~Yaz beni~
前往频道在 Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
显示更多未指定国家未指定类别
227
订阅者
无数据24 小时
+167 天
+1630 天
帖子存档
227
'پارت سی و دوم'
دیگر نمیتوانستم در مقابل خشم و نفرتم، ایستادگی کنم.
نگاهم رنگ خشم به خود گرفت و همان گونه که ایستاده بودم، سر تا پایش را از نظر گذراندم :
-اگه من نمیرسیدم،اون آدم میمرد.قاتل میشدی.تو داری با خودت چیکار میکنی؟
صورتش از فرط خشمی که در وجودش حبس شده بود، جمع شد. سرش را به گوشه ای کج کرد و ایستاد. با چشمانی که خشم در آنها زبانه میکشید به صورتم خیره شد :
-من تا به امروز آدمهای زیادی رو تا سر حد مرگ کتک زدم.هیچکدومشون نمردن.همهشون زندهان.خودم همهشون رو نجات دادم.خودم زخمهاشون رو پانسمان کردم.خودم اجازه ندادم که بمیرن.تو نمیرسیدی هم اون آدم نجات پیدا میکرد.زنده میموند!
تلفیقی از خشم و ناباوری به صورتم نقش و نگار داد :
-چ..چی؟تا به..تا به امروز؟یعنی چی؟یعنی چی تا به امروز؟تو کی هستی دیگه؟تو..تو کی هستی؟به چه آدمی تبدیل شدی؟
آن چنان آتشِ خشم در وجودش زبانه میکشید که نگاه کردن به چشمانش، سراسر وجودم را میسوزاند.
پوزخندی زد :
-پنج سال.پنج ساله دارم آدمها رو تا سر حد مرگ کتک میزنم و بعد خودم درمانشون میکنم.
مردمک چشمانم دو دو زدند و اشک در پس آنها درخشید :
-چی؟چرا؟چرا باید همچین کاری کنی؟
دست راستش را بر روی گلویش فشرد و چشمانش را حول محیط اطراف چرخاند :
-چون ظلم میکنن.چون انسان نیستن.چون ظالمن.تاوان اشتباهاتشون رو پس نمیدن.ظلم میکنن.هیچکس جلوشون رو نمیگیره.آدمهای معصوم و بیگناه رو آزار میدن.ظلم میکنن.خیلی ظلم میکنن.منم؛منم مجازاتشون میکنم!
من آدمی که در مقابلم ایستاده بود را نمیشناختم. برایم غریبه ای بیش نبود.
او با مردی که من میشناختم، چه کرده بود؟ زخمهای عمیق زندگی، او را این چنین تغییر داده بود؟
-به تو چه؟ها؟به تو چه؟مگه اینجا قانون نداره؟اگه قرار بود هر کس برای خودش دادگاه تشکیل بده و عدالت رو برقرار کنه که سنگ روی سنگ بند نمیشد.به تو چه که جزای آدمهای ظالم رو بدی؟به تو چه؟برای چی باید آدمها رو به قصد کُشت کتک بزنی؟مگه تو ولگردی؟مگه تو اراذل و اوباشی؟راه میری تو خیابون میبینی کی داره ظلم میکنه،میگی خب پس امروز میرم اینو کتک میزنم.که چی بشه؟تو دکتری.دکتر.به خودت بیا!
به یکباره گلدان شیشه ای را از روی میز برداشت و با قدرت به سمت دیوار پرتاب کرد. در جای خود میخکوب شدم و لرزیدم.
فریادی گوش خراش زد :
-من اینم.من اینم.به خودم بیام؟من اینم.تو من رو نشناختی!یه چیزی بهت بگم؟اگه زیر دستم بمیرن ککم هم نمیگزه.اصلاً ناراحت نمیشم.چون لایق نفس کشیدن نیستن.اگه درمانشون میکنم،به خاطر اینه که مرگ براشون راه فراره.من نمیخوام انقدر راحت بمیرن.میخوام هر روز درد بکشن.میخوام هر روز بمیرن و زنده بشن.وقتی زخمهاشون خوب میشه میرم دوباره کتکشون میزنم.همچین آدمهایی باید هر روز زجر بکشن!
قلبم درد میکرد. شنیدن این حرفها عذابآور بود. او من را توسط گفتههایش شکنجه میداد.
دستش را چندباری بر چانه اش کشید و پوزخندی زد :
-داشتی از قانون حرف میزدی.قانون؟عدالت؟تو از قانون و عدالت میگی؟وقتی بیست و پنج سال پیش،تو رو از آغوش مادرت جدا میکردن و به یه خانواده دیگه میفروختن،قانون وجود نداشت؟اونموقع عدالت نبود؟پس چرا تو رو خیلی راحت فروختن؟قانونی وجود نداره.عدالتی نیست.همه ظالمها به جزای کارهاشون نمیرسن.خیلی راحت به زندگیشون ادامه میدن!
وجودم در هم شکست. دردی جان سوز را تا مغز استخوانم احساس میکردم.
قطرات اشک یکی پس از دیگری صورتم را نوازش میکردند و غم در گلویم گیر کرد :
-من رو..من رو خانواده تو فروختن!
لبخندی تلخ زد و همزمان با این لبخند یک قطره اشک بر گونه اش سقوط کرد :
-آره.خانواده من تو رو فروختن.خداروشکر یادت نرفته.فکر میکردم فراموش کردی.آخه هی دنبالم راه میافتی میای.آخه هی سعی میکنی من رو ببخشی در صورتی که من دلم نمیخواد بخشیده بشم.حتی ازت عذرخواهی هم نکردم.حتی یکبار هم ازت عذرخواهی نکردم.دختر تو غرور نداری؟من حتی از اشتباهی که پنج سال پیش مرتکب شدم،پشیمون هم نیستم.برگردم عقب،دوباره همین کارو میکنم.به خاطر خانواده ام تو و خانواده ات رو فدا میکنم!
تک تک کلماتش گلوله بودند. گلوله ای که به سمت کالبدم شلیک میشد و من را غرق در خون میکرد.
دندان قروچه ای کردم. او بر آتشِ خشم من، بنزین میریخت.
@yaz_beni
227
'پارت سی و یکم'
سراسیمه بر روی زمین به دنبال تلفن همراهم گشتم. صد و دوازده را شماره گیری کردم؛ وضعیت بیمار را شرح دادم و فوراً درخواست آمبولانس کردم.
-اوروچ!نفس نمیکشه.تا رسیدن آمبولانس دووم نمیاره.
تنها به صورت من خیره شده بود و هیچ واکنش دیگری از خود نشان نمیداد.
-اوروچ!صدای من رو میشنوی؟توی خونهات جعبه کمکهای اولیه داری؟اپینفرین.اپینفرین داری؟
شتابزده از روی زمین بلند شدم و مقابلش ایستادم. صورتش را میان دستهای لرزانم گرفتم و چشمانم را به چشمهایش قفل کردم :
-اوروچ!ازت خواهش میکنم برو خونهات و برام اپینفرین بیار.میمیره.به خودت بیا.تو دکتری.تو نباید جون بگیری.باید جون ببخشی!
دستهای یخ زده و آغشته به خونش را بر روی دستهای من که در دو طرف صورتش بود، قرار داد. ریتم نفسهایش نرمال نبود.
سرش را چندباری تکان داد و زمزمه کرد :
-باشه.باشه نترس.نترس.میرم.میرم اپینفرین بیارم.
دوید و از فرعی چهارم خارج شد.
دستم را بر روی قلبم گذاشتم و به آسمانِ شب نگاه کردم :
"خدایا خواهش میکنم نجات پیدا کنه"
"خواهش میکنم نمیره"
"اوروچ قاتل نشه"
"اوروچ دکتره نباید قاتل بشه"
"ازت خواهش میکنم کمکمون کن"
پس از گذر دو،سه دقیقه وارد کوچه شد و به سمت من دوید. جعبه کوچک اپینفرین و سرنگ را به دستم داد. وقت را تلف نکردم و آمپول اپینفرین را با شتاب به قلب آن مرد تزریق کردم. چند ثانیه کوتاه سپری شد و سینه اش خس خس کرد. لبهایش گشوده شد و نفس کشیدن را آغاز کرد.
نفسی عمیق کشیدم و دستانم را در میان موهایم فرو بردم و چنگی زدم. این چند دقیقه برایم شبیه به چند سال گذشته بود. در همین لحظه، صدای آژیر آمبولانس طنین انداز شد.
اروچ با عجله کیفم و تمامی وسایلی که بر روی زمین ریخته شده بود را جمع کرد و با گرفتن بازوی راستم من را از روی زمین بلند کرد.
-پاشو.باید بریم.آمبولانس داره میاد.کسی نباید ما رو ببینه.عجله کن.
اخمی کردم. همقدم با یکدیگر وارد فرعی پنجم شدیم.
-ازت شکایت میکنه!نمیتونی اینطوری فرار کنی.
همان گونه که به نقطه مقابلش نگاه میکرد، با خشم گفت :
-جرئت نداره.نمیتونه شکایت کنه.در ضمن؛شکایت هم بکنه کسی حرف یه آدم معتاد الکلی رو باور نمیکنه!
من این آدم را نمیشناختم!
روزگار با او چه کرده بود!؟
به خانه ای ویلایی رسیدیم. به پلاک نگاهی کردم؛ پلاک سیزدهم.
اطراف خانه را نردههای چوبی احاطه کرده بود. حیاطی تقریباً پنجاه متری داشت. از جیب شلوارش، کلیدی بیرون آورد. درب خانه را باز کرد و داخل رفت.
خشم به تک تک سلولهایم تازیانه میزد. دروغهایش در سرم میچرخید. او لایق بخشیده شدن نبود. او همیشه من را قربانی کرد. همیشه از من گذشت. همیشه من را به دست این سرنوشت بیرحم تسلیم کرد. هیچ گاه اولویت زندگی اش نبودم. قلب شکسته ام برای او ذره ای اهمیت نداشت. زین پس، باید به دور زندگی ام حصاری سخت میکشیدم، به این مرد اجازه عبور از این حصار را نمیدادم. به یک چیز یقین داشتم؛ اگر به او اجازه میدادم از این حصار عبور کند، قلبم بیش از پیش زخمی میشد!
از پنج پله ای که به ورودی خانه اش راه داشت، بالا رفتم. وارد شدم و درب خانه اش را کوبیدم.
با دیدن محیط اطراف، جریان خون در رگهایم کند شد و حیرت در پس نگاهم نقش بست.
این مکان، به خانه شباهتی نداشت. به آشیانه ای امن شباهتی نداشت. مبلی دو نفره در ضلع شرقی و مبلی سه نفره در ضلع شمالیِ سالن قرار داشت. یک فرش چند متری در مرکز سالن قرار گرفته بود و پارکتهای قهوه ای سوخته را تماماً نمیپوشاند. بوی تند سیگار، تمام فضا را در بر گرفته بود. سه پاکت سیگار و چهار شیشه حاوی مشروبات الکی بر روی میزی مستطیل شکل، قرار داشت.
چندین ورق قرص، سرنگ، بانداژ، گاز استریل، چسب زخم و بتادین در گوشه ای بر روی زمین ریخته شده بود.
کت مشکی رنگش را از تنش بیرون کشید و طول و عرض خانه را بیهدف طی کرد. تیشرت آستین کوتاه مشکی رنگی به تن داشت. ناگهان توجه ام به سوی دستهایش جلب شد. اثر چند بخیه کوچک در نواحی بازو و ساعدش خودنمایی میکرد!
دستهایش را در پشت سرش قرار داد. عمل دم و بازدم را به سختی انجام میداد و نفس کشیدن برایش مشکل بود.
@yaz_beni
227
'پارت سی ام'
ازمیر-۲۰۳۱
دستهایم را مشت کرده بودم و ناخنم را در گوشتم میفشردم. تلفیقی از خشم، غم، درماندگی، عشق و نفرت در وجودم عصیان میکرد و احساس تنهایی مفرط، گلویم را زخمی میکرد.
از پنجره تاکسی، به محیط بیرون خیره شدم. این اولین باری بود که به ازمیر سفر میکردم. از جاذبههای گردشگری اش تعریفهای بسیاری شنیده بودم. هرگز فکرش را نمیکردم روزی به سبب خشم محبوس شده در سینه ام، به ازمیر سفر کنم.
-ببخشید کی میرسیم؟
راننده که مردی میانسال بود، از طریق آینه وسط ماشین نگاهی به صورتم کرد :
-پنج،شش کیلومتر مونده.
نگاهی به صفحه گوشی ام انداختم. ساعت نوزده و چهارده دقیقه بود. خورشید خود را به آرامی در آغوش آسمان حل میکرد و به زودی تاریکی فراگیر میشد.
-رسیدیم.اینجاست.منطقه بالچوا.کوچه کارا-دوکوز.
نگاهی به محیط اطراف انداختم. منطقه ای پرجمعیت به نظر میرسید؛ اما در قلب این ازدحام یک سکوت عجیب مدفون بود.
-ممنونم.
از تاکسی پیاده شدم و کوچههای اطراف را از نظر گذراندم. بادی سرد وزید و لحظه ای به خود لرزیدم. فصل بهار از راه رسیده بود، با این وجود زمستان خودی نشان میداد.
به هزاران چیز میاندیشیدم و تمامی احساساتم در یکدیگر گره خورده بودند.
با قدمهای آهسته وارد کوچه کارا-دوکوز شدم. کوچهای فراخ بود و در اصل به کوچه هیچ شباهتی نداشت. هر کسی که از کنارم عبور میکرد، سر تا پایم را مورد وارسی قرار میداد. تاریکیِ شب نیز فراگیر شده بود و چراغهای کوچه و خیابان سبب ایجاد روشنایی در دلِ این تاریکی میشدند.
نگاهی به پیام دکتر فیرات انداختم.
"منطقه بالچوا،کوچه کارا-دوکوز،فرعی پنجم،پلاک سیزدهم"
به راهم ادامه دادم. از فرعی سوم عبور کردم؛ به جایی رسیده بودم که هیچ آدمی دیده نمیشد. کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده شده بود. این مکان، تشویش را به وجود من فرا میخواند. هر چه به راهم ادامه میدادم، در اعماق این سکوت بیشتر غرق میشدم.
