بود، لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد.
لحنم شیطنت آمیز بود :
-چرا؟چرا من باید قطب نمای تو باشم؟چرا هرجا که من برم،تو هم دنبالم میای؟چرا جهت زندگیت رو من تعیین میکنم؟
-به نظر خودت چرا؟چرا تو باید قطب نمای من باشی؟
خندیدم و شانه هایم را بالا انداختم :
-چون عاشقمی.دلیل دیگه ای نداره.
دستپاچه شد و نفسش را با حرص بیرون داد :
-النی تو هم که اصلاً حد و مرز نداری.یعنی آدم داره دو کلمه حرف میزنه،یهو میزنی جاده خاکی.یکم یواش تر.
قهقه ای زدم و او نیز با شنیدن صدای خنده ام، خندید.
-آها ببخشید حواسم نبود،ما فقط باهم دوستیم.
***
استانبول-۲۰۳۱
وارد کلوب “شبهای ساکت” شدم؛ مکانی که انگار سکوت شب را به هزاران قطعه ی درهمشکسته تبدیل کرده بود و در هر سمتی، پژواکِ فریادِ سرخوشیِ نامفهومی می پیچید. نورهای نئونی رنگی، عطر تند الکل، هوای سنگین کلوب را در بر گرفته بود. جمعیت چنان انبوه بود که انگار تمام شهر برای گم کردن خودشان در این هیاهو، به اینجا پناه آورده بودند و موسیقی، نه تنها برای گوشهایم، بلکه برای اعماق استخوانهایم آزاردهنده بود.
با قدمهایی آرام، خود را به میز بار رساندم و بر روی صندلی نشستم. همانجا که نشستم، سایهای آشنا نزدیک شد. یامان بود؛ یکی از بارتندرهای کلوب که چهرهاش همیشه با لبخندی ملیح، همراه بود. یامان از دوستان نزدیک نیلوفر و علی بود.
-النی!خوش اومدی.چطوری؟
لبخندی زدم :
-خوبم.تو چطوری؟
-منم خوبم.تنها اومدی؟نیلوفر و علی کجان؟
-آره تنها اومدم.نیلوفر و علی همراهم نیستن.
متعجب نگاهم کرد :
-اگه بگم خیلی تعجب کردم،دروغ نگفتم.آخه تو هیچوقت تنهایی نمیومدی اینجا.همیشه با نیلوفر و علی میومدی؛تازه اونم به زور.
لبخندی کمرنگ زدم و سکوت کردم.
-چی برات بیارم؟مثل همیشه کوکتل بدون الکل؟
سری به نشانه تأیید تکان دادم اما یک آن، نظرم تغییر کرد.
-نه صبر کن.کوکتل نمیخوام.شراب سفید میخوام.
باری دیگر متعجب به من خیره شد :
-شراب سفید؟تو؟النی حالت خوبه؟اتفاقی افتاده؟میخوای به نیلوفر زنگ بزنم بیاد؟
-نه نه.خوبم یامان.چیزی نیست.این اواخر خیلی کار کردم،مغزم خیلی خسته و شلوغه.نیاز دارم یکم ساکتش کنم.
سری تکان داد و به یکی از همکارانش چیزی گفت.
-النی!من اون طرفم.کاری داشتی به بچهها بگو صدام کنن.
لبخندی بی رمق زدم و سری تکان دادم.
سه شات بیوقفه شراب سفید نوشیدم و در دنیای افکارم غرق شدم. اما طولی نکشید که صدایی نزدیک، من را به دنیای واقعی برگرداند.
-سلام!
سرم را به سمت راست چرخاندم. پسری جوان، با قدی متوسط، پوستی سبزه و چشم و ابروی مشکی، بر روی صندلی کناری نشست.
اخمی کردم :
-سلام!
دستش را به سمتم دراز کرد :
-بورا!
دستش را فشردم و لبخندی بی رمق زدم :
-النی!
-اسمت مثل چهره ات زیباست.
سکوت کردم و نگاهم را به جایی نامعلوم در رو به رو دوختم. ذهنم آشوب بود و با انگشتانم روی میز بار ضرب میگرفتم.
-یکم آشنا نشیم باهم؟مثلاً من فوتبالیستم.
بی آنکه نگاهی به صورتش کنم، گفتم :
-منم دکترم!
-وای؛پس من دارم با یه خانم دکتر آشنا میشم.چه سعادت بزرگی.
"خانم دکتر"
گفته اش در سرم پژواک شد و همچون تیغی در قلبِ عاشقم فرو رفت.
@yaz_beni
231
'پارت چهل و ششم'
از حمام بیرون آمدم و نگاهی به چهره ام در پس آینه ی اتاقم انداختم. صورتم بی روح بود. گویی سراسر وجودم کرخت شده بود و من هیچ حسی نداشتم. نه خشم، نه درد، نه غم و شاید؛ نه عشق. اتفاقات امروز صبح در سرم میپیچید و همچون میخی در مغزم کوبیده میشد.
ست پیراهن آستین بلند و شلوار جین آبی رنگ به تن کردم. موهای نمناکم را سشوار کشیدم و آرایشی ملایم کردم. نیم بوت مشکی ام را پوشیدم و کیف کوچکی به دست گرفتم. ساعت را چک کردم؛ بیست و یک و هفده دقیقه بود.
سوار ماشین شدم و بیهدف، گویی به سوی مقصدی نامشخص، حرکت کردم. شیشه را پایین دادم و سرعتم را افزایش دادم. باد در میان موهایم میپیچید و بر صورتم سیلی میزد.
ضبط ماشین را روشن کردم و دکمهی لمسی را برای یافتن آهنگی بی کلام فشردم. با شنیدن آهنگی که به طور تصادفی پخش شد، اشک در چشمانم حلقه زد و خاطرات جانی دوباره گرفتند..!
***
ترابزون-۲۰۲۶
لبخندی زدم و به صورت تماشایی اش نگاه کردم :
-اوروچ!بگو دیگه کجا داریم میریم؟
همان گونه که به نقطه مقابلش خیره بود، لبخندی زد و سرعت ماشین را کم کرد :
-نمیتونم بگم.سورپرایزه.یکم از منظره لذت ببر.چند دقیقه دیگه میرسیم.
شیشه را پایین دادم و چشمانم را به منظره بیرون دوختم. دشت، در آغوش کوههای سبز و بلند، زیر آسمان آبی پهن شده بود. گویی طبیعت، تکهای از بهشت را بر زمین نشانده بود. نسیم خنک، نرم و پیوسته از میان علفهای بلند می گذشت و موجی بر قامت سبزهها می انداخت. گوسفندها و بزها پراکنده در دامنهها، مشغول چرا بودند و زنگولههایشان در سکوت دلانگیز فضا، نوایی محو می ساخت.
-نه دیگه نمیتونم.دیگه نمیتونم صبر کنم.دارم از کنجکاوی میترکم.بگو کجا داریم میریم؟
خندید و من محو آن خنده های دلفریب اش شدم :
-داریم میریم ماهیگیری.
چشم غره ای رفتم :
-اصلاً شوخی خوبی نبود.
یکی از ابروهایش را بالا انداخت و شیطنت در پس چهره اش غوغا کرد :
-ببخشید حواسم نبود یه دختر اروپاییِ وجترینِ مدافع حقوق حیوانات کنارم نشسته.
-تو هم باید مدافع حقوق حیوانات باشی.یه لحظه خودت رو بذار جای اونا.دوست داشتی یکی بیاد شکارِت کنه،ببرتت،بپزتت،بعدم بخورتت؟اونا هم نفس میکشن،حق زندگی دارن.چرا باید زندگیشون رو ازشون بگیریم وقتی میتونیم شکممون رو با چیزهای دیگه هم سیر کنیم؟
سری تکان داد و خنده اش را پنهان کرد :
-آره دقیقاً حق با توئه؛مثلاً میتونیم علف بخوریم.
لب گزیدم تا لبخندم را پنهان کنم :
-واقعاً بامزه نیستی.
بادی به غبغب انداخت :
-اما به نظر خودم خیلی بامزه ام.
سری به نشانه تأسف تکان دادم و نگاهی به ضبط ماشین انداختم. بیمقدمه آن را روشن کردم و صدای آهنگی را که پخش میشد، بالا بردم. چشمهایم را به صورتش دوختم و قلبم تندتر تپید. لبخند می زد و سنگینی نگاهم را به خوبی حس می کرد اما چشمهایش را می دزدید و تنها به جاده خیره بود.
Gemimizin yükü ağır
Bilmem daha kaç dalga alır
Yaşımızın tuzu kuru
Ondan pınarında donup kalır
Dikeni tel örgüye mecbur
Hayaller cepte durur
Doğuyor içime bir cesaret
Hesabı bende kalır
Gel gidelim, yolları bana sorma, ne bileyim
Gidelim buradan, pusulam rüzgâr
Kendimi yediğim yılları bana sor, var mı hevesin?
Gidelim buradan, pusulam rüzgâr
-چقدر آهنگش قشنگه.
سری تکان داد و لبخندی که بر لب داشت، عمیق تر شد :
-به نظر من هم آهنگ قشنگیه.
چندین ثانیه به چهره ام خیره شد؛ عشق در پس آن دو چشم گیرا، خودنمایی می کرد :
-میدونستی تو قطب نمای منی؟
@yaz_beni
231
'پارت چهل و پنجم'
در کسری از ثانیه، در خانه اش را باز کردم و بیرون رفتم. بادی سرد توأم قطرات اشک بر صورتم سیلی می زد و من بی توجه به آن، در کوچهها می دویدم. به دیواری سیمانی تکیه دادم و بر روی زمین نشستم. قفسه سینه ام درد می کرد و نفس کشیدن برایم غیرممکن به نظر می رسید. سنگینی نگاه متعجب رهگذران را لمس می کردم و نمیتوانستم بر احساساتم غلبه کنم.
گویی بر روی قلبم، یک ساختمان ده طبقه قرار گرفته بود و من بی پناه ترین بودم. به هر طنابی چنگ زدم تا او را قانع کنم. به هر طنابی چنگ زدم تا این جنگ را به پایان برسانم. اما همه چیز دیگر بیفایده بود. دستانم زخمی بود و این جنگ هنوز هم ادامه داشت. جنگ او با خود ادامه داشت. من شکست خورده بودم. بندِ همهی طنابها پاره شده بود. بندِ نازک امیدم پاره شده بود.
باید این حقیقت را میپذیرفتم؛ لزوماً همهی عشقها سرانجامی ندارند.
***
استانبول-۲۰۳۱
کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. کیف و تلفن همراهم را بر روی میز عسلی رها کردم و بر روی کاناپه نشستم. عاری از هر گونه احساسی بودم و قلبم کرخت بود.
تلفن همراهم بر روی میز لرزید.
-نیکو!کی داره زنگ میزنه؟
-بابات داره تماس تصویری برقرار میکنه.جواب بدم؟
نفسی عمیق کشیدم.
-جواب بده.
شتاب زده دستی به صورتم کشیدم و موهایم را مرتب کردم. تلفن همراهم را مقابل صورتم گرفتم و لبخندی ساختگی زدم.
-دخترم!
-بابا!
-خوبی یکی یدونهی من؟پروازت چطور بود؟اذیت که نشدی؟
سری تکان دادم و لبخندم عمیق تر شد :
-خوبم بابا.پروازم خوب بود.تو چطوری؟خوبی؟مامان خوبه؟کجاست؟
-منم خوبم.مامانت هم خوبه.خوابیده.خیلی دلش میخواست باهات صحبت کنه.بهت زنگ زد اما جواب ندادی.گوشیت خاموش بود.بهش گفتم توی هواپیمایی.اما با این وجود هی میگفت دلم شور میزنه،چرا النی جواب نمیده.باهاش یکم صحبت کردم تا آروم بشه.خیلی خسته بود،تازه خوابش برد.
-عزیزدلم.فردا صبح خودم بهش زنگ میزنم.از طرف من ببوستش.
