پارسا دارابی
Відкрити в Telegram
No announcements — just consistency... "EE grad. Curious about the history of ideas and the philosophy of science." Life, Growth, Sport, Thoughts...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
260
Підписники
+124 години
+27 днів
-830 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+5
в 1 каналах
серпень '26
+227
в 3 каналах
Get PRO
липень '260
в 5 каналах
Get PRO
червень '26
+48
в 7 каналах
Get PRO
травень '26
+1
в 4 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 14 вересня | 0 | |||
| 13 вересня | +1 | |||
| 12 вересня | 0 | |||
| 11 вересня | +2 | |||
| 10 вересня | 0 | |||
| 09 вересня | +1 | |||
| 08 вересня | +1 | |||
| 07 вересня | 0 | |||
| 06 вересня | 0 | |||
| 05 вересня | 0 | |||
| 04 вересня | 0 | |||
| 03 вересня | 0 | |||
| 02 вересня | 0 | |||
| 01 вересня | 0 |
Дописи каналу
البته دوستداشتن خود به معنی دست کشیدن از تغییر نیست. آدم روز به روز و سال به سال عوض میشود، چیز یاد میگیرد، از این آن الهام میگیرد و گاهی چیزهایی را که دیگر به کارش نمیآیند، در خودش کنار میگذارد. قرار نیست کسی تا آخر عمر همان آدم روز اول بماند. حرف سر خودِ تغییر نیست، حرف این است که برای تغییر، خودت را با کس دیگری عوض نکنی.
میشود از یک نفر چیزی یاد گرفت، بیآنکه شبیه او شد. میشود چیزی را در دیگری پسندید، اما وقتی به زندگی خودت میآوریاش، رنگ خودت را داشته باشد. مهم این نیست که هیچ تغییری نکنی، مهم این است که در میان این همه تغییر، خودت را گم نکنی.
آدم وقتی خوب پیش میرود که هرچه جلوتر میرود، بیشتر به خودش نزدیک شود، نه اینکه هر روز کمی بیشتر شبیه کسی شود که خیال کرده باید باشد.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
| 2 | کپی نباش، اصل باش
هر آدمی یکجور دنیاست، دنیایی که یکبار ساخته میشود و دیگر هیچوقت، در هیچکس، تکرار نمیشود.
با اینهمه، گاهی چقدر بیرحمانه سعی میکنیم خودمان نباشیم. خودمان را میتراشیم، عوض میکنیم، پنهان میکنیم! فقط برای اینکه شبیه کسی شویم که دوستش داریم، یا شبیه تصویری که دیگران از «آدم خوب» ساختهاند. غافل از اینکه هیچکس برای شبیه دیگری بودن به دنیا نیامده است.
تقلید ممکن است از دور زیبا باشد، اما هرچقدر هم خوب از آب دربیاید، باز چیزی کم دارد، چیزی که نمیشود توضیحش داد. روح خودش را ندارد. مثل عطریست که بوی عطر دیگری را میدهد، اما هیچوقت بوی تن صاحب اصلیاش را نمیگیرد.
قرار نیست نسخهی به ظاهر بهتری از دیگری باشیم، قرار است نسخهی واقعیتری از خودمان باشیم. قرار نیست لهجهمان را پنهان کنیم، سکوتمان را، خندهمان را، آن تکههای عجیب و حتی دوستنداشتنی شخصیتمان را. قرار نیست برای پذیرفتهشدن، آنقدر خودمان را تغییر دهیم که یک روز در آینه نگاه کنیم و نفهمیم این آدم روبهرو چه نسبتی با ما دارد.
آدم بالاخره باید یک روز بفهمد زندگی مسابقهی شبیهشدن نیست. باید بفهمد بعضی تفاوتها را نباید درمان کرد، باید دوستشان داشت. بعضی زخمها، بعضی عادتها، بعضی سکوتها، حتی بعضی ضعفها، بخشی از همان چیزیاند که ما را، ما میکنند.
تفاوت، همیشه نقص نیست، گاهی امضای همان چیزیست که تو را، تو میکند...
حیف است آدم تمام عمرش را صرف شبیه شدن به دیگران کند و آخر سر، خودش را گم کند.
باید یکبار برای همیشه از این مسابقه بیرون بیاییم! از اینکه چه کسی زیباتر است، چه کسی موفقتر است، چه کسی دوستداشتنیتر است، چه کسی بیشتر دیده میشود...
یکجایی باید دست از شبیهشدن برداری، چون خستهای از اینکه مدام خودت را اندازه بگیری و ببینی چقدر با تصویری که از آدم مطلوب ساختهای فاصله داری.
بعد کمکم با خودت کنار میآیی، با آن قسمتهایی که همیشه سعی کردهای پنهانشان کنی، با حرفزدنت، سکوتکردنت، ضعفهایت، عادتهایت و حتی چیزهایی که هیچوقت نتوانستی دوستشان داشته باشی.