با شنیدن صدای فریادی گوشخراش، خون در رگهایم منجمد شد.
-میکشمت مرتیکه فهمیدی؟میکشمت!
چقدر این صدای آغشته به خشمی وصفناپذیر، برای من آشنا بود!
به هیچ چیزی فکر نکردم و به طرف فرعی چهارم، جایی که صدای فریاد و فغان شنیده میشد، دویدم. به محض دیدن تصویر مقابلم، در جای خود میخکوب شدم و دست و پاهایم سست و بیحرکت شدند.
اوروچ، با مشت و لگدهایش، ضربات سنگینی به کالبد مردی لاغراندام میزد. صورت آن مرد آنچنان غرق در خون شده بود که قابل تشخیص به نظر نمیرسید.
-دیگه حق نداری دست روی زنت بلند کنی.فهمیدی؟صدای من رو میشنوی؟میکشمت!
شتابان به سمت اوروچ دویدم و فریادی برآوردم :
-چیکار میکنی؟ولش کن.میمیره.ولش کن!
با شنیدن صدای من، از روی کالبد آن مرد بلند شد و به آن ضربات سنگین پایان داد. به من نگاه کرد. رگهای گردن و پیشانی اش به شدت متورم شده بودند. سراسر صورتش از فرط خشم، سرخ شده بود.
حیران و بهت زده بود. چندباری پلک زد. به زمین و آسمان نگاه میکرد. پلکهایش را چندین ثانیه بر هم فشرد. نفس کشید و باری دیگر چشمهایش را به صورت من قفل و زنجیر کرد. شاید از تصویری که در مقابلش میدید، اطمینان نداشت. شاید فکر میکرد تصویر من، توهمی بیش نیست!
بدون اتلاف وقت، کیفم را در گوشه ای رها کردم و در کنار کالبد آن مرد بر روی زمین نشستم. نبضش را کنترل کردم و قلبم لرزید.
-نبضش خیلی ضعیفه!
اوروچ تنها به من نگاه میکرد. پلک نمیزد. نفسش به شماره افتاده بود و خشمی که در وجود خود حمل میکرد، آرام نمیگرفت.
-اوروچ!به خودت بیا.نبضش خیلی ضعیفه.میمیره!
سرش را به چپ و راست تکانی داد و چندباری پلک زد :
-النی!تو..تو..تو اینجا..اینجا چیکار میکنی؟
-اوروچ زنگ بزن آمبولانس.داره میمیره.باید یه کاری کنیم.تا اومدن آمبولانس دووم نمیاره.
لحن اش آن قدر بیتفاوت و سرد بود که تمام وجودم یخ زد :
-بذار بمیره.
اخم عمیقی بین ابروهایم شکل گرفت و تن صدایم را بالا بردم :
-چی؟یعنی چی که بمیره؟تو داری چی میگی؟اگه بمیره،قاتل میشی.به خودت بیا!
@yaz_beni
227
'پارت بیست و نهم'
-نیکو!تونستی بلیط بخری؟
-خریدم النی!
-پرواز ساعت چند بود؟هفده؟
-بله؛هواپیما استانبول به ازمیر ساعت هفده بلند میشه.الان ساعت چهارده و هشت دقیقهست.بهتره زودتر بریم فرودگاه.
روپوش سفیدم را از تنم بیرون آوردم و دستی به بافت آستین کوتاه مشکی رنگم کشیدم. کت کتان زرشکی رنگم را پوشیدم و موهایم را مرتب کردم.
کیفم را به دست گرفتم و از اتاق کارم خارج شدم. در راهرو با نیلوفر مواجه شدم.
-النی!داری میری؟بلیط خریدی؟
سری تکان دادم :
-اوهوم.دارم میرم.یادت نره شیفتهات تموم شد،بری پیش فادیمه.نمیخوام خونه تنها بمونه.این روزها اصلاً حالش خوب نیست.
دست نوازشی بر بازوی راستم کشید :
-نگران نباش عزیزم.من میرم پیشش.ولی من فکرم پیش توئه.کاش من باهات میومدم ازمیر.دلم شور میزنه.کاش نمیرفتی.اصلاً برای چی میخوای بری باهاش رو در رو بشی؟باور کن بیشتر از اینکه اون آدم اذیت بشه،تو اذیت میشی.
-باید برم نیلوفر.به اندازه کافی در مورد این موضوع با هم بحث کردیم.
در میان دلنگرانیهایش، چشم غره ای رفت :
-خیلی کله شق و لجبازی.واقعاً شبیه داداش عادلی.آبجی اسمه چی میکشه از دست شما دو نفر.خدا بهش صبر بده.
لبخندی زدم :
-آبجی اسمه ات هم دست کمی از من و بابام نداره.حتی فادیمه هم همینطور.خانوادگی شبیه همدیگه ایم.توی ژنمونه.
چشمانش را ریز کرد :
-آره آره افتخار کنین به ژنتون.آدمِ سالم رو شما دیوونه میکنین.
-الان آدم سالم که تو نیستی احیاناً؟چون تو از همه دیوونهتری.خدا باید به علی صبر بده.
نیشگونِ آرامی از بازویم گرفت و خندید :
-دختره ی زبون دراز.
تشویش دوباره به صورتش نقش و نگار داد و من را در آغوش کشید :
-خیلی مراقب خودت باش عزیزم.رسیدی بهم خبر بده!
آرامشی زودگذر وجودم را فرا گرفت و دستانم را به دور تنش قفل کردم :
-تو هم مراقب خودت باش.
از آغوش یکدیگر جدا شدیم و لبخند بیرمقی زدم :
-تا یادم نرفته،اینم بگم.لطفاً سوتی نده نیلوفر.وقتی داری با فادیمه صحبت میکنی،حواست رو خیلی جمع کن.فادیمه خیلی زرنگه،سریع متوجه میشه.من خودم بهش گفتم دارم برای سمینار میرم ازمیر،اما شاید سعی کنه از زیر زبونت حرف بکشه.
انگشت شَست و اشاه اش را به هم چسباند و مقابل لبهایش گرفت و از سمت چپ به راست کشید :
-اصلاً نگران نباش دکتر النی.دهنم قرصه.
لبخند کمرنگی زدم.
-با بابا و مامانت هم صحبت کردی؟بهشون گفتی؟
سری تکان دادم و چهره ام غمین شد :
-بعد از اینکه با فادیمه صحبت کردم،به مامانم زنگ زدم.بهشون گفتم دارم با استاد فیرات برای سمینار میرم ازمیر و یک روزه برمیگردم.چون اسمِ استاد فیرات رو آوردم واکنش خاصی نشون ندادن و نگران نشدن.
***
@yaz_beni
227
'پارت بیست و هشتم'
سری تکان داد و با همان غم به صورتم نگاه کرد :
-هر چی بگی حق داری.من واقعاً معذرت میخوام.
-شما من و اوروچ رو جای خودتون و زینب گذاشتین،مگه نه؟دست به هرکاری زدین تا عشقمون رو نجات بدین.فکر کردین اگه رابطه ما رو درست کنین،روح زینب خوشحال میشه.فکر کردین اگه رابطه ی من و اوروچ رو درست کنین،داستان عشقمون مثل شما نصفه نیمه باقی نمیمونه و میتونیم یه زندگی طولانی داشته باشیم.نتونستین زینب رو نجات بدین.جون کلی آدم رو تا به امروز نجات دادین اما جون زینب رو نتونستین نجات بدین.زینب رو خیلی زود از دست دادین و سالهاست دارین عذاب میکشین.با نجات رابطه ما،یکم از عذابتون کم میکردین.میرفتین پیش زینب و بهش میگفتین ببین سرنوشت من و تو رو خیلی زود از هم جدا کرد اما من دوتا عاشق دیگه رو بهم رسوندم.من کاری کردم بهم برسن.من این دو نفر رو شفا دادم.شما به فکر خودتون بودین.به فکر درد خودتون بودین.نه واقعاً من و احساساتِ من رو دیدین،نه اوروچ و احساساتِ اوروچ رو.
وقتی قلبم درد میگرفت، قادر بودم قلب هر کسی را به درد بیاورم. وقتی از درد به خود میپیچیدم، قادر بودم بیرحمترین باشم.
ابروهایش را بالا انداخت و لبخند بیروحی زد؛ لبخندی از جنس یک زخم عمیق :
-واقعاً اینطوری فکر میکنی؟یا داری سعی میکنی جگرم رو بسوزونی و انتقام بگیری؟
نگاهم را دزدیدم و سکوت کردم. یک قطره اشک بر گونه ام سرازیر شد که بلافاصله آن را پس زدم.
درد، مغزم را متلاشی کرده بود. زخمی بودم. تکه شیشههای شکسته و تیز قلبم، همه جای تنم را زخمی میکردند.
از روی کاناپه بلند شدم؛ قصد داشتم از اتاق خارج شوم، دستگیره در را گرفتم اما در ثانیه های آخر منصرف شدم و به سمت دکتر فیرات برگشتم.
-آدرس خونه اوروچ رو میخوام!
با شتاب از روی کاناپه بلند شد و اخمی کرد :
-چی گفتی؟
-آدرس خونه اوروچ رو میخوام!
-شنیدم النی؛منظورم اینه آدرس خونه اوروچ رو میخوای چیکار؟
سرم را به گوشه ای کج کردم و با همان لحن آغشته به خشم ادامه دادم :
-میخوام جگر اوروچ رو هم بسوزونم.
دکتر فیرات دستی به ریشهایش کشید و چشمانش را بیسبب حول محوطه اتاقش چرخاند.
-من آدرس اوروچ...
دست راستم را بالا گرفتم و مانع از اتمام جمله اش شدم :
-مبادا؛مبادا بگین آدرس اوروچ رو ندارم.باور نمیکنم!
-النی!دخترم!تو الان عصبانی ای.آروم باش.اوروچ ازمیر زندگی میکنه.میخوای بری ازمیر؟نمیتونی بری اونجا.
سرم را چندباری تکان دادم :
-میخوام برم ازمیر.خیلی خوب هم میرم.هیچکس هم نمیتونه جلوم رو بگیره!
-نمیتونم.نمیتونم اجازه بدم بری ازمیر.
پوزخندی زدم :
-من از شما اجازه نخواستم که.یا آدرس اوروچ رو به من میدین یا میرم ازمیر و خودم کوچه به کوچه دنبالش میگردم.میدونین که این کارو میکنم!
عصبی شده بود :
-دخترم تو امانت بابات به منی.بابات توی این یک ماهی که نیست تو رو به من سپرد.تو تنهایی بری ازمیر من جواب بابات رو چی بدم.نمیتونم.
با همان چشمان خشمآلود نگاهش کردم :
-شما همین الان هم نتونستین از امانت بابام خوب مراقبت کنین!
-باشه.باشه.باشه پس منم باهات میام.
-تنهایی میرم!
نگاهش را به زیر انداخت و در فکر یک راه حل بود.
-آدرس رو میدین یا نه!؟
لب گزید و با پریشانی سری تکان داد :
-باشه.باشه؛آدرس رو بهت میدم.به بابات میخوای چی بگی؟به خانوادهات میخوای چی بگی؟
-بهشون میگم دارم با استاد فیرات میرم ازمیر.قراره یه سمینار پزشکی برگزار بشه،باید حتماً شرکت کنیم.به نظرم شما هم توی این دروغ همراهیم میکنین.باید همراهیم کنین!
غمگین بود. به ناچار سری تکان داد :
-باشه.
در این لحظات میتوانستم به آسانی درک کنم که غم، خشم و درد چگونه میتوانند انسان را وادار کنند همه مرزهایی را که هرگز فکرش را نمیکرد، زیر پا بگذارد و عصیان کند!
@yaz_beni
227
'پارت بیست و هفتم'
-دوباره بلیط خرید.امروز صبح ساعت شش پرواز داشت.برگشت ازمیر.
قطرات اشک بر روی گونه ام میلغزیدند اما من در تضاد با آنها میخندیدم :
-دارین شوخی میکنین مگه نه؟
دستی به ریشهای جوگندمی اش کشید. در عذاب بود. چندین ثانیه مکث کرد و سپس به صورتم نگاه کرد :
-دخترم من ازت معذرت میخوام.من باعث شدم تو بری فرودگاه.من باعث شدم تو بری دنبال اوروچ.من نباید اون حرفها رو بهت میزدم.
دستانم را در میان موهایم فرو بردم و چنگی زدم.
-استاد!من هیچی از حرفهاتون نمیفهمم.چرا از من عذرخواهی میکنید؟من دارم میگم اوروچ به من گفت اینجا میمونه.چطور ممکنه رفته باشه ازمیر؟قرار بود امروز دنبال خونه بگرده.
-چون اوروچ بهت دروغ گفت.برای اینکه دوباره نتونی مانع از رفتنش بشی بهت دروغ گفت.تصمیمش عوض نشد.به تو دروغ گفت.پرواز دیشبش رو از دست داد،برای امروز صبح بلیط خرید و رفت!
با پشت دستم اشکهایم را پس زدم و غمی جانگداز در صدایم پنهان شد :
-به من دروغ..به من دروغ گفت؟
لبخند زدم؛ لبخندی به تلخی یک زهر :
-دوباره به من دروغ گفت.دوباره من رو گول زد.من دوباره مثل احمقها باورش کردم.دوباره به من دروغ گفت!
چشمانم را به نقطه ای نامعلوم گره زدم :
-من دیشب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد.حالم خیلی خوب بود.بعد از سالها احساس سبکی میکردم.داشتم تلاش میکردم گذشته رو از ذهنم پاک کنم.وقتی اوروچ رو تو بیمارستان میبینم،به چشم یه همکار جدید نگاهش کنم.یه صفحه سفید باز کنم.با همدیگه داستانمون رو از نو بنویسیم.برای درک کردن همدیگه تلاش کنیم.دیگه به همدیگه دروغ نگیم!
به صورت دکتر فیرات نگاه کردم و یک قطره اشک بر گونه ام سقوط کرد :
-حتی داشتم به این فکر میکردم باید رابطه بین اوروچ و بابام رو درست کنم.داشتم تو ذهنم سناریو میچیدم که به بابام چی بگم.چیکار کنم تا اونم اشتباهات اوروچ رو فراموش کنه و یه صفحه سفید باز کنه.