اخمی کرد :
-پس من چی؟
شیطنت را به لحنم آمیختم :
-به مامان بگو از طرف من تو رو ببوسه.شما که همدیگر رو زیاد میبوسین،این وسط یه بوس هم به نیت من رد و بدل کنین.
خنده اش را پنهان کرد :
-استغفرالله.ببین به پدرش چی میگه.راستی فادیمه کجاست؟خونه نیست؟
-نه؛گوشیم رو روشن کردم دیدم ازش یه پیام دارم.رفته خونه دوستش،مارال.شب رو اونجا میمونه.
مکث کرد و اخمی بین ابروهایش شکل گرفت :
-به نظرت فادیمه این اواخر عجیب و غریب نشده؟
-نمیدونم.یعنی نه.عجیب و غریب نشده.تو یکم حساس شدی.
-بگذریم.بگو ببینم سمینار چطور بود؟
اخمی کردم :
-چی؟سمینار؟چه سمیناری؟
-دخترم؛مگه تو با استاد فیرات نرفته بودی سمینار؟مگه تو تازه از ازمیر برنگشتی؟
ذهنم مغشوش بود و انسجام افکارم مشکل به نظر می رسید.
-آها.چیز.آره آره.خیلی خسته ام.حواسم نبود.خوب بود.خیلی خوب بود.
-اتفاقاً من امروز صبح به استاد فیرات زنگ زدم.بهم گفت چند دقیقه دیگه سمینار شروع میشه و النی قراره سخنرانی کنه.خیلی بهت افتخار کردم دخترم.من و مادرت از اینکه نتونستیم امروز کنارت باشیم،خیلی ناراحت شدیم.
بهت زده به دوربین گوشی خیره شدم :
-استاد فیرات؟استاد فیرات بهت گفت من قراره سخنرانی کنم؟استاد فیرات؟
اخمی کرد و چندین ثانیه متعجب به دوربین گوشی خیره شد :
-دخترم تو تب داری؟چته؟استاد فیرات با تو اومد ازمیر دیگه.باهم رفتین سمینار.الان چیه استاد فیرات برای تو عجیب شده؟
چیزی که برایم عجیب به نظر می رسید؛ همکاری دکتر فیرات با من بود. او بی آنکه تردیدی کند، به گفتههایم اهمیت داد و من را در این دروغ همراهی کرد.
-نه.چیز.عجیب نیست.استاد فیرات بهم نگفت که باهات صحبت کرده.برای اون چیز شدم.تعجب کردم.چیز بابا.من دیگه برم.لباسهام رو عوض کنم.یکم استراحت کنم.
-تو یه چیزیت هست ولی خب.وقتی برگشتم میفهمم.برو دخترم.برو استراحت کن.مراقب خودت باش یکی یدونه ام!
@yaz_beni
231
'پارت چهل و چهارم'
توسط دستانم به محوطه خانه اشاره ای کردم و ادامه دادم :
-زندگیت رو ببین.زندگی ای که برای خودت درست کردی رو ببین.خونه ای که برای خودت ساختی رو ببین.تو از خدا عصبانی ای؟از اون شاکی ای؟خدا چیکار کنه وقتی بندههاش خودشون مسیر اشتباه رو انتخاب میکنن؟وقتی خودت رو میندازی تو چاه،خدا چیکار کنه؟اما نه؛بالاخره آسونترین راه همینه.به خدا شکایت کردن.با اون قهر کردن.از اون عصبانی شدن.بندهها به خاطر تصمیمات اشتباهشون کل زندگیشون رو به گند میکشن بعد از خدا عصبانی میشن.میگن چرا ما رو نمیبینی؟!چرا به ما کمک نمیکنی؟!وقتی یه اشتباه رو بارها و بارها تکرار میکنی؛خدا چیکار کنه؟خدا میتونه چیکار کنه؟وقتی خدا راه درست رو بهت نشون میده اما تو چشمهات رو میبندی،چیکار کنه؟خدا میتونه چیکار کنه؟
هرگز به من نگاه نمی کرد. چشمانش از من فرار می کرد. ای کاش می توانستم بفهمم در مغز و قلبش، چه تلاطمی به پا شده است. ای کاش می توانستم بفهمم این جنگ بی صدایی که با خود آغاز کرده است، چه زمان و چگونه به اتمام می رسد!
قدرت من برای پیروزی او در این جنگ کافی نبود؟ نمیتوانستم او را از این جنگ نفرین شده، نجات دهم؟ نمی توانستیم دست در دست یکدیگر، از این جنگ نفس گیر، سالم خارج شویم؟
-من..من لایق تو نیستم!
بی سبب خندیدم. قهقهه می زدم. جانم تکه پاره بود اما من می خندیدم.
-داری شوخی میکنی مگه نه؟من..من این همه حرف زدم..همین؟فقط همین؟لایق من نیستی؟نمیخوای چیز دیگه ای بگی؟
به من نگاه نمی کرد. سکوت کرده بود. صورتش سرخگون به نظر می رسید و در چشمانش، آشوب را می توانستی ببینی.
لبخندی زهرآلود زدم و زمزمه کردم :
-پس لایق من نیستی.
سرم را چندباری تکان دادم :
-باشه.باشه.باشه.
به سبب پیدا کردن کیفم، چشمانم را حول محیط اطراف چرخاندم. به سمت کیفم رفتم و آن را به دست گرفتم.
تمام وجودم خونین بود. او این جنگ را با خود آغاز کرده بود اما این من بودم که آسیب میدیدم. جنگ او با خود، من را قربانی کرد. در این میان، شکست و زخمهای عمیق نصیب من شد. من در جنگی باختم که از آن من نبود!
برای آخرین بار چشمانم را به چهره مغموم و دردمند او گره زدم.
در حالی که قلب عاشقم در میان خون میغلتید، رگه های خشم و یا شاید نفرت در پس نگاهم شکل گرفت :
-پس من میرم یکی که لایقم باشه رو پیدا میکنم.تو هم به زندگیت با این ترس،بدبختی،عذاب وجدان و گناه ادامه بده.عکسهام رو نگاه کن.برام بنویس.به جای خالی من عشق بورز.منم برای خودم یکی که لایقم باشه رو پیدا میکنم.یکی رو پیدا میکنم که من رو فدا نکنه.خودخواه نباشه.یکی رو پیدا میکنم که جربزه عاشقی کردن داشته باشه!
در لحظه سرش را بالا گرفت و آن چشمانی را که تا چندی پیش، از من میگریخت را به عمیق ترین حالت ممکن، به چشمانم قفل و زنجیر کرد. نفس هایش را با خشم بیرون می داد. چشمانش به سبب اشک می درخشید. خشم، حسرت، غم و عشق در پس آن نگاه های گیرا به خوبی در معرض نمایش قرار گرفته بود.
دستهایش همچنان مشت بودند. چیزی به مکیدن روح و روانش می پرداخت. از روی مبل شد. مردمک چشمانش تنها حول صورت من می چرخید. توسط قدم های آرام به من نزدیک و نزدیک تر شد. فاصله را از میان برد. به سبب قامت بلندش، سرم را بالا گرفتم و به چشمانش، زل زدم.
سرش را اندکی پایین گرفته بود تا چهره ام به خوبی در معرض دیدش قرار بگیرد. چشمانش میان چشمهایم و لبهایم در گردش بود. سنگین نفس می کشید و با آتش نگاهش، قلبم را ذوب می کرد.
-یکی رو..یکی رو پیدا میکنی که لایقت باشه؟جربزه عاشقی کردن داشته باشه؟
با یک جسارت مثال نزدنی به آن چشمهایش که نقطه ضعفم بودند، خیره شدم و لحنم قاطع و محکم بود :
-دقیقاً.درست فهمیدی.یکی رو پیدا میکنم که لایقم باشه.یکی رو پیدا میکنم که جربزه عاشقی کردن داشته باشه.یکی که مثل تو نباشه!
قلبش فرو ریخت. چشمانش به چشمانم قفل و زنجیر بود و من از احساسات نهفته در این نگاه های نافذ، وحشت داشتم.
به لبهایم خیره شد. نفسی کشید. نگاهش را باری دیگر بر روی چشمانم متمرکز کرد و با صدای آغشته به خشم گفت :
-برو.از اینجا برو!
در این لحظه، هیچکس نمی توانست شدت دردی که در میان پوست و گوشت و استخوانم رخنه کرده بود را درک کند.
این یک درد جانگداز بود!
@yaz_beni
231
'پارت چهل و سوم'
در لحظه، قطرات اشک به چهره ام هجوم آوردند و صدای غمم اوج گرفت :
-من همین الانم دارم اذیت میشم مَرد،نمیبینی؟من همین الانشم دارم اذیت میشم.دارم عذاب میکشم.تو در اصل با این کارهات من رو دوباره فدا میکنی.در اصل با این طرز تفکرت من رو دوباره فدا میکنی.عکسهام رو توی اون اتاق نگه میداری که چی بشه؟برای من مینویسی؛از دلتنگی برای من مینویسی که چی بشه؟من اینجام.من به اون عشق احتیاج دارم.جای خالی من به اون عشق چه احتیاجی داره؟به جای خالی من،عشق میورزی که چی بشه؟
قطرات اشک یکی پس از دیگری صورتم را نوازش میکردند و دریافت اکسیژن برای ریههایم مشکل بود.
دست راستش را به سبب پاک کردن اشکهایم بالا گرفت و به صورتم نزدیک کرد؛ اما در آخرین لحظه پشیمان شد و دستش را به آرامی عقب کشید.
صدایش از فرط سنگینی غم درونی اش، می لرزید :
-گریه نکن..نمیتونم ببینم..نمیتونم طاقت بیارم..گریه نکن!
دستی قدرتمند از جنس حسرت، غم و خشم گلویم را می فشرد و جانم را می گرفت.
از روی مبل بلند شدم و در میان سقوط قطرات اشک، فریادی زدم :
-گریه نکنم؟نمیتونی ببینی؟من پنج ساله دارم گریه میکنم تو کجا بودی؟تو کجا بودی؟میدونی چرا گریه میکردم؟تو از من خبر داشتی اما من حتی ازت خبر هم نداشتم.فقط یه چیز داشتم تو مشتم.اینکه زنده ای.اینکه هنوز نفس میکشی.با خودم میگفتم دیوونه نشو النی اگر اتفاقی براش می افتاد حتماً به گوشت می رسید.تو داری هر چند وقت یکبار میری ترابزون.میری کوچاری.اگه اتفاقی براش می افتاد به گوشت میرسید.پس زندهست.پس حالش خوبه.پس نفس میکشه.من پنج سال به همین چیز دلم رو خوش کردم.میدونی چه شبهایی با کابوس از خواب بیدار شدم؟با کابوس از دست دادن تو.توی کابوسهام تو مُرده بودی.نفس نمی کشیدی.با خودم میگفتم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.اگه چیزیش شده باشه چی.اگه یه جایی باشه کسی ندونه.اگه به کمک احتیاج داشته باشه چی.من چطوری بفهمم؟!نکنه عاشق شده باشه.نکنه ازدواج کرده باشه.نکنه خیلی راحت بدون من داره به زندگیش ادامه میده.میفهمی این حس یعنی چی؟میفهمی یعنی چی؟
فریادی گوش خراش کشیدم و تارهای صوتی ام سوخت :
-میفهمی یعنی چی؟میفهمی هر روز از زندگیت به این فکر کنی که عشقت زنده است یا نه یعنی چی؟میفهمی هر روز از زندگیت به این فکر کنی که عشقت فراموشت کرده یا نه یعنی چی؟بدون تو خوشبخته یا نه یعنی چی؟اما نه!تو نمیتونی بفهمی.چون تو با یه نقشه تمیز استاد فیرات رو وارد زندگیم کردی.سرهات برات از من عکس میفرستاد.مثل یه سایه تو زندگیم بودی.خیالت راحت بود دیگه.حال من خوب بود.من زنده بودم.از نفس کشیدن من مطمئن بودی.کسی ام تو زندگیم نبود.تنها بودم.خیالت از بابت همه چیز راحت بود.پس من چی ها؟پس من چی؟من چطوری باید از حال تو با خبر می شدم؟من چطوری باید میفهمیدم حالت خوبه؟چطوری باید از نفس کشیدنت مطمئن می شدم؟چطوری باید با ترس هام مقابله می کردم؟تو فقط به فکر خودت بودی.تو خیلی خودخواهی!خیلی خودخواهی!