و ممکن است آنوقت تازه بفهمی چقدر از زندگی را صرف درست به نظر رسیدن کردهای، نه اینکه خودت باشی.
آخرش هم چیزی جز این نمیماند! اینکه آدم، با تمام آنچه هست، جرئت کند خودش را زندگی کند.
نه شبیه کسی...
نه مطابق سلیقهی همه...
فقط خودش...
#خودت_باش ، #تفاوت ، #اصالت ، #خودشناسی ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 45 |
| 3 | کپی نباش، اصل باش
هر آدمی یکجور دنیاست؛ دنیایی که یکبار ساخته میشود و دیگر هیچوقت، در هیچکس، تکرار نمیشود.
با اینهمه، گاهی چقدر بیرحمانه سعی میکنیم خودمان نباشیم. خودمان را میتراشیم، عوض میکنیم، پنهان میکنیم؛ فقط برای اینکه شبیه کسی شویم که دوستش داریم، یا شبیه تصویری که دیگران از «آدم خوب» ساختهاند. غافل از اینکه هیچکس برای شبیه دیگریبودن به دنیا نیامده است.
تقلید شاید از دور زیبا باشد، اما هرچقدر هم خوب از آب دربیاید، باز چیزی کم دارد؛ چیزی که نمیشود توضیحش داد. روحِ خودش را ندارد. مثل عطریست که بوی عطر دیگری را میدهد، اما هیچوقت بوی تنِ صاحبِ اصلیاش را نمیگیرد.
قرار نیست نسخهی بهتری از دیگری باشیم؛ قرار است نسخهی واقعیتری از خودمان باشیم. قرار نیست لهجهمان را پنهان کنیم، سکوتمان را، خندهمان را، آن تکههای عجیب و حتی دوستنداشتنیِ شخصیتمان را. قرار نیست برای پذیرفتهشدن، آنقدر خودمان را تغییر دهیم که یک روز در آینه نگاه کنیم و نفهمیم این آدمِ روبهرو چه نسبتی با ما دارد.
آدم بالاخره باید یک روز بفهمد زندگی مسابقهی شبیهشدن نیست. باید بفهمد بعضی تفاوتها را نباید درمان کرد، باید دوستشان داشت. بعضی زخمها، بعضی عادتها، بعضی سکوتها، حتی بعضی ضعفها، بخشی از همان چیزیاند که ما را، ما میکنند.
تفاوت، همیشه نقص نیست، گاهی امضای همان چیزیست که تو را، تو میکند...
و چه حیف است آدم تمام عمرش را صرفِ شبیهشدن به دیگران کند و آخر سر، خودش را گم کند.
باید یکبار برای همیشه از این مسابقه بیرون بیاییم؛ از اینکه چه کسی زیباتر است، چه کسی موفقتر است، چه کسی دوستداشتنیتر است، چه کسی بیشتر دیده میشود...
یکجایی باید دست از شبیهشدن برداری، چون خستهای از اینکه مدام خودت را اندازه بگیری و ببینی چقدر با تصویری که از «آدمِ مطلوب» ساختهای فاصله داری.
بعد کمکم با خودت کنار میآیی؛ با آن قسمتهایی که همیشه سعی کردهای پنهانشان کنی، با حرفزدنت، سکوتکردنت، ضعفهایت، عادتهایت و حتی چیزهایی که هیچوقت نتوانستی دوستشان داشته باشی.
و شاید آنوقت تازه بفهمی چقدر از زندگی را صرفِ درستبهنظررسیدن کردهای، نه اینکه خودت باشی.
آخرش هم چیزی جز این نمیماند: اینکه آدم، با تمام آنچه هست، جرئت کند خودش را زندگی کند.
نه شبیه کسی...
نه مطابق سلیقهی همه...
فقط خودش...
#خودت_باش ، #تفاوت ، #اصالت ، #خودشناسی ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 3 |
| 4 | مقایسه یک دروغ ظریف است! چون فقط بخشی از زندگیِ دیگری را میبینیم، همان بخش نورانیاش را! و آن را کنار تمام زندگی خودمان، با تمام سایهروشنهایش، میگذاریم. طبیعیست که در این مقایسه، ما همیشه بازندهایم! چون داریم کل یک آدم را با نمای بیرونی آدم دیگر میسنجیم.
#مقایسه_نکن ، #زندگی_من_مال_من ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 99 |
| 5 | زندگی پر است از حرفهای درست در زمانهای غلط، از محبتهایی که دیر ابراز شدند و دیگر گرمایی نداشتند، از عذرخواهیهایی که وقتی رسیدند که دلها دیگر منتظر نبودند.
