پارسا دارابی
Open in Telegram
No announcements — just consistency... "EE grad. Curious about the history of ideas and the philosophy of science." Life, Growth, Sport, Thoughts...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
258
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+227
in 3 channels
Get PRO
July '260
in 5 channels
Get PRO
June '26
+48
in 7 channels
Get PRO
May '26
+1
in 4 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
| 2 | No text... | 1 |
| 3 | ذهنی که رها کردن بلد نیست، دستیست که از بس مشت شده، دیگر یادش رفته باز بودن یعنی چه. هر چیزی که به آن برسد، همانجا گیر میکند و میماند، حتی چیزهای کوچک، حتی چیزهایی که خودشان هم دلشان نمیخواهد اینقدر بمانند.
یک حرف کوتاه کافیست. یک نگاه، یک اشتباه کوچک، دلخوریای که در لحظهی وقوعش حتی بهاندازهی یک آه هم وزن نداشت. اما ذهن آن را نگه میدارد، میچرخاندش، هزار بار از نو میسازدش، تا این تکهی کوچک، در سکوت اتاقی که کسی از آن خبر ندارد، به اندازهی یک بحران بزرگ شود، چون اجازهی رفتن نداشته...
بعضی چیزها اصلاً برای حلشدن نیامدهاند، فقط باید تمام شوند و رد شوند. جملهای که هرگز جواب نگرفت، آدمی که دیگر برنگشت، اشتباهی که جبران نشد، همهشان روزی اتفاق افتادهاند و از کنار ما رد شدهاند! و تنها ذهن ماست که با دستهای خودش دوباره بلندشان میکند و روی شانه میگذارد.
رها کردن به این معنی است که بدانی وقت یک چیز که تمام شد، نگهداشتنش دیگر معنایی ندارد. آدمی که این را میداند، اهل جنگیدن با خاطره نیست، اهل گذاشتن است، همانطور که یک رودخانه هیچ چیزی را برای همیشه نگه نمیدارد و همین است که همیشه تازه میماند.
#رها_کردن ، #آرامش ، #حال_خوب
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 202 |
| 4 | مردها و زبان محبت
مرد میتواند برای زنش کم نگذارد. بیشتر از توانش کار کند تا سقفی بالای سرشان باشد. هر وقت از کنار ویترینی رد شود که چیزی چشمش را بگیرد، برایش بخرد. هر چند وقت یکبار چمدانی ببندد و بگوید: «چند روز از این حالوهوا دور شویم» و خیال کند همینها کافی است، خیال کند آدم اگر دوست داشتن را زندگی کند، دیگر لازم نیست دربارهی آن حرف بزند.
فقط یک چیز را میتواند بلد نباشد. اینکه گاهی روبهروی همان زنی که همهی این سالها برایش دویده، بایستد و بیهیچ مناسبتی بگوید: «خوشحالم که هستی».
و زن میتواند، میان همهی آن فراوانیها، احساس کمبود کند! کمبود شنیدن. میتواند همهچیز داشته باشد، جز اطمینانی که فقط چند کلمه میتوانست به دلش بدهد.
عجیب است...
آدم ممکن است در خانهای زندگی کند که چیزی در آن کم نیست، اما همواره با این سؤال مواجه باشد که: «آیا هنوز برای او عزیزم؟». نه به این دلیل که محبتی در کار نبوده! نه...! چون محبت، زبان خودش را پیدا نکرده است.
بعضی احساسها تا وقتی گفته نشوند، انگار هیچوقت به مقصد نمیرسند. به همین دلیل است که گاهی مرد، تمام عمرش مشغول دوست داشتن است و زن، تمام عمرش مشغول حدس زدن. فاصلهی این دو، فاصلهی عشق و بیعشقی نیست. فاصلهی دو زبانی است که هیچوقت به هم ترجمه نشدهاند.
دل، همیشه از روی نشانهها زندگی نمیکند. گاهی میخواهد بشنود، فقط برای اینکه مطمئن شود آنچه دیده و آنچه حدس زده، حقیقت دارد.
برخی از ما مردها از همان اول، زبان دیگری یاد گرفتهایم! زبان کار کردن! زبان فراهم کردن! زبان طاقت آوردن!!! فکر کردهایم هرچه بیشتر بدویم، عشقمان واضحتر میشود. در حالی که عشق، اگر ترجمه نشود، ممکن است درست کنار کسی بماند که سالها منتظر شنیدنش بوده است.
بدفهمی گاهی از این شروع میشود که دو نفر، یک احساس را با دو زبان زندگی میکنند. یکی، دوست داشتن را در فداکاری میبیند. دیگری، در کلماتی که بیدلیل و بیمقدمه، دلش را آرام کنند. اگر این دو زبان هیچوقت به هم نرسند، فاصلهای به دنیا میآید که هیچکس قصد ساختنش را نداشته است.
گاهی سالها بعد از یک جدایی، آدم هرچه گذشته را زیر و رو میکند، هیچ روز مشخصی را پیدا نمیکند که بگوید همهچیز از همانجا از دست رفت. مگر همیشه ویرانی یک زندگی از یک حادثهی بزرگ آغاز میشود؟ بیشتر وقتها، همهچیز از همان جاهایی ترک برمیدارد که به چشم نمیآیند! از حرفی که میتوانست گفته شود و نشد، از دلی که آنقدر چشمبهراه ماند تا دیگر چیزی نپرسید، از سکوتی که آرامآرام جای گفتگو را گرفت، بیآنکه کسی حضورش را جدی بگیرد. وقتی فاصله سرانجام خودش را نشان میدهد، آنقدر ریشه دوانده که دیگر باورش سخت است آغازش، تنها نگفتن چند کلمه بوده باشد.