به هر نقطه ای خیره میشد جز چشمان من. از من و چشمانم فرار می کرد.
-تو به من اصلاً فکر نکردی.تو به احساسات من اصلاً فکر نکردی.فقط به فکر خودت بودی.به فکر احساسات خودت بودی.فقط خودت رو دیدی.کاری که از نظر خودت درست بود رو انجام دادی.چرا نیومدی دنبالم؟چرا تلاش نکردی ببخشمت؟چرا برای جبران اشتباهت تلاش نکردی؟تو من رو اینطوری شناختی؟فکر کردی خیلی راحت از قلبم میندازمت بیرون؟عشقِ تو عشق بود اما عشقِ من عشق نبود؟فقط تو عاشق بودی؟فقط تو قلب داشتی؟فقط تو نمیتونستی من رو فراموش کنی؟درباره من چی فکر کردی با خودت؟فراموشت کردم و دارم خیلی راحت به زندگیم ادامه میدم؟
فک و لبش میلرزید. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر گونه اش سقوط می کردند و او تنها به یک نقطه نامعلوم خیره بود. دستانش را مشت کرده بود و سنگین نفس می کشید.
در این لحظات من، ویرانه ای بودم که از یادِ آبادی، ناامید گشته بود.
-پنج سال از زندگیمون رو تو دزدیدی.تو!از این میترسی که من رو دوباره فدا کنی؟تو من رو فدا کردی.همیشه فدا کردی.هر روز از این پنج سال،من رو فدا کردی.اجازه ندادی مرهم زخمهای همدیگه باشیم.اجازه ندادی به همدیگه برای خوب شدن زخمهامون کمک کنیم!
@yaz_beni
231
'پارت چهل و دوم'
نفسی کشیدم و دستانش را به آرامی رها کردم.
رد اشکهایم را پاک کردم اما صدایم همچنان میلرزید :
-میدونم کارم اشتباه بود..نباید بدون اجازه ات به اون دفترها دست میزدم..به وسایل شخصیت دست زدم؛ازت معذرت میخوام اما..اما اگر من اون دفترها رو باز نمیکردم و نمیخوندم،هیچوقت از حقایق باخبر نمیشدم..به دروغهایی که تو میگفتی گوش میکردم..نقابی که روی صورتت داشتی رو باور میکردم و میرفتم..تو هیچوقت قصد نداشتی جملههای اون دفتر رو به زبون بیاری..تو میخواستی احساسات واقعیت رو پنهان کنی..میخواستی کاری کنی جز نفرت و کینه هیچ حسی نسبت بهت نداشته باشم!
به نقطه ای نامعلوم خیره بود. من رگههای غم را در پس آن چشمان زیبایش میدیدم.
-اوروچ!چرا این کارو با خودت کردی؟چرا خودت رو به همچین زندگی ای محکوم کردی؟اومدی اینجا..اومدی ازمیر..همه چیز و همه کس رو پشت سر گذاشتی و تنهایی اومدی اینجا..چرا خودت رو به این تنهایی،به این تاریکی محکوم کردی؟تو حق نداشتی به جای من برای زندگیم تصمیم بگیری..از اشتباهت پشیمون بودی،باید همه تلاشت رو میکردی تا بخشیده بشی..باید برای جبران اشتباهت تلاش میکردی..باید میذاشتی خودم تصمیم بگیرم که میخوام بین تو و خانواده ام قرار بگیرم یا نه!
لب گزیدم تا از این بغض خفه کننده ممانعت کنم :
-گاهی وقتها فکر میکنیم داریم به عزیزانمون خوبی میکنیم اما فقط فکر میکنیم..در اصل داریم بهشون بدی میکنیم..درک هر آدمی از خوبی یا بدی متفاوته..بعضی چیزها مطلقاً بد یا خوبن اما بعضی چیزها ممکنه برای هر آدمی یه مفهوم متفاوت داشته باشه..ممکنه یه چیزی رو خودم برای خودم خوب بدونم اما تو برای من بد بدونی..ما آدمها همینیم؛در عین اینکه شبیه به همدیگهایم،خیلی متفاوتیم!
نفسی کشیدم و برای مبارزه با اشکهایم، بیسبب موهایم را از صورتم کنار زدم.
-اگه استاد فیرات هیچوقت بهت دروغ نمیگفت و کاری نمیکرد تو بیای استانبول.اگه استاد فیرات اون روز بعضی از حقایق رو بهم نمی گفت و من نمیومدم فرودگاه.اگه به خیال خودم برای انتقام گرفتن از تو و سوزوندن جگرت،نمیومدم ازمیر.اگه دیشب نمیرفتم تو اون اتاق؛اون دفترها رو باز نمیکردم.داستان من و تو تا ابد نیمه تموم میموند!میفهمی این یعنی چی؟اگه همه این اتفاقات نمی افتاد؛اوروچ و النی داستانمون باید تا ابد به دور از همدیگه و با زخمهای بازشون زندگی می کردن.تو با این دیوارهایی که از تنهایی و گناه و عذاب وجدان برای خودت درست کردی،به زندگیت ادامه میدادی و من با یه مشت احساسات ضد و نقیض.با یه خشم و کینه دروغین.با یه قلب زخمی.چرا؟چرا این کارو با ما کردی؟چرا این کارو با خودت کردی؟
شیشه بغضم شکست. سرم را به طرف دیگری گرفتم تا اشکهایم را از او پنهان کنم.
همچنان به نقطه ای نامعلوم خیره بود. یک قطره اشک بر گونه اش سقوط کرد و صدایش بم و گرفته بود :
-اون نوشتهها رو فراموش کن..من لایق تو نیستم..من از خودم مطمئن نیستم..تو خودت گفتی..گفتی کسی که فقط یکبار تو رو زیر پاهاش له کنه و ازت بگذره،بازم این کارو میکنه..راست میگفتی..از کجا معلوم من دوباره تو رو فدا نکنم؟!من یکبار این اشتباه رو کردم..پس حتماً میتونم دوباره هم انجامش بدم!
سرم را به طرفش گرفتم و در چشمان سبز رنگم، تلفیقی از خشم،عشق و غم پدید آمد :
-خودت رو با این حرفها گول میزنی؟اما من رو دیگه نمیتونی گول بزنی!تو دیگه نمیتونی با حرفهات من رو آزار بدی..دیگه حرفهات رو باور نمیکنم..دیگه حرفهات اون قدرت قبل رو ندارن..نمیتونن من رو اذیت کنن..من اوروچ واقعی رو توی اون نوشتهها دیدم..تو اوروچ واقعی نیستی!
لبخندی به تلخی یک زهر زد و یک قطره اشک دیگر بر گونه اش سقوط کرد :
-اوروچ واقعی؟من دیگه نمیدونم..نمیدونم واقعیت چیه..دروغ چیه..فقط یه چیز میدونم..از خودم میترسم..به خودم اعتماد ندارم..از اینکه دوباره بهت آسیب بزنم،خیلی میترسم..از اینکه دوباره اذیتت کنم،خیلی میترسم..خیلی میترسم..از خودم میترسم!
@yaz_beni
231
'پارت چهل و یکم'
سرش را به چپ و راست تکان میداد و به من نگاه نمیکرد. به دور خود چرخی زد و با لحن آغشته به خشم و غم زمزمه کرد :
-نه!نه!نباید این کارو میکردی.نباید این کارو میکردی.
به یکباره نگاهش با دیوار تلاقی کرد. به آن سمت هجوم برد و مشتهایش را پی در پی به دیوار کوبید.
-تو نباید به اون دفترها دست میزدی.نباید اون نوشتهها رو میخوندی.نه!نباید این کارو با من میکردی.نباید دلت برای من بسوزه.نباید برای من ناراحت بشی.باید از من متنفر باشی.نباید به اون دفترها دست میزدی!
سراسر سلولهای بدنم از ترس به خود لرزیدند و جیغ خفه ای کشیدم. شتاب زده به سمتش رفتم و تلاش کردم تا به کالبدش تکانی بدهم و ضرباتش را متوقف کنم.
-اوروچ!نکن.اوروچ!
بیفایده بود. قدرت من در برابر با قدرت او هیچ بود. نمیتوانستم از این ضربات دیوانه وار ممانعت کنم. خشمی خونین جلوی چشمهایش را گرفته بود و هیچ چیزی نمیدید. صدایی نمیشنید. در این لحظات، او از دنیای حقیقی فاصله گرفته و خود را گم کرده بود.
خون در زیر پوست دستهایش جمع شده بود اما او اهمیتی نمیداد. مشتهایش را با ضربه های شدیدی به دیوار میکوبید و در میان هجوم قطرات اشک فریاد میکشید :
-چرا این کارو کردی؟چرا به اون دفترها دست زدی؟لعنت به من.لعنت به من.نباید دلت برای من بسوزه.نباید من رو ببخشی.نباید دلت برای من بسوزه!
درد را میتوانستم در تمامی سلول های بدنم لمس کنم اما درد قلبم کشندهترین درد بود.
قفسه ی سینه ام بالا و پایین میشد و کنترلی بر روی رقص اشکهایم نداشتم؛ اشکهایی که به آرامی و در سکوت بر روی گونه هایم مینشستند.
به یکباره او را از پشت در آغوش کشیدم. سرم را بر روی عضلات پشت اش قرار دادم؛ یکی از دستهایم بر روی قفسه سینه اش قرار گرفت و دست دیگرم بر روی عضلات شکم اش.
او را به این آغوش محکوم کرده بودم!
همان گونه که دستهایم را به دور کالبدش قفل کرده بودم، زمزمه کردم :
-بسه.آروم باش!
مشتهایش بیحرکت ماند و سپس به آرامی دستهایش را پایین آورد. دیگر هیچ صدایی جز صدای کوبش بیوقفه ی قلبش و نفسهای سنگین اش شنیده نمیشد.
گذر زمان را لمس نمیکردم. حال آرامتر نفس میکشید و قلبش عاری از هر گونه خشم میتپید!
این آغوش از ویرانههای او خانه ساخت. خشمِ سرکش او را رام کرد. بر روی زخمهای بازش، مرهم گذاشت و خونریزی را بند آورد. این آغوش برایش معجزه شد!
به آرامی دستهایم را که دور کالبدش قفل شده بود، پس زد و به طرف من برگشت. چشمان نافذش غرق در اشک بودند. چشمانش را به چشمانم دوخته بود و ای کاش میتوانستم مفهوم این نگاههای عمیق را درک کنم.
سرم را پایین گرفتم و به خون مردگی دستانش نگاهی انداختم. جسمی تیز در قلبم فرو رفت. من طاقت دیدن درد و رنج او را نداشتم. دستهایش را گرفتم و او را به سمت مبل هدایت کردم. مخالفتی از خود نشان نمیداد. با من نمیجنگید. بر روی مبل نشست که من نیز در کنارش نشستم.
دستهایش را نوازش کردم و بغضم را پس زدم :
-ازت میخوام که به حرفهام گوش کنی.لطفاً.تا تموم شدن حرفهام هیچی نگو.فقط بهم گوش کن.باشه؟
نگاهش را از من میدزدید. به تکان دادن سرش اکتفا کرد و چیزی نگفت.
@yaz_beni
231
'پارت چهلم'
نگاهش به خشمی ساختگی آغشته شد :
-الکلی نیستم من.انقدر نگو الکلی!
دستی به موهایش کشید و چرخی به دور خود زد. نگاهش با تکه شیشه های گلدان شکسته تلاقی کرد و در جای خود میخکوب شد. پلکهایش را لحظه ای بر روی هم فشرد و نفسی کشید. حال همه چیز را به خاطر آورده بود!
