Rêverie
Відкрити в Telegram
متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
2 344
Підписники
Немає даних24 години
-677 днів
+49630 днів
Архів дописів
2 343
She was a girl woven from light,made of life, made of joy
She loved Forough She loved love itself, because she, too, was made of poetry
She was like a beam of light in a world consumed by darkness
But in a place where light is extinguished so that darkness may reign
they silenced her light and took her life away.
2 343
بعضی شبها بیاختیار به مرگ فکر میکنم. نه از آن فکرهایی که با وحشت شروع میشوند، بلکه از آن سکوتهای سنگینی که آرامآرام روی شانههایت مینشینند و مجبورت میکنند با خودت روبهرو شوی.
و هر بار از خودم میپرسم؛ واقعا از چه میترسم؟
از اینکه دیگر نباشم؟ از اینکه دیگر طلوعی را نبینم، کتابی را شروع نکنم، موسیقیای را که هنوز کشف نکردهام را هرگز نشنوم، آدمهایی را که دوستشان دارم را هیچوقت نبینم؟ یا از این میترسم که زندگی، پیش از آنکه فرصت کنم واقعا لمسش کنم، تمام شود؟
البته شاید ترس واقعی من، بعد از خودم آغاز میشود.
از مادرم که گوشی تلفنش دیگر هیچوقت با اسم من روشن نمیشود. از پدری که شاید سالها بعد هم ناخودآگاه بخواهد چیزی را برایم تعریف کند و بعد ناگهان یادش بیاید که دیگر نیستم.
از دوستانی که هر بار از کنار خاطرهای مشترک رد میشوند، جای خالی مرا هم با خودشان حمل میکنند. از آدمهایی که شاید مدتها وانمود کنند خوبند، اما هر از گاهی بیدلیل بغض کنند و حتی ندانند دلیلش چیست.
گاهی فکر میکنم مرگ، برای کسی که میرود شاید فقط پایان باشد؛ اما برای کسانی که میمانند، تبدیل میشود به هزار شروعِ سخت.
شروع عادت کردن به نبودن کسی که زمانی همهجا حضور داشت.
شروع خندیدن با عذاب وجدان.
شروعِ زندگی کردن با یک جای خالی که هیچچیز اندازهاش نیست.
و همین مرا میترساند.
اینکه اگر روزی نباشم، غم من در دل کسانی بماند که هیچ تقصیری نداشتند جز اینکه دوستم داشتند.
شاید به همین دلیل است که هنوز نمیدانم از مرگ میترسم یا از عشق. چون هرچه بیشتر دوست داشته شوی، رفتنت سنگینتر میشود.
و هرچه بیشتر کسی را دوست داشته باشی، تصور دنیایی که بدون تو ادامه پیدا میکند، دردناکتر است.
شاید تمام ترس من از مرگ در حقیقت ترس از ناتمام ماندن باشد؛
ناتمام ماندن حرفهایی که هنوز نگفتهام، آغوشهایی که هنوز نگرفتهام، رویاهایی که هنوز زندگی نکردهام، و قلبهایی که نمیخواهم روزی به خاطر نبودنم بشکنند.
و هر بار که به مرگ فکر میکنم، بیشتر از همیشه دلم میخواهد زندگی کنم.
2 343
بهنظرم یکی از معدود احساساتی که هیچوقت از زندگی آدم حذف نمیشود، دلتنگی است.
حسی که نه زمان میتواند کامل از بینش ببرد نه حتی فراموشی.
همیشه مثل سایه قدمبهقدم دنبالمان است.
اکثرا فکر میکنند دلتنگی فقط برای یک آدم است؛ برای کسی که رفته، کسی که دیگر نیست یا کسی که دیگر نمیتوان به او رسید. اما برای من دلتنگی خیلی وسیعتر از اینهاست. گاهی برای یک خیابان دلتنگ میشوی؛ خیابانی که سالها از آن عبور نکردهای، برای یک اتاق، یک پنجره یا حتی نوری که از لابهلای پرده میتابید.
حتی گاهی برای یک کتاب؛ نه برای داستانش، برای نسخهای از خودت که آن روزها میان صفحههایش زندگی میکرد.
برای شبی که تا سحر بیدار ماندی تا فصل آخرش را بخوانی، برای احساسی که بعد از بستن آخرین صفحه در دلت ماند و دیگر هیچوقت تکرار نشد.
بعضی وقتها فقط با شنیدن یک جمله، یک تکه موسیقی یا حتی بوی یک عطر، ناگهان چیزی درونم عوض میشود.
انگار خاطرهای که سالها در گوشهای از ذهنم خوابیده بود، آرام از خواب بیدار میشود و بدون اینکه اجازه بگیرد، تمام وجودم را پر میکند.
عجیبترین نوع دلتنگی، همان دلتنگیهای بیدلیل باشد.وقتی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، هیچ خاطره مشخصی به یادت نیامده، هیچ اسمی در ذهنت نیست؛ اما دلت سنگین است.
احساس میکنی چیزی را گم کردهای، در حالی که حتی نمیدانی چه بوده است. انگار روح دنبال چیزی میگردد که زبانت هیچ اسمی برایش ندارد.
بنظرم دلیلش این است که ما فقط دلتنگ ادمها نمیشویم؛ برای زمانها، برای احساسها، برای نسخههای قدیمی خودمان هم دلتنگ میشویم.
برای روزهایی که سادهتر میخندیدیم، راحتتر اعتماد میکردیم یا هنوز پر از تجربه اولین هایمان بودیم.
و شاید دلتنگی، بهایی است که برای زندگی کردن میپردازیم.