دوست داشتن را با اندازهی فداکاریها نمیشود سنجید. گاهی همهی عمرت را صرف کسی میکنی، اما آنچه در دلت بوده، هیچوقت به دل او نمیرسد.
مردی ممکن است همهی عمرش عاشق باشد، آنقدر عاشق که از خودش بگذرد، بار زندگی را یکتنه به دوش بکشد و سهم زنش را از بسیاری رنجها کم کند. اما اگر عشقش هیچوقت به زبان نیاید، چهبسا زنی که سالها کنار او زندگی کرده، هر شب با یک پرسش بیپاسخ بخوابد: «واقعاً دوستم دارد؟»
و چه اندوهی از این سنگینتر...
که عشق، همهی آن سالها حضور داشته باشد، اما هیچوقت به شکل اطمینان، در دل کسی که انتظارش را کشیده، ننشیند.
#محبت_کلامی ، #زندگی_مشترک ، #ازدواج ، #روانشناسی_رابطه ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 1 742 |
| 5 | صرف نظر از حوزهی مورد علاقهتان، اگر هدف شما تقویت قلم در نویسندگی است، دو ضرورت پیش رویتان قرار دارد؛
نخست، مطالعهی دقیق و مستمر آثار اصیل نثرنویسان معاصر ایران (از پیشگامان این مهم تا نسلهای میانی و سپس مدرن)؛ چرا که زبان و سبک نویسندگی جز از رهگذر خواندن جدی شکل نمیگیرد.
دوم، به حداقل رساندن اتکا به هوش مصنوعی. بیتردید، در روزگار ما استفاده از هوش مصنوعی امری اجتنابناپذیر است، اما باید کوشید تا این ابزار تنها در جایگاه یاریرسان به کار گرفته شود، نه جایگزینی برای اندیشیدن و نوشتن.
اگر هدف شما رشد واقعی در نویسندگی است، بهرهگیری بیرویه از هوش مصنوعی نهتنها استعدادتان را پرورش نمیدهد، بلکه میتواند روندی معکوس در پی داشته باشد و تواناییهای شما را به مرور تحلیل ببرد.
#نویسندگی
@nebraase | 484 |
| 6 | .
هیچ انسانی بر روی صحنه، فراتر از تمرینهای پشتصحنهاش ظاهر نمیشود! هرچه هست، از قبل در تنهاییاش ساخته شده.
برای مطالعه؛ خلوت، گارگاه خاموش هویت
@parsadaa88 | 466 |
| 7 | آتشی برای زمستان خودم
یک چیز دربارهی برخی آدمها هست که دیر خودش را نشان میدهد! آنقدر دیر که بعد از فهمیدنش، دیگر نمیشود مثل قبل از هر خوشیای حرف زد. خبر خوب را همه دوست دارند، اما تا وقتی که از دیوار زندگی خودشان بالا نرود.
خبر خوب که میدهی، همیشه همان لحظه به تبریک نمیرسد. گاهی یک مکث کوتاه میانشان میافتد، نه آنقدر که به چشم بیاید، اما هست. در همان چند ثانیه، آدم بیاختیار از زندگی خودش میگذرد. یاد چیزهایی میافتد که نرسیده، راههایی که نیمهکاره مانده، آرزوهایی که مدتهاست دیگر سراغشان نرفته است.
ارتقای زندگی تو، او را به سالهایی میبرد که همانجا ایستاده بود. خانه خریدن تو، اجارههایی را یادش میآورد که آمدند و رفتند و سفرهای تو، آرزویی را که همیشه به بعدها موکول کرده بود. بعد، انگار دوباره به لحظهی حال برمیگردد، لبخند میزند و تبریک میگوید. بعضی تبریکها راه کوتاهتری ندارند، اول باید از زندگی گوینده بگذرند، بعد به خوشحالی دیگری برسند.
مشکل از بد شدن آدمها نیست. مشکل این است که هیچکس با زندگی خالی خودش، زندگی پر دیگری را نگاه نمیکند. هرکس از پشت پنجرهی گرفتاریهای خودش به تو نگاه میکند. و از آن پنجره، خوشی تو هیچوقت همان چیزی نیست که خودت حسش میکنی.
برای همین بعضی چیزها را باید مثل آتش یک شب سرد زمستانی، کنار خودت نگه داشت. آتشی که قرار نیست همه را گرم کند، فقط باید تا صبح خاموش نشود.
من سالها فکر میکردم آدم اگر خوشحالیاش را با دیگران قسمت کند، خوشحالی بیشتر میشود. بعد دیدم بعضی خوشحالیها، همین که از دهان بیرون میآیند، دیگر مال خودت نیستند. هزار جور نگاه به آن میچسبد؛ تحسین، حسرت، کنجکاوی، قضاوت، سوءظن... آخر سر هم خودت میمانی و چیزی که دیگر مثل قبل برایت آرامش ندارد.
آدمهای پخته کمحرف نیستند. اتفاقاً خیلی وقتها از بقیه هم خوشصحبتترند. فقط هر چیزی را تعریف نمیکنند. بعضی تکههای زندگی را همانجایی نگه میدارند که به دست آمده؛ دور از چشم آدمها...
ریشه اما راه دیگری را بلد است. هیچوقت از اینکه زیر خاک است، گله ندارد. همانجا زندگی میکند. همانجا تغذیه میکند، همانجا جان میگیرد، همانجا آرامآرام رشد میکند.