به طرف من برگشت و به چهره ام خیره شد؛ سرد نگاهم میکرد :
-بیا.بیا برسونمت فرودگاه.برو.اینجا نمون.
اخمی کردم و به چشمانش زل زدم :
-من جایی نمیرم.میخوام باهات صحبت کنم.
نفسش را با حرص بیرون داد :
-مگه به اندازه کافی دیشب صحبت نکردیم؟من گفتنیها رو گفتم.تو هم گفتی.دیگه حرفی برای گفتن نمونده.اصلاً من نمیفهمم من چرا...
به کوسن مبل و لحاف که بر روی زمین افتاده بود خیره شد و با تن صدای بسیار پایینی گویی که با خود صحبت میکند ادامه داد :
-من چرا خوابم برد؟اصلاً نمیفهمم چطور خوابم برد.من هیچوقت انقدر نمیخوابیدم.
هنوز بخشی از اتفاقات دیشب را به یاد نمیآورد!
او سالها مفهوم خواب را از یاد برده بود. خواب از او میگریخت یا او از خواب؛ مشخص نبود. او شب گذشته پس از مدتها، خوابی راحت و طولانی تجربه کرده بود و این موضوع برایش عجیب بود. از آنکه نمیتوانست تکههای بهم ریخته پازل را در کنار هم بیاورد و مرتب کند، عاصی شده بود.
با غیظ نگاهش کردم و بر روی مبل نشستم :
-من هنوز حرفهام تموم نشده.میخوام باهات صحبت کنم.تا صحبت نکنم هم هیچجا نمیرم.اگه میتونی من رو از خونه ات بنداز بیرون!
پلکهایش را لحظه ای از فرط عصبانیت بر هم فشرد و زیر لب چیزی گفت.
سری تکان داد و با فاصله از من بر روی مبل نشست :
-باشه.باشه صحبت کن.باشه.میشنوم.
مکث کردم. تنها در یک لحظه افکار متعددی به ذهنم هجوم آوردند و در میان شیارهای مغزم نشستند.
-سرهات کیه؟
خشکش زد.
به یکباره چشمانش بر روی لحاف طوسی رنگ ثابت ماند و زمزمه کرد :
-عکسها..عکس..تو اون عکسها...
سری تکان دادم :
-آره من اون عکسها رو دیدم.
غیظ به چهره اش نقش و نگار داد و نگاهش را از من دزدید.
-تو چرا رفتی اتاق من؟
-به وسایل خونه ات چشم داشتم چون.گفتم حالا که خوابی،بهترین موقعیته ببینم چه وسایل باارزشی داری با خودم ببرم.برای همین رفتم اتاقت رو بگردم.مالاکاس!روی زمین خوابت برد.برای اینکه سردت نشه رفتم اتاقت برات پتویی چیزی بیارم.
سکوت کرده بود. عمل بازدم را با صدا انجام داد و سرگردان بود. نمیدانستم در ذهنش به چه چیزهایی فکر میکند و در تلاش است این بار به کدامین طناب دروغ چنگ بزند.
بازگو کردن حقایق در این لحظه برایم بهترین راه حل به نظر میرسید.
-چیز..من..من دفترهای سررسیدت رو دیدم..خوندم..یعنی...
خشم در چهره اش خروشید و شتابزده از روی مبل بلند شد :
-تو چیکار کردی؟تو چیکار کردی؟
خشم تمام وجودش را به اسارت گرفت و فریاد میزد؛ فریادی که سبب متورم شدن رگ گردن اش میشد :
-تو به چه حقی به اون دفترها دست زدی؟ها؟تو چطور به خودت اجازه دادی اون دفترها رو بخونی؟به چه حقی این کارو کردی؟
اضطرابی در رگهایم به راه افتاد. از روی مبل بلند شدم و سری تکان دادم :
-باشه.میدونم اشتباه کردم.آروم باش!
صدایم را نمیشنید!
مردمک چشمانش دو دو میزدند و به من نگاه نمیکرد. آتش خشم او را از خود بیخود کرده بود. چشمانش را بی هدف حول محیط اطراف میچرخاند و فریادی گوشخراش میکشید.
-تو به چه حقی این کارو کردی؟به چه حقی به اون دفترها دست زدی؟
دستانش را بر روی گوشهایش فشرد و سرش را به چپ و راست تکان داد :
-نه!نه!تو نباید به اون دفترها دست میزدی.نباید اون نوشتهها رو میخوندی.نه!نباید این کارو میکردی!
تشویشی مهلک سراسر وجودم را میلرزاند. او با خود چه میکرد؟ این آتش خشم از کجا نشأت میگرفت؟ چقدر زخمهای روحش عمیق و غلتیده در خون بودند!
چند قدمی به او نزدیکتر شدم؛ اشک در چشمانم حلقه زد اما با لحنی محکم گفتم :
-اوروچ!باشه.اشتباه کردم.معذرت میخوام.آروم باش.من رو ببین.به من نگاه کن!
@yaz_beni
231
'پارت سی و نهم'
دیگر قادر به ادامه دادن نبودم. دفترها را بستم و دستم را جلوی دهانم گرفتم تا فغانِ غمهای جانسوزم شنیده نشود. نمیتوانستم با اشکهایم مقابله کنم. تمام پهنای صورتم خیس شده بود.
چقدر تنها بود!
با خود کوله بار سنگینی را حمل میکرد؛ کوله بار رنجهایش چند صد تُنی بود!
در یک پوچ عمیق، حیات را سپری میکرد و دم نمیزد.
او همه را میدید اما هیچکس او را نمیدید. او زخمهای دیگران را شفا میبخشید اما هیچکس از زخمهای او مطلع نبود. از زخمهای روحش خون میچکید و هیچکس این قطرات خون را نمیدید!
در زندگی، همیشه عادت کرده ایم به کمک کسانی برویم که از فرط درد بیهوش میشوند. کسانی که دچار سانحه ناگواری میشوند. کسانی که زخمهایشان واقعاً خونریزی میکند و تو میتوانی خون را با چشمان خود ببینی. همیشه به داد کسانی میرسیم که جسمشان زخمی است نه روحشان.
روحِ زخمی انسانها را چه کسی باید شفا میبخشید!؟ روحی که ترکشهای زیادی خورده است و خونریزی داخلی دارد. این خونریزی داخلی، روح را هر روز به مرگ نزدیکتر میکند.
چه تلخ بود؛ روح انسانها در انزوا بلعیده میشد و هیچکس نمیتوانست این حقیقت را ببیند. تنها زمانی به کمکت میآیند که خیلی دیر شده است!
چند نفس عمیق کشیدم و اشکهایم را پس زدم. لحاف طوسی رنگ را از روی تخت جمع کردم و با خود به سالن آوردم؛ به آرامی بر روی تن اش قرار دادم و در کنارش نشستم. در خوابی عمیق بود. انگشتان دست چپش را در میان انگشتان دست راستم قفل کردم و با دست دیگرم به نوازش موهایش پرداختم.
تاریکیِ شب به اتمام رسید و سپیده دم آغاز گردید. نور اندکی توسط پنجره بر مرکز سالن تابیده میشد. تا صبح پلک بر روی هم نگذاشتم. به همه چیز فکر میکردم. به تمام این سالها میاندیشیدم و احساس فرسودگی مطلق سراسر سلولهایم را احاطه کرده بود.
من باید او را نجات میدادم!
کالبدش تکانی خورد و پلکهایش را بر روی هم فشرد. شتابزده از او فاصله گرفتم و با قدمهای رو به عقب به سمت مبل رفتم و نشستم. دستی به صورت و موهایم کشیدم و یقه کتی که بر تن داشتم را مرتب کردم.
کش و قوسی رفت و چشمهایش را به آرامی باز کرد. نفسی نسبتاً عمیق کشید و با چرخاندن سرش به سمت من، خون به چهره اش دوید و ماتش برد. اخمی کرد. چشمانش را بست؛ پلکهایش را باری دیگر بر روی هم فشرد و سرش را به چپ و راست تکانی داد و زمزمه کرد :
-به خودت بیا اوروچ.دیوونه نشو!
غمگین شدم و به یاد نوشتههایش افتادم.
به سبب رهایی او از بند این توهم، با صدای رسا گفتم :
-صبح بخیر!
در لحظه پلکهایش را گشود و نگاهم کرد. بهت زده نگاهم میکرد. شتابزده لحاف را کنار زد و بلند شد.
-النی!
چشمانش را بیسبب حول محیط اطراف چرخاند و دگرگون شده بود :
-تو..تو اینجا چیکار میکنی؟تو..صبر کن..تو...
دستش را بر روی پیشانی اش فشرد و صورتش جمع شد. گویی سعی داشت مغزش را تحت فشار قرار دهد تا اتفاقات روز قبل را به یاد آورد.
از روی مبل بلند شدم و اخم کمرنگی کردم :
-خوبی؟
سرش را چند باری تکان داد :
-خوبم.خوبم.
-نمیتونی چیزی به خاطر بیاری؟
رنگ چهره اش تغییر کرد؛ چشمانش را به چشمانم گره زد و اخم کرد :
-چی؟نه!یادم میاد.همه چیز رو به خاطر میارم.یادم میاد.یادمه.خواب بودم،بیدار شدم یه لحظه خون به مغزم نرسید.چیزی نیست!
دروغ میگفت. نقابش را بر چهره اش زده بود.
همچنان مردمک چشمانش را حول محیط اطراف میچرخاند و آشفته بود. در تلاش بود تا مغز مغشوش خود را آرام کند.
-تو..تو چرا نرفتی؟..اصلاً من..من چرا..من خوابم برد..اینجا..یعنی...
به سبب تغییر این فضای سنگین، در لحظه فکری به ذهنم رسید. چشمهایم را ریز کردم و سر تا پایش را از نظر گذراندم :
-دیشب میگفتی من مست نمیشم.الکلی نیستم.چی شد پس؟چرا چیزی یادت نمیاد؟
متعجب شد و اخمی کرد :
-چی؟من گفتم؟چیز.یادم میاد.آره یادمه.مست نبودم.الکلی نیستم.تهمت نزن.
ابروهایم را بالا انداختم و خنده ام را پنهان کردم :
-اگه یادت میاد پس بگو دیشب چی شد.تعریف کن.
نگاهش را دزدید و سکوت کرد.
تکانی به شانههایم دادم و با لحن شیطنت آمیزی گفتم :
-الکلی!
@yaz_beni
231
'پارت سی و هشتم'
«آلپ فقط هفت سالشه.وقتی میبینمش قلبم آتش میگیره.یه بابای عوضی داره.باباش یه معتاد الکلیه.همیشه جلوی چشمهای بچه،مادرش رو تا سر حد مرگ کتک میزنه.امروز دست زنش رو شکوند.با آلپ اومدن بیمارستان،من دستش رو گچ گرفتم.آلپ بهم گفت کاش این مرد بابای من نبود.کاش من و مامانم میتونستیم از اینجا بریم.قسم میخورم دارم به زور جلوی خودم رو میگیرم این مرتیکه بیشرف رو نکشم.»
-
«به زندگیم نگاه میکنم.میبینم هیچی ارزش جنگیدن نداره.حالم اصلاً خوب نیست.این روزها ذره ذره دارم جون میکَنم و میمیرم.انگار هر روز یه بخشی از وجودم میسوزه و خاکستر میشه.»
-
«فرار راه حل نبود.از فورتونا فرار کردم.اومدم اینجا.اومدم ازمیر.اما هیچی درست نشد.هیچ چیزی تغییر نکرد.بار گناهم هنوزم سنگینه.هنوزم دارم درد میکشم.من فرار کردم از اونجا،ولی اون آدمها همچنان خانواده منن.این حقیقت تغییر نمیکنه.اونا خانواده منن.کاش بچهها خودشون مامان و باباشون رو انتخاب میکردن.کاش هیچ بچه ای خیلی زود بزرگ نمیشد.بچهها خیلی پاک و معصومن.منم یه روز پاک و معصوم بودم مگه نه؟ولی دیگه نیستم.گناهکارم.سیاهم.سفید نیستم.»
