Faded Memories
Open in Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
921
Subscribers
-524 hours
+457 days
+2830 days
Posts Archive
آخرشم همونی شد که احمد کایا گفت :
به آغاز اعتماد نکن، حقیقت در آخرین لحظه گفته میشود.
یه وقتایی دلم میخواد ناپدید شم.
نه قهر کنم، نه خداحافظی، نه حتی یه یادداشت کوتاه. فقط برم.
بیصدا، بیرد، طوری که هیچکس نفهمه کی رفتم، کجا رفتم، چرا رفتم. انگار هیچوقت نبودم.
چقدر نیاز دارم یهجایی برم که هیچکسی نشناسدم،
چقدر نیاز دارم هیچکسی حتی یادش نیاد که بودم.
گاهی بودن سنگینه.
و من فقط میخوام یه بار، واقعاً “نباشم”.
هر لحظه زندگی در ایران درست مثل همون وقتهاییه که مامان لبخند میزد و با دمپایی توی دستش میگفت بیا کاریت ندارم.
من اصن آدم مناسبی برای دلداری دادن نیستم. میشینم پا به پای طرف گریه میکنم. اینجوری نیاز به نفر سوم برای آروم کردن جفتمون هست.
ازینکه مجردم و شرمنده شوهر و بچه نیستم خوشحالم .
و ازین که مجردم و شوهر و بچه ندارم ناراحتم .
گاهی زیاد از حد توضیح دادن میتونه نشونه اضطراب بالا باشه؛ چون تو به جای بیان خواسته یا تصمیمت شروع میکنی به دلیل آوردن و مثال و توجیه تا طرف مقابل ناراحت نشه یا کاملا تو رو تایید کنه در حالی که تو با اینکار داری خودتو تحت فشار میذاری.