سرش را پایین گرفت و نفس عمیقی کشید :
-النی من واقعاً نمیدونم باید چی بگم.تنها مقصر این ماجرا،منم.دیشب اوروچ بهم زنگ زد.خیلی عصبانی بود.سرم داد میزد که به چه حقی النی رو فرستادین فرودگاه.چرا بهش گفتین من پرواز دارم.چطوری تونستین کاری کنین دلش به حال من بسوزه.چرا با احساسات اون دختر بازی کردین تا سعی کنه من رو ببخشه.خیلی؛خیلی عصبانی بود.هر چی بهش میگفتم به خودت بیا،داری با من حرف میزنی،داری با بزرگترت حرف میزنی،درست صحبت کن با من،بی فایده بود.
در این لحظات،من یک پوچِ خالص و ناتوان بودم.
-چرا نمیخواد ببخشمش؟چرا برای بخشیده شدن تلاش نمیکنه؟اون فقط..اون فقط داره برای بخشیده نشدن تلاش میکنه!نمیخواد من ببخشمش.
-نمیدونم.واقعاً نمیدونم.این بچه خیلی عوض شده.من توی این پنج سال همش باهاش از طریق تلفن در ارتباط بودم.کلاً سه،چهار بار دیدمش.نمیدونم بهش چی گذشت.نمیدونم چرا داره این کارا رو میکنه.خیلی عوض شده!
دست نوازشی بر موهایم کشید و با غم نگاهم کرد :
-میتونی من رو ببخشی دخترم؟من نباید اون حرفها رو میزدم.من ذهنت رو بهم ریختم.تو تحت تأثیر حرفهای من قرار گرفتی.سعی کردی به اوروچ یه شانس دیگه بدی.من رو ببخش.من نمیدونستم اوروچ همچین کاری میکنه.من باعث شدم تو امیدوار بشی.تو داشتی زندگیت رو میکردی.من باعث شدم بری دنبال اوروچ.ای کاش هیچی بهت نمیگفتم!
خودم را اندکی عقب کشیدم. لحنم آغشته به غم توأم خشم بود :
-اما اون حرفها رو به من زدین.گفتن ای کاش دردی رو دوا نمیکنه.وقتی از اوروچ مطمئن نبودین،چرا ذهن من رو بهم ریختین؟وقتی نمیدونستین اوروچ انقدر عوض شده و ذره ای دلش نمیخواد با من آینده ای داشته باشه،به چه حقی من رو اذیت کردین؟
با خشم به صورت استاد فیرات خیره شده بودم و پس از مکثی کوتاه ادامه دادم :
-نیازی نبود بدونم اوروچ پنج ساله از طریق شما از حال و احوال من باخبره.نیازی نبود اون حرفهای سنگین رو به من بزنین تا سعی کنم با تموم وجودم اوروچ رو درک کنم و بابت اشتباهات گذشتهاش بهش حق بدم.من داشتم زندگیم رو میکردم.اوروچ داشت میرفت.من خیلی راحت فراموش میکردم که اصلاً باهاش تو بیمارستان رو به رو شدم.تموم میشد میرفت.اما شما همه چیز رو خراب کردین.شما باعث شدین من غرورم رو زیر پام بذارم.کاری کردین برم دنبال اوروچ!
@yaz_beni
227
'پارت بیست و ششم'
-پرستار ایلول!
-بفرمایید دکتر النی!
کمی مکث کردم :
-دکتر اوروچ کجاست؟من یک ساعت پیش گفتم بهش خبر بدین بیاد اورژانس.هنوز نیومده.
-من دکتر اوروچ رو امروز ندیدم.فکر نمیکنم اصلاً اومده باشه بیمارستان.چندبار بهشون زنگ هم زدیم اما جواب نداد.
کمی خودش را به من نزدیکتر کرد و تن صدایش را پایین آورد :
-من شنیده بودم استعفا داده.تا جایی که میدونم هنوز اسمش توی سامانه پزشکهامون هست ولی خب،من فکر نمیکنم دیگه بیاد سرکار.بالاخره کسی که استعفا میده یعنی دوست نداره کار کنه دیگه برای چی باز بیاد اینجا وقتش رو تلف کنه و به مریضهای ما رسیدگی کنه؟!حتماً تا الان یه بیمارستان دیگه پیدا کرده اونجا مشغول به کار شده.من که اصلاً ازش خوشم نیومده بود.خیلی بداخلاق بود.همون بهتر که رفت.
خشم را به نگاهم آغشته کردم و چشمانم را حول صورتش چرخاندم :
-من ازت فقط یه سوال پرسیدم،نخواستم با من بشینی غیبت کنی.یک بار دیگه ببینم به جای انجام وظیفهات،پشت سر دکترها و پرستارها حرف میزنی و غیبت میکنی،به استاد فیرات اطلاع میدم.به خودت بیا،اینجا بیمارستانه!
آب دهانی قورت داد و نگاهش را به زیر انداخت :
-معذرت میخوام دکتر النی.دیگه تکرار نمیشه.
با تأسف نگاهش کردم :
-به دکتر عمر بگو بیاد اورژانس.
پس از اتمام کارم در اورژانس، چنگی به روپوش سفیدم زدم. سعی داشتم با تمامی افکار مزاحم ذهنم مقابله کنم. چند نفس عمیق کشیدم و سپس وارد آسانسور شدم. دکمه طبقه هفتم را فشار دادم.
بیسبب دستی به موهایم کشیدم و زیرلب زمزمه کردم :
"چیزی نیست النی"
"رفت دنبال خونه بگرده"
"یکم دیگه میاد بیمارستان"
"حتماً گوشیش سایلنت بود"
به سمت اتاق دکتر فیرات قدم برداشتم. دستم را بالا گرفتم و در زدم.
-بیا!
وارد اتاق شدم و لبخندی بیرمق زدم :
-خسته نباشید استاد!
دکتر فیرات پرونده ای را که در حال مطالعه آن بود، بست. آزرده خاطر به نظر میرسید.
-تو هم خسته نباشی دکتر النی!
-حالتون خوبه استاد؟انگار ناراحتید.
نگاهش را دزدید :
-خوبم.چیزی نیست.فقط یکم خسته ام.
رنگ و روی دکتر فیرات، اضطرابِ درونی ام را افزایش میداد.
-استاد شما از اوروچ خبر دارین؟
اندکی مکث کردم و سپس ادامه دادم :
-باهاش امروز حرف زدین؟رفت دنبال خونه بگرده مگه نه؟بهتون نگفت کی میاد بیمارستان؟
عینکش را بر روی میز قرار داد و دستی به چشمهایش کشید. چشمانش را حول محوطه اتاقش چرخاند و از نگاه کردن به من خودداری کرد. سکوت کرده بود؛ سکوتی طولانی. سکوتی زجرآور!
میترسیدم؛ هر دم اضطراب بیشتری وجودم را حبس میکرد. هزاران بار به خدا التماس کردم آن چیزی که در پس مغزم تداعی شده است، حقیقت نداشته باشد.
-استاد!چرا ساکتید؟یه چیزی بگید دیگه.اوروچ کی میاد بیمارستان؟
در نهایت نگاهم کرد. من غم را در پس چهره اش میدیدم.
-اوروچ نمیاد.اوروچ رفت!
شیشه قلبم از ساختمانی صد طبقه سقوط کرد و به میلیونها تکه مبدل شد. صدای شکستن قلبم را توسط تک تک سلولهای بدنم میشنیدم.
-چی؟یعنی چی؟یعنی چی که اوروچ رفت؟
احساس میکردم سراسر کالبدم یخ زده است.
دکتر فیرات از پشت میز بلند شد و به سمتم آمد :
-بیا دخترم.بیا بشین.
من را بر روی کاناپه دو نفره اتاقش نشاند و لیوان آبی به سمتم گرفت :
-یکم آب بخور.
اشک در چشمانم حلقه زده بود.
-نمیخوام.من خوبم.آرومم.لطفاً برام تعریف کنید چی شده.اوروچ کجا رفت؟اصلاً یعنی چی که رفت؟
لیوان آب را بر روی میز عسلی گردی که در مرکز اتاقش قرار داشت، گذاشت. در کنارم نشست و بیهدف به نقطه ای نامعلوم نگاه کرد.
-اوروچ رفت ازمیر.
احساس خفگی میکردم :
-چطو..چطور ممکنه؟من..من خودم رفتم فرودگاه..نرفت..اوروچ خودش گفت نمیرم..گفت نمیرم..قرار شد اینجا بمونه..به من گفت اینجا میمونه!
@yaz_beni
227
'پارت بیست و پنجم'
-ببین اگه تو بری من عذاب وجدان میگیرم.با خودم میگم من اجازه ندادم اوروچ توی همچین بیمارستان خوبی کار کنه و به خاطر من از اینجا رفت.حس میکنم جلوی پیشرفتت رو گرفتم.این عذاب وجدان کاری میکنه که من تورو ببخشم.اما اگه اینجا بمونی و به کار کردن توی بیمارستان ادامه بدی،تو رو نمیبخشم!هر روز مجبور میشم ببینمت،پس یاد اشتباهاتت میافتم و باعث میشه ازت عصبانی بشم و نبخشمت.تو هم که دلت نمیخواد من ببخشمت،پس باید اینجا بمونی.الان فهمیدی؟قابل فهم بود؟
نگاهش را دزدید :
-فهمیدم!
هم من میدانستم حرفهایم دروغ مضحکی بیش نیست، هم او!
-پس یعنی من نرم؟اینجا بمونم؟
-اگه دلت نمیخواد ببخشمت،باید اینجا بمونی.
چندباری سر تکان داد :
-آره آره اصلاً دلم نمیخواد من رو ببخشی.نباید من رو ببخشی.پس اینجا میمونم.همینجا به زندگیم ادامه میدم.
لبخند پیروزمندانه ای زدم :
-خوبه.
لبخند کمرنگی زد و حرفم را تکرار کرد :
-خوبه.
بیهدف به خیابان نگاهی انداختم و پس از گذر چند ثانیه گفتم :
-پس من دیگه برم.
-برو.
-چیز.از فردا برای خودت دنبال خونه بگرد.یعنی چون دیگه میخوای اینجا بمونی.میخوای اینجا زندگی کنی.باید یه خونه داشته باشی.
سری تکان داد و چشمانش خندید :
-حق با توئه،از فردا دنبال خونه میگردم.
-شب بخیر آقای دکتر!
-شب بخیر خانم دکتر!
نفس در سینه ام حبس شده بود. بدون اتلاف وقت سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
ضربان قلبم افزایش پیدا کرد و بدنم گُر گرفت.
هر دوی ما خوب میدانستیم که قرار است به این عشق فرصتی دوباره بدهیم. از امشب سرنوشت ما طور دیگری رقم میخورد. از این پس، قلبهایمان در کنار یکدیگر میتپیدند و واژه فاصله بیمعنا میشد. شاید اینبار این ما بودیم که قلم را به دست میگرفتیم و سرنوشتمان را تعیین میکردیم!
***
-فوراً ببریدش اتاق عمل.به دکتر فرهاد خبر بدین.
همانند اکثر اوقات در اورژانس به بیماران رسیدگی میکردم. در نزدیکی بیمارستان، سه اتوموبیل با یکدیگر تصادف کرده بودند و وضعیت اکثر بیماران خوب به نظر نمیرسید.
-پرستار ایلول،فوراً به مریض هپارین تزریق کن.
-چشم دکتر النی!
-بیا اینجا ببینم کارت دارم.
نگاهی به نیلوفر که بازویم را درست گرفته بود، انداختم.
-نیلوفر اورژانس خیلی شلوغه.الان وقتش نیست.بعداً باهم صحبت میکنیم.
در گوشم زمزمه کرد :
-بیمارستان به این بزرگی چیزی که زیاد داره دکتره،گفتم بیا بیرون باهات کار دارم.میخوام باهات صحبت کنم.مهمه.
-نمیتونم بیام نیلوفر!
-پس منم میرم داد میزنم میگم دکتر النی و دکتر اوروچ قبلاً باهم رابطه داشتن.
متعجب و عصبی نگاهش کردم :
-چی؟مگه بچه ای؟این چه حرفیه؟من رو تهدید میکنی؟
شانههایش را در کمال خونسردی بالا انداخت :
-میتونی امتحان کنی ببینی این کارو میکنم یا نه.
به درب خروجی اورژانس اشاره ای کردم و با غیظ گفتم :
-بفرمایید پرستار نیلوفر.بفرمایید.بریم صحبت کنیم.
لبخند عمیقی زد و همقدم با یکدیگر از بخش اورژانس خارج شدیم.
-بگو ببینم درمورد چی میخوای صحبت کنی؟خجالت نکشیدی من رو تهدید کردی؟
خندید :
-مجبورم کردی.هی میگم باهات یه کار مهم دارم اما گوش نمیدی.
-بگو نیلوفر.چی شده؟
کمی مکث کرد.
-چرا دیروز وقتی بهت گفتم اوروچ مجرده هیچ واکنشی نشون ندادی؟عین خیالت نبود.اصلاً دیروز با عجله کجا رفتی؟من سه بار بهت زنگ زدم چرا جواب تلفنت رو ندادی؟
چندین ثانیه به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و سپس با تأسف نگاهش کردم :
-واقعاً برات متأسفم.کار مهمت این بود؟به خاطر پرسیدن این سوالها من رو تهدید کردی و از اورژانس کشوندی بیرون؟
-خب حالا النی هی تهدید تهدید نکن.میدونی که شوخی کردم.مگه من دلم میاد تو رو تهدید کنم؟
-اما خیلی راحت تهدید کردی.نذاشتی به مریضهام رسیدگی کنم.
کلافه شد :
-الان میگی دیروز کجا رفتی یا نه؟من خیلی نگرانت شده بودم.حتی دیشب میخواستم بیام خونهتون،علی جلوم رو گرفت.بهم گفت دست از سر این دختر بیچاره بردار،یکم راحتش بذار.