ما اغلب فکر میکنیم مهم این است که چیزی را بگوییم، بشنویم یا انجام دهیم، اما زمان، ظرف نامرئی هر عمل است! و اگر ظرف مناسب نباشد، حتی خالصترین احساس هم میریزد و هدر میرود.
یک «دوستت دارم» در روز اشتباه، فقط یک جمله است! همان جمله در لحظهی درست، یک زندگی را میسازد. یک گوش دادن دیرهنگام، دیگر همراهی نیست، فقط پشیمانیست که لباس توجه پوشیده.
به موقع بودن یعنی حضور داشتن، نه فقط وجود داشتن! یعنی فهمیدن اینکه چه زمانی حرف بزنیم، چه زمانی سکوت کنیم، چه زمانی دست کسی را بگیریم پیش از آنکه دستش را پس بکشد.
کسانی که این هنر را میآموزند، دیگر هرگز کاری را «به موقع خودشان» انجام نمیدهند! آنها یاد میگیرند که موقع درست، موقع دیگریست، نه خودشان.
پس به موقع بودن را جدی بگیرید، چون فرصت، برخلاف عشق و صبر، دوباره برنمیگردد تا التماسش کنید که بماند.
#به_موقع_بودن ، #هنر_زمان ، #فرصت_از_دست_رفته ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 127 |
| 6 | فهمیدهام که بعضی چیزها هیچوقت دیر نمیرسند! این ما بودیم که زود میخواستیمشان و زود خواستن را دیر رسیدن معنا میکردیم. بعضی اتفاقها انگار صبر میکنند تا از چنگزدن به آنها دست بکشیم، تا آرامتر شویم و دیگر برای رسیدنشان نفسنفس نزنیم. بعد، درست وقتی حواسمان جای دیگریست، بیسروصدا از راه میرسند! انگار بعضی چیزها که سهم ماست، نه فراموش میشوند و نه از ما دریغ، فقط به ساعت خودش سپرده میشوند. من این را نه یکبار، که چند بار زندگی کردهام و هر بار بیشتر فهمیدهام که شاید هیچچیز واقعاً از دست نمیرود، بعضی چیزها فقط در ساعتی میرسند که کلیدش هیچوقت دست ما نبوده است.
#زمان ، #صبر ، #انتظار ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 119 |
| 7 | بعضی آدمها سالهای نخست زندگی را در جستجوی چیزی میگذرانند که دیگران، خیلی زودتر از آنکه خودشان بشناسندش، نامش را بر آنها نهادهاند.
یکی باید چند بار شغل عوض کند تا دریابد از چه کاری جان میگیرد، یکی باید از دل چند رابطه بیرون بیاید تا بفهمد دلبستن به چه کسی برایش ممکن است، یکی سالهای سال گمان میبرد استعداد خاصی ندارد، فقط از آنرو که هنوز به موقعیتی نرسیده که آن استعداد را از دل پنهانیاش بیرون بکشد.
ما اما عادت داریم این سالها را بهحساب نیاوریم. فقط نتیجه را میبینیم، و تاریخ رسیدنش را با سن آدم میسنجیم! گویی زندگی هم مثل مدرسه زنگ دارد، کارنامه دارد، موعد تحویل دارد.
اگر اینهمه اسیر جدولزمانی موفقیت نبودیم، میدیدیم که آدم گاه ناچار است دیر برسد، ناچار است مدتی در ندانستن بماند، اشتباه کند، حتی از خودش ناامید شود، تا آنچه در او هست، بهقدر کافی برسد که بشود بر آن زندگی ساخت.
#دیر_رسیدن ، #دیر_شکوفایی ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 148 |
| 8 | @parsadaa88 | 1 |
| 9 | @parsadaa88 | 159 |
| 10 | @parsadaa88 | 189 |
| 11 | Немає тексту... | 1 |
| 12 | ذهنی که رها کردن بلد نیست، دستیست که از بس مشت شده، دیگر یادش رفته باز بودن یعنی چه. هر چیزی که به آن برسد، همانجا گیر میکند و میماند، حتی چیزهای کوچک، حتی چیزهایی که خودشان هم دلشان نمیخواهد اینقدر بمانند.
یک حرف کوتاه کافیست. یک نگاه، یک اشتباه کوچک، دلخوریای که در لحظهی وقوعش حتی بهاندازهی یک آه هم وزن نداشت. اما ذهن آن را نگه میدارد، میچرخاندش، هزار بار از نو میسازدش، تا این تکهی کوچک، در سکوت اتاقی که کسی از آن خبر ندارد، به اندازهی یک بحران بزرگ شود، چون اجازهی رفتن نداشته...
