ar
Feedback
ᅠ ᅠ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌雷洛ᅠ

ᅠ ᅠ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌雷洛ᅠ

الذهاب إلى القناة على Telegram

ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ

إظهار المزيد
إيران144 119الفئة غير محددة
243
المشتركون
-724 ساعات
+97 أيام
-5130 أيام
أرشيف المشاركات
طبیعت،کتابی‌ست که نویسنده‌اش زمان است و هیچ صفحه‌ای از آن تکرار نمی‌شود.جنگل‌ها فصل‌های خاموشش هستند،کوه‌ها ستون‌هایش و دریا عمیق‌ترین بخش‌های داستانِ. هر برگ،جمله‌ای‌ست که باد آن را می‌خواند و هر طلوع،صفحه‌ای تازه از جهانی‌ست که هزاران سال پیش آغاز شده و هنوز به پایان نرسیده. انسان‌ها کتاب‌هایشان را می‌نویسند تا چیزی از خود به جا بگذارند؛ اما طبیعت نیازی به ماندگار شدن ندارد؛طبیعیت بخشی از چیزی‌ست که هرگز فراموش نمی‌شود. کافی‌ست لحظه‌ای میان سکوتش بایستی تا بفهمی بعضی داستان‌ها را نباید خواند؛ باید در آن‌ها قدم زد و اجازه داد خودشان معنایشان را به تو نشان دهند.
t.me/mymoonlit_8

قهوه را آرام نوشید و برای لحظه‌ای نگاهش را به فنجان دوخت؛اما چیزی که بیش از عطر تلخ قهوه ذهنم را درگیر کرد چشمانش بود. در عمق نگاهش همان تلخیِ دلچسبی وجود داشت که بعد از اولین جرعه روی زبان می‌ماند؛ نه آزاردهنده،نه شیرین،بلکه چیزی میان وسوسه و آرامش! چشمانش شبیه قهوه‌ای بودند که نمی‌توانی تنها یک‌بار مزه‌اش کنی؛ هر بار که به آن نگاه می‌کنی،چیزی تازه در عمقشان پیدا می‌کنی. شاید قهوه برای بیدار کردن آدم‌هاست،اما نگاه او برای من کافی بود تا تمام شب بیدار بمانم.
t.me/obsdin

باد از میان موهایش عبور می‌کرد و هر رشته را آرام با خودش می‌برد؛گویی حتی نسیم هم برای لمس کردن او محتاط‌تر از همیشه بود.موهایش در باد رها می‌شدند و در میان نور تصویری می‌ساختند که نمی‌شد به آسانی از آن چشم برداشت. او ایستاده بود و به دوردست نگاه می‌کرد؛ بی‌آنکه بداند همین بی‌تفاوتیِ آرام،زیباترین منظره‌ی آن لحظه‌ست. باد موهایش را پریشان می‌کرد اما نمی‌توانست وقار حضورش را تغییر دهد؛ گویی طبیعت نیز می‌دانست بعضی زیبایی‌ها را نمی‌توان رام کرد،فقط می‌توان از دور تماشایشان کرد.
t.me/withlnyou

دلتنگی شبیه ایستادن کنار اقیانوسی‌ست که می‌دانی هرچقدر هم به افق خیره شوی چیزی که می‌خواهی از دل موج‌ها بازنخواهد گشت. اقیانوس چیزی را فراموش نمی‌کند؛ هر موج،خاطره‌ای را از ساحلی دور با خود می‌آورد و دوباره به جایی می‌سپارد که شاید هیچکس جز خودش معنایش را نداند. من نیز میان این بی‌کرانگی ایستاده‌ام نه غرق شده‌ام و نه از ساحل دور شده‌ام فقط دلتنگم؛ دلتنگ چیزی که فاصله‌اش شاید تنها چند قدم باشد،اما برای رسیدن به آن باید از تمام این اقیانوس عبور کرد. بعضی دلتنگی‌ها با گذشت زمان کم نمی‌شوند؛فقط آرام‌تر می‌شوند و عمیق‌تر درست مثل اقیانوسی که روی سطحش آرام است اما در اعماقش جهانی بی‌قرار جریان دارد.
t.me/HXXXNOLD

آبی برای من فقط یک رنگ نیست؛ تصویری‌ست از دریایی که هیچکس از عمق واقعی‌اش خبر ندارد. سطح دریا ممکن است آرام باشد،اما در اعماق آن جهان بی‌انتها جریان دارد؛ جایی که سکوت از هر فریادی سنگین‌تر است. من نیز شبیه همان دریا هستم؛ آرام در ظاهر،اما عمیق‌تر از آنچه نگاه نخست می‌تواند بفهمد. هر موجی که به ساحل می‌رسد بخشی از گذشته را با خود می‌برد و هر موجی که بازمی‌گردد،چیز تازه از اعماق می‌آورد. شاید به همین دلیل است که همیشه به آبی خیره می‌شوم؛ در میان این بی‌کرانگی،چیزی را می‌بینم که شبیه خودم است؛ آرام،آزاد و غیرقابل‌تصاحب.
t.me/mixoOz

