✞𝕾𝖙𝖆𝖞 𝕷𝖔𝖜✞
Open in Telegram
No data
Subscribers
+624 hours
+77 days
+2130 days
Posts Archive
گاهی یک اتفاقِ کوچک،
تلنگریست بر زخمی عمیق؛
تا سدِ سکوت بشکند
و طوفانِ دردهایِ حبسشده،
در یک گریهیِ بیپایان،
تمامِ هستیات را به ویرانی بکشاند
شبیه مِه شده بودی. نه میشد در آغوشَت گرفت و نه میشد آن سوی تو را دید؛ تنها میشد در تو گم شد که شدم.
- اگر او توانسته مرا فراموش کند، من هم میتوانم.
+ میبینی، هنوز دوستش داری.
- از کجا معلوم؟
+ هنوز میخواهی کارهایی را بکنی که او کرده.
کنار پنجره سیگار میکشید،خسته بود
آنقدر خسته که فراموش کرد
بعد از آخرین پُک باید ته سیگارش را از پنجره پرت کند، نه خودش را...
صبر کن باران بگیرد میروم
یا که پایم جان بگیرد میروم
صبر کن، من بغض دارم
اندکی گریه ام پایان بگیرد میروم.
ازش خواستم که مرا ببخشد
اما نمیدانستم به خاطر چه گناهی باید مرا میبخشید٬ولی سرنوشت من این بود.
سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود.من حتی از خودم هم به خاطر آنچه بودم٬به خاطر طبیعت گریزناپذیرم٬ تقاضای بخشش میکردم...