بعضی چیزها اصلاً برای حلشدن نیامدهاند، فقط باید تمام شوند و رد شوند. جملهای که هرگز جواب نگرفت، آدمی که دیگر برنگشت، اشتباهی که جبران نشد، همهشان روزی اتفاق افتادهاند و از کنار ما رد شدهاند! و تنها ذهن ماست که با دستهای خودش دوباره بلندشان میکند و روی شانه میگذارد.
رها کردن به این معنی است که بدانی وقت یک چیز که تمام شد، نگهداشتنش دیگر معنایی ندارد. آدمی که این را میداند، اهل جنگیدن با خاطره نیست، اهل گذاشتن است، همانطور که یک رودخانه هیچ چیزی را برای همیشه نگه نمیدارد و همین است که همیشه تازه میماند.
#رها_کردن ، #آرامش ، #حال_خوب
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 400 |
| 13 | مردها و زبان محبت
مرد میتواند برای زنش کم نگذارد. بیشتر از توانش کار کند تا سقفی بالای سرشان باشد. هر وقت از کنار ویترینی رد شود که چیزی چشمش را بگیرد، برایش بخرد. هر چند وقت یکبار چمدانی ببندد و بگوید: «چند روز از این حالوهوا دور شویم» و خیال کند همینها کافی است، خیال کند آدم اگر دوست داشتن را زندگی کند، دیگر لازم نیست دربارهی آن حرف بزند.
فقط یک چیز را میتواند بلد نباشد. اینکه گاهی روبهروی همان زنی که همهی این سالها برایش دویده، بایستد و بیهیچ مناسبتی بگوید: «خوشحالم که هستی».
و زن میتواند، میان همهی آن فراوانیها، احساس کمبود کند! کمبود شنیدن. میتواند همهچیز داشته باشد، جز اطمینانی که فقط چند کلمه میتوانست به دلش بدهد.
عجیب است...
آدم ممکن است در خانهای زندگی کند که چیزی در آن کم نیست، اما همواره با این سؤال مواجه باشد که: «آیا هنوز برای او عزیزم؟». نه به این دلیل که محبتی در کار نبوده! نه...! چون محبت، زبان خودش را پیدا نکرده است.
بعضی احساسها تا وقتی گفته نشوند، انگار هیچوقت به مقصد نمیرسند. به همین دلیل است که گاهی مرد، تمام عمرش مشغول دوست داشتن است و زن، تمام عمرش مشغول حدس زدن. فاصلهی این دو، فاصلهی عشق و بیعشقی نیست. فاصلهی دو زبانی است که هیچوقت به هم ترجمه نشدهاند.
دل، همیشه از روی نشانهها زندگی نمیکند. گاهی میخواهد بشنود، فقط برای اینکه مطمئن شود آنچه دیده و آنچه حدس زده، حقیقت دارد.
برخی از ما مردها از همان اول، زبان دیگری یاد گرفتهایم! زبان کار کردن! زبان فراهم کردن! زبان طاقت آوردن!!! فکر کردهایم هرچه بیشتر بدویم، عشقمان واضحتر میشود. در حالی که عشق، اگر ترجمه نشود، ممکن است درست کنار کسی بماند که سالها منتظر شنیدنش بوده است.
بدفهمی گاهی از این شروع میشود که دو نفر، یک احساس را با دو زبان زندگی میکنند. یکی، دوست داشتن را در فداکاری میبیند. دیگری، در کلماتی که بیدلیل و بیمقدمه، دلش را آرام کنند. اگر این دو زبان هیچوقت به هم نرسند، فاصلهای به دنیا میآید که هیچکس قصد ساختنش را نداشته است.
گاهی سالها بعد از یک جدایی، آدم هرچه گذشته را زیر و رو میکند، هیچ روز مشخصی را پیدا نمیکند که بگوید همهچیز از همانجا از دست رفت. مگر همیشه ویرانی یک زندگی از یک حادثهی بزرگ آغاز میشود؟ بیشتر وقتها، همهچیز از همان جاهایی ترک برمیدارد که به چشم نمیآیند! از حرفی که میتوانست گفته شود و نشد، از دلی که آنقدر چشمبهراه ماند تا دیگر چیزی نپرسید، از سکوتی که آرامآرام جای گفتگو را گرفت، بیآنکه کسی حضورش را جدی بگیرد. وقتی فاصله سرانجام خودش را نشان میدهد، آنقدر ریشه دوانده که دیگر باورش سخت است آغازش، تنها نگفتن چند کلمه بوده باشد.
دوست داشتن را با اندازهی فداکاریها نمیشود سنجید. گاهی همهی عمرت را صرف کسی میکنی، اما آنچه در دلت بوده، هیچوقت به دل او نمیرسد.