اگر هر روز خاک را کنار بزنی تا ببینی چقدر بزرگ شده، چیزی نصیبت نمیشود جز ریشهای که دیگر نمیتواند رشد کند. بعضی چیزها تا وقتی دیده نمیشوند، بهتر زندگی میکنند. خوشبختی هم از همان جنس است. هر بار که زود میبریش وسط نگاه دیگران، انگار چیزی از آرامشش کم میشود. چون هرکس از دریچهی زندگی و تجربیات خودش به آن نگاه میکند. هر نگاه، چیزی به آن اضافه میکند که از اول مال تو نبوده است.
برای همین است که آدم، هرچه بیشتر زندگی میکند، کمتر دلش میخواهد برای خوشحالیهایش شاهد جمع کند.
اوایل، دلت میخواهد هر اتفاق قشنگی را همان لحظه با کسی قسمت کنی. بعد کمکم میفهمی بعضی خوشحالیها، تا وقتی فقط میان تو و خدا بمانند، آرامترند. انگار دست کمتری به آنها خورده است.
درخت هیچوقت نمیگوید ریشهاش چند سال زیر خاک مانده...
فقط میایستد...
باد که میآید، میایستد...
خشکسالی که میآید، باز هم میایستد...
همین کافی است تا بفهمی تمام آن سالها، در خاموشی، کسی بیصدا مشغول کار بوده است.
#خلوت_نعمت ، #پارسا_دارابی ، #ریشه ، #خبر_خوب ، #نگاه_دیگران
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 1 555 |
| 8 | ذهن، راوی قابل اعتماد؟
ذهن ما دو جور راه میرود. گاهی قبل از آنکه فرصت فکر کردن پیدا کنیم، تصمیمش را گرفته است. بعد تازه عقل از راه میرسد که توضیح بدهد چرا آن تصمیم درست بوده. انگار بیشتر وقتها اول انتخاب میکنیم و بعد، برای انتخابمان دلیل پیدا میکنیم.
از همینجاست که آدم بهندرت خودش را وسط یک اشتباه میبیند. ذهن، بهسادگی قبول نمیکند تصویری که سالها از خودش ساخته، ترک بردارد. اگر رفتارش با آن تصویر جور نباشد، معمولاً سادهترین کار عوض کردن داستان است، نه خودش. برای همین است که تقریباً هر کسی، در روایت زندگی خودش، حق را به خودش میدهد، حتی وقتی از بیرون، ماجرا شکل دیگری دارد.
باور، از یک جایی به بعد، شبیه خانه میشود. آدم، سخت خانهاش را عوض میکند. سالها با آن زندگی کرده، از پنجرههایش دنیا را دیده و به دیوارهایش تکیه داده است. برای همین، هر حرف تازهای شبیه دعوت به یک فکر تازه نیست، گاهی شبیه این است که کسی زنگ خانهات را بزند و بگوید: «همهی این سالها، آدرس را اشتباه آمدهای!»، کمتر کسی همان لحظه، چمدانش را میبندد.
ذهن، از دیدن نظم لذت میبرد، حتی جایی که نظمی وجود ندارد. از چند اتفاق پراکنده، الگویی میسازد و بعد آن الگو را واقعیتر از خود واقعیت میبیند. وقتی موفق میشویم، سهم خودمان را بیشتر به یاد میآوریم! وقتی شکست میخوریم، ناگهان شانس، زمان و شرایط و نقش دیگران، پررنگ میشوند. بعد هم گذشته را طوری تعریف میکنیم که انگار از همان اول، پایانش معلوم بوده است.
هرچه آدم بیشتر میبیند و تجربه میکند، معمولاً کمتر با قاطعیت حرف میزند. میداند هر نتیجهای، فقط یکی از صورتهای ممکن حقیقت است. برای همین، نظرش را مثل پنجرهای باز نگه میدارد، چیزی که با هر منظرهی تازه، میتواند اندکی جابهجا شود.
هیچ مسئلهای را نمیشود فقط از یک سمت فهمید. هر تجربه، بخشی از واقعیت را روشن میکند. هر بار که چیزی میآموزیم، فقط زاویهی دیگری روشن میشود. با یک چراغ، همهی تاریکی دیده نمیشود.
سختترین بخش شناختن ذهن، این است که وقتی پای خودش در میان باشد، بیوقفه از خودش دفاع میکند. آنقدر ماهرانه که کمکم، مرز میان آنچه واقعاً رخ داده و روایتی که بعدتر برایش ساخته، از چشم خود آدم هم پنهان میشود.
#خودشناسی، #رشد_فردی ، #ذهن ، #تجربه ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 376 |
| 9 | از ریشههای بلوط تا ریشههای ما
بلوط زاگرس را اگر فقط یک درخت ببینیم، چیزی از او نفهمیدهایم. او شبیه پیرمردی است که هزاران سال است که بر بلندای کوههای سر به فلک کشیدهی دیار ما نشسته، بیآنکه سخنی بگوید، اما تمام تاریخ این سرزمین را از بر است.
هویت نیز چیزی جز همین نیست، آنچه در سکوت، قرنها دوام میآورد و بیآنکه خود را به رخ بکشد، ما را همان آدمهای دیروز نگه میدارد.
ما کوردها، خیلی قبلتر از آنکه ناممان در کتابها نوشته شود، زیر سایهی بلوط زندگی کردهایم. از میوهاش نان ساختهایم، از سایهاش آرامش گرفتهایم و از ایستادگیاش، درس ماندن آموختهایم. به همین دلیل است که وقتی از زاگرس سخن میگوییم، ناخواسته از خودمان هم حرف میزنیم.