لبخند محبتآمیزی زدم :
-چیزی برای نگرانی نیست عزیزدلم.من خوبم.دیروز داشتم میرفتم فرودگاه تا جلوی اوروچ رو بگیرم از اینجا نره!
دهانش تقریباً باز ماند و بُهت زده نگاهم کرد :
-چی؟یعنی چی؟منظورت چیه؟من هیچی نفهمیدم.
-اوروچ داشت از اینجا میرفت منم رفتم فرودگاه تا اجازه ندم بره.میخوام اوروچ اینجا بمونه.اینجا کار کنه.
-چ..چی؟تو..تو..تو میخوای اوروچ اینجا..تو این بیمارستان..اینجا بمونه؟
از فرط تعجب، قادر به بیان درست کلمات نبود.
خندیدم و دو طرف بازوهایش را گرفتم :
-مراقب باش سنکوپ نکنی!من الان باید برم اورژانس؛قول میدم بعداً برات همه چیز رو تعریف کنم.
سکوت بر لبانش مهر شده بود. همانگونه که چهره اش سرگردان و متعجب بود، سری تکان داد.
مجدداً وارد بخش اورژانس شدم. دست و پایم یخ زده بود و مضطرب بودم؛ اضطرابی که برایش دلیلی نمییافتم.
@yaz_beni
227
'پارت بیست و چهارم'
تمامی افراد حاضر در صف به سمت من برگشتند.
او مات و مبهوت شده بود.
وقت را تلف نکرد و سراسیمه از صف بیرون آمد.
-خانم دکتر!
مقابلم ایستاد. من، شگفتزدگی را در تک تک جزئیات چهره اش میدیدم. متحیر بود. حضورم را در این لحظه باور نمیکرد. پلک نمیزد و تنها به چشمانم خیره شده بود. شاید حتی در این بین، نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
تا حدودی دست و پایم را گم کردم :
-چیز.میتونیم یکم با هم صحبت کنیم؟
به خودش آمد. چشمانش را دزدید. بیهدف به محیط اطراف نگاهی انداخت و مجدد چشمانش را به چهره من دوخت.
لحنش آرام اما متحیر و نگران بود :
-صحبت؟صحبت کنیم؟در چه مورد؟چیزی شده؟خوبی؟
در گودال سیاهِ چشمانش فرو رفته بودم :
-نه چیزی نشده.من خوبم.میخوام در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم.میشه بیای بیرون؟اینجا خیلی شلوغه.
ابروهایش اندکی در هم تنیده شد و چند ثانیه ای سکوت کرد.
-گیت پرواز یکم دیگه بسته میشه.نمیتونم بیام.پرواز رو از دست میدم.
با خشمی ملایم به چهره اش خیره شدم و با قاطعیت گفتم :
-خب پروازت رو از دست بده.چی میشه؟من باید باهات صحبت کنم و قبل از شنیدن حرفهام حق نداری بری.
من، برق خنده را در چشمانش میدیدم :
-حق ندارم برم؟تو میخوای جلوم رو بگیری؟
چشمانم را حول صورتش چرخاندم و با همان مقدار خشم گفتم :
-دقیقاً؛من جلوت رو میگیرم.
سرش را پایین گرفت و تلاش کرد لبخندش را پنهان کند.
لحنم آغشته به غیظ بود :
-در ضمن،اگه پروازت رو از دست بدی،برای فردا خودم برات بلیط میخرم،نگران نباش.
توسط تک تک ماهیچههای صورتش تلاش میکرد از خندیدن ممانعت کند :
-حالا که اینطوری میگی خیالم راحت شد.به حساب خودت برام بلیط میخری؛عالیه.من مشکلی ندارم.پس بریم.بریم صحبت کنیم خانم دکتر.
چقدر رنگ چهره اش تغییر کرده بود!
در عرض همین چند دقیقه، ناامیدی و بیروحی از چهره اش محو شده بود. چهره اش رنگِ امید به خود گرفته بود.
شاید این قدرت عشق بود!
من جلوتر از او و او درست پشت سر من قدم برمیداشت. از فرودگاه خارج شدیم و در نزدیکی ماشینم ایستادیم.
-خب گوش میدم خانم دکتر.
بیمقدمه گفتم :
-نباید بری.
سرش را تا حدودی به سمت راست چرخاند و اخمی کرد :
-نفهمیدم!
-نباید از اینجا بری.باید اینجا بمونی.باید اینجا زندگی کنی.باید به کارت تو بیمارستان ادامه بدی.
چند ثانیه بُهت زده نگاهم کرد :
-نرم؟اینجا بمونم؟به کار کردن تو بیمارستان ادامه بدم؟تو داری این حرفها رو میزنی؟من دارم درست میشنوم؟
سری تکان دادم و بیتفاوت گفتم :
-اوهوم؛من دارم این حرفها میزنم.چیه مگه؟چرا تعجب کردی؟
ابروهایش را بالا انداخت :
-ممکنه به خاطر این تعجب کرده باشم که تا دیروز دلت نمیخواست من رو ببینی و بهم میگفتی باید از اینجا برم؟
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و چندین ثانیه در چشمهایش غرق شدم :
-دوست داری ببخشمت؟دوست داری اشتباهاتِ گذشتهات رو فراموش کنم و ببخشمت؟
رنگ چهره اش تغییر کرد؛ رنگ خشم توأم حسرت به خود گرفت.
-من الان واقعاً نمیفهمم داریم در مورد چی صحبت میکنیم و این بحث قراره به کجا برسه اما بذار جواب این سوالت رو بدم؛نه!دوست ندارم من رو ببخشی.نمیخوام من رو ببخشی.نباید من رو ببخشی!
چقدر با خود بیرحم بود.
به دروغی که در همین لحظه به مغزم رسیده بود، چنگ زدم.
-خب اگه از اینجا بری،من میبخشمت.
ابروهایش به شدت در هم تنیده شد و سرش را اندکی عقب کشید :
-من واقعاً نمیفهمم تو داری چی میگی.منظورت چیه؟
-ببین؛تو اگه سوار اون هواپیما بشی و از اینجا بری من عذاب وجدان میگیرم.با خودم میگم مانع موفقیتش شدم.مانع این شدم که یه آینده درخشان داشته باشه.چرا؟چون بیمارستانمون خیلی معروفه.شرکای آمریکایی داره.تعداد مریضهای خارجیمون روزانه افزایش پیدا میکنه.هر کسی نمیتونه پزشک و کادر درمان این بیمارستان باشه.حالا که رزومهات مورد تأییدشون بود و تو رو استخدام کردن،نرو!
ابروهایش همچنان در هم گره خورده بود :
-من بازم نفهمیدم این موضوع چه ربطی به بخشیدن من داره!
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-مگه من دارم فرانسوی صحبت میکنم؟برای چی متوجه نمیشی؟نکنه داری خودت رو میزنی به اون راه؟
لبهایش را بر روی هم فشار میداد تا از خنده اش جلوگیری کند اما چشمهایش میخندید :
-چرا خودم رو بزنم به اون راه؟بالاخره اونی که نابغهست شمایی خانم دکتر،ما یه آدم معمولیایم،حرفهای شما برای مغز ما سنگینه.اگه یکم سبکتر و قابل فهمتر توضیح بدی،ممنون میشم.
چشم غره ای رفتم و زمزمه کردم :
-مالاکاس!
نفسی کشیدم و موهایم را از روی صورتم کنار زدم. حرکت دستم را با چشمانش دنبال کرد و نگاهش بر روی موهایم ثابت باقی ماند.
@yaz_beni
227
'پارت بیست و سوم'
من دیگر نمیتوانستم با قلبم مجادله کنم!
از پشت میز بلند شدم؛ شتابزده روپوش سفیدم را از جالباسی ایستاده آویزان کردم و کت چرمم را پوشیدم.
-النی اوروچ مجرده.
نگاهی توأم خشمی تصنعی به نیلوفر که همانند همیشه بیمقدمه وارد اتاقم شده بود، انداختم.
به جمع کردن وسایل شخصی ام از روی میز ادامه دادم و تلفن همراه و کیفم را به دست گرفتم.
-النی!صدام رو میشنوی؟دارم میگم اوروچ مجرده.خبرم موثقه.صبر کن ببینم؛تو داری چیکار میکنی؟چرا انقدر عجله داری؟چی شده؟
شتابان به سمتش که در کنار چارچوب در اتاقم ایستاده بود، رفتم و بوسه ای بر گونه اش زدم :
-میبینمت.
تقریباً به سمت راهرو بیمارستان دویدم تا هر چه سریعتر خود را به آسانسور برسانم.
-کجا داری میری؟النی!
صدای نیلوفر از پشت سر به گوش میرسید اما من وقتی برای تلف کردن نداشتم.
سوار ماشین شدم و با سرعت زیادی از پارکینگِ بیمارستان خارج شدم.
-نیکو برای رفتن به فرودگاه استانبول فقط یه مسیر وجود داره؟راه فرعی نداره؟یه مسیری میخوام که ترافیکش کمتر باشه.
-نه النی راه فرعی نداره!
مغز و قلبم عصیان میکردند و کلمه ای برای توصیف اضطرابم نمییافتم.
-نیکو ساعت چنده؟
-هفده و دوازده دقیقه.
ماشین مقابلم با سرعت کمی رانندگی میکرد و به ماشین من اجازه عبور نمیداد. با عصبانیت بر روی بوق کوبیدم و تقریباً فریاد زدم :
-برو کنار دیگه.مگه نمیبینی عجله دارم!؟
-النی میتونم بپرسم چرا انقدر عصبی به نظر میرسی؟
-نه نیکو نمیتونی بپرسی.
-فهمیدم.میتونم بپرسم چرا داریم میریم فرودگاه استانبول؟
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-داریم میریم فرودگاه تا اجازه ندیم اوروچ سوار اون هواپیما بشه و بره!
-نفهمیدم.اوروچ؟به اوروچ چه ربطی داره؟من اطلاعات کافی برای فهمیدن این موضوع ندارم النی!بیشتر توضیح بده تا متوجه بشم چرا داریم میریم فرودگاه و این موضوع چه ربطی به اوروچ داره.
-نیکو خواهش میکنم ساکت شو.
با دیدن فرودگاه نفسی راحت کشیدم. به سرعت ماشینم را پارک کردم و به سمت درب ورودی دویدم.
چشمانم در میان ازدحام مردم به دنبال او میگشت. هراسان بودم. قلبم با قدرت در پس قفسه سینه ام میکوبید و آوای تپشهای کوبنده اش را در گوشهایم لمس میکردم.
نگاهی به صفحه تلفن همراهم انداختم؛ ساعت هجده و نوزده دقیقه بود.
مدام زیر لب زمزمه میکردم :
"اگه دیگه نتونم ببینمش چی؟"
"اگه نتونم پیداش کنم و سوار اون هواپیما بشه چی؟"
در گیت بازرسی نبود. در صف چکاین نبود. دستانم را در میان موهایم فرو بردم و چنگی زدم. گلویم خشک شده بود. موشکافانه به هر گوشه و کناری نگاه میکردم.
یک آن، چشمانم برق زدند و لبانم رنگِ لبخند به خود گرفتند!
خودش بود!
کارت پرواز، مدارک شناسایی و کوله پشتی کوچکی در دست داشت. در صف گیت پرواز ایستاده بود. نفر چهارم در این صف بود.
به صف گیت پرواز نزدیک تر شدم و ناخودآگاه فریاد زدم :
-نرو!
@yaz_beni
227
'پارت بیست و دوم'
سرم را بالا گرفتم تا مانع از ریزش قطرات اشک شوم. دیگر طاقت نداشتم. از همه چیز بیزار بودم. از مجادله کردن بیزار بودم. از همه چیز خسته شده بودم.
کیفم را به دست گرفتم و از پشت میز بلند شدم.
-میدونم با حرفهام خیلی اذیتت کردم.روی زخمهات نمک پاشیدم.اما شاید نیاز بود امروز خیلی اذیت بشی تا در آینده به آرامش برسی و دیگه اذیت نشی.لطفاً به حرفهام خوب فکر کن دخترم.
چهره ام بی روح شده بود. تک تک سلولهای بدنم درد میکرد.
-روزتون بخیر استاد!
چند قدمی برداشتم که دکتر فیرات هم از پشت میز بلند شد :
-اوروچ امشب ساعت هشت پرواز داره.برمیگرده ازمیر.اگه اوروچ سوار اون هواپیما بشه و بره،شاید دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینید و داستانتون تا ابد نیمه تموم باقی بمونه!
با چشمانی که غم را به خوبی به تصویر میکشیدند به دکتر فیرات نگاهی انداختم و سپس از کافه بیرون رفتم.
احساس میکردم باری چند صد تُنی را به دوش میکشم.
زخمهایی که انسانها به خود میزدند چند صد برابر جبرانناپذیر و دردناکتر از زخمهایی بود که دیگران میزدند. گاه انسانها بیانصافترین فرد در برابر خودشان بودند. گاه انسانها بیرحمتر از هر کس دیگری با خود رفتار میکردند. من تبدیل به همچین انسانی شده بودم!
به خود زخم میزدم. در مقابل خود بیانصاف بودم. با بیرحمیِ تمام با خود رفتار میکردم. آنقدر احساسات حقیقی ام را سرکوب کردم و حرفهایم را قورت دادم که کلمات تیغی برّنده شده بودند؛ در دهانم میچرخیدند و سبب میشدند زبانم خونریزی کند!
چشمانم را از پنجره اتاق کارم به بیرون دوختم. اتاقم در طبقه پنجم بیمارستان قرار داشت و از پنجره میتوانستم حیاط عظیم و سرسبزی که در پشت ساختمان بیمارستان بود ببینم. پشت میز نشستم؛ دستم را در میان موهایم فرو بردم و چنگی زدم.
حرفهای دکتر فیرات را به یاد میآوردم و ذهنم در این لحظه آشوبترین بود.
-النی اورژانس شلوغ شده دوست داری بری کمک کنی؟
چشمانم را به تلفن همراهم که بر روی میز قرار داشت، دوختم. نیکو به سیستم ثبت بیمارانی که از اورژانس وارد بیمارستان میشدند، وصل بود.
-نه نیکو نمیتونم برم کمک کنم،میترسم دوباره اشتباه کنم.ذهنم خیلی مشغوله.
