en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

Rêverie

Rêverie

Open in Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 333
Subscribers
No data24 hours
-587 days
+48730 days
Posts Archive

kingrider – Zedbazi - Kooche.mp3.mp34.30 MB

امید همان چیزی است که انسان را وادار می‌کند صبح از خواب بیدار شود دوباره تلاش کند دوباره عاشق شود دوباره بعد از هر شکست تکه‌های شکسته خودش را جمع کند و ادامه دهد. اگر امید نبود شاید جهان از اینی هم که بود غیرقابل تحمل‌تر میشد؛ چون اکثر ما بدون تصور فردایی بهتر توان تحمل امروز را نداریم. اما از طرفی آن‌قدر ما را به آینده گره می‌زند که زندگی کردن در زمان حال را فراموش میکنیم. امید خیلی وقت ها شبیه سرابی است که هرچه بیشتر به سمتش می‌دویم، دورتر می‌شود. انسان را قانع می‌کند که هر در بسته‌ای بالاخره باز خواهد شد حتی وقتی کلیدی برای باز کردن ان وجود نداشته باشد. باعث می‌شود حقیقت را آن‌گونه که دوست داریم باشد ببینیم نه ان چیزی که واقعا هست. البته امید همان چیزی‌ست که بعضی شب‌ها نمی‌گذارد از خودمان دست بکشیم. همان چیزی است که بعد از هزار بار شکست هنوز در گوش آدم زمزمه می‌کند: یک بار دیگر امتحان کن. شاید مسئله خود امید نباشد؛ بلکه فاصله‌ای باشد که میان امید و واقعیت ایجاد می‌کنیم. امید باعث میشود که چشم‌هایمان را روی واقعیت ببندیم و انسان را اسیر توهم می‌کند. اما امید باید طوری باشد که واقعیت را ببینیم و با وجود تمام تلخی‌هایش باز هم قدم برمی‌داریم. مهمترین چیز این است که یاد بگیریم امیدوار باشیم بی‌آنکه در خیال غرق شویم ادامه دهیم نه چون مطمئنیم پایان خوشی در انتظار است بلکه چون فهمیده‌ایم ارزش بعضی مسیرها به رسیدنشان نیست. امید واقعا شمشیری دولبه است. اما در نهایت این دست ماست که تعیین می‌کند با آن راهی به سوی زندگی باز کنیم یا زخمی عمیق‌تر بر جان خود بزنیم.

14 - Mordab - Googoosh (320).mp311.51 MB

I can't believe this place has stayed this good for seven years
I can't believe this place has stayed this good for seven years

1:45

She was a girl woven from light,made of life, made of joy She loved Forough She loved love itself, because she, too, was made of poetry She was like a beam of light in a world consumed by darkness But in a place where light is extinguished so that darkness may reign they silenced her light and took her life away.