بلوط، شبیه مردمان این کوهستان است، آرام، کمادعا و ریشهدار و اصیل. نه با هر بادی میشکند و نه با هر زمستانی امیدش را از دست میدهد. هزاران سال میایستد، بیآنکه از ایستادنش چیزی بگوید.
میگویند درخت را با شاخههایش میبینند، اما با ریشههایش میماند. انسان هم چنین است، آنچه ما را سر پا نگه میدارد، همیشه در ژرفای وجودمان پنهان است، نه در آنچه به چشم میآید.
امروز اما این پیر نجیب، زخمی خشکسالی، آتش و بیمهری انسان شده است. هر شاخهای که از او میخشکد، انگار صفحهای از حافظهی زاگرس ورق میخورد و خاموش میشود.
حفظ بلوط، فقط نجات یک درخت نیست، حفظ روایت مردمانی است که ریشه داشتن را از او آموختند. اگر روزی بلوط از زاگرس برود، چیزی فراتر از یک جنگل را از دست دادهایم، بخشی از هویتمان را.
زیرا هویت، قبلتر از آنکه کتابت شود، در حافظهی یک سرزمین زندگی میکند، در کوهها، در رودها و گاهی در سکوت یک بلوط کهنسال.
#بلوط ، #بلوط_زاگرس ، #کوردستان ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 407 |
| 10 | سهم تو را کسی با خود نمیبرد
آدم، تا وقتی تنها راه میرود، خیال میکند دلش را خوب میشناسد. امتحان دل، از جایی آغاز میشود که دیگری هم پا در همان راه بگذارد. آنوقت، پیش از آنکه چیزی دربارهی او معلوم شود، چیزی از خود ما آشکار میشود، چیزی که سالها، آرام و بیصدا، در گوشهای از دل پنهان بوده است.
موفقیت دیگران، از همان امتحانهاست...
کافی است یک روز، کسی با چشم امید سراغت بیاید. نه پولی از تو بخواهد، نه جایگاهت را. فقط بخواهد از تجربهای استفاده کند که سالها برای به دست آوردنش عمر گذاشتهای.
تا دیروز، از این راه با شوق حرف میزدی؛ از سختیهایش، از شیرینیهایش، از آنچه یاد گرفته بودی. اما همین که احساس کنی قدمهای او دارد به قدمهای تو نزدیک میشود، امتحان آغاز میشود.
لغزش، معمولاً از دروغ شروع نمیشود.
آدم، از امید دادنش میدزدد...
از تجربهاش میدزدد...
از آنچه میتوانست راه را روشنتر کند، میدزدد...
نه آنقدر که وجدانش به درد بیاید! نه...
فقط به اندازهای که دیگری، کمی دیرتر راه بیفتد، کمی بیشتر تردید کند یا شاید اصلاً از رفتن منصرف شود.
از همانجاست، که ماهیت کلمات تغییر میکنند...
نه حقیقت انکار میشود و نه دروغی به زبان میآید. فقط حقیقت، دیگر با همان سخاوت همیشگی گفته نمیشود. بعضی دشواریها ناگهان بزرگ میشوند، بعضی امیدها آرام از میان جملهها کنار میروند. همهچیز همانقدر طبیعی اتفاق میافتد که خود آدم هم دیر میفهمد چه چیزی را از دست داده است.
خیرخواهی، ناگهانی از دل رخت برنمیبنند؛
اول، فقط اندکی کمتر دل میسوزانیم...
بعد، اندکی کمتر امید میدهیم...
بعد، بخشی از تجربه را برای خودمان نگه میداریم...
و آخر کار، اسم این ترس را «واقعبینی» میگذاریم.
از چه میترسیم؟
از اینکه نکند رسیدنِ دیگری، نرسیدن ما باشد...
از اینکه نکند اگر او هم به اینجا برسد، جای ما تنگتر شود...
از اینکه نکند دنیا، آنقدر کوچک باشد که گشایش زندگی او، از گشایش زندگی ما کم کند.
همین ترس، قبل از آنکه رزق و روزی انسان را تهدید کند، اخلاق او را تهدید میکند. ابن جوزی میگوید:
«ما رأيتُ أكثرَ من الهمِّ إلا من قلَّ يقينُه»
سخن ابن جوزی از اندوهی نیست که هر انسانی در فراز و فرود زندگی تجربه میکند. سخن از دلی است که دیگر به وعدهی خدا تکیه ندارد، دلی که هر نعمت را با نعمت دیگران میسنجد و هر گشایش را با این نگرانی میبیند که مبادا چیزی از سهم او کم شده باشد. خدا، نگاه دیگری پیش روی انسان میگذارد:
﴿وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ﴾
اگر دل، این آیه را باور کند، دیگر لازم نیست از آمدن کسی بترسد. لازم نیست امید را جیرهبندی کند یا تجربه را قطرهچکانی در اختیار دیگران بگذارد.
آنوقت، اگر از او راه بپرسی، راه را نشانت میدهد. اگر تجربهای داشته باشد، آن را پنهان نمیکند. اگر بتواند چراغی پیش پای کسی روشن کند، از کم شدن نور خانهی خودش نمیترسد.
چون حقیقتی را فهمیده است که اگر در دل بنشیند، بسیاری از رقابتها بیمعنا میشوند و بسیاری از اضطرابها از بین میروند: این حقیقت که سهم تو را کسی با خود نمیبرد.
