Rêverie
Open in Telegram
متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 348
Subscribers
-724 hours
-17 days
+50730 days
Posts Archive
2 345
با خودم فکر میکنم اگر قرار نبود در ازای خوبیهایمان پاداشی بگیریم و اگر هیچ مجازاتی در انتظار بدیهایمان نبود باز هم همان آدمهایی بودیم که امروز ادعا میکنیم هستیم؟
اگر هیچ قانونی نبود که ما را از انجام بعضی کارها بازدارد و اگر هیچکس قرار نبود رفتارمان را ببیند یا دربارهاش قضاوت کند، آیا باز هم دستمان را به سوی کسی دراز میکردیم که زمین خورده است؟
پاسخ این سوال بیشتر از آنکه درباره اخلاق باشد درباره شناخت ما از خودمان باشد.
برای بعضیها، اخلاق ریشه در دین و مذهب دارد در باور به جهانی فراتر از این جهان در اعتقاد به حسابوکتابی که روزی برای اعمالمان پس خواهیم داد.
برای عدهای دیگر اخلاق چیزی مستقل از پاداش و مجازات است نوعی تعهد درونی به انسان بودن.
بعضیها هم از ترس قانون قضاوت دیگران یا پیامدهای رفتارشان مرزهایی برای خود تعیین میکنند.
و البته کسانی هستند که نه به امید پاداش خوبی میکنند و نه از ترس مجازات، بلکه صرفا نمیخواهند رنجی را که خودشان میفهمند را به دیگری تحمیل کنند.
هرکدام از این دلایل، ما را به شکلی به سمت رفتار اخلاقی سوق میدهند؛ اما چیزی که همیشه ذهنم را درگیر میکند، تفاوت میان خوب بودن و خوب به نظر رسیدن است.
آیا کسی که فقط از ترس مجازات دروغ نمیگوید، واقعا به راستگویی باور دارد؟
آیا مهربانیای که در انتظار تشکر و جبران است همچنان مهربانی محسوب میشود؟
البته فکر نمیکنم انسان برای اخلاقی بودن حتما باید انگیزهای خالص و داشته باشد.
ما موجوداتی پیچیدهای هستیم گاهی برای پذیرفته شدن مهربانیم و گاهی حتی از سر عادت کار درستی انجام میدهیم، بیآنکه دلیلش را بدانیم.
شاید اخلاق انسانی هم قرار نیست همیشه حاصل تصمیمهایی بزرگ و قهرمانانه باشد. گاهی در همین انتخابهای کوچک و روزمره خودش را نشان میدهد؛
در قضاوت نکردن کسی که از شرایط زندگیاش خبر نداریم، در سوءاستفاده نکردن از اعتمادی که به ما شده، در سکوت نکردن وقتی میدانیم سکوتمان به دیگری آسیب میزند و حتی در مهربانی با کسی که هیچ سودی برایمان ندارد.
برای من یکی از زیباترین شکلهای اخلاق همان لحظهای است که انسان میتواند بدی کند، اما انتخاب میکند که نکند.
نه چون کسی مراقب اوست، نه چون قرار است نامش در جایی ثبت شود، بلکه چون میفهمد طرف مقابلش هم انسانی است با احساسات، ترسها، امیدها و دنیایی که شاید هیچوقت از آن باخبر نشود.
انسانیت دقیقا از همینجا آغاز میشود از جایی که دیگری را نه وسیلهای برای رسیدن به خواستههایمان، بلکه انسانی مستقل از خودمان میبینیم.
بااینحال، نمیتوانم انکار کنم که وجود قانون، باورهای دینی و حتی ترس از پیامدها در شکلگیری رفتار اخلاقی جامعه نقش دارند.
شاید اگر هیچ پیامدی برای رفتارهای آسیبزننده وجود نداشت، زندگی جمعی دشوارتر میشد.
من دوست دارم باور کنم که اخلاق، چیزی فراتر از معاملهای میان انسان و جهان است معاملهای که در آن خوبی میکنیم تا چیزی به دست بیاوریم و از بدی دوری میکنیم تا چیزی را از دست ندهیم.