-دوست داری بهم بگی چرا ذهنت مشغوله؟
-نه نیکو دوست ندارم.
-فهمیدم.
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. عقربه ها ساعت شانزده و بیست و سه دقیقه را نشان میدادند. قلبم مشوش میتپید. احساس میکردم نقابی که بر چهره دارم به زودی میافتد!
-نیکو از بیمارستان تا فرودگاه استانبول چند دقیقه راهه؟
-اگه ترافیک استانبول رو در نظر نگیریم پنجاه دقیقه.
-اگه ترافیک رو در نظر بگیریم چطور؟
-هفتاد و پنج دقیقه؛حتی ممکنه به نود و پنج دقیقه هم برسه چون ترافیک استانبول قابل پیشبینی نیست.
-گیت پرواز یک ساعت قبل از بلند شدن هواپیما بسته میشه،درسته؟
-درسته.برای پروازهای داخلی یک الی دو ساعت و برای پروازهای خارجی گاهاً دو الی سه ساعت قبل از بلند شدن هواپیما،گیت بسته میشه.
لب گزیدم و پاهایم از فرط اضطرابِ درونیام، بیاختیار ضرب گرفت.
-باید بریم فرودگاه؟عادل و اسمه دارن برمیگردن؟اما طبق محاسبات من برای برگشتنشون خیلی زوده.هنوز بیست و یک روز باقی مونده.
به یکباره صدایم را بالا بردم و خشمگین شدم :
-ساکت شو نیکو.
@yaz_beni
227
'پارت بیست و یکم'
خنده ای سر داد :
-فکر کردی فقط خودت تیزهوشی؟آی کیوی من صد و پنجاه و ششه.دست کمی از تو ندارم.اما خب به لطف شما دو نفر نمردم و از آی کیوم برای دروغ گفتن و نقشه کشیدن هم استفاده کردم.با این سنم خجالت نکشیدم نشستم فکر کردم و همچین نقشه ای کشیدم.البته تو و اوروچ راه دیگه ای برام باقی نذاشتین.مجبور بودم همچین دروغی سرهم کنم.باید اوروچ رو میکشوندم اینجا.تنها راهش همین بود.رگ غیرتش به خاطر تو ورم کنه دست به هرکاری میزنه.بعد از این همه سال دیگه خوب شناختمش.بهش گفتم خیالت راحت النی اینجا نیست تو فقط بیا یه مدت کوتاه اینجا کار کن و حساب اون مردک مزاحم رو برس.برای آرامش النی باید این کار رو کنی.اونم سریع اومد.اومد اما دست جفتتون درد نکنه که نقشههام رو نقشه بر آب کردین!
چشمانم را بیسبب حول محیط اطراف چرخاندم و در فکر فرو رفتم.
-من واقعاً فکر میکردم وقتی اوروچ بیاد اینجا و همدیگه رو ببینید همه چیز درست میشه.حداقل برای درست شدنش تلاش میکنید.اما دقیقاً همون روزی که اومد اینجا نامه استعفاش رو نوشت.یادته اون روز تو اتاقم گفت میخواد با من خصوصی صحبت کنه؟وقتی تو از اتاق رفتی بیرون،کلی غر زد.خیلی عصبانی شده بود.بهم گفت نباید این کارو با من میکردین،من بهتون اعتماد کرده بودم و همچین حرفهای چرت و پرتی زد.
سری تکان دادم :
-استاد!ما حال همدیگه رو خوب نمیکنیم.نمیتونیم با همدیگه آینده ای داشته باشیم.خیلی خوب شد که اوروچ استعفا داد و حتی یک هفته هم اینجا نموند.برای هردومون بهترین چیز همینه؛رفتنش.بهتره از اینجا بره و بعد از این دیگه هیچوقت سر راه همدیگه قرار نگیریم!
دکتر فیرات ابروهایش را برای لحظاتی در هم گره زد و نفس بسیار عمیقی کشید؛ سرش را بالا گرفت و به سقف خیره شد :
-خدایا این دوتا بچه چرا اینطوری ان؟چرا زبون آدمیزاد سرشون نمیشه؟چرا یکی از اون یکی بدتره؟من با چه زبونی باید باهاشون حرف بزنم که متوجه بشن دارن زندگیشون رو دستی دستی نابود میکنن؟خدایا خواهش میکنم خودت به من صبر بده!
به سبب صورت و لحن مضحک اش، لبخند بیرمقی زدم. بطری آب را درون کیفم قرار دادم و تلفن همراهم را از روی میز برداشتم؛ فرار همیشه برایم راه حل بود.
-استاد اگه حرفهاتون تموم شد و کار دیگه ای با من ندارین،من برم بیمارستان.نمیخوام ویزیت مریضهام رو عقب بندازم.به چندتا از مریضهای مراقبتهای ویژه هم باید سر بزنم.
-میدونستی اوروچ به خاطر تو به طبابت ادامه داد و جراح شد؟
سوزشی عجیب در قلبم پدید آمد اما همانند همیشه به نقابی که بر چهره داشتم،چنگ میزدم و فرار میکردم.
-به خاطر من؟اوروچ دکتر بود.درس خونده بود.هر موقع که میخواست میتونست به درسش ادامه بده و تخصص بگیره.این موضوع چه ربطی به من داره؟یعنی من فکر نمیکنم به من ربط داشته باشه.
-خیلی چیزها هست که نمیدونی اما دوست ندارم از زبون من بشنوی.نمیخوام همه چیز رو من برات تعریف کنم.اما لطفاً اجازه بده یکم دیگه حرف بزنم،بعدش برو.فقط به حرفهام گوش بده.ازت نمیخوام بهم جوابی بدی.هیچی.فقط بهم گوش بده.
سری تکان دادم و سکوت کردم.
-النی میدونستی ما آدمها هیچوقت نمیتونیم همدیگه رو درک کنیم؟فقط ضمناً برای اینکه حُسن نیت نشون بدیم،میگیم من کاملاً درکت میکنم،میدونم چه حسی داری.اما نه دخترم،حقیقت اینه درک نمیکنیم.نمیتونیم درک کنیم.چون جای همدیگه نیستیم.نمیدونیم اون لحظه به اون آدم دقیقاً چی گذشت.مثلاً تو تا حالا خواستی اوروچ رو واقعاً درک کنی؟مثلاً تا حالا خودت رو جای اوروچ گذاشتی؟یعنی به این فکر کردی اگه واقعاً جاهاتون عوض میشد تو چیکار میکردی.اگه خانواده تو بیست سال از زندگی اوروچ رو میدزدیدن،تو چیکار میکردی؟اگر خانواده واقعی اوروچ رو میشناختی سریع میرفتی بهش میگفتی ببین اینا مامان و بابای تو هستن؟اعضای خانواده ات رو،بابات رو حتی مامانت رو به خطر میانداختی؟ریسک از دست دادن خانواده ات رو به جون میخریدی؟فکرش رو بکن،خانواده واقعی اوروچ بعد از برملا شدن حقیقت ممکن بود بابات رو بکشن!اونموقع چیکار میکردی؟بازم حقیقت رو به اوروچ میگفتی یا به خاطر جون خانوادهات،به خاطر جون بابات سکوت میکردی؟النی!دختر قشنگم!بیست و پنج سال پیش،این اوروچ نبود که تو رو از بغل مادرت جدا کرد.اوروچ اونموقع خودش یه بچه بود.یه بچه پاک و معصوم.چرا باید اوروچ بار گناههای خانواده اش رو به دوش بکشه؟میدونم؛تو به بابات فکر میکنی.برای اینکه بابات رو ناراحت نکنی،نمیخوای اوروچ تو زندگیت باشه.اما مگه مامان و بابات هم قربانی این دشمنی نشدن؟اونا هم خیلی عاشق بودن اما از هم جداشون کردن.بیست سال از عمرشون رو دزدیدن.تو و اوروچ هم قربانی بشین؟با اینکه خیلی عاشق همدیگهاید از هم دور بمونید؟به خاطر اشتباهات آدمهای دیگه شما تقاص پس بدید؟
@yaz_beni
227
'پارت بیستم'
سری به نشانه ی تأسف تکان داد و عینکش را مجدد بر روی چشمهایش قرار داد :
-چون گیرِ دوتا آدم لجبازِ زبون نفهم افتادم.
ابروهایم در هم تنیده شد :
-چی؟یعنی چی؟منظورتون چیه؟
-النی من دارم چشمهای تو رو میبینم.چشمهات دست کمی از چشمهای اوروچ نداره.شما دو نفر خیلی همدیگه رو دوست دارید.توی این پنج سال قلبهاتون دور از همدیگه اما برای همدیگه زد.من چند ساله دارم به اوروچ اصرار میکنم بیاد با تو رو در رو بشه.باهات صحبت کنه.بهش گفتم ببین پسر،این دختر خیلی مهربونه.خیلی خوش قلبه،تو رو میبخشه.بیا استانبول و دوباره قلبش رو به دست بیار اما اصلاً گوشش بدهکار نبود.میگفت نه استاد النی نباید من رو ببخشه.من لایق بخشیده شدن نیستم.من گناه خیلی بزرگی مرتکب شدم،باید تا لحظه مرگم تاوانش رو پس بدم.بزرگترین تاوان برای من بدون النی نفس کشیدنه.این که اون رو توی زندگیم نداشته باشم و هر روز نبینمش برای من دردناک ترین مجازاته.همش بهم میگفت من لایق این مجازاتم؛النی نباید من رو ببخشه.
زیپ کیفم را باز کردم و بطری کوچک آب را از آن بیرون کشیدم. جرعه ای از آن نوشیدم و سعی کردم اکسیژن را به درون ریههایم بکشم. احساس خفگی میکردم. من آماده ی شنیدن این حرفها نبودم. من آماده رویارویی با حقایق نبودم. پیش از دانستن این حقایق، به سختی جلوی خود را میگرفتم تا به دنبال اوروچ نروم، حال چگونه باید با قلبم میجنگیدم!؟ حال که فهمیده بودم سالها در تاریکیهای تنهایی اش به من عشق ورزید و خود را این چنین سخت عذاب داد!؟
من در این لحظه، تمامی دردهایی که کشیده بودم را فراموش کردم و تنها به دردهای او میاندیشیدم!
-دخترم زندگی خیلی کوتاهتر از اون چیزیه که فکرش رو کنی.برای انجام یکسری کارها خیلی زود دیر میشه.همونطوری که گفتم؛هر کسی اونقدر خوششانس نیست که توی این زندگی عشق واقعی رو تجربه کنه.شما دو نفر خیلی خوششانساید؛خیلی عاشق همدیگهاید.من حتی نمیتونم بین شما دو نفر تشخیص بدم کدوم عاشقتره.توی عشق از همدیگه پیشی میگیرید.النی من زینب رو خیلی دوست داشتم.حاضر بودم برای اینکه یک روز بیشتر نفس بکشه و فقط یک روز بیشتر کنارم زندگی کنه،دنیا رو به آتش بکشم.حاضر بودم من بمیرم اما اون زنده بمونه و زندگی کنه.من شما دو نفر رو میتونم خیلی خوب درک کنم برای همین نمیتونم اجازه بدم کل زندگیتون رو حسرت بکشید و به دور از همدیگه زندگی کنید.نمیتونم اجازه بدم همچین عشق بزرگی حیف بشه.به اوروچ خیلی اصرار کردم بیاد استانبول تا باهات صحبت کنه و نذاره این عشق حیف بشه اما اصلاً بهم گوش نمیداد.منم دیدم این پسرِ لجباز زبون آدمیزاد سرش نمیشه،خودم تنهایی نقشه کشیدم!
دستی به موهایم کشیدم و زمزمه کردم :
-واقعاً دیگه از نقشه و بازی و دروغ و دغل خسته شدم.
دکتر فیرات چشمهایش را ریز کرد و با حرص نگاهم کرد :
-ببینشها؛نکنه تو الان من رو با اون خاندان فورتونا یکی کردی؟منظورت از نقشه و دروغ و دغل چیه؟
به یکباره لبخندی زدم :
-نه استاد معلومه که شما رو با اونا یکی نمیکنم.به من توجه نکنین.لطفاً شما به صحبتتون ادامه بدید.
-وقتی دیدم اوروچ حرف حالیش نمیشه،تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم و یه کاری کنم بیاد بیمارستانمون و با همدیگه رو در رو بشید.شک نداشتم بعد از اینکه همدیگه رو ببینین،همه چیز حل میشه.سعی میکنید مشکلات بینتون رو حل کنین و به عشقتون یه فرصت دیگه بدین.برای همین مجبور شدم اوروچ رو گول بزنم.بهش زنگ زدم گفتم یکی از مریضهای النی بعد از درمانش،بهش گیر داده.هر روز میاد بیمارستان و براش مزاحمت ایجاد میکنه.من نمیتونم توی این مورد کمکی کنم،میدونی مخالف خشونتم.بابای النی هم از این جریان بیخبره چون النی نخواست باباش رو نگران کنه.برای حل این موضوع تصمیم گرفت برای یه مدت از بیمارستانمون بره.الان داره تو کلینیک بیاوعلو کار میکنه تا چند ماه بگذره از این ماجرا و دوباره برگرده.اما من هنوزم دارم میبینم این مردک هر روز میاد بیمارستان و دنبال النی میگرده.خیلی پیگیرشه،فهمیده از بیمارستانمون رفته داره در به در دنبالش میگرده تا محل کار جدیدش رو پیدا کنه؛از تک تک کادر درمان هر روز در مورد النی سوال میپرسه.گفتم این مشکل رو باید خودت حل کنی.باید بیای این مردک رو از اینجا دور کنی و حسابش رو بذاری کف دستش تا النی دوباره برگرده اینجا و با آرامش به کارش توی این بیمارستان ادامه بده.
دهانم نیمه باز ماند و متعجب به دکتر فیرات خیره شدم :
-استاد باورم نمیشه.همچین چیزی چطوری به فکرتون رسید؟واقعاً باورم نمیشه.