+1

photo content

بعضی شب‌ها بی‌اختیار به مرگ فکر می‌کنم. نه از آن فکرهایی که با وحشت شروع می‌شوند، بلکه از آن سکوت‌های سنگینی که آرام‌آرام روی شانه‌هایت می‌نشینند و مجبورت می‌کنند با خودت روبه‌رو شوی. و هر بار از خودم می‌پرسم؛ واقعا از چه می‌ترسم؟ از اینکه دیگر نباشم؟ از اینکه دیگر طلوعی را نبینم، کتابی را شروع نکنم، موسیقی‌ای را که هنوز کشف نکرده‌ام را هرگز نشنوم، آدم‌هایی را که دوستشان دارم را هیچ‌وقت نبینم؟ یا از این می‌ترسم که زندگی، پیش از آنکه فرصت کنم واقعا لمسش کنم، تمام شود؟ البته شاید ترس واقعی من، بعد از خودم آغاز می‌شود. از مادرم که گوشی تلفنش دیگر هیچ‌وقت با اسم من روشن نمی‌شود. از پدری که شاید سال‌ها بعد هم ناخودآگاه بخواهد چیزی را برایم تعریف کند و بعد ناگهان یادش بیاید که دیگر نیستم. از دوستانی که هر بار از کنار خاطره‌ای مشترک رد می‌شوند، جای خالی مرا هم با خودشان حمل می‌کنند. از آدم‌هایی که شاید مدت‌ها وانمود کنند خوبند، اما هر از گاهی بی‌دلیل بغض کنند و حتی ندانند دلیلش چیست. گاهی فکر می‌کنم مرگ، برای کسی که می‌رود شاید فقط پایان باشد؛ اما برای کسانی که می‌مانند، تبدیل می‌شود به هزار شروعِ سخت. شروع عادت کردن به نبودن کسی که زمانی همه‌جا حضور داشت. شروع خندیدن با عذاب وجدان. شروعِ زندگی کردن با یک جای خالی که هیچ‌چیز اندازه‌اش نیست. و همین مرا می‌ترساند. اینکه اگر روزی نباشم، غم من در دل کسانی بماند که هیچ تقصیری نداشتند جز اینکه دوستم داشتند. شاید به همین دلیل است که هنوز نمی‌دانم از مرگ می‌ترسم یا از عشق. چون هرچه بیشتر دوست داشته شوی، رفتنت سنگین‌تر می‌شود. و هرچه بیشتر کسی را دوست داشته باشی، تصور دنیایی که بدون تو ادامه پیدا می‌کند، دردناک‌تر است. شاید تمام ترس من از مرگ در حقیقت ترس از ناتمام ماندن باشد؛ ناتمام ماندن حرف‌هایی که هنوز نگفته‌ام، آغوش‌هایی که هنوز نگرفته‌ام، رویاهایی که هنوز زندگی نکرده‌ام، و قلب‌هایی که نمی‌خواهم روزی به خاطر نبودنم بشکنند. و هر بار که به مرگ فکر می‌کنم، بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد زندگی کنم.

Ah shit, here we go again.

+3
14 - Mordab - Googoosh (320).mp311.51 MB

photo content

Being loved by someone like him

به‌نظرم یکی از معدود احساساتی که هیچ‌وقت از زندگی آدم حذف نمی‌شود، دلتنگی است. حسی که نه زمان می‌تواند کامل از بینش ببرد نه حتی فراموشی. همیشه مثل سایه‌ قدم‌به‌قدم دنبالمان است. اکثرا فکر می‌کنند دلتنگی فقط برای یک آدم است؛ برای کسی که رفته، کسی که دیگر نیست یا کسی که دیگر نمی‌توان به او رسید. اما برای من دلتنگی خیلی وسیع‌تر از این‌هاست. گاهی برای یک خیابان دلتنگ می‌شوی؛ خیابانی که سال‌ها از آن عبور نکرده‌ای، برای یک اتاق، یک پنجره یا حتی نوری که از لابه‌لای پرده می‌تابید. حتی گاهی برای یک کتاب؛ نه برای داستانش، برای نسخه‌ای از خودت که آن روزها میان صفحه‌هایش زندگی می‌کرد. برای شبی که تا سحر بیدار ماندی تا فصل آخرش را بخوانی، برای احساسی که بعد از بستن آخرین صفحه در دلت ماند و دیگر هیچ‌وقت تکرار نشد. بعضی وقت‌ها فقط با شنیدن یک جمله، یک تکه موسیقی یا حتی بوی یک عطر، ناگهان چیزی درونم عوض میشود. انگار خاطره‌ای که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهنم خوابیده بود، آرام از خواب بیدار می‌شود و بدون اینکه اجازه بگیرد، تمام وجودم را پر می‌کند. عجیب‌ترین نوع دلتنگی، همان دلتنگی‌های بی‌دلیل باشد.وقتی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، هیچ خاطره مشخصی به یادت نیامده، هیچ اسمی در ذهنت نیست؛ اما دلت سنگین است. احساس می‌کنی چیزی را گم کرده‌ای، در حالی که حتی نمی‌دانی چه بوده است. انگار روح دنبال چیزی می‌گردد که زبانت هیچ اسمی برایش ندارد. بنظرم دلیلش این است که ما فقط دلتنگ ادم‌ها نمیشویم؛ برای زمان‌ها، برای احساس‌ها، برای نسخه‌های قدیمی خودمان هم دلتنگ می‌شویم. برای روزهایی که ساده‌تر می‌خندیدیم، راحت‌تر اعتماد می‌کردیم یا هنوز پر از تجربه اولین هایمان بودیم. و شاید دلتنگی، بهایی است که برای زندگی کردن می‌پردازیم.

photo content

4_5812203946881587889.mp34.05 MB