فرمانده که رفت میدان هنوز پابرجا بود؛ اما چیزی از شکوه آن کم نشده بود،گویی با آخرین قدم‌های او بخشی از روح سپاه نیز از میان خاک و سکوت عبور کرده بود. شمشیرش بر جای ماند پرچمش هنوز در باد ایستاد و سربازانش همچنان صف کشیدند؛ اما هیچکس جرئت نکرد جای خالی مردی را که سال‌ها پشت نامش ایستاده بودند با نام دیگری پر کند. مرثیه‌ی فرمانده را نمی‌توان با اشک نوشت؛ او شایسته‌ی سوگی بزرگ‌تر از گریه‌ست. باید نامش را در سکوت میدان خواند،باید شمشیرش را به احترام بالا برد و باید به یادآورد که بعضی مردان با مرگ تمام نمی‌شوند؛تنها از میان آدم‌ها می‌روند و به بخشی از تاریخ تبدیل می‌شوند. فرمانده رفت،اما فرمانش باقی ماند؛ در پرچمی که هنوز بر فراز میدان می‌رقصد،در سربازانی که هنوز ایستاده‌اند و در نامی که هر بار بر زبان می‌آید،سکوتی سنگین پس از آن شکل می‌گیرد. او دیگر در میان ما نیست اما تا وقتی پرچمش بر زمین نیفتاده،هیچکس حق ندارد بگوید فرمانده شکست خورده است.
t.me/Doomedthv

درد مرا نشکست؛ مرا از آن چیزی ساخت که امروز هستم. هر زخمی که زمانی تصور می‌کردم پایان راه است بعدها به نشانی از قدرت تبدیل شد. من از میان تاریکی عبور کردم،نه برای آنکه در آن بمانم بلکه برای آنکه معنای رهایی را بفهمم. آموختم بعضی زنجیرها از آهن ساخته نشده‌اند؛ از خاطره،وابستگی و ترس ساخته شده‌اند و شکستنشان شجاعتی می‌خواهد که هر کسی ندارد. امروز دیگر از درد فرار نمی‌کنم؛ به آن نگاه می‌کنم و می‌دانم هر زخمی که پشت سر گذاشته‌ام،بخشی از آزادی من بوده. رهایی برای من فراموش کردن نیست؛ لحظه‌ای‌ست که گذشته دیگر قدرت تعیین کردنِ مسیرم را ندارد. من از درد عبور نکردم که ضعیف‌تر شوم؛ از آن گذشتم تا کسی شوم که دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند به آسانی درونش را درهم بشکند.
t.me/xikvnxi

پارانویا در ذهنم شبیه سایه‌ای‌ست که هرگز با خاموش شدن چراغ‌ها ناپدید نمی‌شود؛ آرام می‌آید در سکوت می‌نشیند و میان حقیقت و توهم مرزی می‌سازد که تنها خودم قادر به دیدنش هستم. همه‌چیز در اطرافم رنگ آبی کاربنی گرفته عمیق،سرد و بی‌انتها،درست شبیه فکری که هرچه بیشتر در آن فرو می‌روم،راه بازگشتش کمتر پیدا می‌شود. در این جهان،هیچ نگاهی کاملاً بی‌دلیل نیست و هیچ سکوتی کاملاً خالی از معنا.من به سایه‌ها اعتماد نمی‌کنم،اما از آن‌ها نیز فرار نمی‌کنم؛ گاهی ترسناک‌ترین چیز،چیزی نیست که در تاریکی پنهان شده،بلکه چیزی‌ست که ذهن تو در تاریکی برایت می‌سازد.
t.me/tiaata

Koorosh - Koorosh - R313 (Ft Rowdy).mp32.95 MB

دریا همیشه آرام نیست؛گاهی سکوتش پیش از طوفانی‌ست که هیچ ساحلی توان ایستادگی در برابرش را ندارد.در اعماق همان سکوت،عنکبوتی تارهایش را می‌بافد؛ ظریف،دقیق و بی‌رحم چنان‌ که گویی هر رشته از تارش برای به دام انداختن سرنوشت ساخته شده. دریا با موج‌هایش می‌بلعد و عنکبوت با تارهایش اسیر می‌کند؛ یکی بی‌کران و دیگری بی‌صدا،اما هر دو یک قانون را می‌شناسند چیزی که وارد قلمروشان شود،دیگر همان چیزی نیست که پیش از ورود بوده است. زیبایی واقعی همیشه در آرامش نیست؛ گاهی در همان لحظه‌ای‌ست که سکوت،چهره‌ی واقعی قدرت را آشکار می‌کند.
t.me/F_Youlife

من از آن موجوداتی نیستم که تاریکی را پناهگاه خویش بدانند؛ من در دل شب آرام می‌گیرم،جایی که سکوت همه‌چیز را در خود فرو می‌برد و نور دیگر توان پنهان کردن حقیقت را ندارد.خون در رگ‌هایم همچون میراثی کهن جریان دارد؛ سرد،آرام و سرشار از قدرتی که سال‌هاست در وجودم ریشه دوانده است. نگاه من نه دعوت و نه تهدید؛ تنها حقیقتی‌ست که هرکس جرئت نزدیک شدن داشته باشد آن را خواهد فهمید. در حضور من شب معنای دیگری پیدا می‌کند؛ ماه بر فراز سرم می‌درخشد،بوی خون در هوا می‌پیچد و سکوت،سنگینیِ حضورم را کامل می‌کند. من برای پنهان شدن در تاریکی ساخته نشده‌ام؛ تاریکی تنها جایی‌ست که می‌توانم بی‌هیچ نقابی خودم باشم. اگر قدم به دنیای من گذاشتی،بدان که اینجا جایی برای تردید نیست؛ یا با قدرت می‌ایستی،یا از برابر چیزی عبور می‌کنی که قرن‌هاست نامش را در افسانه‌ها با ترس زمزمه کرده‌اند.
t.me/vkook_vampire