411
Subscribers
-324 hours
-207 days
-10030 days
Posts Archive
411
Repost from رادیوخیابان
شلاقِ خاکستری، افسارِ بادیست که گاهی، بر تنِ خاطرات کهنه میخورد؛ صدایش در خلأ میپیچد، اما جای زخمی بر جا نمیگذارد، چون خاکستریاش، رنگِ فراموشیست، نه رنگِ خون.https://t.me/hanooz00
411
Repost from رادیوخیابان
فور کنید.
یک شئ و یک رنگ بگید من تو یک جمله بهم ربطشون بدم✨
ظرفیت:تا وقتی فور بزنین اگه دوست داشتین جوین بشین🪷
411
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین تا تو چنلاتون بگردم و یه پست خوشگل ازتون فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.💘
«میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست رو فور کنم.»
چامههای ناگهان.
411
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
فکر می کردم ستاره ام. ستاره ای پر نور و بزرگ. فکر می کردم میتوانم بدون خورشید ادامه دهم. اما... اما روزی، در اثر یک انفجار بزرگ، در اثر یک فروپاشیِ سهمگین، من ویران شدم و فرو ریختم. سال ها با خود فکر کردم. سال ها در خود پنهان شدم. آیا دوران شکوهِ من تمام شده بود؟! آیا پایان عمر من همینجا بود؟! نه. انکار کردم. نمیتوانست باشد. نمیخواستم به این سادگی ها تسلیم شوم. از جای برخواستم و هر چه مانده بود را دور هم جمع کردم. تا دوباره نور شوم، تو دوباره نور دهم. تا بیش از این در حقارت و ظلمِ خود فرو نروم. اما افسوس که تکه های شکسته ام نور خود را از دست داده بودند. بهم چسبیدند؛ آری اما ستاره ای دیگر متولد نشد؛ به جایش سیاه چاله ای عمیق و تاریک پا به عرصه گذاشت. سیاه چاله ای ویران کننده که باز هم من بودم. کاش دست به انکار نمی زدم. کاش انقدر تقلا نمی کردم که برگردم. کاش خود را همانجا در سکوت خود، در آنسوی کیهان، دفن می کردم.