-
«امروز رفتم عکسهای جدیدی که سرهات فرستاد رو چاپ کردم.میخوام تا صبح بیدار بمونم و به این عکسها نگاه کنم.خیلی قشنگ میخنده.خیلی!»
-
«چرا هیچوقت من رو ندیدی؟چرا؟هر اتفاقی برام افتاد،اومدم سراغ خودت.به خودت متوسل شدم.از خودت کمک خواستم.چرا دیگه من رو نمیبینی؟تو هم دیگه از من بدت میاد مگه نه؟حق داری.بنده خوبی نبودم برات.بنده ای مثل من رو چرا باید دوست داشته باشی.همچین بنده گناهکاری رو چرا باید دوست داشته باشی.برای همین جونم رو نمیگیری مگه نه؟میخوای زجر بکشم.چون مرگ برام راه نجاته؟اما نگران نباش.من بمیرم هم خیلی عذاب میکشم.جهنم منتظر منه.اینجام جهنمه.اون دنیام جهنمه.من لایقشم.»
-
«خیلی خنده داره.من به استاد فیرات میگفتم نمیخوام عاشق بشم.نمیخوام قلبم درد بگیره.نمیخوام معده ام درد بگیره.الان حالم رو ببین.همه جام درد میکنه.اون چشمهای سبز با من چه کارها که نکرد.اولین باری که النی رو دیدم یه دردی از قلبم شروع شد و به معده ام رسید.همونجا باید متوجه میشدم که کارم تمومه.باید میفهمیدم از عشق شکست خوردم.من به اون چشمهای سبز باختم.اون چشمهای سبز جادویی!»
-
«دیگه النی رو تو بیداری هم میتونم ببینم.نیازی نیست بخوابم.نیازی نیست کابوس ببینم.دیروز تو بیداری دیدمش.داشت میخندید.چندبار که پلک زدم،تصویرش محو شد.ناپدید شد.»
-
«اوروچ به خودت بیا.میگفتی عاشق نمیشم،حال و روزت رو ببین.حالا که عاشق شدی حداقل دیوونه نمیشدی.داری زیادهروی میکنی.مگه میشه یه نفر رو انقدر زیاد دوست داشت؟اغراق نکن.به خودت بیا.اما نه؛اغراق نمیکنم واقعاً.برای خودم هم خیلی عجیبه.اما همینقدر مجنونوار این دختر رو دوست دارم.»
-
«تو مقصری؛فهمیدی؟تو مقصری!از عذاب کشیدن ما لذت میبری مگه نه؟تو ما رو ساختی.تو ما رو به این دنیا آوردی.تو سرنوشتمون رو تعیین کردی.لذت میبری مگه نه؟چرا با من این کارو کردی؟مثلاً بندههات رو امتحان میکنی؟امتحان؟که چی بشه؟چطوری میشه این امتحانهای سخت تو رو قبول شد؟نمیشه.نمیشه قبول شد.نمیشه.من باید چیکار میکردم؟باید پدر و مادر اون دختر رو بهش میدادم و بعد مرگ کل اعضای خانواده ام رو تماشا میکردم؟خانواده خودم رو از دست میدادم تا اون دختر به خانواده اش برسه؟این چه امتحانیه؟مگه نمیگفتن تو عادلی؟عدالتت کجاست؟چرا انقدر این دنیات کثیفه؟چرا بندههات انقدر ظالمن؟این دنیا جای خوبی برای نفس کشیدن نیست.نه تو خدای خوبی هستی نه ما بندههای خوبی.کاش تمومش کنی.این بازی رو تموم کن!»
-
«چطوری میشه فراموشی گرفت؟چطوری میشه خودت رو فراموش کنی؟همه دردهات رو فراموش کنی!فراموشی یه معجزهست.به آدمهای دیوونه حسودیم میشه.همه چی رو فراموش کردن.خودشون رو فراموش کردن.خانوادهشون رو فراموش کردن.حتی اسمشون هم یادشون نمیاد.کاش میتونستم دیوونه بشم.کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم.»
@yaz_beni
231
'پارت سی و هفتم'
«عموی بیشرفم از زندان فرار کرد.بلیط خریدم.یه مدت میرم استانبول.نمیتونم النی رو تنها بذارم.باید حواسم بهش باشه.شاید عموم بخواد بلایی سرش بیاره.»
-
«میگن مافیاهای روسی عموم رو کشتن و جسدش رو گم و گور کردن.باورم نمیشه.نمیتونم باور کنم دنیا از شر یه شیطان انسان نما نجات پیدا کرد.»
-
«از خودم که مدام در حال بدتر شدنم خسته ام.»
-
«از ایسو خجالت میکشم.اکثر اوقات جواب تلفنش رو نمیدم.من تنهاش گذاشتم و رفتم.مجبور شد همه مسئولیتها رو به دوش بکشه.خیلی عذاب وجدان دارم.اما انگار دست و پاهام بستهست.نمیتونم برگردم فورتونا.دیگه نمیتونم اونجا زندگی کنم.ای کاش ایسو هیچوقت از اون راز لعنتی باخبر نمیشد.زندگیش زیر و رو شد.از فادیمه جدا شد.از دوری فادیمه داره ذره ذره آب میشه.ای کاش میتونستم براش یه کاری کنم.من حتی نمیتونم کنارش باشم.برادری مثل من به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره»
-
«نمیتونم بخوابم.نمیتونم بخوابم.نمیتونم بخوابم.»
-
«میخوام ادامه تحصیل بدم.میخوام جراح بشم.به خاطر النی!دیشب یه کابوس دیدم.النی روی تخت بیمارستان بود.قلبش وایستاد.بعد انگار اومد دستم رو گرفت.بهم گفت چرا نجاتم ندادی.چرا اجازه دادی من بمیرم.خیلی وحشتناک بود.خیلی ترسیدم.اگه النی چیزیش بشه من میمیرم.»
-
«چشمهای النی خیلی خوش رنگه.هر وقت به چشمهاش نگاه میکردم توش گم میشدم.حس میکردم تو یه جنگل سرسبز گم شدم.چشمهاش خیلی خوش رنگه.از نگاه کردن به این عکس جدیدی که سرهات فرستاده،سیر نمیشم.رنگ چشمهاش توی این عکس خیلی خوب مشخصه.»
-
«النی نباید من رو ببخشه.چون من یه آدم پستم.من و النی هیچوقت نمیتونیم با هم آینده ای داشته باشیم.النی نباید من رو ببخشه.اگه من رو ببخشه بین من و خانوادهاش قرار میگیره.بین من و باباش قرار میگیره.اون وقت خیلی ناراحت میشه.مجبور میشه یکی رو انتخاب کنه و یکی دیگه رو از دست بده.نمیتونم بین النی و خانوادهاش قرار بگیرم.این دختر تازه به خانوادهاش رسید.باید از من متنفر باشه.بهترین کار همینه.»
-
«خیلی تنهام.انقدر تنهام که دارم هر روز برای خودم چیزهای چرت و پرت مینویسم.من و نوشتن؟خیلی خنده داره.من هیچوقت نویسنده خوبی نبودم.همیشه کمترین نمرهام برای درس انشاء بود.بلد نبودم کلمات رو کنار هم بیارم.توی ذهنم هزارتا جمله نوشته میشد اما به محض اینکه خودکار میگرفتم دستم همه چیز از ذهنم پاک میشد.نمیتونستم حتی یه جمله درست و حسابی بنویسم.خیلی عجیبه.»
-
«دیشب که توی اتاق رزیدنتها چند دقیقه خوابم برد؛خواب النی رو دیدم.همه چیز خیلی واقعی بود.یه خونه داشتیم.من،النی،دخترمون.سه تایی باهم زندگی میکردیم.لعنت به من.همهی پلهای پشت سرم رو خراب کردم.لعنت به من.»
-
«امروز تولد النی بود.تیکه نور من امروز بیست و سه ساله شد.به مناسبت تولدش،چندتا اسباببازی و کیک خریدم رفتم پرورشگاه.بچهها خیلی خوشحال شدن.وقتی اونا میخندیدن حس میکردم النی داره میخنده.»
-
«حالم خوب نیست.یه جمله کاملاً تکراری.همیشگی.یا مثلاً میتونم بگم خیلی خسته ام.اینم تکراریه البته.خیلی تکراری.چون مدتهاست که حالم خوب نیست و خسته ام.مدتهاست دارم این دوتا جمله رو تکرار میکنم.پس از چی بگم؛از اینکه هیچکس من رو نمیبینه اما من همه رو میبینم بگم؟از اینکه درک میکنم اما درک نمیشم بگم؟یا نه؛اینام تکراریه.از اینام زیاد حرف زدم.از چشمهاش بگم یا از اون لبخند قشنگش؟از اینکه چقدر قشنگ میخنده بگم؟یا از طرز نگاهش و رنگ چشمهاش که وسط مغزم ثبت شده؟صبر کن اصلاً؛اینم تکراریه.از عشقِ این دختر زیاد نوشتم.خیلی نوشتم.خیلی نوشتم اما انگار کافی نیست.انگار میخوام همش از این موضوع بگم و بنویسم.انگار هر چی ازش بگم کم گفتم.چطوری میتونم النی رو فراموش کنم؟هیچ درمانی نداره این درد؟»
@yaz_beni
231
'پارت سی و ششم'
تمامی نقابهای صورتش کنار رفته بود و او همچون کودکی پاک و معصوم خوابیده بود. بیاختیار لبخند زدم؛ میتوانستم ساعتها بیآنکه ذرهای خسته شوم به چهره تماشاییاش خیره بمانم. صورتش را نوازش کردم و دردی غریب در روحم جریان یافت.
سرنوشت همیشه او را نقش اول داستانهای تلخ قرار داد. او نقش اول داستانی بیرحم بود. از کودکی تا به این سن برای خوشبختی جنگید، برای آنکه تنها یک لحظه احساس کند خوشبخت است، در جنگ و جدالهای زیادی شرکت کرد. تن به نبردهای سختی داد. همیشه با سرنوشت جنگید تا میل به خوبی را از دست ندهد. برای آنکه در میان کینه توزی خود را گم نکند، تلاشهای زیادی کرد اما حال، در یک تاریکی بیانتها غرق بود. تمامی تلاشهایش پوچ شده بود. در یک اتاق تاریک خود را حبس کرده بود. در زندگی اش نوری نمییافت و با این تاریکی مخوف انس گرفته بود!
تکانی به خود دادم و بی سر و صدا از روی زمین بلند شدم. کوسن مبل را به دست گرفتم و به آرامی زیر سرش قرار دادم. چشمانم به سبب تماشای او، میدرخشید؛ این درخشش عشق بود!
موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و به سبب یافتن پتو، به محیط اطراف نگاهی انداختم. نگاهم با اتاق خوابش تلاقی کرد. توسط قدمهای آرام و کوتاه وارد اتاق شدم و برق را روشن کردم. تختی دونفره در کنار پنجره قرار داشت. لحافی طوسی رنگ، نامرتب بر روی تخت افتاده بود. نزدیک شدم تا لحاف را جمع کنم اما با دیدن تصویر مقابلم، میخکوب شدم!
بهت زده وجب به وجب تخت را از نظر گذراندم. چندین عکس از من در سایز 'پانزده در ده' بر روی تخت و در میان لحاف قرار داشت. چندتا از عکسهایم را به دست گرفتم و با دقت به آنها خیره شدم. تمامی این عکسها در این سالهای اخیر گرفته شده بود. از من در حال ورود به بیمارستان، خروج از خانه، پیاده شدن از ماشین، در حالی که در کافه قهوه مینوشیدم، در حالی که بر روی نیمکت پارک نشسته بودم، عکسبرداری کرده بودند. بیش از پنجاه عکس بر روی تخت بود. تعدادی از عکسها نیز بر روی زمین و تعدادی بر روی دراور کوچک چوبی کنار تخت قرار داشت. متعجب بودم و نمیدانستم باید چه عکسالعملی از خود نشان دهم.