مردی ممکن است همهی عمرش عاشق باشد، آنقدر عاشق که از خودش بگذرد، بار زندگی را یکتنه به دوش بکشد و سهم زنش را از بسیاری رنجها کم کند. اما اگر عشقش هیچوقت به زبان نیاید، چهبسا زنی که سالها کنار او زندگی کرده، هر شب با یک پرسش بیپاسخ بخوابد: «واقعاً دوستم دارد؟»
و چه اندوهی از این سنگینتر...
که عشق، همهی آن سالها حضور داشته باشد، اما هیچوقت به شکل اطمینان، در دل کسی که انتظارش را کشیده، ننشیند.
#محبت_کلامی ، #زندگی_مشترک ، #ازدواج ، #روانشناسی_رابطه ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 1 780 |
| 14 | صرف نظر از حوزهی مورد علاقهتان، اگر هدف شما تقویت قلم در نویسندگی است، دو ضرورت پیش رویتان قرار دارد؛
نخست، مطالعهی دقیق و مستمر آثار اصیل نثرنویسان معاصر ایران (از پیشگامان این مهم تا نسلهای میانی و سپس مدرن)؛ چرا که زبان و سبک نویسندگی جز از رهگذر خواندن جدی شکل نمیگیرد.
دوم، به حداقل رساندن اتکا به هوش مصنوعی. بیتردید، در روزگار ما استفاده از هوش مصنوعی امری اجتنابناپذیر است، اما باید کوشید تا این ابزار تنها در جایگاه یاریرسان به کار گرفته شود، نه جایگزینی برای اندیشیدن و نوشتن.
اگر هدف شما رشد واقعی در نویسندگی است، بهرهگیری بیرویه از هوش مصنوعی نهتنها استعدادتان را پرورش نمیدهد، بلکه میتواند روندی معکوس در پی داشته باشد و تواناییهای شما را به مرور تحلیل ببرد.
#نویسندگی
@nebraase | 484 |
| 15 | .
هیچ انسانی بر روی صحنه، فراتر از تمرینهای پشتصحنهاش ظاهر نمیشود! هرچه هست، از قبل در تنهاییاش ساخته شده.
برای مطالعه؛ خلوت، گارگاه خاموش هویت
@parsadaa88 | 466 |
| 16 | آتشی برای زمستان خودم
یک چیز دربارهی برخی آدمها هست که دیر خودش را نشان میدهد! آنقدر دیر که بعد از فهمیدنش، دیگر نمیشود مثل قبل از هر خوشیای حرف زد. خبر خوب را همه دوست دارند، اما تا وقتی که از دیوار زندگی خودشان بالا نرود.
خبر خوب که میدهی، همیشه همان لحظه به تبریک نمیرسد. گاهی یک مکث کوتاه میانشان میافتد، نه آنقدر که به چشم بیاید، اما هست. در همان چند ثانیه، آدم بیاختیار از زندگی خودش میگذرد. یاد چیزهایی میافتد که نرسیده، راههایی که نیمهکاره مانده، آرزوهایی که مدتهاست دیگر سراغشان نرفته است.
ارتقای زندگی تو، او را به سالهایی میبرد که همانجا ایستاده بود. خانه خریدن تو، اجارههایی را یادش میآورد که آمدند و رفتند و سفرهای تو، آرزویی را که همیشه به بعدها موکول کرده بود. بعد، انگار دوباره به لحظهی حال برمیگردد، لبخند میزند و تبریک میگوید. بعضی تبریکها راه کوتاهتری ندارند، اول باید از زندگی گوینده بگذرند، بعد به خوشحالی دیگری برسند.
مشکل از بد شدن آدمها نیست. مشکل این است که هیچکس با زندگی خالی خودش، زندگی پر دیگری را نگاه نمیکند. هرکس از پشت پنجرهی گرفتاریهای خودش به تو نگاه میکند. و از آن پنجره، خوشی تو هیچوقت همان چیزی نیست که خودت حسش میکنی.
برای همین بعضی چیزها را باید مثل آتش یک شب سرد زمستانی، کنار خودت نگه داشت. آتشی که قرار نیست همه را گرم کند، فقط باید تا صبح خاموش نشود.
من سالها فکر میکردم آدم اگر خوشحالیاش را با دیگران قسمت کند، خوشحالی بیشتر میشود. بعد دیدم بعضی خوشحالیها، همین که از دهان بیرون میآیند، دیگر مال خودت نیستند. هزار جور نگاه به آن میچسبد؛ تحسین، حسرت، کنجکاوی، قضاوت، سوءظن... آخر سر هم خودت میمانی و چیزی که دیگر مثل قبل برایت آرامش ندارد.
آدمهای پخته کمحرف نیستند. اتفاقاً خیلی وقتها از بقیه هم خوشصحبتترند. فقط هر چیزی را تعریف نمیکنند. بعضی تکههای زندگی را همانجایی نگه میدارند که به دست آمده؛ دور از چشم آدمها...
