en
Feedback
آنجا که آسمانم اَبری نیست.

آنجا که آسمانم اَبری نیست.

Open in Telegram

من آن قصه‌گوی ماه‌ام که هنوزِ لحظه‌ها را تبدیل به همیشه‌های زندگی می‌کند، برایم نور شب را تسخیر و در تیله‌ی نگاه واژه‌ای حبس کن. آن زمان صدایم را از بطن یک آبیِ عمیق، خواهی شنید. 📮 : @Lumiaybot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
572
Subscribers
+524 hours
+607 days
+6030 days
Posts Archive
جاودانان پیروز شدند.

زئوس نجات پیدا کرد.

پری‌پری‌های نازم.

این عجیبه که تیتان‌ها جاودانه‌ان ولی نموف‌ها نه :(

راستی اگه گوش کردید یه خبری بدید بهم☝️🏼

من شروع می‌کنم.

اساطیر یونان-آپولون، آرتميس-@bankema.mp327.20 MB

اساطیر یونان-آفرینش جهان-@bankema.mp333.30 MB

دورهمی برای پادکست افسانه‌ها و اساطیر یونان. خیلی وقته دلم می‌خواد این پادکست رو شروع کنم که بنظرم هم جالبه. گوینده‌ی این داستان‌ها آقای سیاوش پاکراه هستند و منبع‌مون هم کانال بایگانی. من ترجیح دادم روزانه یکی یا دوتا از این قسمت‌هارو توی سکوت تمام گوش بدم و بعد بیام اینجا تا باهم درموردشون صحبت کنیم و قصه ببافیم⭐️. تفاوت چندانی نداره اگر شما زمان گوش دادنتون با مال من فرق بکنه، اما بهتره که همه باهم پیش بریم، و این کاملاً دلخواه هست. هرکسی که بخواد می‌تونه با ما همراه بشه و تا آخرش بیاد. من فلسفه‌ نخوندم، اما هر آدمی به هرحال از یه جایی باید با این قصه روبه‌رو بشه. پس چه بهتر از همین حالا؟ ما این چالش رو شروع می‌کنیم، شماهم می‌تونید هرکسی‌رو که دوست داشتید به این چالش دعوت کنید. قراره قصه‌های جالبی گوش بدیم و تابستون‌رو باحال‌تر تموم کنیم🧙🏻‍♀.

فکرکنم این خیلی غم داشته باشه که وسط کنار زدن برگ‌ها و پیشته پیشته کردن یه گربه، یاد همچین چیزی بی‌افتی و دست‌هاتو بذاری لبه‌ی باغچه و اشک بریزی.

من فکرمی‌کنم آب‌وجارو کشیدن یه حیاط قدیمی و شخم زدن خاک باغچه‌اش، سخت‌ترین کاری بود که امروز می‌تونستم انجام بدم. کاش تو اینجا بودی بابابزرگ. من تجربه‌اش کردم، اما دلم نمی‌خواست خودم تنهایی یادش بگیرم. دوست داشتم تو بهم بگی چجوری می‌شه این‌همه برگ‌رو جمع کرد یه گوشه طوری که کمر آدم هم از درد قرچ و قروچ نکنه. کاش تو اینجا بودی بابابزرگ. حالا شاید هم من خیلی لوس می‌شدم، اما دلم می‌خواست تو بهم بگی چجوری می‌شه قالیچه‌های کوچیکی که از وقتی روی صورتم دوتا چشم داشتم بودن رو شست. حتی دوست داشتم بدونم چطوری می‌شه همزمان با نگه داشتن یه گربه کوچولو دوروبر پاهام، آب کمتری برای تمیز کردن گل‌ولای اینجا مصرف کنم. من تنهایی بلدش شدم، ولی کاش تو اینجا بودی بابابزرگ.

نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان سوی تو می‌دوند هان! ای تو همیشه در میان آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون من چه کنم که از درون، دست تو می‌کشد کمان؟ پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟ کز نفـس تو دم‌به‌دم، می‌شنویم بوی جان پیش تو جامه در برم، نعره زند که بــر دَرم آمدنت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان
شاعر : ه. الف. سایه

زندگی، حافظ ناظری.mp320.29 MB