دراور کنار تخت، توجه ام را به خود جلب کرد. کشو اول آن نیمه باز بود. کشو را کامل باز کردم و با دیدن چند دفتر سررسید حس کنجکاوی بر من چیره شد. دستم را دراز کردم تا دفترها را بیرون بیاورم اما در آخرین لحظه پشیمان شدم.
نفسی عمیق کشیدم و در فکر فرو رفتم. بیفایده بود؛ قادر به مقابله با این حس کنجکاوی توأم نگرانی نبودم. دفترهای سررسید را بیرون آوردم. بر روی تخت نشستم و به جلد دفترها نگاهی انداختم. دو هزار و بیست و هفت، دو هزار و بیست و هشت، دو هزار و بیست و نه، دو هزار و سی، دو هزار و سی و یک.
در قلب این دفترها چه چیزی پنهان بود؟ تمام این سالها قلم را به دست میگرفت و مینوشت؟
وقت را تلف نکردم؛ صفحات هر یک از دفترها را به طور تصادفی باز میکردم و چشمانم بر روی جملات حرکت میکرد!
-
«خیلی دلم برای النی تنگ شده!بیشتر از همه چیز دلم برای نوازش موهاش تنگ شده.دلم برای شنیدن صدای خنده هاش تنگ شده.کاش الان اینجا بود.کاش میتونستم بغلش کنم!»
-
«امروز ایسو بهم زنگ زد.دکترها تشخیص قطعی دادن.مامانم فلج شد.فلج دائمی.هیچ درمانی نداره.تا آخر عمرش باید روی ویلچر زندگی کنه.ناراحت نشدم.اصلاً ناراحت نشدم.مامانم تا به امروز به آدمهای زیادی ظلم کرد و اصلاً دلش نسوخت.بیشتر از همه به النی ظلم کرد.پس منم دلم براش نمیسوزه.لایق این مجازاته.»
-
«با استاد فیرات صحبت کردم.النی مدرک جراحیش رو گرفت.خیلی خوشحالم.سیجاک نواله ی من الان دیگه یه جراحه.میتونه زندگیهای بیشتری رو نجات بده.این دختر واقعاً یه معجزهست.»
-
«سرهات امروز برام یه عکس از النی فرستاد.داشت میخندید.مگه میشه یه آدم انقدر قشنگ بخنده؟من با دیدن تصویر خنده اش،همه دردهام از یادم میره.این دختر داره با من چیکار میکنه؟»
-
«هجران خودکشی کرد؛فردا دفنش میکنن.ایسو بهم گفت برای مراسم بیا اما نمیتونم.نمیتونم برم.دوست ندارم برم.نمیدونم دارم با خودم چیکار میکنم.چرا نمیتونم ناراحت بشم؟چرا دلم اصلاً نمیسوزه؟گاهی وقتها از خودم میترسم.»
@yaz_beni
231
'پارت سی و پنجم'
انگار او متولد شده بود که نردبان باشد برای خوشبختی آدمها. خودش را که نگاه میکردی، اندوه انقراض هشت گونهی نخستین انسان را در نگاهش به وضوح میدیدی. انگار متولد شده بود که پناه باشد، وقتی خودش در دل اندوه و درد، دست و پا میزد و امید ببخشد وقتی خودش ذرهی ناچیزی هم امید نداشت. او همیشه به پایان فکر میکرد و برای دیگران از آغاز میگفت، انگار این دیگران بودند که مستحق زیستن و لذت بردن بودند و سهم او از جهان، نجات دادن و نگاه کردن بود.
شیشه مشروب را به دست گرفت، قصد داشت جرعه ای از آن بنوشد اما با گرفتن مچ دستش، مانع شدم.
-بسه.نخور.
لبخندی کمرنگ زد و بیاعتنا به گفته ام باقی مانده نوشیدنی را یک نفس سر کشید و شیشه خالی را بر روی زمین رها کرد.
-چیزی نمیشه..مست نمیشم..البته فکر نکن الکلی شدم..نه..فقط گاهی میخورم..گاهی..کم میخورم!
به چشمانش خیره شدم و غم در پس صدایم خودنمایی کرد :
-تو با خودت چیکار کردی؟تو خدا رو خیلی دوست داشتی.تو میرفتی مسجد.با خدا حرف میزدی.تو به خدا خیلی ایمان داشتی!
خشم به صورتش رنگی بخشید :
-دیگه ندارم.بهش ایمان ندارم.چون من رو ندید.هیچوقت من رو ندید.کمکم نکرد.همش بنده اش رو تنها گذاشت.این دفعه من اون رو تنها گذاشتم.من دیگه نمیخوام ببینمش و بهش گوش بدم!
به مدت چند ثانیه با غمی غریب به چهره اش خیره شدم و سپس نگاهم را به نقطه مقابلم دادم.
سکوت در میان من و او رد و بدل میشد. هر دو بیآنکه چیزی بگوییم، به نقطه مقابلمان نگاه میکردیم و با رنجهای درونمان مواجه میشدیم.
گذر دقایق را لمس نمیکردم و با این سکوت خو گرفته بودم که سنگینی نگاه پرنفوذش توجه ام را جلب کرد.
سرم را به سمتش چرخاندم و چشمانم را به چشمانش قفل کردم. چشمانش خمار به نظر میرسیدند و در میان چشمانم،لبانم و گردنم در گردش بودند.
-میشه یه خواهشی ازت کنم؟..میتونم عطرت رو بو کنم..دلم تنگ شده!
ضربان قلبم اوج گرفت و خون به رگهایم دوید. چندباری لبانم را تکان دادم تا چیزی بگویم اما بیفایده بود. هیچ صدایی از من خارج نمیشد و سکوت بر لبانم مهر شده بود.
فاصله چند سانتی متری میان مان را از بین برد و به من نزدیک شد. نفس در سینه ام حبس شده بود و قادر به حرکت نبودم. سرش را آرام آرام نزدیک کرد و در گودی گردنم فرو برد. دم عمیقی گرفت، گویی میخواست عطر تنم را در ریههایش حبس کند. پس از گذر چند ثانیه سرش را عقب کشید و از من فاصله گرفت. قلبم با قدرت در سینه ام میکوبید و نبض زیر پوستم را به خوبی لمس میکردم. دمای بدنم افزایش پیدا کرده بود و حرارت گونه هایم به خوبی احساس میشد.
به آرامی در کنار من دراز کشید و سرش بر روی زمین قرار گرفت. همان گونه که دراز کشیده بود، سرش را اندکی چرخاند تا در ناحیه دیدش قرار بگیرم. دست چپم را گرفت و بر روی سرش قرار داد.
چشمانش را بست و به آرامی زمزمه کرد :
-شب بخیر تیکه نور من!
به یکباره بغضم شکست و اشکهایم روانه صورتم شدند.
دستم را در میان موهای طلایی رنگش فرو بردم و به نوازش آنها پرداختم.
احساساتم در حال طغیان بودند؛ همان گونه که موهایش را نوازش میکردم به زمزمه کردن موسیقی موردعلاقه ام پرداختم؛ این موسیقی بر روی زخمهای من مرهم میگذاشت :
Esi kriyo anemon
Eğhoyime ispendam,
Esi kriyo anemon
Eğhoyime ispendam,
Anda fisas emena
Kubizis ulla filam,
Anda fisas emena
Kubizis ulla filam
Sin barutin apsimon
Anaftum denandalon
dyo threlon endama
Nakolizum sin kozmon...
@yaz_beni
231
'پارت سی و چهارم'
-وقتی بابام مرد،من شش سالم بود..شش سال..کوچیک بودم..اون قدر خوب مفهوم مرگ و از دست دادن رو نمیفهمیدم..بهم گفتن دیگه بابات رو نمیبینی..نمیتونی ببینی..گفتن از این به بعد هر موقع که دلت برای بابات تنگ شد،برو سر قبرش..اونجا میتونی باهاش صحبت کنی..صدات رو میشنوه..فردای روزی که بابام رو دفن کردن،رفتم سر قبرش..تنهایی رفته بودم..از خونه فرار کردم و رفتم..گفتم بابا!..جواب نداد..دوباره صداش کردم..بابا..بازم جواب نداد..گریه کردم..با عصبانیت میگفتم چرا جوابم رو نمیدی..بهم گفتن از این به بعد باید برای حرف زدن با تو بیام اینجا..پس چرا جوابم رو نمیدی..فکر میکنم..فکر میکنم اون روز بزرگ شدم..یک شبه بزرگ شدم..فهمیدم آدمی که میمیره نمیتونه حرف بزنه..دلتنگی برای آدمی که مرده هیچوقت رفع نمیشه..همش با خدا حرف میزدم بهش میگفتم چرا بابام رو ازم گرفتی..الان من چیکار کنم..کی دستم رو بگیره..کی کمکم کنه..کی بهم بگه شیرپسرم..من فهمیدم از دست دادن پدر مثل این میمونه که به یه کوه تکیه کنی و یهو به خودت بیای ببینی از اون کوه چیزی نمونده و تو زمین خوردی..کوه فرو ریخته..پودر شده..تکیهگاهت رو از دست میدی اما..اما بیشتر از هر چیزی با خودت میگی مگه کوه هم میتونست نابود بشه؟..مگه کوه هم میتونست توی یه چشم بهم زدن از بین بره و جز غبار چیزی ازش باقی نمونه؟..به نظر من بچهها فکر میکنن پدرشون نامیراست..فکر میکنن پدرشون تا همیشه قوی و سرپا میمونه..خم به ابروش نمیاد..هیچ چیزی نمیتونه نابودش کنه!
چشمانم را به صورتش دوختم. صورتش به سبب سیلیهای بیرحم روزگار سرخ شده بود. قطرات اشک یکی پس از دیگری به آرامی بر روی گونه اش سقوط میکردند و او در گذشتههای بسیار دوری غرق بود. در باتلاق رنجهای کودکی اش دست و پا میزد.
-بعد از مرگ بابام،مجبور بودم بزرگ بشم..باید از ایسو مراقبت میکردم..اون هنوز خیلی کوچیک بود..باید براش هم برادری میکردم هم پدری..نباید میذاشتم اون جای خالی ای که من حس میکنم،اونم حس کنه..باید کاری میکردم بتونه بهم تکیه کنه..بشم کوهش..سخت بود..بچهها نباید خیلی زود بزرگ بشن..نباید خیلی زود همه چیز رو درک کنن..باید بچگی کنن..اگه خیلی زود بزرگ بشن..خیلی..خیلی اذیت میشن!
در کنار من مردی سی و سه ساله نه، بلکه پسر بچه ای شش ساله نشسته بود؛ پسر بچه ای که زانوهایش را بغل گرفته و میگریست.
-من دکتر شدم تا..تا هیچ بچه ای رو بیپدر نکنم..دکتر شدم تا جون ببخشم..جون نگیرم..آدم خوبی باشم..خیلی درس خوندم..خیلی تلاش کردم..برای اینکه آدم خوبی باشم..خیلی تلاش کردم..برای اینکه کینه و دشمنی توی وجودم خونه نکنه،خیلی تلاش کردم اما..اما با اومدن تو..پنج سال پیش با اومدنت به ترابزون،زندگیم زیر و رو شد!
سرش را به سمت من گرفت و چشمان مغموم و شاید عاشقش را حول صورتم چرخاند.
-اگر خانواده ام..اگر خانوادهام بیست سال از زندگی تو و خانوادهات نمیدزدیدن..من..من و تو میتونستیم خیلی خوشبخت بشیم مگه نه!؟
گفته اش به خنجری تیز مبدل شد؛ در قلبم فرو رفت و چرخید.
