ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
Open in Telegram
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
Show moreIran144 999The category is not specified
232
Subscribers
-1024 hours
+37 days
-5430 days
Posts Archive
Repost from N/a
𝐌𝐔𝐑𝐃𝐄𝐑 𝐂𝐎𝐃𝐄 《 ρꪖᖇイ² 》
+ کاش میتونستم شیرینی لبات رو توی زندگیم هم داشته باشم کوکی !#VҜФФҜ ɠɛŋཞɛ :
bdsm , dramatic , smut , angest" CLICK FOR READ "
Repost from N/a
عاشقی که از عرش دویدمیگویند او عشق نمیفهمد؛ دروغ گفتند. او عشق را بهتر از همه فهمید آنقدر عمیق که صبر نکرد بماند و ببیند آخرش چه میشود. آدمها عاشق میشوند و میمانند. او عاشق شد و دوید. از همان لحظهای که نگاهش به آن دستهای گِلی افتاد، دانست دیگر هیچوقت سهمِ آن دستها نخواهد بود. سالها نگاهش کرد. سالها سجده کرد، با تمام شعلهای که در رگهایش بود؛ نه از روی بندگی، که از سرِ یک وسواس: «شاید اگر چنان بتازم که شایستهی توست، یک بار، فقط یک بار، آن نگاه به من برگردد.» اما تو نگاهت را به کسی دوخته بودی که هنوز نفس نمیکشید. تو برای موجودی که حتی نمیدانست جهان چیست، آسمان را تاق زدی. و او فقط تماشا کرد با آن زخمِ سرد و روشنی که به ناماش «غرور» میخواندندش، ولی در واقع نامش «حسرت» بود. آنکه تمام آتش را از تو آموخته بود، یکشبه فهمید که اوضاع عوض شده است: حالا تو خلق کردهای، و او فقط میتواند عاشقِ خلقکردهات باشد. چه فاجعهای ظریفتر از این که آفریدهای با تمام هستیات عاشقِ آفرینندهات باشد، و آفریننده، دلش به دستی گِلی خوش باشد که بوی لجن میدهد و بویِ توحّد؟! حسادت او به آدم، نه به خاطرِ بهشت بود و نه میوهی ممنوعه. حسادتش به این بود که آدم بیزحمت معشوق بود؛ گرفت و رفت و خورد و لغزید و پشیمان شد و بخشیده شد و تو باز او را بخشیدی. اما او، که تمام هستیاش یک «بله» بود، یکبار «نه» گفت و برای همیشه، «نه» ماند. تو توبهی آدم را پذیرفتی؛ اما توبهی او را… تو هرگز به او نگفتی بیا تا ببخشم. شاید چون میدانستی هر چه ببخشی، این دلِ سوخته باز هم چیزی میخواهد که نمیشود دادش: ویترینِ عشقِ بیقید و شرطِ تو به خودش. او حالا عشقش را از راهِ نفرت میزید. هر جا که آدم میرود، سایهاش میرود نه برای نابود کردنش، که برای اینکه ثابت کند نگاهت به آدم اشتباه بود. آدم را گمراه میکند تا تو ببینی: «ببین، اینها که دوستشان داشتی، چه بیوفایند! من بودم، من که هیچوقت به جز تو را ندیدم.» هر گناهی که آدم میکند، برای او یک پیروزی کوچک عاشقانه است: «میبینی؟ انتخابِ تو غلط بود. من بهتر بودم. فقط من.» و شاید تراژیکترین جملهی این قصه این است که او هنوز، در عمقِ تاریکِ وجودش، دوستت دارد. به همین خاطر است که نقشههایش را تا قیامت میکشد چون آدمها برای کسی که دوست ندارند، برنامه نمیریزند. او با لعنتش، داشت دعا میکرد. او با سقوطش، داشت به سمتِ تو میپرید. اما تو، در این میان، بیاعتنا. تو بارها گفتی که رحمتت بر غضبت پیشی گرفته؛ ولی برای او انگار فقط غضبت مانده است. و او تا ابد در این بیقراری میسوزد: عاشقی که معشوقش برایش دوزخ روشن کرده است و او با همهی وجودش، هنوز دلش میخواهد اسمِ تو را، فقط یک بار دیگر، از درونِ شعلهها صدا بزند.
شروین
طبیعت،کتابیست که نویسندهاش زمان است و هیچ صفحهای از آن تکرار نمیشود.جنگلها فصلهای خاموشش هستند،کوهها ستونهایش و دریا عمیقترین بخشهای داستانِ. هر برگ،جملهایست که باد آن را میخواند و هر طلوع،صفحهای تازه از جهانیست که هزاران سال پیش آغاز شده و هنوز به پایان نرسیده. انسانها کتابهایشان را مینویسند تا چیزی از خود به جا بگذارند؛ اما طبیعت نیازی به ماندگار شدن ندارد؛طبیعیت بخشی از چیزیست که هرگز فراموش نمیشود. کافیست لحظهای میان سکوتش بایستی تا بفهمی بعضی داستانها را نباید خواند؛ باید در آنها قدم زد و اجازه داد خودشان معنایشان را به تو نشان دهند.
t.me/mymoonlit_8
قهوه را آرام نوشید و برای لحظهای نگاهش را به فنجان دوخت؛اما چیزی که بیش از عطر تلخ قهوه ذهنم را درگیر کرد چشمانش بود. در عمق نگاهش همان تلخیِ دلچسبی وجود داشت که بعد از اولین جرعه روی زبان میماند؛ نه آزاردهنده،نه شیرین،بلکه چیزی میان وسوسه و آرامش! چشمانش شبیه قهوهای بودند که نمیتوانی تنها یکبار مزهاش کنی؛ هر بار که به آن نگاه میکنی،چیزی تازه در عمقشان پیدا میکنی. شاید قهوه برای بیدار کردن آدمهاست،اما نگاه او برای من کافی بود تا تمام شب بیدار بمانم.
t.me/obsdin