شاید اخلاق، پیش از آنکه وظیفهای در برابر خدا، قانون یا جامعه باشد، مسئولیتی در برابر وجدان خودمان باشد.
مسئولیتی که به ما یادآوری میکند آزادیِ انجام دادن هر کاری، به معنای حق انجام دادن آن نیست.
در نهایت، شاید مهم نباشد که هرکدام از ما از کدام مسیر به اخلاق رسیدهایم از ایمان، وجدان، تجربه، تربیت یا همدلی.
مهم این است که در میان تمام این دلایل، فراموش نکنیم انسان روبهروی ما هم به اندازه خودمان سزاوار احترام و مهربانی است.
و اگر روزی هیچ پاداشی در کار نبود، هیچ مجازاتی وجود نداشت و هیچکس هم از خوبیهای ما باخبر نمیشد، امیدوارم دستکم هنوز دلیلی برای خوب بودن داشته باشیم دلیلی به سادگی اینکه نمیخواهیم جهان برای انسانی دیگر، کمی تلختر از آن چیزی باشد که ناگزیر هست.
2 345
Repost from - حنآیاو .
سلام دوستان وقتتون بخیر
پارمیدا، متأسفانه قربانی تجاوز شده و شرح شرایطش ممکنه برای بعضیها آزاردهنده باشه.
اگر حال روحی خوبی ندارید، لطفاً ادامه متن رو نخونید.
پارمیدا یکی از سه فرزند یک خانواده معمولی در غرب ایرانه. یک روز برای بازی از خونه بیرون میره و توسط فردی ربوده و مورد تجاوز قرار میگیره. چند نفر که متوجه ماجرا میشن، ماشین رو متوقف میکنن و پارمیدا رو نجات میدن و فرد متجاوز هم دستگیر میشه و در حال حاضر در زندانه.
متأسفانه پارمیدا در جریان این اتفاق دچار آسیبهای جسمی جدی شده و تا امروز دو بار تحت عمل جراحی قرار گرفته، اما همچنان با عفونت و مشکلات جسمی دستوپنجه نرم میکنه.
از نظر روحی هم شرایط بسیار سختی داره و برای بهبود به رواندرمانی طولانیمدت و احتمالاً جراحیهای ترمیمی بیشتری نیاز داره.
از طرف دیگه، پدر خانواده هم به تومور مغزی مبتلاست و تحت عمل جراحی قرار گرفته و هزینههای درمان، شرایط این خانواده رو چند برابر سختتر کرده.
مدارک پزشکی پارمیدا و پدرش رو در پستهای بعدی قرار میدم تا در صورت تمایل بتونید بررسی کنید.
این خانواده بهتنهایی از پس این حجم از هزینههای درمان برنمیاد.
اگر امکانش رو دارید، حتی به اندازه هزینه یک قهوه ☕️ هم میتونید کمک کنید.
برای حفظ هویت و کرامت خانواده، امکان دریافت مستقیم شماره کارتشون امکان نیست .
💳 شماره کارت:
6219861829075950
به نام حنا عابدینی
ممنونم از هر کسی که حتی با منتشر کردن این پیام، برای رسیدن کمک به این خانواده همراهی میکنه. 🤍
2 345
من از اینکه زن بودن را به یک نمایش بیپایان تبدیل کردهاند خستهام؛ نمایشی که در آن زن باید همزمان زیبا، مؤدب، جذاب، دستنیافتنی، خوشپوش، بینقص، متواضع و مطابق سلیقهی همه باشد. باید دیده شود، اما نه بیش از حد؛ زیبا باشد، اما نه به شکلی که دیگران را به حرف بیاورد؛ اعتمادبهنفس داشته باشد، اما نه آنقدر که متهم به خودپسندی شود. باید خودش باشد، البته تا جایی که دیگران با خود واقعیاش مشکلی نداشته باشند!
و این به شدت تناقض مضحکی است.