#خیرخواهی ، #رزق ، #اخلاق ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 464 |
| 11 | تاوان انکار خویشتن
سختترین گفتگوی زندگی، آن گفتگویی است که هر شب، در سکوت، میان انسان و وجدانش آغاز میشود. بیشتر ما از حقیقت نمیگریزیم، از تصویری میگریزیم که حقیقت، از ما خواهد ساخت. برای همین، سالها خودمان را طوری روایت میکنیم که تاب نگاه کردن به خویش را از دست ندهیم.
عجیب است، آدم میتواند همه را فریب بدهد و باز هم آرام نخوابد. وجدان، حافظهای دارد که هیچ توجیهی در آن پاک نمیشود. هرچه بیشتر برای خودمان دلیل میآوریم، بیشتر احساس میکنیم چیزی در درونمان از جای خودش تکان خورده است. بعضی سنگینیها از بار انکار است.
حقیقت، شبیه دانهای است که زیر خاک مانده باشد. میشود رویش خاک بیشتری ریخت، میشود نور را از آن گرفت، اما خاصیت روییدن را از آن نمیشود گرفت. آنچه امروز انکار میکنیم، فردا در هیئت اضطرابی بینام، خشمی بیدلیل، یا اندوهی که هیچ حادثهای توضیحش نمیدهد، دوباره سر برمیآورد. حقیقت، راه بازگشت را بهتر از ما بلد است.
بخش بزرگی از عمرمان صرف محافظت از تصویری میشود که از خود ساختهایم. تصویری که نباید اشتباه کند، نباید آسیب ببیند، نباید کم بیاورد. کمکم آن تصویر، از خود ما مهمتر میشود، تا جایی که دیگر به جای زندگی کردن، نگهبان نقابی میشویم که از ترس افتادنش، حتی جرئت نفس کشیدن هم نداریم.
بعضی زخمها با گذشت زمان خوب نمیشوند، با تکرار یک روایت، عمیقتر میشوند. هر بار که رنجی را دوباره برای خودمان تعریف میکنیم، فقط خاطره را زنده نمیکنیم، همان پنجره را دوباره رو به جهان باز میکنیم. بعد، بیآنکه بدانیم، آدمها را، اتفاقها را و حتی آینده را از پشت همان پنجره میبینیم.
تلختر از زخمی که پنهان مانده، استعدادی است که زیر آوار نقشها دفن شده است. چه بسیار انسانهایی که نه از سر ناتوانی، که از سالها شبیه بودن به انتظار دیگران، از خودشان دور افتادهاند. آنقدر نقش را خوب بازی کردهاند که اگر روزی نقاب از چهره بردارند، خودشان هم غریبهای را در آینه خواهند دید.
گاهی سالها دنبال مقصر میگردیم؛ میان آدمها، میان خاطرهها، میان روزگار. آخر راه، خسته به همان جایی میرسیم که از اول باید میرسیدیم، به خودمان. آنجا، پایان بهانههاست و آغاز دگرگونی.
#انکار_خویشتن
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 451 |
| 12 | رهایی از هویت قربانی
میدانیم. همهمان میدانیم که بعضی زخمها تقصیر ما نبودهاند. کسی نمیتواند کودکی از دسترفته را برگرداند، خیانتی را که دیدهایم پاک کند، یا سالهایی را که زیر بار تحقیر گذشتهاند، از تقویم عمرمان خط بزند. اما یک حقیقت دیگر هم هست، حقیقتی که شنیدنش بهراستی آسان نیست. باید از یک اعتراف ساده شروع کرد: زندگی سخت است.
مشکل خیلی از ما این نیست که زندگی سخت است، مشکل اینجاست که فکر میکنیم نباید سخت باشد. و همین توقع بیجای راحتی، اولین ترکیست که روی دیوار تحمل ما میافتد، جایی که سختیهای واقعی، از همان ترک، به جانمان میریزند.
زخمی شدن، تقدیر آدم است. اما ماندن در زخم، آرامآرام، انتخاب او میشود. بعضیها بیش از حد لازم، بار گناه را روی دوش خودشان میگذارند. بعضی دیگر، هیچوقت چیزی را به گردن نمیگیرند و همیشه دنیا، گذشته، یا آدمهای دیگر را مقصر میدانند. هر دو راه، در نهایت، فرار از یک نقطهی مشترکاند: مسئولیت واقعی و بهاندازه.
آدمها همیشه از رنجشان آسیب نمیبینند. بعضی وقتها از پناهگاهی آسیب میبینند که خودشان، آجر به آجر، توی همان رنج ساختهاند، پناهگاهی که دیگر لازم نیست چیزی در آن عوض شود، لازم نیست کسی جواب پس بدهد. کافیست هر شکست تازه را کنار شکستهای قدیمی روی هم بچینی و بگویی: «با آن گذشتهای که من داشتم، مگر میشد جور دیگری زندگی کنم؟».
این جمله، در ظاهر آرامبخش است. اما نتیجهاش آرامش نیست، سکون است. یکجور خواب رفتن ایستاده، در حالی که ساعت زندگی همچنان تیکتاک میکند. گذشته حق دارد بگوید چرا امروز، اینجا ایستادهای. اما حق ندارد تصمیم بگیرد فردا کجا خواهی بود.
رشد روانی و معنوی، مسیریست که هیچگاه بیدرد طی نمیشود، و انضباطی که همراه همیشگی این رشد است، چند ستون دارد: بهتعویقانداختن لذت آنی بهخاطر چیزی بزرگتر، پذیرفتن مسئولیت آنچه واقعاً از آن ماست؛ وفاداری به حقیقت، حتی وقتی تلخ است! و نگهداشتن تعادل ظریف میان نیازها و مرزها.