ریشه اما راه دیگری را بلد است. هیچوقت از اینکه زیر خاک است، گله ندارد. همانجا زندگی میکند. همانجا تغذیه میکند، همانجا جان میگیرد، همانجا آرامآرام رشد میکند.
اگر هر روز خاک را کنار بزنی تا ببینی چقدر بزرگ شده، چیزی نصیبت نمیشود جز ریشهای که دیگر نمیتواند رشد کند. بعضی چیزها تا وقتی دیده نمیشوند، بهتر زندگی میکنند. خوشبختی هم از همان جنس است. هر بار که زود میبریش وسط نگاه دیگران، انگار چیزی از آرامشش کم میشود. چون هرکس از دریچهی زندگی و تجربیات خودش به آن نگاه میکند. هر نگاه، چیزی به آن اضافه میکند که از اول مال تو نبوده است.
برای همین است که آدم، هرچه بیشتر زندگی میکند، کمتر دلش میخواهد برای خوشحالیهایش شاهد جمع کند.
اوایل، دلت میخواهد هر اتفاق قشنگی را همان لحظه با کسی قسمت کنی. بعد کمکم میفهمی بعضی خوشحالیها، تا وقتی فقط میان تو و خدا بمانند، آرامترند. انگار دست کمتری به آنها خورده است.
درخت هیچوقت نمیگوید ریشهاش چند سال زیر خاک مانده...
فقط میایستد...
باد که میآید، میایستد...
خشکسالی که میآید، باز هم میایستد...
همین کافی است تا بفهمی تمام آن سالها، در خاموشی، کسی بیصدا مشغول کار بوده است.
#خلوت_نعمت ، #پارسا_دارابی ، #ریشه ، #خبر_خوب ، #نگاه_دیگران
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 1 555 |
| 17 | ذهن، راوی قابل اعتماد؟
ذهن ما دو جور راه میرود. گاهی قبل از آنکه فرصت فکر کردن پیدا کنیم، تصمیمش را گرفته است. بعد تازه عقل از راه میرسد که توضیح بدهد چرا آن تصمیم درست بوده. انگار بیشتر وقتها اول انتخاب میکنیم و بعد، برای انتخابمان دلیل پیدا میکنیم.
از همینجاست که آدم بهندرت خودش را وسط یک اشتباه میبیند. ذهن، بهسادگی قبول نمیکند تصویری که سالها از خودش ساخته، ترک بردارد. اگر رفتارش با آن تصویر جور نباشد، معمولاً سادهترین کار عوض کردن داستان است، نه خودش. برای همین است که تقریباً هر کسی، در روایت زندگی خودش، حق را به خودش میدهد، حتی وقتی از بیرون، ماجرا شکل دیگری دارد.
باور، از یک جایی به بعد، شبیه خانه میشود. آدم، سخت خانهاش را عوض میکند. سالها با آن زندگی کرده، از پنجرههایش دنیا را دیده و به دیوارهایش تکیه داده است. برای همین، هر حرف تازهای شبیه دعوت به یک فکر تازه نیست، گاهی شبیه این است که کسی زنگ خانهات را بزند و بگوید: «همهی این سالها، آدرس را اشتباه آمدهای!»، کمتر کسی همان لحظه، چمدانش را میبندد.
ذهن، از دیدن نظم لذت میبرد، حتی جایی که نظمی وجود ندارد. از چند اتفاق پراکنده، الگویی میسازد و بعد آن الگو را واقعیتر از خود واقعیت میبیند. وقتی موفق میشویم، سهم خودمان را بیشتر به یاد میآوریم! وقتی شکست میخوریم، ناگهان شانس، زمان و شرایط و نقش دیگران، پررنگ میشوند. بعد هم گذشته را طوری تعریف میکنیم که انگار از همان اول، پایانش معلوم بوده است.
هرچه آدم بیشتر میبیند و تجربه میکند، معمولاً کمتر با قاطعیت حرف میزند. میداند هر نتیجهای، فقط یکی از صورتهای ممکن حقیقت است. برای همین، نظرش را مثل پنجرهای باز نگه میدارد، چیزی که با هر منظرهی تازه، میتواند اندکی جابهجا شود.
هیچ مسئلهای را نمیشود فقط از یک سمت فهمید. هر تجربه، بخشی از واقعیت را روشن میکند. هر بار که چیزی میآموزیم، فقط زاویهی دیگری روشن میشود. با یک چراغ، همهی تاریکی دیده نمیشود.
سختترین بخش شناختن ذهن، این است که وقتی پای خودش در میان باشد، بیوقفه از خودش دفاع میکند. آنقدر ماهرانه که کمکم، مرز میان آنچه واقعاً رخ داده و روایتی که بعدتر برایش ساخته، از چشم خود آدم هم پنهان میشود.