@yaz_beni
227
'پارت نوزدهم'
سری به نشانه ی تأیید تکان دادم؛ جرعه ای از قهوه اش را نوشید و سپس به صحبتهایش ادامه داد :
-اوروچ رو خیلی دوست داشتم.خیلی درس میخوند.من وقتی برای زندگی رفتم ترابزون،تازه از روستاهای دشمن و خون و خونخواهی و این چیزها با خبر شدم.اوروچ از همچین جایی میومد و میخواست به جای جون گرفتن جون ببخشه.میخواست زندگیها رو نجات بده.خیلی براش ارزش قائل بودم.من معمولاً چند دقیقه آخر هر کلاس در مورد موضوعات متفرقه صحبت میکردم.یه روز در مورد «عشق» صحبت کردم.گفته بودم هر کسی توی این دنیا اونقدر خوش شانس نیست که دوست داشته باشه و در مقابل دوست داشته بشه.عشق توی زندگی خیلیها هیچوقت اتفاق نمیافته.خیلیها هیچوقت نمیتونن یه عشق واقعی و عمیق رو تجربه کنن؛عشقی که باعث بشه قلبت درد بگیره و معده ات بسوزه.خیلی از بچهها به حرفم خندیدن.درک نمیکردن.اما اوروچ اون روز نخندید.حرفهایی زد که بعد از چند سال هنوز هم از یادم نمیره.گفت "عاشق شدن خوش شانسی نیست استاد،بزرگ ترین نفرین آدمیزاده.اینکه یکی رو خیلی دوست داشته باشی ترسناکه.اینکه باید همش فکر کنی نکنه بلایی سرش بیاد چیز ترسناکیه.من تو خون و دشمنی بزرگ شدم.خیلی خوب معنی از دست دادن و مرگ رو میدونم.نمیتونم همچین ریسکی رو به جون بخرم.اگه یکی رو خیلی دوست داشته باشی یعنی ضعیفی.عشق بزرگترین ضعف زندگیت میشه.ترجیح میدم هیچوقت عاشق نشم.امیدوارم تا آخرین لحظه عمرم کسی باعث نشه قلبم درد بگیره و معده ام بسوزه."
قطره اشکی بر گونه ام لغزید و بلافاصله آن را پس زدم.
-من و زینب حدوداً دو سال ترابزون زندگی کردیم.وقتی متوجه مریضی زینب شدم،دنیا روی سرم خراب شد.برای درمانش مجبور بودیم از ترابزون بریم.روزی که داشتم با اوروچ خداحافظی میکردم بهش گفتم میتونه همیشه روی من حساب کنه.هر کمکی که از دستم بربیاد ازش دریغ نمیکنم.بهش گفتم خودت رو به اون روستا محکوم نکن و برای زندگی بیا استانبول؛تو آینده درخشانی داری.باید توی بیمارستانهای خیلی خوب کار کنی.قبول نکرد و گفت نمیتونم خانواده ام رو ول کنم.سالها گذشت.من و اوروچ همیشه با هم در ارتباط بودیم.تلفنی صحبت میکردیم.حتی برای مراسم خاکسپاری زینب هم اومده بود.هیچوقت از من هیچ کمکی درخواست نکرد.هر موقع ازش میپرسیدم معده درد گرفتی میخندید و میگفت نه استاد خداروشکر حال معده ام خیلی خوبه و از زندگیم راضی ام.تا اینکه پنج سال پیش،یه روز اوروچ بهم زنگ زد و ازم خواست همو ببینیم.میدونی وقتی همو دیدیم اولین چیزی که بهم گفت چی بود؟معده ام خیلی درد میکنه استاد!
لبخندی حزین زدم و چندین قطره اشک از چشمانم بر روی میز سقوط کرد.
او عاشق من شده بود!
کسی که نمیخواست هیچگاه در مقابل عشق سر خم کند، شکست خورده بود. سرنوشت برایش یک بازی بیرحمانه چید. او را عاشق غیرممکنترین آدم کرده بود. او را عاشق آدم اشتباهی کرده بود!
-اوروچ اون روز همه چیز رو برای من تعریف کرد النی.از سرگذشت تو گفت برام.از اشتباهات جبرانناپذیر خودش و خانواده اش گفت.از اینکه چقدر عاشق و دلباخته تو شده برام گفت و برای اولین بار تو زندگیش از من درخواست کمک کرد.گفت میخواد بره یه جای دور اما همه فکر و ذکرش پیش تو میمونه پس نیاز داره یه شخص مورد اعتماد رو کنارِ تو بذاره تا ازت حمایت کنه و بهت کمک کنه.به یه آدمی نیاز داشت تا هر موقع که بخواد از طریق اون جویای حالت بشه.نیاز داشت هر روز ازت خبر داشته باشه و بدونه که حالت خوبه و جات امنه.میدونست با خانواده ات رفتی استانبول،ازم خواهش کرد هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا تو از ترکیه نری و برای کار و زندگی تو استانبول بمونی.من اون روز توی بشیکتاش به طور اتفاقی باهات آشنا نشدم؛همه چیز برنامهریزی شده بود.من باید باهات آشنا میشدم تا بتونم به قولی که به اوروچ داده بودم عمل کنم.میدونی النی،من آدمهای عاشق رو از چشمهاشون میشناسم.اوروچ اونقدر چشمهاش از عشق لبریز شده بود که نمیتونستم به درخواستش جواب رد بدم.به قولی که به اوروچ دادم،عمل کردم.پنج ساله که داری توی بیمارستان "زندگی دوباره" زیر نظر من کار میکنی.با همدیگه روی نیکو کار کردیم و ارتقاش دادیم.من باعث شدم تو دلت نخواد از استانبول بری و همینجا بمونی و روز به روز پیشرفت کنی.آشنایی با تو باعث افتخار من بود دخترِ شفابخش،ای کاش همه استادها انقدر خوش شانس بودن تا دانشجویی مثل تو داشته باشن.
زبانم بند آمده بود!
حقایق یکی پس از دیگری به سمتم هجوم میآورد و شیارهای مغزم را آزار میداد.
اوروچ تمامِ این پنج سال را در کنار من بود،بی آنکه من بدانم!
تمامِ این پنج سال مراقب من بود؛ به من عشق ورزید. قلبش به دور از من اما تنها برای من تپید، همانند قلب من!
-چرا؟چرا الان دارین این چیزها رو برای من تعریف میکنین؟
@yaz_beni
227
'پارت هجدهم'
در حالی که همچنان بر روی کاناپه نشسته بود،صدایش را بالا برد تا به گوشم برسد :
-نه ندیدم.میخوای برو اتاق منم بگرد شاید اونجا باشه.منم یه سری طرح و نقاشی دارم که توی پرونده آبی رنگه شاید اشتباهی پرونده تو رو بردم اتاق خودم.
وارد اتاق فادیمه شدم و به سمت میزی که در ضلع شمالی اتاقش، مقابل پنجره ای تماماً شیشه ای قرار داشت، رفتم. میان طرحها و نقاشیهایش به دنبال پرونده بیمارم گشتم که یک آن در جای خود میخکوب شدم. چشمانم بر روی چندین نقاشی ثابت باقی ماند. چشمان آبی رنگ ایسو در پس زمینه سفید کاغذها خودنمایی میکرد.
-چی شد النی؟پیداش کردی؟
با شنیدن صدای فادیمه، به خود آمدم. فوراً طرحها و نقاشیهایش را مرتب کردم و به حالت اولیه برگرداندم.
-نه اینجا نبود.فکر کنم دیروز با خودم بردم بیمارستان؛حواس نمونده برام.
کت چرم مشکی رنگم را بر تن کردم و بوسه ای بر گونه ی فادیمه زدم :
-من دارم میرم.مراقب خودت باش.
-تو هم مراقب خودت باش خانم کوچولو،چیز،خانم بزرگ!
خندیدم؛ از خانه بیرون آمدم و درب واحد را بستم. پله ها را یکی پس از دیگری پایین آمدم و در طبقه اول ایستادم. چشمانم را به درب واحد پدر و مادرم دوختم و بیسبب لبخند زدم. از فرط دلتنگی برای دیدنشان روزشماری میکردم.
سوار ماشینم شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم. در همین حین صدای نوتیفیکیشن تلفن همراهم توجه ام را به خود جلب کرد.
-نیکو از کی پیام دارم؟
-از استاد فیرات.
-برام بخون.
-"صبحت بخیر دکتر النی!اگه مریض نداری بیا کافه نزدیک بیمارستان.باید باهات در مورد موضوع مهمی صحبت کنم."
ابروهایم به سبب کنجکاوی در هم گره خورد.
-نیکو برای استاد فیرات بنویس "صبح شما هم بخیر استاد!تا بیست دقیقه دیگه میرسم کافه."
وارد کافه نسبتاً عظیم «گل بابونه» شدم و چشمانم را در میان جمعیت به دنبال دکتر فیرات چرخاندم. با دیدن استاد فیرات که پشت میز دو نفره ای نشسته بود، لبخند زدم.
-سلام استاد.
-سلام دکتر النی.بشین بشین.
صندلی مقابل استاد فیرات را عقب کشیدم و نشستم.
-چیزی میخوری سفارش بدم؟
-نه استاد ممنون.صبحانه خوردم.
عینکی که بر چشم داشت را بر روی میز قرار داد و دستی به ریشهای جوگندمی اش کشید.
-چیزی شده استاد؟اتفاق بدی افتاده؟
-از ماجرای دیروز خبر دارم.اینکه توی اتاق عمل چی شد.دکتر فرهاد میخواست به خاطر اشتباهت بره وزارت بهداشت شکایت کنه تا بازرس بفرستن و علیه ات پرونده تشکیل بدن.من بهش این اجازه رو ندادم.بهش یادآوری کردم توی دوران جوانی اش،با یه اشتباه خیلی بزرگ موقع جراحی جون یه آدم رو گرفت و خیلی راحت قسر در رفت و هنوز هم داره طبابت میکنه.بهش گفتم اگه هنوز هم میخوای طبابت کنی باید ماجرای دیروز رو فراموش کنی،چیزی که مهمه نجات پیدا کردن بیماره.بیمار زندهست و حالش کاملاً خوبه پس ما هم خیلی راحت ماجرای دیروز رو فراموش میکنیم.
نگاهم را به زیر انداختم و چهره ام متأسف شد.
-النی من بهت این حرفها رو نزدم که ناراحت بشی.تو از اولین روزی که اومدی بیمارستان ما،فقط داری جون آدمها رو نجات میدی.بیماری های خیلی سخت و پیچیده رو تشخیص میدی؛حتی بیماری هایی که تو حوزه تخصصت نیستن.تا به امروز حتی کوچیکترین اشتباه هم نکردی.بابت اشتباه دیروزت هم کاملاً درکت میکنم؛حق داشتی.
متعجب نگاهش کردم :
-درکم میکنین؟حق داشتم؟
-آره درکت میکنم.اصلاً من به خاطر ماجرای دیروز نگفتم بیای اینجا.میخوام در مورد یه موضوع دیگه باهات صحبت کنم.
کنجکاوتر از دقایق پیش شدم و سری تکان دادم :
-گوشم با شماست.
-دوازده،سیزده سال پیش همسرم ازم خواست برای زندگی بریم ترابزون.بهم گفت کارادنیز رو خیلی دوست دارم؛دلم میخواد یه مدت اونجا زندگی کنم.منم سریع قبول کردم.کم و بیش میدونی هیچوقت بهش نه نمیگفتم.وقتی برای زندگی رفتیم ترابزون،علاوه بر بیمارستان توی دانشکده پزشکی هم مشغول به کار شدم.استاد چندتا درس مختلف بودم.اوروچ یکی از دانشجوهای من بود!
با شنیدن نام او، جریان خون در رگهایم یخ زد.
دکتر فیرات اوروچ را میشناخت!؟
بُهت زده زمزمه کردم :
-استاد شما اوروچ...
مانع از اتمام گفته ام شد :
-آره اوروچ رو از گذشتههای خیلی دور میشناسم.اجازه بده حرفهام تموم بشن.بعدش به هر سوالی که داشته باشی جواب میدم؛قول میدم.
@yaz_beni
227
'پارت هفدهم'
***
موهایم را گوجه ای بستم؛ لیوان قهوه ام را به دست گرفتم و جرعه ای از آن نوشیدم. از دیشب تا به حال لحظه ای پلک بر روی هم نگذاشتم. صدای اوروچ مدام در سرم اکو میشد و تصویر چشمان غمین اش را نمیتوانستم فراموش کنم.
ای کاش کمی جسارت داشتم؛ ای کاش به دنبالش میرفتم و دیگر هیچوقت به او اجازه نمیدادم به دور از من زندگی کند.
-صبح بخیر!
فادیمه در حالی که چشمانش را لمس میکرد از اتاق خوابش بیرون آمد.
لبخندی زدم و به چهره خواب آلودش خیره شدم :
-صبح تو هم بخیر عمه عزیزم!
متقابلاً لبخندی زد و به سمت آشپزخانه رفت :
-کی باید بری بیمارستان؟
-نیم ساعت دیگه میرم.
سری تکان داد و لیوانش را از قهوه لبریز کرد.
-چیزه فادیمه.میتونم یه سوالی ازت بپرسم.
لبخندی عمیق زد :
-معلومه که میتونی بپرسی یکی یدونه ی عمه.
-بابا دیروز صبح بهت زنگ زد اما تو جوابش رو ندادی.پریشب خونه نیومدی.تا صبح چندبار بیدار شدم و اتاقت رو چک کردم اما نیومده بودی.بهت زنگ زدم گوشیت خاموش بود.خیلی نگران شدم اما بازم با خودم گفتم فادیمه یه زن بالغه،از پس خودش برمیاد.شاید نیاز داره تنها بمونه.تو حالت خوبه فادیمه؟یعنی کجا بودی؟شب رو کجا موندی؟
اندکی مکث کردم و سپس به گفتههایم ادامه دادم :
-اگه نخوای به من بگی درک میکنم.اما خب نگرانت میشم.میخوام مطمئن بشم که حالت خوبه.
رنگ چهره اش تغییر کرد. در حالی که لیوان قهوه به دست داشت، به سمت کاناپه سه نفره سالن که به رنگ قهوه ای سوخته بود و در ضلع شمالی قرار داشت، قدم برداشت و نشست.
-خوبم.یعنی جای نگرانی نیست.توی شرکت موندم.
