خاکسترِ آبی
Open in Telegram
درود بر شما✨️ خوش اومدین به کاخِ خودتون خب حالا فنجونهاتون رو بیارید تا گرم صحبت بشیم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
241
Subscribers
+1024 hours
+67 days
+5230 days
Posts Archive
241
Repost from "بانوی قرن 19ام"
اینو فور کن بگم اگر چنلت عکس میشد اون چه عکسی بود.
- ظرفیت: 15 چنل اول!
241
Repost from 𝘼 𝙡𝙞𝙩𝙩𝙡𝙚 𝙥𝙚𝙖𝙘𝙚
🏁 ایـن پـیام رو فـور ڪـنیـد ، فـولــدر بـزنـم 𝟫𝟢+ جـذب داشـتـه بـاشــیـد.
جـوین بـاش فـور ڪـن ڪـریـستـال.
241
Repost from N/a
❗️FWD this and I'll give U a brand of cigarette based on you vibe.
Be here with us.
241
+یعنی دیگه آسا هم نیستی؟
-نه. قبلا فکر میکردم آرامش همه چیزو داخل خودش داره. فکرم این بود که خب تو آسایش داشته باشه یعنی همه چیز داری. اما اشتباه میکردم.
+یعنی چی که اشتباه میکردی؟ آرامش داشتن کم چیزی نیستا
لبخند کوتاهی زدو به بخار فنجون قهوهی توی دستش نگاه کرد
- تو ممکنه توی قفس باشی و آرامش داشته باشی چون حس میکنی بیرون رفتن از قفس آرامشتو بهم میزنه، ممکنه بلند پروازی رو بزاری کنار چون اینجوری آرامش و آسایشت فراهمه پس نیازی به بلندپروازی نداری، ممکنه حس کنی آرامش داری پس بقیه چیزا مهم نیست
+توی قفس بودن که به آدم آرامش نمیده...
فنجون رو به لباش نزدیک کرد و کمی ازش نوشید
-چرا اتفاقا یه سریا هستن که توی قفسن و آرامش دارن، چون معتقدن آب و غذا فراهمه، مهم اینکه زندهایم و... ، اونا به آزادی فکر نمیکنن، فکر نمیکنن که اینطور زندگر کردن چقدر خفت داره چون عادت کردن.
به حرفهای دختر رو به روش فکر کرد.
-برای همین آسا دیگه مناسب من نیست.
+خب پس الان چی تورو توصیف میکنه؟ هویت تو چیه؟
-رها. رها منو بهتر توصیف میکنه. رها یعنی رهایی، رهایی یعنی آزادی ، رهایی یعنی بلندپروازی، رهایی کنی عشق، رهایی یعنی رسیدن. من رهام.
- رها
241
Repost from قصهگویِ ویندریا.
https://t.me/Blue_Ash_2026
تو اهل ناوالور هستی؛
ماهیگیری آروم که فقط شبها با قایق قدیمیت به دل دریا میزنی و تو تاریکی شب، تور ماهیگیریت رو پهن میکنی.
تو همیشه یک نوع ماهی صید میکنی؛ ماهیهایی که هیچکس جرئت شکارشون رو نداره، ماهیهایی با فلسهایی به رنگ خاکستری.
چون اگر به اونها نگاه کنی، تاریکترین خاطرهای رو که در تمام عمرت داشتی، تو انعکاس فلسهاشون میبینی.
241
چشم از ماهِ کامل و نورانی برنمیداشت. سکوت، کرکنندهای برقرار بود.
+چه احساسی داری؟
- حس پس زده شدن
+هنوز عادت نکردی؟
- صادق باشم نه. شاید اگه هر بار خودمو گول نمیزدم عادت میکردم...
بیشتر توی خودش جمع شد و همینطور که به ماه نورانی آسمون نگاه میکرد جملشو کامل کرد
-اما هر بار خودمو قانع میکنم و دوباره وضع همون میشه
+وقتی نه میگی نه میشنوی. وقتی پس بزنی، پس زده میشی. مگه زندگی غیر اینه؟
سری تکون داد و همینطور که به ماه نگاه میکرد گفت
-اما خب فرق میکنه؛ فرق میکنه وقتی تو هیچوقت انتخاب نشی؛ فرق میکنه وقتی تو هیچوقت انتخاب اول هیچکس نباشی.
حرف دیگهای نزد و فقط همینطور به ماه نگاه میکرد.
+تو چرا نگاهتو از ماه بر نمیداری؟
-چون میترسم...
- از منه رها
