Survivor guilt
Open in Telegram
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. @Survivorebot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
143
Subscribers
No data24 hours
-177 days
-8930 days
Posts Archive
اگه بحث تحصیلات و دانشگاه رفتن باشه که الان اون سه چهار نفر، باید با من قطع ارتباط کنن چون من دیپلم دارم شما دکتری.
قبل از اینکه به کسی حس ناکافی بودن بدی، برو یه نگاه به خودت بنداز. انقدر حقیر نباش. اینجا برای من که آدم معمولیم و امکانات خیلیها رو ندارم، جمهوریاسلامی راهی برای من نمیذاره، من قدرتِ تغییر قوانین کنکور و محرومیتش رو ندارم پس فاز انیشتین برندار. هیچکس نمیدونه پشت این آدم چیه، نمیدونی چقدر تلاش، چقدر جنگ، چقدر چنگ، چقدر زحمت. نمیدونی دود هوا شدن همهی اینها یعنی چی. پس حرف نزن. حرف نزن.
یه آدم که قبلاً در زندگیم بود و براش احترام و ارزش خیلی زیادی قائل بودم، نشونم داد که تحصیلات نه تنها شعور نمیاره، بلکه اون رو از شدتِ غرور، بیشعوری و عدم داشتن ذرهای شخصیت، از حالت انسانیش خارج کرده و اعتراف کرد ارتباطمون رو بخاطر اینکه از دادن مجدد کنکور و شرکت در آزمون محروم شدم، با من قطع ارتباط کرده بود و من هفت ماه بود هر روزِ خدا به این فکر میکردم کجا اشتباه کردم، چهکار کردم، چیشد.
Repost from ساقی
تو داری خونریزی میکنی، طناب امید بیهوده رو رها کن. اون آدمو رها کن اگه دلش با رفتنه، اگه حالش با ندیدن تو خوبه، اگه انتخابش اینه ازت بیخبر باشه، اگه دلش میخواد قدر کسی رو که واقعا بهش اهمیت میده و دوستش داره رو ندونه. به آدما اجازه بده از دستت بدن، اگه انتخابشون اینه.
بعد فاطمه دیشب بهم گفت تو یک پیرمرد واقعیای. چرا؟ چون نتونستم تیوی رو روشن کنم و مثل بابابزرگ داشتم غر میزدم.
من حتی انقدر پیرمردم که توی پارک پیرمردها به عنوان یک پیرمرد بهم میگن مشتی بیا کارت بازی.
من خیلی پیرمردم، همه چیز رو یادم میره. رمز گوشی، رمز کارت عابر بانک، رمز اکانت اپهای مختلف، ایمیل، اپها، هر آنچه که نیاز به رمز داره رو داخل یه دفترچه نوشتم. میشه گفت اون دفترچه نباشه زندگیم رو هواست، حالا چیشده؟ اون دفترچه رو گم کردم. حتی یادم نیست کجا گذاشتمش و حتی میترسم حدس بزنم چه رنگی بود. (یادم نمیآد)
«همه رفتهاند
همه شهرها در غبار عمیقی فروختهاند
کسی نیست
کتاب جهان را زمان بسته است
چه خوابی ز خاک و ز خاشاک
فرهنگها را ربوده است!
و چیزی بهجز ریگزاری عظیم
که غربال میگردد
آهسته، پیوسته، در خویش
نیست.
و دریای چون آسیابی
که کشتی و ماهی و چشم نهنگ
چو تالاب گندیدهای نیمهخشکیده
در روبهروست
و منظر چو پرویزنی
که خرد و درشت جهان را
فروبرده در کام خود
همین است منظر، همین!
نه چیزی جز این!
و اما بیایی اگر
من آنجا
که ماه بلند ایستاده
ماندهام.
و آغاز دیرینه آنجاست
آنجا.»
آبان، ۱۳۶۶
نه اینطوری نمیشه، باید یه چنل پرایوت بزنم و اون ساید خجالتآور و آبروریزم رو نشونتون بدم. دیگه نمیتونم غُرامو راحت بزنم.
حتی اگه دارم از بیخوابی جون میدم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشم، صبحها رو نمیتونم از دست بدم. صبح خیلی خوبه، دنیا آرومتره، ساکتتره، دنیا صبح خوشگلتره.
در جمجمهام منجمی سودایی
با چشم شکفته از تب حیرانی
منظومهای از شهابها میسازد
- شعری ز شبهای خاکستر -
منظومهای از عزیزهایی که
از منظر دیدگان من رفتند
انگار چراغ کهکشانها را
دربان جهان نهاده یکباره.
در معبر بادها و توفانها،
در جمجمهام منجمی سودایی
خم گشته به روی جامجم مفتون
دیدهست سهتار را که میگردد
در باغ ردیف و گوشهاش، دلخون
- باغی ز درختهای بیشاخه -
انگار سهتار هم
منظومهای از شهابها میجوید
- شعری ز شبهای خاکستر -
منظومهای از عزیزهایی که
از منظر دیدگان من رفتند
در معبر بادها و توفانها.
مرداد، ۱۳۶۶