لیوان قهوه ام را بر روی میز ناهارخوری هشت نفره آشپزخانه قرار دادم و در کنارش نشستم.
-توی شرکت موندی؟شرکت مگه ساعت کاری نداره؟شرکت شما تا نصف شب بازه؟بیست و چهار ساعته بازه؟
چشمانش را ریز کرد و خنده اش را پنهان کرد :
-منظورت چیه؟میخوای بگی عمه خانمت یه دروغگوئه؟
خندیدم و سری تکان دادم :
-معلومه که نه.فقط این که یه شرکت طراحی لباس بیست و چهار ساعته باز باشه عجیبه.
-مطمئناً شرکتمون بیست و چهار ساعته باز نیست.ساعت کاری داره.من با نگهبانی هماهنگ کردم و شب رو توی شرکت موندم.توی اتاقم تا صبح چندتا طرح کشیدم.هی میکشیدم هی پاره میکردم.کار کردن حالم رو خوب میکنه.
نفسی کشیدم و دستانش را در میان دستانم قفل کردم :
-تو حالت خوب نیست فادیمه.چی شده؟کسی اذیتت میکنه؟به من میتونی بگی.برای من میتونی تعریف کنی.
لب گزید و با شک و تردید نگاهم کرد :
-به تو میتونم بگم؟برو بابا.تو خیلی دهن لقی.
نفسم را با حرص بیرون دادم و دستانم را از میان دستانش بیرون کشیدم :
-من دهن لق نیستم.
-النی تو همه چی رو برای داداشم تعریف میکنی.تازه تعریفم نکنی داداشم خیلی خوب بلده از زیر زبونت حرف بکشه.پس بهتره من ریسک نکنم و رازهام رو با تو در میون نذارم!
ابروهایم را بالا انداختم و سرم را چندباری تکان دادم :
-باشه عمه خانم.رازهات رو با من در میون نذار.
قهقهه ای زد و لپم را کشید :
-دلم نمیاد.کوچولوی عمه اش قهر میکنه.
در حالی که به او چشم غره میدادم خندیدم :
-فادیمه من بیست و پنج سالمه.جراح قلبم.یه زن بالغم.به من هنوزم میگی کوچولو.
-باشه دیگه نمیگم.از این به بعد بهت میگم خانم بزرگ.
-از دست تو.
برای لحظاتی خندیدیم و شاید غمهایی که در سراسر وجودمان نقش بسته بود را فراموش کردیم.
پنج سال پیش، وقتی بزرگترین راز زندگیمان فاش شد، همه چیز تغییر کرد. زندگی هر یک از ما، رنگ دیگری به خود گرفت.
یکی از کسانی که در این میان شاید تمام زندگی اش را از دست داد، فادیمه بود. فادیمه مجبور شد از صاحبِ قلبش گذر کند. قلب فادیمه به دست معشوق اش به هزاران تکه مبدل شده بود. حس میکرد بزرگترین و نابخشودنیترین خیانت زندگی اش را دیده است. پس از گذر پنج سال هنوز نمیدانم فادیمه با خواسته قلبی اش از ایسو جدا شد یا فقط به خواسته برادرش تن داد. فادیمه به خاطر برادرش دست به هر کاری میزد. اولویت زندگی اش، فقط و فقط برادرش بود.
-شوخی کردم النی.رازی ندارم که بخوام ازت قایمش کنم.هیچیمم نیست.خیلی هم خوبم.کیفم کوکه.امروزم به داداشم زنگ میزنم باهاش صحبت میکنم.تو فکرت رو درگیر من نکن.واقعاً حالم خوبه.الانم پاشو برو لباسهات رو بپوش.دیر میکنی.
چشمان انسانها، حال درونیشان را فریاد میزد. او خوب نبود؛ زخمی عمیق را در وجودش پنهان میکرد!
-باشه.حالا که خودت اینطوری میگی،قبول میکنم.اما اگه مشکلی داری حتماً با من در میون بذار،بهت کمک میکنم.
سری تکان داد و لبخند کمرنگی زد.
از روی کاناپه بلند شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم :
-پس من برم آماده بشم عمه خانم.
وارد اتاقم شدم و موهایم را باز کردم. لباس خوابم را با یک کراپ تاپ قرمز رنگ و شلوار جین آبی رنگ تعویض کردم. کیفم را باز کردم تا وسایل داخلش را چک کنم.
-فادیمه!تو یه پرونده آبی رنگ ندیدی؟پرونده مریضم بود،هر چی میگردم پیداش نمیکنم.
@yaz_beni
227
'پارت شانزدهم'
من موفق شده بودم. موفق شده بودم برای دومین بار او را ضربه فنی کنم. موفق شده بودم با گلوله ای از جنس حرفهایم، درست وسط قلبش را نشانه بگیرم.
تنها یک قطره اشک از چشم راستش بر گونه اش سقوط کرد و سپس لبخند زد. لبخندی به تلخی یک زهر!
چند قدمی به سمت من برداشت. نزدیک و نزدیکتر شد. فاصله ی میان مان را به حداقل رساند. در چشمان یکدیگر خیره شده بودیم. چشمانش شبِ پر ستاره بود. چشمانش گودالی عمیق بود. من در چشمانش غرق میشدم. در چشمانش گم میشدم. میتوانستم برای توصیف آن دو چشمان جادویی اش یک کتاب هزار صفحه ای بنویسم!
مگر میشد یک انسان تمام غمهای جهان را در دو چشمانش جای دهد!؟ این دیگر چه چشمانی بود!؟ اگر تنها یک دقیقه دیگر خودم را از بند اسارت چشمهایش رها نمیساختم، باید او را در آغوش میکشیدم. کالبدم میلرزید. دستانم میلرزید. برای آنکه او را در آغوش نکشم در درونم جنگ عظیمی به پا شده بود. صدای تپش های کوبنده قلبم را حس میکردم. دیگر نمیتوانستم بیش از این به آن دو چشم رویایی خیره باقی بمانم. نگاهم را به زیر انداختم و چشمانم از دست چشمانش گریختند!
-میخوای برم؟
دیوارهای قلبم فرو ریخت و زیر آوار باقی ماندم.
صدایش میلرزید. صدایش غم غریبی را به دوش میکشید.
دلم میخواست فریاد بزنم "نرو". دلم میخواست کالبدم را به کالبدش قفل و زنجیر کنم و بگویم "دیگه من رو هیچوقت تنها نذار". دلم میخواست پیشانی اش را ببوسم و زمزمه کنم "من بدون تو نمیتونم نفس بکشم".
-برو!
ای کاش انسانها نقش بازی نمیکردند. ای کاش انسانها نقاب بر صورت نمیزدند. ای کاش انسانها دروغ گفتن را بلد نبودند. ای کاش انسانها تنها از احساسات حقیقیشان دم میزدند. شاید اگر خدا از ابتدا در سرنوشتمان، دروغ و تظاهر را قرار نمیداد، من به او نمیگفتم "برو". شاید اگر قوانین انسانها بازنویسی میشد، من دیگر به او نمیگفتم "برو".
-من حرفهات رو فراموش نکردم خانم دکتر.بهم گفته بودی "اگر روزی،جایی به طور اتفاقی هم من رو دیدی باید راهت رو بکشی و بری."من همون روزی که اومدم این بیمارستان و تو رو دیدم،نامه استعفام رو نوشتم.فقط باید منتظر باشم تا کارهای اداریش انجام بشه.راهم رو میکشم میرم.بهت قول میدم دیگه هیچوقت سر راهت قرار نگیرم.دیگه هیچوقت من رو نمیبینی.تعادلت به خاطر من بهم نمیخوره.زندگیت به خاطر من از چارچوبی که داشت خارج نمیشه.در کمال آرامش به زندگیت ادامه میدی.دیگه توی کارت هیچ مشکلی پیش نمیاد.من دیگه برای همیشه میرم!
من باید از فرط سنگینی این رنج، جان میدادم!
قطرات اشک آرام آرام بر گونه ام سُر خوردند؛ دست راستش را بالا گرفت و به یکباره در فاصله چند سانتی متری از صورتم متوقف شد. دستش در هوا معلق ماند و در عمق چهره اش یک ناامیدی بزرگ به تصویر کشیده شد. شک نداشتم در این لحظه حرفهای آن روزم را بی هیچ کم و کاستی به یاد آورده است.
"دیگه هیچوقت به من دست نزن.هیچوقت!"
"مبادا به من دست بزنی.دست نزن!"
دستش را پایین گرفت. سرش را بالا گرفت و چشمانش را برای ثانیه های کوتاهی به آسمانِ شب دوخت. دم و بازدم را به سختی انجام داد و سپس چشمانش به چشمانم گره خوردند.
-گریه نکن.دیگه هیچوقت به خاطر آدم بی ارزشی مثل من گریه نکن.اشکهات خیلی باارزشن.حیف میشن!
بی ارزش!؟ او باارزش ترین آدم برای قلبِ عاشقِ من بود. ای کاش میتوانستم به او بگویم چقدر باارزش است. ای کاش میتوانستم حرفهای زهرآگینم را از مغزش پاک کنم. معشوقم زیر بار رنجهای جانگیر له میشد و نمیتوانستم او را نجات دهم!
زندگی چقدر بیرحم بود. این زندگی ذره ای رحم نداشت!؟ این زندگی تا کِی میخواهد بر روی زخمهای باز و عمیقمان، نمک بپاشد!؟ برای چه به این دنیا آمده بودیم؛ تنها برای درد کشیدن!؟ راست میگفتن؛ زندگی سراسر رنج است!
-همیشه بخند خانم دکتر.دیگه گریه نکن.بخند.خیلی قشنگ میخندی.
سکوت بر لبانم مهر و موم شده بود. نمیتوانستم چیزی بگویم. دست و پاهایم سست شده بودند. بدنم بیحس شده بود.
چند ثانیه دیگر هم به چشمانم خیره باقی ماند و لبخند بسیار کمرنگی زد؛ رنگ نگاهش حسرت توأم عشق بود! من او را دردمند میساختم اما او باز هم من را عاشقانه نگاه میکرد. من به دست کلمات، گلوی اش را میفشردم اما او باز هم از تماشای من سیر نمیشد و لبانش میتوانست بخندد.
-به خدا میسپارمت خانم دکتر.خیلی مراقب خودت باش!
چند ثانیه ای مکث کرد؛ نگاهش را دزدید و رفت. بی آنکه دیگر پشت سرش را نگاه کند، رفت. برای همیشه رفت.
به جای خالی اش خیره شدم. دیگر حتی نمیتوانستم اشک بریزم. دنیا به دور سرم میچرخید. چاقویی تیز و بُرنده در قلبم فرو میرفت.
ای کاش میتوانستم به دنبالش بروم. ای کاش میتوانستم مانع از رفتنش شوم!
@yaz_beni
227
'پارت پانزدهم'
دکتر فرهاد خشمگین تر از دقایق پیش شده بود :
-چی داری میگی؟تو دخالت نکن.برو اون ور.حرفهام هنوز تموم نشده.اون سزاوار تک تک چیزهایی که میشنوه هست.با جون یه آدم بازی کرد.اشتباهش جبران ناپذیر بود.اگه من و تو مداخله نمیکردیم یه آدم با سهلانگاری این الان مرده بود.
نمیتوانستم نفس بکشم. اکسیژن در هوا نبود. دستی پنهان در حال خفه کردن من بود.
این بار اوروچ صدایش را بالا برد و دیگر تلاشی برای پنهان کرد خشمش نکرد :
-تو کی هستی که باهاش اینطوری صحبت میکنی؟بهت گفتم درست صحبت کن.صدات رو بیار پایین.جون بیمار رو نجات دادیم،بیمار زندهست.چیزی که مهمه همینه.تموم شد و رفت.یکبار دیگه بخوای این دختر رو اذیت کنی و بهش توهین کنی خودت روی اون تخت جراحی میخوابی!
دکتر فرهاد چندین ثانیه بُهت زده به اوروچ خیره شد. هیچکس تا به امروز در این بیمارستان با او اینگونه صحبت نکرده بود. برای هضم گفتههای اوروچ نیاز به زمان داشت.
-تو به چه جرأتی با من اینطوری صحبت میکنی؟هم تو هم این دکتر النیِ احمق رو...
اوروچ مشتش را بالا گرفت تا به سمت دکتر فرهاد حملهور شود که در همین لحظه با گرفتن مچ دستش او را متوقف کردم.
قطرات اشک پی در پی بر روی گونه ام سُر میخورد و از نفس افتاده بودم. صدایم غضبآلود اما ناتوان بود :
-داری چیکار میکنی؟میخوای جراح ارشدمون رو کتک بزنی؟اینجا بیمارستانه.به خودت بیا.تو کار من دخالت نکن.من میتونم از خودم دفاع کنم.من برای دفاع از حقم به تو احتیاجی ندارم!
بدون اتلاف وقت، به سمت راه پلهها دویدم. پله ها را یکی پس از دیگری با سرعت، بالا میرفتم. صدایش را از پشت سر میشنیدم اما اهمیتی نمیدادم.
-النی!صبر کن.
به طبقه انتهایی بیمارستان رسیدم. وارد پشت بامِ عظیم بیمارستان شدم و به یقه لباسم چنگی زدم؛ تلاش میکردم نفس بکشم. بادی خنک صورتم را لمس کرد. شب بود. آسمان در تاریکترین حالت خود بود. ستاره های ریز و درشت در وسط آسمان میدرخشیدند. از این فاصله، آدمها به اندازه یک نقطه بودند. شهر پرازدحام بود. چشمانم را بستم. ریتم تنفسم در حال بازگشت به حالت نرمال بود.
-النی!
با شنیدن صدایش، پلکهایم را از هم گشودم. چیزی در قلبم خونریزی میکرد. زخمی در قلبم باز شده بود. درد داشتم.
به سمتش برگشتم.
غم توأم تشویش در نگاهش دیده میشد.
چشمانم را دزدیدم. در این لحظه با چندین احساس مختلف در جنگ بودم.
-النی!به من نگاه کن.
تیر خلاص را به من زد. من در حال رام ساختن خشمِ سرکش ام بودم اما او اجازه نداد!