آدم بالغ، گذشتهاش را انکار نمیکند. پرده هم روی زخمش نمیکشد. فقط از یکجا، از ایستادن دست میکشد، آنجا که قرار است تا آخر عمر، خودش را با همان زخم معرفی کند.
فرق است میان اینکه بگویی «من زخمیام» و اینکه بگویی «من فقط زخمم». اولی، پذیرفتن یک واقعیت است و دومی، تسلیمشدن به یک تعریف است.
خیلیها سالهاست دارند از خودشان دفاع میکنند، البته نه از حقیقت خود، بلکه از تصویری که خودشان از خودشان ساختهاند. تصویری که در آن همیشه حق با آنهاست، همیشه دیگران مقصرند، همیشه زندگی بدهکارشان است. اما زندگی، بدهیهایش را با دلسوزی صاف نمیکند. از لحظهای که اختیار امروزت را به دست دیروزت میسپاری، گذشته دیگر خاطره نیست، فرمانروای زندگیات شده است.
عشق را هم همینجوری میشود فهمید. آدم فکر میکند عشق یک حس است که یک روز میآید و مینشیند توی سینهات. اما عشق واقعی بیشتر شبیه کاریست که هر روز باید انجامش بدهی، حتی روزهایی که حسش نمیکنی. رهایی از زخم هم دقیقاً همین شکل است. یک بار برای همیشه تمام نمیشود. هر صبح باید دوباره تصمیمش بگیری.
کسی بار خطای دیگران را به دوش نمیکشد، اما بار زندگی خودش را هم زمین نمیگذارد. این کار را برای پاککردن تقصیری نمیکند که ندارد، میکند چون این زندگی را کسی جز او ادامه نمیدهد.
هیچکس با حملکردن زخمهایش، قد نکشیده. آدمها وقتی بزرگ میشوند که زخم را از شناسنامهشان جدا کنند، وقتی که زخم، از جایگاه «تعریف من» به جایگاه فروتنانهتر «بخشی از قصهی من» تنزل میکند.
آنچه بر تو گذشته، فصلی از کتاب زندگی توست. اما اگر همهی این کتاب شد، دیگر نویسندهای در کار نیست، فقط یک راویست که دارد همان یک فصل را بیپایان تکرار میکند.
یک روزی میرسد که سؤال «چه کسی این را با من کرد؟» دیگر روی زبانت سنگینی نمیکند. جایش را سؤال دیگری میگیرد، آرامتر، اما بزرگتر: با آنچه بر من گذشت، قرار است چه انسانی از آب دربیایم؟
#هویت_قربانی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 708 |
| 13 | مردها، این را بدانند
بعضی مردها تمام عمرشان را صرف ساختن خانه میکنند، بیآنکه یک بار از خودشان بپرسند، این خانه، پناه هم هست یا فقط سرپناه؟
فرق این دو، از بیرون معلوم نیست. ممکن است یخچال پر باشد، اجاره عقب نیفتاده باشد، بچهها چیزی کم نداشته باشند و زندگی، روی کاغذ، بینقص به نظر برسد. اما شب که میشود، زنی همان گوشهی خانه بنشیند و هنوز نداند اگر دلش شکست، اگر ترسید، اگر خسته شد، میتواند بیاید و بیواهمه کنار تو بنشیند یا نه.
خانه، بیشتر از نان، به امنیت زنده است.
امنیت هم با پول نمیآید...
با هدیه هم نه...
حتی با دوستت دارم گفتن هم نه...
امنیت، آرامآرام در دل آدم جا باز میکند؛ وقتی میبیند لازم نیست برای فهمیده شدن، بجنگد. لازم نیست برای گفتن یک رنج، از واکنش تو بترسد. لازم نیست هر اختلافی را با این نگرانی شروع کند که قرار است تحقیر شود، نادیده گرفته شود یا سکوت میان شما، روزها ادامه پیدا کند.
بعضی چیزها را نمیشود همان روزی که به آن احتیاج پیدا کردی، در خودت به وجود بیاوری؛
صبر، از آن جنس نیست...
محبت هم نیست...
مسئولیتپذیری هم نیست...
اگر سالها با اولین مخالفت، صدایت بلند شده، زندگی یک صبح، مرد آرامی از تو نمیسازد. اگر سالها محبت را فقط در احساس خلاصه کردهای، روزی که رابطه زخم برداشت، تازه بلد مرهم گذاشتن نمیشوی.
آدم، در روزهای معمولی ساخته میشود. در همان عصرهایی که خسته از سر کار برمیگردد و باز هم حواسش هست با چه لحنی حرف میزند. در همان اختلافهای کوچکی که میتواند حق را به خودش بدهد، اما اول سهم خودش را نگاه میکند. در همان وقتهایی که میتواند بیتفاوت از کنار دل همسرش رد شود و نمیشود.
همین انتخابهای کوچکاند که یک روز، بیسروصدا، تبدیل میشوند به شخصیت. برای همین است که روزهای سخت، کسی را عوض نمیکنند. فقط نشان میدهند این همه سال، مشغول ساختن چه کسی بودهای.
مرد بودن، کمتر از آنکه به توان بلند کردن بارهای سنگین ربط داشته باشد، به این برمیگردد که چند نفر، کنار تو، دیگر لازم نباشد بار ترسهایشان را هم به دوش بکشند.
اگر همسرت، کنار تو، دلش قرصتر است...
اگر فرزندت، با بودنت، دنیا را جای امنتری میبیند... اگر حضورت، فقط خرج زندگی را نمیدهد، بلکه آرامش هم به آن اضافه میکند، احتمالاً مهمترین کاری را که از یک مرد برمیآید، انجام دادهای.