#خودشناسی، #رشد_فردی ، #ذهن ، #تجربه ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 376 |
| 18 | از ریشههای بلوط تا ریشههای ما
بلوط زاگرس را اگر فقط یک درخت ببینیم، چیزی از او نفهمیدهایم. او شبیه پیرمردی است که هزاران سال است که بر بلندای کوههای سر به فلک کشیدهی دیار ما نشسته، بیآنکه سخنی بگوید، اما تمام تاریخ این سرزمین را از بر است.
هویت نیز چیزی جز همین نیست، آنچه در سکوت، قرنها دوام میآورد و بیآنکه خود را به رخ بکشد، ما را همان آدمهای دیروز نگه میدارد.
ما کوردها، خیلی قبلتر از آنکه ناممان در کتابها نوشته شود، زیر سایهی بلوط زندگی کردهایم. از میوهاش نان ساختهایم، از سایهاش آرامش گرفتهایم و از ایستادگیاش، درس ماندن آموختهایم. به همین دلیل است که وقتی از زاگرس سخن میگوییم، ناخواسته از خودمان هم حرف میزنیم.
بلوط، شبیه مردمان این کوهستان است، آرام، کمادعا و ریشهدار و اصیل. نه با هر بادی میشکند و نه با هر زمستانی امیدش را از دست میدهد. هزاران سال میایستد، بیآنکه از ایستادنش چیزی بگوید.
میگویند درخت را با شاخههایش میبینند، اما با ریشههایش میماند. انسان هم چنین است، آنچه ما را سر پا نگه میدارد، همیشه در ژرفای وجودمان پنهان است، نه در آنچه به چشم میآید.
امروز اما این پیر نجیب، زخمی خشکسالی، آتش و بیمهری انسان شده است. هر شاخهای که از او میخشکد، انگار صفحهای از حافظهی زاگرس ورق میخورد و خاموش میشود.
حفظ بلوط، فقط نجات یک درخت نیست، حفظ روایت مردمانی است که ریشه داشتن را از او آموختند. اگر روزی بلوط از زاگرس برود، چیزی فراتر از یک جنگل را از دست دادهایم، بخشی از هویتمان را.
زیرا هویت، قبلتر از آنکه کتابت شود، در حافظهی یک سرزمین زندگی میکند، در کوهها، در رودها و گاهی در سکوت یک بلوط کهنسال.
#بلوط ، #بلوط_زاگرس ، #کوردستان ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 407 |
| 19 | سهم تو را کسی با خود نمیبرد
آدم، تا وقتی تنها راه میرود، خیال میکند دلش را خوب میشناسد. امتحان دل، از جایی آغاز میشود که دیگری هم پا در همان راه بگذارد. آنوقت، پیش از آنکه چیزی دربارهی او معلوم شود، چیزی از خود ما آشکار میشود، چیزی که سالها، آرام و بیصدا، در گوشهای از دل پنهان بوده است.
موفقیت دیگران، از همان امتحانهاست...
کافی است یک روز، کسی با چشم امید سراغت بیاید. نه پولی از تو بخواهد، نه جایگاهت را. فقط بخواهد از تجربهای استفاده کند که سالها برای به دست آوردنش عمر گذاشتهای.
تا دیروز، از این راه با شوق حرف میزدی؛ از سختیهایش، از شیرینیهایش، از آنچه یاد گرفته بودی. اما همین که احساس کنی قدمهای او دارد به قدمهای تو نزدیک میشود، امتحان آغاز میشود.
لغزش، معمولاً از دروغ شروع نمیشود.
آدم، از امید دادنش میدزدد...
از تجربهاش میدزدد...
از آنچه میتوانست راه را روشنتر کند، میدزدد...
نه آنقدر که وجدانش به درد بیاید! نه...
فقط به اندازهای که دیگری، کمی دیرتر راه بیفتد، کمی بیشتر تردید کند یا شاید اصلاً از رفتن منصرف شود.
از همانجاست، که ماهیت کلمات تغییر میکنند...
نه حقیقت انکار میشود و نه دروغی به زبان میآید. فقط حقیقت، دیگر با همان سخاوت همیشگی گفته نمیشود. بعضی دشواریها ناگهان بزرگ میشوند، بعضی امیدها آرام از میان جملهها کنار میروند. همهچیز همانقدر طبیعی اتفاق میافتد که خود آدم هم دیر میفهمد چه چیزی را از دست داده است.
خیرخواهی، ناگهانی از دل رخت برنمیبنند؛
اول، فقط اندکی کمتر دل میسوزانیم...
بعد، اندکی کمتر امید میدهیم...
بعد، بخشی از تجربه را برای خودمان نگه میداریم...
و آخر کار، اسم این ترس را «واقعبینی» میگذاریم.