فریادی زدم که سبب متورم شدن رگهای گردنم شد :
-چیه اوروچ چیه؟چرا دست از سرم برنمیداری؟چرا اینجایی؟چرا بعد از پنج سال پیدات شد؟اینجا چیکار میکنی؟از خراب کردن زندگیم خسته نشدی؟توی استانبول به این بزرگی هیچ بیمارستان دیگه ای برای کار کردن پیدا نکردی؟اصلاً چرا اومدی استانبول؟نمیفهمی من نمیتونم تحمل کنم.نمیتونم تو رو ببینم.وقتی تو رو میبینم همه عذابهایی که کشیدم میاد جلوی چشمهام.من به خاطر تو امروز کم مونده باعث مرگ یه آدم بشم.چون تو توی اون اتاق عمل بودی.چون تو با خودت کل گذشته ام رو آورده بودی.چون تو با خودت همه رنج و عذابهایی که کشیده بودم رو آورده بودی.چون امروز تو اونجا بودی من داشتم قاتل میشدم.داشتم جون یه آدم رو میگرفتم.ما دکتریم باید زندگیها رو نجات بدیم،اما من امروز به خاطر تو داشتم یه زندگی رو نابود میکردم.داشتم از یه آدم زندگیش رو میگرفتم.من تا به امروز توی این بیمارستان حتی یک اشتباه کوچیک هم نکردم.اما امروز به خاطر تو داشتم جون یه آدم رو میگرفتم.یه اشتباه خیلی بزرگ مرتکب شدم.خیلی بزرگ.چرا اومدی؟چرا اومدی اینجا؟تو از جون من چی میخوای؟چرا راحتم نمیذاری؟من تازه فراموشت کرده بودم.من تازه داشتم به زندگی بدون تو عادت میکردم.چرا اومدی؟چرا اینجایی؟
@yaz_beni
227
'پارت چهاردم'
تشویش را در تک تک سلولهایم لمس میکردم. من و او در یک جراحی مشترک، تصویری دلهرهاور بود. هر چه بیشتر به این موضوع فکر میکردم، تپش قلبم بیش از پیش افزایش مییافت. پس از برخوردی که با یکدیگر در اتاق دکتر فیرات داشتیم، دیگر او را ندیدم. او از من فرار میکرد یا من از او، نمیدانم. اما حال فرار کردن بیفایده بود؛ ممکن نبود. دیگر نه او از من، نه من از او نمیتوانستم فرار کنم. تا چند دقیقه دیگر با یکدیگر برای جراحی یک بیمار مشترک آماده میشدیم. قلبم با هر تپش به جای خون، اضطراب را پمپ میکرد و سردرگم بودم!
دستهایم را استریل کردم و سپس وارد اتاق عمل شدم. پرستار نزدیکم شد و کمکم کرد تا گان سبز رنگ جراحی را به تن کنم. بندهای ماسکم را پشت سرم بست و من نیز دستکشهای استریل جراحی را پوشیدم.
نفسی نسبتاً عمیق کشیدم و به مکالمه میان دکتر فرهاد و پرستار گوش دادم.
-بیمار رو بیهوش میکنیم.دکتر اوروچ کجاست؟
-داره دستهاش رو استریل میکنه استاد.
در همین لحظه، درب اتاق عمل باز شد و اوروچ وارد شد. به کمک پرستار ابتدا گان و سپس ماسک و دستکشها را پوشید. قلبم که تا چند دقیقه پیش آرام شده بود، مجدد در قفسه سینه ام مشوش تپید. نباید به او نگاه میکردم. اگر به او نگاه میکردم، در چهره ی تماشایی اش غرق میشدم. من قرار بود یک زندگی نجات دهم؛ باید بر روی نجات جان بیمار متمرکز میشدم و ذهنم را از افکار زهرآلود دور نگه میداشتم!
من در سمت چپ بیمار، اوروچ و دکتر فرهاد در سمت راست بیمار ایستاده بودند.
-اسکالپل.
-بفرمایید استاد.
دکتر فرهاد برشی چند سانتی در ناحیه سینه بیمار ایجاد کرد.
-گاز استریل.
اوروچ تمام حواسش را به جراحی داده بود. از وقتی که وارد اتاق عمل شده بود، حتی یکبار هم به من نگاه نکرد. سنگینی نگاههای من را به خوبی لمس میکرد؛ چشمانش از من میگریخت و تنها میان قفسه سینه بیمار و دکتر فرهاد در گردش بود.
-دکتر النی غده ای که به سرخرگ گیر کرده رو خودم برمیدارم،غده سمت چپ رو تو و دکتر اوروچ برمیدارین.
سری تکان دادم.
-وکیوم.
اوروچ که از ابتدای جراحی کنار دکتر فرهاد ایستاده بود، حال به سمت من آمده بود.
چشمانم را به اوروچ دوختم :
-غده رو از رگهای خونی جدا میکنم.
دیگر نمیتوانست از چشمانم فرار کند. نگاهم کرد. نگاهم کرد و غرق شد. بدون آنکه پلک بزند چشمانم را با نگاه هایش مورد ستایش قرار میداد.
به خود آمد و سری تکان داد.
در ذهنم جوش و خروشی به پا شده بود. افکار مزاحم به مغزم حمله میکردند که یک آن، فواره ای از خون بر روی گان من و اوروچ ریخته شد.
-دکتر النی چیکار کردی؟
-فشار خون بیمار خیلی سریع داره افت میکنه.
-گاز استریل رو بده.
-اشتباهی رگ رو پاره کرد.
-باید خونریزی رو کنترل کنیم دکتر اوروچ.
-بیمار رو از دست میدیم.
قدمهای رو به عقب برمیداشتم و از بیمار دور و دورتر میشدم. محیط اطراف برایم تیره و تار شده بود. سرم گیج میرفت. معده ام میسوخت و حالت تهوع داشتم.
از اتاق عمل خارج شدم. ماسک، دستکش و گان آغشته به خون را در گوشه ای رها کردم.
پاهایم سست شده بود. در گوشه ای نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم.
من چطور همچین اشتباهی کرده بودم؟ چطور با جان یک انسان بازی کردم؟ چرا وقتی ذهنم آشفته بود قبول کردم به اتاق عمل بروم؟ من اشتباه کرده بودم؛ اشتباهی جبران ناپذیر. قطرات اشک یکی پس از دیگری گونه ام را لمس میکردند و از خودم نفرت داشتم!
گذر زمان از دستم خارج شده بود. نمیدانم چند ساعت در مقابل درب ورودی بخشِ جراحی نشسته بودم.
-دکتر النی!
با صدای رسا و خشمآلود دکتر فرهاد از دنیای خیالی ام بیرون کشیده شدم و به دنیای حقیقی برگشتم. فوراً از روی زمین برخاستم و آب دهانم را به سختی فرو دادم. بند بند وجودم درگیر یک اضطراب مثال نزدنی شده بود.
دکتر فرهاد به همراه اوروچ به سمت من آمدند.
دکتر فرهاد را مضطرب نگاه کردم :
-استاد بیمار نجات پیدا کرد؟
در چند قدمی از من ایستاد؛ چهره اش از عصبانیت برافروخته شد و تقریباً فریاد زد :
-تو چطوری همچین اشتباهی میکنی؟داشتیم بیمار رو از دست میدادیم.از اولین روزی که اومدی اینجا همه دارن میگن یه دکتر نابغه داریم؛ یک دکتر نابغه داره توی بیمارستانمون کار میکنه.کجاست اون دکتر نابغه؟دکترهای نابغه همچین اشتباهی میکنن؟حتی دکترهای احمق هم همچین اشتباهی نمیکنن.
به من توهین میکرد اما من لایقش بودم. من لایق این رفتار تحقیرآمیز بودم! من با زندگی یک انسان بازی کرده بودم.
اوروچ به میان من و دکتر فرهاد آمد. پشت به من، مقابل دکتر فرهاد ایستاد.
سعی داشت خشمی که در وجودش جریان پیدا کرده بود را سرکوب کند :
-یواش.صدات رو بیار پایین.درست حرف بزن باهاش.
@yaz_beni
227
'پارت سیزدهم'
تلفنم را به دست گرفتم و با پدرم تماس تصویری برقرار کردم.
-دخترم!
با دیدن چهره اش و عشق و محبتی که در چشمانش میدرخشید، بغض در گلویم خانه کرد :
-بابا!خیلی دلم برات تنگ شده.
-منم خیلی دلم برات تنگ شده یکی یدونه ی بابا.چیزی شده دخترم؟خوبی؟صدات خوب به نظر نمیرسه.
در تضاد با غمی که در چشمانم جای گرفته بود، لبخند زدم :
-نه چیزی نشده.خوبم.فقط دلم براتون خیلی تنگ شده.مامان کجاست؟
-رفته سر ضبط.اونم خیلی دلش برات تنگ شده.میدونی هر شب قبل از اینکه بخوابیم عکس و فیلمهای تو رو نگاه میکنیم.مامانت داره میزنه به سرش که از کار انصراف بده و برگردیم استانبول،پیش تو.یک هفته ازت دور موندیم،این یک هفته قدر یک سال گذشت انگار.نمیدونم چطوری میخوایم چند هفته دیگه اینجا بدون تو دووم بیاریم.واقعاً...
سکوت کرد. به صحبتهایش ادامه نداد. قلبش به درد آمده بود. گذشته برایش تداعی میشد. در این لحظه، او به آن بیست سالِ نفرین شده میاندیشید؛ همانند من. هر دوی ما تنها به آن بیست سال میاندیشیدیم. بیست سالی که بدون یکدیگر سپری کردیم، بی خبر از یکدیگر.
-مبادا بخواین برگردین.اجازه نده مامان همچین کاری کنه.داره پلههای ترقی رو طی میکنه.ما باید تشویقش کنیم.باید هر روز موفقتر از دیروز بشه.باهاش صحبت کن.سعی کن آرومش کنی.خیلی زود همو میبینیم.این چند هفته هم زود میگذره.اصلاً متوجه گذر زمان نمیشیم!
دروغ میگفتم. گذر زمان حس میشد. گاهی عقربه ها برای تکان خوردن جان میکندند. گاهی شب به صبح مبدل نمیشد؛ سالها شب میماند. زمان یک شوخیِ دردناک بود. زمان مرهم هیچ زخمی نبود.
لبخند زد. تظاهر میکرد. از پشت تلفن هم میتوانستم بفهمم دارد نقش بازی میکند. حرف زدن با من او را دگرگون کرده بود. دلتنگی برای من، او را در اتفاقات گذشته حبس میکرد.
-راستی فادیمه کجاست؟من از صبح دارم بهش زنگ میزنم جواب تلفنم رو نمیده.دیشب اومد خونه؟
لب گزیدم و برای ثانیه های کوتاهی در فکر فرو رفتم :
-چیز.آره.فادیمه خونه بود.رفت سرکار.فکر کنم برای همین جوابت رو نداد،حتماً نشنید.آها.شاید رفته جلسه.بالاخره سرشون شلوغه.داره تو یه شرکت معروف کار میکنه.
چشمانش را ریز کرد و با شک و تردید نگاهم کرد :
-النی!من قبلاً بهت نگفتم دروغگو خوبی نیستی؟بهت گفتم برای دروغ گفتن باید بیشتر رو خودت کار کنی،دروغهات اصلاً قابل باور نیست.تو ترکیه الان ساعت سه بعدازظهره.من چند ساعته دارم بهش زنگ میزنم.چه جلسه ای؟دیشب نیومد خونه مگه نه؟این دختر معلوم نیست داره چیکار میکنه.
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-بابا من و فادیمه بچه نیستیم که.فادیمه یه زن بالغه.من هم همینطور.ما هر دومون زنهای بالغی هستیم.نمیتونی همش فادیمه رو کنترل کنی ببینی کجاست داره چیکار میکنه.من و فادیمه از پس خودمون برمیایم.میتونیم مراقب خودمون باشیم.تو نگران نباش.
همانند من نفسش را با حرص بیرون داد و تلفن را به صورتش نزدیکتر کرد تا متوجه خشمِ تصنعی اش بشوم :
-ببین ببین چی میگه.دختره ی چموش!چه زن بالغی.هر دوتون هنوز بچهاید.همیشه هم بچه میمونید.
-بابا میخوای...
ناگهان در اتاق کارم باز شد و پرستار هراسان وارد شد :
-دکتر النی باید فوراً بیاید اورژانس!
با عجله از پشت میز بلند شدم و سری تکان دادم :
-الان میام.
تلفنم را مقابل صورتم گرفتم و لبخندی زدم :
-بابا من باید برم بعداً صحبت میکنیم.
استِتوسکوپ را از روی میز کارم برداشتم و از اتاق خارج شدم.
-دکتر النی معلوم هست کجایی؟
به صورت برافروخته دکتر فرهاد نگاهی انداختم و دستکش پوشیدم :
-معذرت میخوام.
به کنار تخت بیماری که دکتر فرهاد در حال رسیدگی به آن بود،رفتم و علائم حیاتی را مورد بررسی قرار دادم.
-نتایج توموگرافی اومد،بیمار توی قلبش سه تا غده داره،یکی از غدهها خیلی بزرگ شده،یکی دیگه از غدهها هم با سرخرگ برخورد کرده،موقع برداشتنش باید خیلی دقت کنیم وگرنه ریسک از دست دادن بیمار رو شصت درصد افزایش میده،بیمار رو من جراحی میکنم،میخوام تو دستیار ارشد من باشی!
با غرور لبخند زدم و سری تکان دادم :
-ممنونم استاد.باعث افتخار منه.
دکتر فرهاد به پرستار ایلول نگاهی انداخت :
-پس این دکتر اوروچ کجا موند؟
-بیمار بخش مراقبتهای ویژه ایست قلبی کرد،دکتر اوروچ داره رسیدگی میکنه.
-بهش بگید کارش تموم شد بیاد اتاق عمل.
بُهت زده دکتر فرهاد را نگاه کردم :
-دکتر اوروچ هم توی این عمل شرکت میکنه؟
-ریسک جراحی بالاست،هر چی تعدادمون بیشتر باشه همونقدر هم شانس نجات دادن بیمار بیشتر میشه.
@yaz_beni