آخر کار، آدمها مردها را بیشتر از هر چیز با حسّی که کنارشان داشتهاند به یاد میآورند. اگر روزی نباشی، زندگی بالاخره راهش را پیدا میکند. اما اگر با نبودنت، امنیت هم از خانه برود، آن وقت فقط جای یک نفر خالی نیست، جای تکیهگاهی خالی است که خانه سالها به بودنش دلگرم بوده است.
#مردها_بدانند ، #خانمها ، #امنیت
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 458 |
| 14 | خانمها، این را بدانند
گاهی تصور میشود که آدمها وقتی میروند که دیگر دوست ندارند. اما همیشه قصه این نیست. بعضی رفتنها از جایی شروع میشود که آدم هنوز دوست دارد، اما دیگر نمیتواند با خودش کنار بیاید.
برای اغلب مردها، احترام یک تعارف قشنگ یا یک رفتار مؤدبانه نیست. احترام، سقف رابطه است، چیزی که زیرش آدم جرئت میکند خودش باشد؛ ضعفش را نشان بدهد، تکیه کند، حرف دلش را بزند و دوست بدارد. وقتی این سقف ترک برمیدارد، عشق هنوز هست، اما دیگر احساس امنیت نمیکند. کمکم گوشهی رابطه میایستد، انگار دیگر جایی برای نفس کشیدن ندارد.
برای همین، بعضی مردها ناگهانی نمیروند. وقتی میبینی رفتهاند، یعنی مدتهاست دارند با رفتن کنار میآیند. از همان روزی که فهمیدهاند برای نگه داشتن رابطه، باید هر بار کمی از حرمت خودشان را خرج کنند. هیچکس با نادیده گرفتن خودش، عاشقتر نمیشود. فقط یک روز به خودش میآید و میبیند دیگر آن آدم سابق نیست.
ممکن است هنوز دوست داشته باشد، هنوز دلتنگ باشد، هنوز دلش هزار بار برگردد سمت همان آدم، اما باز هم نتواند بماند. چون بعضی ماندنها، آرامآرام آدم را از خودش میگیرند. و اگر قرار باشد هر روز برای حفظ یک رابطه، کمی از عزت نفست را نادیده بگیری، یک روز میفهمی چیزی که از دست دادهای، فقط آرامشت نبوده، خودت بودهای.
پختگی یعنی اینکه بفهمی عشق و احترام، دو چیز جدا از هم نیستند. عشقی که احترام را از آدم بگیرد، دیر یا زود خود عشق را هم از نفس میاندازد.
#خانمها_بدانند ، #مردها ، #احترام
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 425 |
| 15 | کمالگرایی، دشمن زندگی
برخی آدمها نه از سختی راه میترسند! نه از شکست، از معمولی بودن میترسند. از اینکه کاری انجام دهند که شاهکار نباشد. برای همین، دست نگه میدارند، بیشتر فکر میکنند، بیشتر صبر میکنند، بیشتر خودشان را آماده میکنند. و زندگی، همانجا آرام آرام از کنارشان رد میشود.
حقیقت این است که هیچ درختی با اولین بهار، باشکوه نمیشود. هیچ دستی با اولین تمرین، هنرمند نمیشود. هیچ انسانی هم با اولین قدم، به خودش نمیرسد.
ما زیادی برای کامل بودن احترام قائل شدهایم و کمتر برای ادامه دادن.
گاهی یک صفحهی متوسط، از هزار صفحهی نانوشته ارزشمندتر است. یک قدم لرزان، از ایستادن باشکوه شریفتر است. یک شروع ناقص، از رؤیای بینقصی که هرگز آغاز نمیشود، زندگی بیشتری در خودش دارد.
کمالگرایی، خودش را با لباس بلندپروازی نشان میدهد، اما اغلب نام محترمانهی ترس است. ترس از قضاوت شدن، ترس از اشتباه کردن، ترس از اینکه آنقدر که در ذهنمان بودیم، در واقعیت نباشیم.
شاید لازم نباشد هر بار چیزی خلق کنیم که دنیا را شگفتزده کند. کافی است امروز، کمی بهتر از دیروز باشیم، همین.
چون شاهکارها، محصول یک روز خارقالعاده نیستند، محصول روزهای معمولیاند. روزهایی که کسی، با وجود همهی نقصهایش، باز هم دست از ساختن برنداشت.
✍️ پارسا دارابی
#کمالگرایی
@parsadaa88 | 456 |
| 16 | از دست دادن اشتیاق
بعضی چیزها رو باید توی فصل اشتیاقشون انجام داد. مثل دیدن شکوفههای درختی که میدونی دو هفتهی دیگه اثری ازشون نیست.
اشتباه ما اینه که فکر میکنیم فرصت همیشه یه چیز بیرونیه؛ پول بیشتر، وقت بیشتر، امکانات بیشتر. در حالی که گاهی خود اشتیاق، بزرگترین فرصته.
اینکه دلت یه کاری رو بخواد، هی بهش فکر کنی، از تصورش ذوق کنی و بیدلیل لبخند بیاد روی لبت. این حال همیشه نمیمونه. ممکنه چند سال بعد وقتش رو داشته باشی، پولش رو داشته باشی، حتی بهتر از امروز از پسش بربیای، اما دیگه اون کشش شیرین رو نداشته باشی.
دو باتن یه جا در کتاب تسلیبخشیهای فلسفه میگه: زندگی فقط مجموعهای از امکانات نیست، مجموعهای از میلها هم هست! و میلها از امکانات شکنندهترن.
