خاکسترِ آبی
Open in Telegram
درود بر شما✨️ خوش اومدین به کاخِ خودتون خب حالا فنجونهاتون رو بیارید تا گرم صحبت بشیم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
235
Subscribers
-1024 hours
-697 days
+4230 days
Posts Archive
235
لیلی اینجا دلم میخواد بگم من عاشقتم
تو وقتی من میگم نمیتونم و به خودم باور ندارم میگی من بهت باور دارم باور دارم و تو میتونی.
وقتی میگم بی عرضم یقمو میگیری و منو از مرداب میکشونی بیرون و دقیقا عصبانیتی ک باید بهم نشون میدی..
وقتی ناامیدم حتی اگه توهم حالت خوب نباشه بهم حق میدی و بهم یه نور میدی ک ناامید نباشم
ما حتی اگه همو ناراحت کنیم اون کسیه ک به جای اینکه سرد بشه میاد ک با حرف زدن حلش کنیم و به هم دیگه فرصت بدیم
هیچوقت فراموش نمیکنم ک وقتی شکست میخوردم و رسما خراب میکردم چجوری تشویقم کردی و گفتی داخل اون زمان بهترینت همین بود ولی مطمعنی ک من میتونم
و منمقول دادم ک میتونم و گفتم :
"ما میتونیم"
آره من عاشقِ لیلی خودمم🥂✨️🌱🤍🫂
- آسا
235
اما ۱ اسفند ۱۴۰۳ بعد فهمیدن این به لیلی پیام دادم و کلی راجب هخامنشان صحبت کردیم و چیزایی جدیدی بهم یاد داد:)
235
یک داستان شش کلمهای ک برندهی جایزهی بهترین داستان خیلی کوتاه جهان شده است :
هبچ حواسم نبود...
دو فنجان ریختم...
- آلیستر دانیل، اندوه
235
در سفر گاهی عجله میکنیم و از زیباییها و ظرافتهای راه غافل میشویم؛ گاهی چنان سرگرم پیج و خمهای راه میشویم ک از مقصد میمانیم.
- جامعهشناسی۱۱
235
آیا چیزی در مخیله آدمی میگنجد که قلم بتواند آن را بنگارد،
اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟
چه حرف تازهای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازهای برای نوشتن
که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟
هر روز باید ذکری واحد را مکرر بخوانم
و آنچه را قدیمی است، قدیمی ندانم: «که تو از آن منی، و من از آن تو»،
درست مانند نخستین باری که نام زیبای تو را تلاوت کردم.
این گونه است که عشق جاودانی همواره معشوق را جوان میبیند.
و نه توجهی به گرد و غبار و جراحات پیری دارد
و نه اهمیتی به چین و شکنهای ناگزیر سالخوردگی میدهد،
بلکه همواره عشق قدیم را موضوع صحیفه شعر خود میگرداند
و نخستین احساس عشق را در جایی میجوید که خود در آنجا به دنیا آمده است،
همانجا که شاید اینک دست زمان و صورت ظاهرش، مرده نشانش بدهند.
-غزلورهها، شکسپیر
235
هوا را از من بگیر خندهات را نه!
نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما
خندهات را نه
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که میکاری
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز میکند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو میزاید
از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی
اما خندهات که رها میشود
و پروازکنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید
عشق من، خنده تو
در تاریکترین لحظهها میشکند
و اگر دیدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری است
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته
خنده تو، در پاییز
در کناره دریا
موج کفآلودهاش را
باید برافروزد،
و در بهاران، عشق من
خنده ات را میخواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
بخند بر شب
بر روز، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره،
بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم،
آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند
نان را، هوا را
روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز!
تا چشم از دنیا نبندم
-پابلو نرودا
235
حتی مرجان(مریجین ریپورتس، کاور کننده پروندههای جنایی) هم تسلیت گفت حنانهی قشنگم :))))
به یادتیم قاصدکم🫂✨️
235
"آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم"💙
"از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم!"
ما آمده بودیم تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم!
یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم!
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم!
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم...
-شهید محمد عبدی
235
واز نوهی اول و نوهی خاص بودن هم اینطوری براتون بگم ک این دوربین قدیمی دایی بزرگمه و وقتی جوون بوده باهاش کلی عکس میگرفته
و امشب دادنش به من :>