مجدداً به رو به روی اش نگاه کرد :
-میدونستی خیلی سخته..خیلی سخته آدم بار گناههای خانوادهاش رو به دوش بکشه..خیلی سخته..ای کاش هر بچه ای خودش خانوادهاش رو انتخاب میکرد..خودت مامان و بابات رو انتخاب میکردی..به زبون آوردن این حرف خیلی دردناکه ولی..ای کاش این آدمها خانواده من نبودن..اما نمیتونم واقعیت رو تغیر بدم..نمیتونستم واقعیت رو تغییر بدم..پدر و مادر آدم،جانی هم باشن،نمیتونی بندازیشون دور..نمیشه..حداقل من نمیتونستم..من نمیتونستم اجازه بدم بلایی سر مادرم بیاد..نمیتونستم سوگ مادر هم تجربه کنم..نمیتونستم سر قبرش برم و صداش کنم اما جواب نده..نمیتونستم ایسو رو بیمادر بذارم..باشه..به تو فکر نکردم؛قبول..فقط به فکر خودم بودم..به فکر خانوادهام..نتونستم به تو فکر کنم..به دردهایی که کشیدی فکر نکردم..اما..اما فکر نکن خیلی آسون بود..گذشتن از تو برای من..خیلی سخت بود..من از قلبم گذشتم..میفهمی یعنی چی؟قلبم..قلب..آدم بدون قلبش زنده نمیمونه..منم بدون تو..زنده نموندم..مُردم!
سرم را از فرط غم به گوشه ای کج کردم و اشک ریختم.
در این لحظه خواستار آن بودم که استخوانهای دستِ تقدیر را بشکنم. تقدیری که با ما این چنین نامهربان بود.
من درد و رنج مردی که قلبم شیدای او بود را با پوست و استخوانم لمس میکردم!
@yaz_beni
231
'پارت سی و سوم'
تن صدایم را بالا بردم و تقریباً فریاد زدم :
-تو دیگه کی هستی؟ها؟تو دیگه کی هستی؟تو چه آدم کثیفی هستی.تو چه آدم سنگ دلی هستی.چقدر قلبت سیاهه.پشیمون نیستی؟باید پشیمون باشی!آدم یه معذرت خواهی میکنه.آدم عذرخواهی میکنه.پنج سال پیش گذاشتم رفتم،نیومدی دنبالم.نیومدی.برای بخشیده شدن هیچ تلاشی نکردی.باید میومدی دنبالم.باید ازم عذرخواهی میکردی.باید جلو در خونم میخوابیدی.هر روز ازم عذرخواهی میکردی و من حتی تو روت نگاه هم نمیکردم.تو باید برای بخشیده شدن به من التماس میکردی.تو دیگه کی هستی؟من عاشق تو بودم؟تو؟واقعاً عاشق همچین آدمی شده بودم؟چقدر پستی.آدم برای جبران اشتباهاتش تلاش میکنه.فکر کردی با قرار دادن استاد فیرات سر راهم آدم خوبه داستانی؟مثلاً هر روز حالم رو ازش میپرسیدی که چی بشه؟به تو چه؟من زنده ام،نیستم،یه دردی دارم،ندارم به تو چه؟تو با من چه نسبتی داری؟هیچی.تو هیچیِ من نیستی!
در تضاد با قطرات اشک نشسته بر گونه اش، خندید :
-خیلی عالیه خانم دکتر.ادامه بده.ادامه بده.خیلی عالی پیش میری.
چندین ثانیه با خشم و نفرت به صورتش خیره شدم و قفسه سینه ام از فرط این خشم بالا و پایین شد.
-تو یه آدم بدبختی.لعنت به اون روزی که تو رو دیدم.لعنت به اون روزی که قلبم با دیدنت،تند تند زد.لعنت به اون روزی که عاشق تو شدم.تو میری جزای آدمهای ظالم رو میدی؟تو؟تو میری اونا رو کتک میزنی؟پس جزای تو رو کی بده؟تو چطوری تاوان گناهت رو پس میدی؟تو از همه اون آدمهایی که میری کتکشون میزنی،کثیفتری.ظالمتری.بیرحمتری.تو یه دروغگویی.تو با عموت هیچ فرقی نداری.تو هم میتونی خیلی راحت یه بچه رو از آغوش مادرش جدا کنی و بفروشی!
ذره ای به کلماتی که از دهانم خارج میشد، ایمان نداشتم. گفتههایم واقعیت نداشت. من میخواستم این کلمات همچون گلوله ای به سمت کالبدش شلیک شوند. همانند من، در میان خون بغلتد و عذاب بکشد. اما نمیدانستم این حرفها بیشتر از او، وجود من را میسوزاند. من طاقت نداشتم او را این چنین مغموم و دردمند ببینم.
قهقهه زد. دستهایش را بر هم کوبید و من را تشویق کرد. در تضاد با خندههایش، قطرات اشک یکی پس از دیگری بر صورتش سیلی میزدند :
-عالی بود خانم دکتر.میتونم تا صبح ایستاده تشویقت کنم.ببین؛این جمله آخرت خیلی عالی بود.کیش و مات شدم.اینکه من و با عموم یکی کردی،عالی بود.اینکه فکر میکنی منم میتونم انقدر کثیف باشم که یه بچه رو بفروشم،عالی بود.فکر نمیکنم با هیچ حرف دیگه ای انقدر جگرم میسوخت!
سرم را بالا گرفتم تا از هجوم بیشتر قطرات اشک ممانعت کنم.
یک شیشه مشروب از روی میز برداشت و یک نفس نیمی از آن را نوشید.
همچنان میخندید و در تضاد با آن اشک میریخت :
-عالی بودی.عالی.خیلی خوب حریفت رو ضربه فنی کردی!
نمیتوانستم نفس بکشم. چنگی به یقه لباسم زدم. سراسر وجودم میسوخت. در حال مقابله با چندین حس مختلف بودم. فک و لبم میلرزید. ناخنهایم را در گوشت دستم فرو میبردم، عمل دم و بازدم را به سختی انجام میدادم.
در گوشه ای بر روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. شیشه مشروب را در کنارش قرار داد؛ زانوهایش را در آغوش گرفت و چشمانش را به نقطه ای نامعلوم گره زد. درد میکشید. قلبش تیر میکشید. درد در رگهایش جریان پیدا کرده بود و با هر تپش، به سراسر سلولهایش راه مییافت. من غمی سنگین در پس نگاهش میدیدم!
از خشمی که با خود حمل میکردم، کم شده بود و غمی غریب در پس صدایم جای گرفت :
-چرا..چرا این کارو با خودت میکنی؟
صدایش میلرزید و همان گونه که به نقطه ای نامعلوم نگاه میکرد، گفت :
-میدونستی..میدونستی مامانم فلج شد؟
پلکهایم را چندین ثانیه بر روی هم فشردم و با غم زمزمه کردم :
-میدونستم.
-میدونستی از فلج شدن مامانم ناراحت نشدم؟یعنی..باید ناراحت میشدم..مگه نه؟آدم باید از فلج شدن مامانش ناراحت بشه..باید از اینکه مامانش تا آخر عمرش به یه ویلچر محکوم شده و حتی نمیتونه یه کلمه هم حرف بزنه،ناراحت بشه..اما من..اما من ناراحت نشدم!
به آرامی چند قدم برداشتم و در کنارش بر روی زمین نشستم. من نیز همانند او زانوهایم را در آغوش گرفتم و بیهدف به نقطه ای خیره شدم.
قلب من، قلب او، با ضربانی نامنظم و درد و رنجی یکسان، در کنار یکدیگر میتپیدند.
@yaz_beni
231
'پارت سی و دوم'
دیگر نمیتوانستم در مقابل خشم و نفرتم، ایستادگی کنم.
نگاهم رنگ خشم به خود گرفت و همان گونه که ایستاده بودم، سر تا پایش را از نظر گذراندم :
-اگه من نمیرسیدم،اون آدم میمرد.قاتل میشدی.تو داری با خودت چیکار میکنی؟
صورتش از فرط خشمی که در وجودش حبس شده بود، جمع شد. سرش را به گوشه ای کج کرد و ایستاد. با چشمانی که خشم در آنها زبانه میکشید به صورتم خیره شد :
-من تا به امروز آدمهای زیادی رو تا سر حد مرگ کتک زدم.هیچکدومشون نمردن.همهشون زندهان.خودم همهشون رو نجات دادم.خودم زخمهاشون رو پانسمان کردم.خودم اجازه ندادم که بمیرن.تو نمیرسیدی هم اون آدم نجات پیدا میکرد.زنده میموند!
تلفیقی از خشم و ناباوری به صورتم نقش و نگار داد :
-چ..چی؟تا به..تا به امروز؟یعنی چی؟یعنی چی تا به امروز؟تو کی هستی دیگه؟تو..تو کی هستی؟به چه آدمی تبدیل شدی؟
آن چنان آتشِ خشم در وجودش زبانه میکشید که نگاه کردن به چشمانش، سراسر وجودم را میسوزاند.
پوزخندی زد :
-پنج سال.پنج ساله دارم آدمها رو تا سر حد مرگ کتک میزنم و بعد خودم درمانشون میکنم.
مردمک چشمانم دو دو زدند و اشک در پس آنها درخشید :
-چی؟چرا؟چرا باید همچین کاری کنی؟
دست راستش را بر روی گلویش فشرد و چشمانش را حول محیط اطراف چرخاند :
-چون ظلم میکنن.چون انسان نیستن.چون ظالمن.تاوان اشتباهاتشون رو پس نمیدن.ظلم میکنن.هیچکس جلوشون رو نمیگیره.آدمهای معصوم و بیگناه رو آزار میدن.ظلم میکنن.خیلی ظلم میکنن.منم؛منم مجازاتشون میکنم!
من آدمی که در مقابلم ایستاده بود را نمیشناختم. برایم غریبه ای بیش نبود.
او با مردی که من میشناختم، چه کرده بود؟ زخمهای عمیق زندگی، او را این چنین تغییر داده بود؟
-به تو چه؟ها؟به تو چه؟مگه اینجا قانون نداره؟اگه قرار بود هر کس برای خودش دادگاه تشکیل بده و عدالت رو برقرار کنه که سنگ روی سنگ بند نمیشد.به تو چه که جزای آدمهای ظالم رو بدی؟به تو چه؟برای چی باید آدمها رو به قصد کُشت کتک بزنی؟مگه تو ولگردی؟مگه تو اراذل و اوباشی؟راه میری تو خیابون میبینی کی داره ظلم میکنه،میگی خب پس امروز میرم اینو کتک میزنم.که چی بشه؟تو دکتری.دکتر.به خودت بیا!
به یکباره گلدان شیشه ای را از روی میز برداشت و با قدرت به سمت دیوار پرتاب کرد. در جای خود میخکوب شدم و لرزیدم.
فریادی گوش خراش زد :
-من اینم.من اینم.به خودم بیام؟من اینم.تو من رو نشناختی!یه چیزی بهت بگم؟اگه زیر دستم بمیرن ککم هم نمیگزه.اصلاً ناراحت نمیشم.چون لایق نفس کشیدن نیستن.اگه درمانشون میکنم،به خاطر اینه که مرگ براشون راه فراره.من نمیخوام انقدر راحت بمیرن.میخوام هر روز درد بکشن.میخوام هر روز بمیرن و زنده بشن.وقتی زخمهاشون خوب میشه میرم دوباره کتکشون میزنم.همچین آدمهایی باید هر روز زجر بکشن!
قلبم درد میکرد. شنیدن این حرفها عذابآور بود. او من را توسط گفتههایش شکنجه میداد.
دستش را چندباری بر چانه اش کشید و پوزخندی زد :
-داشتی از قانون حرف میزدی.قانون؟عدالت؟تو از قانون و عدالت میگی؟وقتی بیست و پنج سال پیش،تو رو از آغوش مادرت جدا میکردن و به یه خانواده دیگه میفروختن،قانون وجود نداشت؟اونموقع عدالت نبود؟پس چرا تو رو خیلی راحت فروختن؟قانونی وجود نداره.عدالتی نیست.همه ظالمها به جزای کارهاشون نمیرسن.خیلی راحت به زندگیشون ادامه میدن!
وجودم در هم شکست. دردی جان سوز را تا مغز استخوانم احساس میکردم.
قطرات اشک یکی پس از دیگری صورتم را نوازش میکردند و غم در گلویم گیر کرد :
-من رو..من رو خانواده تو فروختن!