به نظرم حق با اونه. چون خیلی از حسرتهای زندگی از اینجا نمیان که نتونستیم، از اینجا میان که وقتی میتونستیم، دلمون میخواست و صبر کردیم، و وقتی بالاخره تونستیم، دیگه دلمون نمیخواست. برای همین بعضی آرزوها رو نباید تا فصل توانستن عقب انداخت! باید توی همون فصل خواستن زندگیشون کرد.
✍️ پارسا دارابی
#اشتیاق
@parsadaa88 | 458 |
| 17 | همهی راهها سهم تو نیستند
اگر خدا عمر دهد ممکن است حداکثر هشتاد سال عمر کنیم و یا کمی بیشتر، این یعنی کل زندگی ما چیزی حدود چهار هزار هفته خواهد بود.
چهار هزار هفته...
عدد آنقدر کوچک است که آدم را وادار میکند کمی ساکت بماند.
بخش بزرگی از زندگی را صرف این میکنیم که همهچیز را نگه داریم؛ همهی فرصتها، همهی انتخابها، همهی راههای ممکن. انگار جایی در آینده فرصتی نامحدود منتظر ماست و فقط باید کمی دیگر دوام بیاوریم.
اما زندگی با یک حقیقت ساده پیش میرود: هر انتخاب، هزاران انتخاب دیگر را میکشد.
وقتی مسیری را انتخاب میکنی، همزمان از دهها مسیر دیگر عبور میکنی. وقتی به چیزی «بله» میگویی، ناگزیر به چیزهای دیگری «نه» گفتهای! حتی اگر متوجهش نباشی.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از خستگیهای ما از زیاد بودن کارها نمیآید، از تلاش برای نگه داشتن چیزهایی میآید که قرار نیست همزمان در زندگی ما جا شوند.
هیچکس فرصت انجام همهچیز را نخواهد داشت. هیچکس همهی کتابهایی را که دوست دارد نمیخواند، همهی شهرهایی را که دوست دارد نمیبیند و به همهی رؤیاهایش نمیرسد.
و شاید این مهمترین سؤال زندگی باشد:
با توجه به اینکه هرگز فرصت انجام همهچیز را نخواهی داشت، تصمیم گرفتهای وقت محدودت را صرف چه چیزهایی کنی؟
پاسخ این سؤال را آرزوهای ما نمیدهند، تقویم عمر ما میدهد...
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 466 |
| 18 | @parsadaa88 | 349 |
| 19 | عادتهای کوچک
از روز اول، هدف این کانال فقط انتشار چند متن به ظاهر زیبا، نبوده است.
دانستن، اگر به زندگی راه پیدا نکند، فقط باری بر حافظه است. چه بسیار حرفهای زیبایی که خواندهایم، تحسین کردهایم، ذخیره کردهایم و از کنارشان گذشتهایم بیآنکه حتی یک قدم در زندگی ما راه رفته باشند.
آنچه اینجا میخوانیم قرار نیست فقط در ذهن بماند. قرار است آرامآرام به رفتار، عادت، تصمیم و سبک زندگی تبدیل شود.
به همین دلیل، انشاءالله در آیندهای نهچندان دور وارد مرحلهای تازه خواهیم شد، مرحلهای که در آن فقط مخاطب محتوا نخواهیم بود، بلکه همراه یک مسیر خواهیم شد. با هم قدمهایی کوچک اما ماندگار برخواهیم داشت، قدمهایی که شاید در ظاهر ساده باشند، اما میتوانند آثار بزرگی در زندگی ما بر جای بگذارند.
این کانال قرار نیست فقط جایی برای خواندن باشد، قرار است جایی برای ساختن باشد...
و چه زیباست وقتی دانستههایمان، جامه عمل میپوشند...
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 397 |
| 20 | اشتباه کن، اما نایست
بعضی حسرتها پیر نمیشوند. سالها میگذرند، موها سفید میشوند، زندگی شکل دیگری پیدا میکند، اما هنوز گوشهای از ذهن آدم مینشینند و گاهی بیهوا سر بلند میکنند: «اگر آن روز امتحانش کرده بودم چه؟»
عجیب است! ما معمولاً از اشتباه کردن میترسیم، در حالی که زندگی بارها نشان داده درد یک اشتباه، از درد یک فرصت از دسترفته سبکتر است. اشتباه میکنی، زمین میخوری، زخمی میشوی، چیزی یاد میگیری و بالاخره از جایت بلند میشوی. اما کار نکرده، سالها در ذهنت میماند، نه زخمش خوب میشود و نه سؤالش تمام.
دنیا را آدمهای بیاشتباه نساختهاند، آدمهایی ساختهاند که جرئت کردهاند با وجود احتمال اشتباه، قدم بردارند. چون فهمیدهاند زندگی چیزی نیست که از پشت شیشه تماشایش کنی. باید وارد میدانش شوی، حتی اگر گاهی ببازی، حتی اگر گاهی مسیر را اشتباه بروی.
آخر قصه، کمتر کسی آرزو میکند کاش محتاطتر بودم. بیشتر آدمها آه میکشند و میگویند: کاش یک بار بیشتر جرئت کرده بودم. کاش به جای این همه فکر کردن، یک قدم برداشته بودم. کاش زودتر فهمیده بودم که بعضی شکستها از بعضی موفقیتها ارزشمندترند، چون دستکم نشانهی ایناند که آدم یکبار واقعاً زندگی کرده، نه اینکه فقط از کنار زندگی عبور کرده باشد.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 409 |