از چه میترسیم؟
از اینکه نکند رسیدنِ دیگری، نرسیدن ما باشد...
از اینکه نکند اگر او هم به اینجا برسد، جای ما تنگتر شود...
از اینکه نکند دنیا، آنقدر کوچک باشد که گشایش زندگی او، از گشایش زندگی ما کم کند.
همین ترس، قبل از آنکه رزق و روزی انسان را تهدید کند، اخلاق او را تهدید میکند. ابن جوزی میگوید:
«ما رأيتُ أكثرَ من الهمِّ إلا من قلَّ يقينُه»
سخن ابن جوزی از اندوهی نیست که هر انسانی در فراز و فرود زندگی تجربه میکند. سخن از دلی است که دیگر به وعدهی خدا تکیه ندارد، دلی که هر نعمت را با نعمت دیگران میسنجد و هر گشایش را با این نگرانی میبیند که مبادا چیزی از سهم او کم شده باشد. خدا، نگاه دیگری پیش روی انسان میگذارد:
﴿وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ﴾
اگر دل، این آیه را باور کند، دیگر لازم نیست از آمدن کسی بترسد. لازم نیست امید را جیرهبندی کند یا تجربه را قطرهچکانی در اختیار دیگران بگذارد.
آنوقت، اگر از او راه بپرسی، راه را نشانت میدهد. اگر تجربهای داشته باشد، آن را پنهان نمیکند. اگر بتواند چراغی پیش پای کسی روشن کند، از کم شدن نور خانهی خودش نمیترسد.
چون حقیقتی را فهمیده است که اگر در دل بنشیند، بسیاری از رقابتها بیمعنا میشوند و بسیاری از اضطرابها از بین میروند: این حقیقت که سهم تو را کسی با خود نمیبرد.
#خیرخواهی ، #رزق ، #اخلاق ، #پارسا_دارابی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 464 |
| 20 | تاوان انکار خویشتن
سختترین گفتگوی زندگی، آن گفتگویی است که هر شب، در سکوت، میان انسان و وجدانش آغاز میشود. بیشتر ما از حقیقت نمیگریزیم، از تصویری میگریزیم که حقیقت، از ما خواهد ساخت. برای همین، سالها خودمان را طوری روایت میکنیم که تاب نگاه کردن به خویش را از دست ندهیم.
عجیب است، آدم میتواند همه را فریب بدهد و باز هم آرام نخوابد. وجدان، حافظهای دارد که هیچ توجیهی در آن پاک نمیشود. هرچه بیشتر برای خودمان دلیل میآوریم، بیشتر احساس میکنیم چیزی در درونمان از جای خودش تکان خورده است. بعضی سنگینیها از بار انکار است.
حقیقت، شبیه دانهای است که زیر خاک مانده باشد. میشود رویش خاک بیشتری ریخت، میشود نور را از آن گرفت، اما خاصیت روییدن را از آن نمیشود گرفت. آنچه امروز انکار میکنیم، فردا در هیئت اضطرابی بینام، خشمی بیدلیل، یا اندوهی که هیچ حادثهای توضیحش نمیدهد، دوباره سر برمیآورد. حقیقت، راه بازگشت را بهتر از ما بلد است.
بخش بزرگی از عمرمان صرف محافظت از تصویری میشود که از خود ساختهایم. تصویری که نباید اشتباه کند، نباید آسیب ببیند، نباید کم بیاورد. کمکم آن تصویر، از خود ما مهمتر میشود، تا جایی که دیگر به جای زندگی کردن، نگهبان نقابی میشویم که از ترس افتادنش، حتی جرئت نفس کشیدن هم نداریم.
بعضی زخمها با گذشت زمان خوب نمیشوند، با تکرار یک روایت، عمیقتر میشوند. هر بار که رنجی را دوباره برای خودمان تعریف میکنیم، فقط خاطره را زنده نمیکنیم، همان پنجره را دوباره رو به جهان باز میکنیم. بعد، بیآنکه بدانیم، آدمها را، اتفاقها را و حتی آینده را از پشت همان پنجره میبینیم.
تلختر از زخمی که پنهان مانده، استعدادی است که زیر آوار نقشها دفن شده است. چه بسیار انسانهایی که نه از سر ناتوانی، که از سالها شبیه بودن به انتظار دیگران، از خودشان دور افتادهاند. آنقدر نقش را خوب بازی کردهاند که اگر روزی نقاب از چهره بردارند، خودشان هم غریبهای را در آینه خواهند دید.
گاهی سالها دنبال مقصر میگردیم؛ میان آدمها، میان خاطرهها، میان روزگار. آخر راه، خسته به همان جایی میرسیم که از اول باید میرسیدیم، به خودمان. آنجا، پایان بهانههاست و آغاز دگرگونی.
#انکار_خویشتن
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88 | 451 |