لبخندی تلخ زد و همزمان با این لبخند یک قطره اشک بر گونه اش سقوط کرد :
-آره.خانواده من تو رو فروختن.خداروشکر یادت نرفته.فکر میکردم فراموش کردی.آخه هی دنبالم راه میافتی میای.آخه هی سعی میکنی من رو ببخشی در صورتی که من دلم نمیخواد بخشیده بشم.حتی ازت عذرخواهی هم نکردم.حتی یکبار هم ازت عذرخواهی نکردم.دختر تو غرور نداری؟من حتی از اشتباهی که پنج سال پیش مرتکب شدم،پشیمون هم نیستم.برگردم عقب،دوباره همین کارو میکنم.به خاطر خانواده ام تو و خانواده ات رو فدا میکنم!
تک تک کلماتش گلوله بودند. گلوله ای که به سمت کالبدم شلیک میشد و من را غرق در خون میکرد.
دندان قروچه ای کردم. او بر آتشِ خشم من، بنزین میریخت.
@yaz_beni
231
'پارت سی و یکم'
سراسیمه بر روی زمین به دنبال تلفن همراهم گشتم. صد و دوازده را شماره گیری کردم؛ وضعیت بیمار را شرح دادم و فوراً درخواست آمبولانس کردم.
-اوروچ!نفس نمیکشه.تا رسیدن آمبولانس دووم نمیاره.
تنها به صورت من خیره شده بود و هیچ واکنش دیگری از خود نشان نمیداد.
-اوروچ!صدای من رو میشنوی؟توی خونهات جعبه کمکهای اولیه داری؟اپینفرین.اپینفرین داری؟
شتابزده از روی زمین بلند شدم و مقابلش ایستادم. صورتش را میان دستهای لرزانم گرفتم و چشمانم را به چشمهایش قفل کردم :
-اوروچ!ازت خواهش میکنم برو خونهات و برام اپینفرین بیار.میمیره.به خودت بیا.تو دکتری.تو نباید جون بگیری.باید جون ببخشی!
دستهای یخ زده و آغشته به خونش را بر روی دستهای من که در دو طرف صورتش بود، قرار داد. ریتم نفسهایش نرمال نبود.
سرش را چندباری تکان داد و زمزمه کرد :
-باشه.باشه نترس.نترس.میرم.میرم اپینفرین بیارم.
دوید و از فرعی چهارم خارج شد.
دستم را بر روی قلبم گذاشتم و به آسمانِ شب نگاه کردم :
"خدایا خواهش میکنم نجات پیدا کنه"
"خواهش میکنم نمیره"
"اوروچ قاتل نشه"
"اوروچ دکتره نباید قاتل بشه"
"ازت خواهش میکنم کمکمون کن"
پس از گذر دو،سه دقیقه وارد کوچه شد و به سمت من دوید. جعبه کوچک اپینفرین و سرنگ را به دستم داد. وقت را تلف نکردم و آمپول اپینفرین را با شتاب به قلب آن مرد تزریق کردم. چند ثانیه کوتاه سپری شد و سینه اش خس خس کرد. لبهایش گشوده شد و نفس کشیدن را آغاز کرد.
نفسی عمیق کشیدم و دستانم را در میان موهایم فرو بردم و چنگی زدم. این چند دقیقه برایم شبیه به چند سال گذشته بود. در همین لحظه، صدای آژیر آمبولانس طنین انداز شد.
اروچ با عجله کیفم و تمامی وسایلی که بر روی زمین ریخته شده بود را جمع کرد و با گرفتن بازوی راستم من را از روی زمین بلند کرد.
-پاشو.باید بریم.آمبولانس داره میاد.کسی نباید ما رو ببینه.عجله کن.
اخمی کردم. همقدم با یکدیگر وارد فرعی پنجم شدیم.
-ازت شکایت میکنه!نمیتونی اینطوری فرار کنی.
همان گونه که به نقطه مقابلش نگاه میکرد، با خشم گفت :
-جرئت نداره.نمیتونه شکایت کنه.در ضمن؛شکایت هم بکنه کسی حرف یه آدم معتاد الکلی رو باور نمیکنه!
من این آدم را نمیشناختم!
روزگار با او چه کرده بود!؟
به خانه ای ویلایی رسیدیم. به پلاک نگاهی کردم؛ پلاک سیزدهم.
اطراف خانه را نردههای چوبی احاطه کرده بود. حیاطی تقریباً پنجاه متری داشت. از جیب شلوارش، کلیدی بیرون آورد. درب خانه را باز کرد و داخل رفت.
خشم به تک تک سلولهایم تازیانه میزد. دروغهایش در سرم میچرخید. او لایق بخشیده شدن نبود. او همیشه من را قربانی کرد. همیشه از من گذشت. همیشه من را به دست این سرنوشت بیرحم تسلیم کرد. هیچ گاه اولویت زندگی اش نبودم. قلب شکسته ام برای او ذره ای اهمیت نداشت. زین پس، باید به دور زندگی ام حصاری سخت میکشیدم، به این مرد اجازه عبور از این حصار را نمیدادم. به یک چیز یقین داشتم؛ اگر به او اجازه میدادم از این حصار عبور کند، قلبم بیش از پیش زخمی میشد!
از پنج پله ای که به ورودی خانه اش راه داشت، بالا رفتم. وارد شدم و درب خانه اش را کوبیدم.
با دیدن محیط اطراف، جریان خون در رگهایم کند شد و حیرت در پس نگاهم نقش بست.
این مکان، به خانه شباهتی نداشت. به آشیانه ای امن شباهتی نداشت. مبلی دو نفره در ضلع شرقی و مبلی سه نفره در ضلع شمالیِ سالن قرار داشت. یک فرش چند متری در مرکز سالن قرار گرفته بود و پارکتهای قهوه ای سوخته را تماماً نمیپوشاند. بوی تند سیگار، تمام فضا را در بر گرفته بود. سه پاکت سیگار و چهار شیشه حاوی مشروبات الکی بر روی میزی مستطیل شکل، قرار داشت.
چندین ورق قرص، سرنگ، بانداژ، گاز استریل، چسب زخم و بتادین در گوشه ای بر روی زمین ریخته شده بود.
کت مشکی رنگش را از تنش بیرون کشید و طول و عرض خانه را بیهدف طی کرد. تیشرت آستین کوتاه مشکی رنگی به تن داشت. ناگهان توجه ام به سوی دستهایش جلب شد. اثر چند بخیه کوچک در نواحی بازو و ساعدش خودنمایی میکرد!
دستهایش را در پشت سرش قرار داد. عمل دم و بازدم را به سختی انجام میداد و نفس کشیدن برایش مشکل بود.
@yaz_beni
231
'پارت سی ام'
ازمیر-۲۰۳۱
دستهایم را مشت کرده بودم و ناخنم را در گوشتم میفشردم. تلفیقی از خشم، غم، درماندگی، عشق و نفرت در وجودم عصیان میکرد و احساس تنهایی مفرط، گلویم را زخمی میکرد.
از پنجره تاکسی، به محیط بیرون خیره شدم. این اولین باری بود که به ازمیر سفر میکردم. از جاذبههای گردشگری اش تعریفهای بسیاری شنیده بودم. هرگز فکرش را نمیکردم روزی به سبب خشم محبوس شده در سینه ام، به ازمیر سفر کنم.
-ببخشید کی میرسیم؟
راننده که مردی میانسال بود، از طریق آینه وسط ماشین نگاهی به صورتم کرد :
-پنج،شش کیلومتر مونده.
نگاهی به صفحه گوشی ام انداختم. ساعت نوزده و چهارده دقیقه بود. خورشید خود را به آرامی در آغوش آسمان حل میکرد و به زودی تاریکی فراگیر میشد.
-رسیدیم.اینجاست.منطقه بالچوا.کوچه کارا-دوکوز.
نگاهی به محیط اطراف انداختم. منطقه ای پرجمعیت به نظر میرسید؛ اما در قلب این ازدحام یک سکوت عجیب مدفون بود.
-ممنونم.
از تاکسی پیاده شدم و کوچههای اطراف را از نظر گذراندم. بادی سرد وزید و لحظه ای به خود لرزیدم. فصل بهار از راه رسیده بود، با این وجود زمستان خودی نشان میداد.
به هزاران چیز میاندیشیدم و تمامی احساساتم در یکدیگر گره خورده بودند.
با قدمهای آهسته وارد کوچه کارا-دوکوز شدم. کوچهای فراخ بود و در اصل به کوچه هیچ شباهتی نداشت. هر کسی که از کنارم عبور میکرد، سر تا پایم را مورد وارسی قرار میداد. تاریکیِ شب نیز فراگیر شده بود و چراغهای کوچه و خیابان سبب ایجاد روشنایی در دلِ این تاریکی میشدند.
نگاهی به پیام دکتر فیرات انداختم.
"منطقه بالچوا،کوچه کارا-دوکوز،فرعی پنجم،پلاک سیزدهم"
به راهم ادامه دادم. از فرعی سوم عبور کردم؛ به جایی رسیده بودم که هیچ آدمی دیده نمیشد. کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده شده بود. این مکان، تشویش را به وجود من فرا میخواند. هر چه به راهم ادامه میدادم، در اعماق این سکوت بیشتر غرق میشدم.
با شنیدن صدای فریادی گوشخراش، خون در رگهایم منجمد شد.
-میکشمت مرتیکه فهمیدی؟میکشمت!
چقدر این صدای آغشته به خشمی وصفناپذیر، برای من آشنا بود!
به هیچ چیزی فکر نکردم و به طرف فرعی چهارم، جایی که صدای فریاد و فغان شنیده میشد، دویدم. به محض دیدن تصویر مقابلم، در جای خود میخکوب شدم و دست و پاهایم سست و بیحرکت شدند.
اوروچ، با مشت و لگدهایش، ضربات سنگینی به کالبد مردی لاغراندام میزد. صورت آن مرد آنچنان غرق در خون شده بود که قابل تشخیص به نظر نمیرسید.
-دیگه حق نداری دست روی زنت بلند کنی.فهمیدی؟صدای من رو میشنوی؟میکشمت!
شتابان به سمت اوروچ دویدم و فریادی برآوردم :
-چیکار میکنی؟ولش کن.میمیره.ولش کن!
با شنیدن صدای من، از روی کالبد آن مرد بلند شد و به آن ضربات سنگین پایان داد. به من نگاه کرد. رگهای گردن و پیشانی اش به شدت متورم شده بودند. سراسر صورتش از فرط خشم، سرخ شده بود.
حیران و بهت زده بود. چندباری پلک زد. به زمین و آسمان نگاه میکرد. پلکهایش را چندین ثانیه بر هم فشرد. نفس کشید و باری دیگر چشمهایش را به صورت من قفل و زنجیر کرد. شاید از تصویری که در مقابلش میدید، اطمینان نداشت. شاید فکر میکرد تصویر من، توهمی بیش نیست!
بدون اتلاف وقت، کیفم را در گوشه ای رها کردم و در کنار کالبد آن مرد بر روی زمین نشستم. نبضش را کنترل کردم و قلبم لرزید.
-نبضش خیلی ضعیفه!
اوروچ تنها به من نگاه میکرد. پلک نمیزد. نفسش به شماره افتاده بود و خشمی که در وجود خود حمل میکرد، آرام نمیگرفت.
-اوروچ!به خودت بیا.نبضش خیلی ضعیفه.میمیره!
سرش را به چپ و راست تکانی داد و چندباری پلک زد :
-النی!تو..تو..تو اینجا..اینجا چیکار میکنی؟
-اوروچ زنگ بزن آمبولانس.داره میمیره.باید یه کاری کنیم.تا اومدن آمبولانس دووم نمیاره.
لحن اش آن قدر بیتفاوت و سرد بود که تمام وجودم یخ زد :
-بذار بمیره.
اخم عمیقی بین ابروهایم شکل گرفت و تن صدایم را بالا بردم :
-چی؟یعنی چی که بمیره؟تو داری چی میگی؟اگه بمیره،قاتل میشی.به خودت بیا!
@yaz_beni
