کاش بلوبری ای روی کیک بودم.
Open in Telegram
Remember,you will die anyway Do anything you want:3 Talk(don’t be shy,I won’t bite you!): @lilaurorasbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
319
Subscribers
No data24 hours
-3347 days
-32430 days
Posts Archive
یکروز وقتی این دوتا زن داشتن تو جنگل دور میزدن به یه برج متروکه میرسن و میرن یه نگاهیی اونجا بندازن و متوجه یه رازی میشن،ساحره هایی که اونارو تعلیم دادن درواقع بچه هارو از تو روستا های اطراف میدزدیدن و حافظشونو پاک میکردن و اونارو مثل خودشون تعلیم میدادن چون میخواستن افراد بیشتری از نسل خودشون پرورش بدن چون نسلشون داشت رو به نابودی میرفت
و این دوتا زن متوجه میشن اونا درواقع دوتا خواهر تو روستای کنار جنگل بودن که این ساحره ها دزدیدنشون و حافظشونو پاک کردن بخاطر همین هیچی یادشون نمیاد
و وقتی همو بیشتر میشناسن انگار یه رابطه دوستانه ای بینشون شکل گرفت و مثل دو تا خواهر شدن چون فقط اونا بودن که میتونستن همو درک کنن
از اون روز اونا هروز بهم تو جنگل بر میخورن و یعی میکنن باهم بیشتر اشنا بشن
خب من میگم اون فرد درواقع یه زن دیگه بود ولی این زن اولیه نمیدونست چرا جذب این زن دومیه میشه بخاطر همین خیلی یهویی انگار که اختیارش دست خودش نبود رفت جلو و دستای زنو گرفت و فهمید اونم یه دختر دیگه مثل اون بوده که توسط ساحره ها بزرگ شده