و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که این حجم از قضاوت آنقدر عادی شده که گاهی خود زنها هم ناخواسته آن را علیه یکدیگر به کار میبرند. همان معیارهایی که سالها برای محدود کردنشان ساخته شده، تبدیل به ابزاری برای مقایسه و تحقیر زنان دیگر میشود. انگار همه در یک مسابقهی بیپایان شرکت کردهاند؛ مسابقهای که خط پایان ندارد و جایزهاش فقط چند لحظه تأیید از طرف کسانی است که فردا معیار تازهای برای رد کردنشان پیدا میکنند.
من نمیخواهم ارزش خودم یا هیچ زن دیگری را با میزان نزدیکیاش به یک تصویر ساختگی از کمال بسنجم. نمیخواهم برای اثبات اینکه شایستهی احترامم، مجبور باشم ظاهر، رفتار یا انتخابهایم را برای دیگران توجیه کنم. و از همه مهمتر، نمیخواهم پذیرفته باشم که زن بودن یعنی زندگی کردن زیر نگاه دائمی دیگران.
زن نه ویترین است، نه کالایی برای پسندیده شدن، نه موضوعی برای سرگرمی و نه موجودی که باید هر روز خودش را با سلیقهی جامعه تطبیق بدهد.
زن یک انسان است؛ با تمام نقصها، انتخابها، تناقضها، آزادیها و حق زندگی کردنش.
و اگر پذیرفتن همین حقیقت ساده برای بعضیها اینقدر دشوار است، مشکل از زنها نیست. مشکل از نگاهی است که هنوز نمیتواند زنی را ببیند، بدون اینکه بخواهد دربارهی بدنش نظر بدهد، رفتارش را تفسیر کند یا ارزشش را اندازه بگیرد.
من از زن بودن خسته نیستم؛ از انتظارات احمقانهای خستهام که دیگران به زن بودن تحمیل کردهاند. از اینکه حتی حق سادهی انسان بودن هم برای زنها گاهی مشروط به هزاران تبصره و توضیح است.
2 345
از اینکه از یک زن انتظار دارند بینقص باشد، واقعا متنفرم.
از اینکه انگار زن بودن بهخودیخود یک پروژهی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژهای که هیچوقت به پایان نمیرسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخرهی جامعه نزدیک میشود، معیار تازهای از راه میرسد تا به او یادآوری کند هنوز بهاندازهی کافی خوب نیست.
باید پوست صورتش صاف و بیجوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندانهایش سفید و حتی قدش هم در محدودهای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص دادهاند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل میشود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقهی کسانی باشد که خودشان را صاحبنظر در مورد بدن دیگران میدانند.
و من از این حجم از دخالت در بدن زنها خستهام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچوقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد دربارهی اندازهی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوهی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچوقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمیرسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟
اما چیزی که بیشتر از همه عصبانیام میکند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونهای است که کوچکترین رفتار یک زن را به مسئلهای جنسی تبدیل میکند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم میزند و زندگی خودش را میکند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از سادهترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است.
چرا یک زن نمیتواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه دربارهی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمیتواند لباس موردعلاقهاش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمیتواند راه برود، بدون اینکه نگاههای مزاحم و تفسیرهای بیربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی سادهترین انتخابهای شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟
و بعد، همین آدمها با کمال وقاحت دربارهی شخصیت و ارزش یک زن صحبت میکنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار میکند، شایستهی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون میرود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت میشود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند.
و این تناقض چندشآورتر میشود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط میآید.
همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش میرسد، از غیرت حرف میزند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرمکننده میدانست، برای زن خانوادهی خودش غیرقابلتحمل میشود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد
و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضیها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیدهاند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آنها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانهای برای محدود کردن زنها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگیشان باشد، اسم محترمانهای برای همان حس مالکیت است. نمیشود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوطاند.
نمیخواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهمترین چیزی باشد که دربارهی یک زن به ذهنمان میرسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع میشود، اولین واکنش بسیاری از آدمها بررسی ظاهر اوست؟ چرا دربارهی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، تواناییها و شخصیتش حرف زده میشود؟
نمیخواهم بگویم زنها باید بهجای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟
یک زن میتواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقهاش را انتخاب کند. میتواند پرحرف باشد یا کمحرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچکدام از اینها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسیسازی او نیست.
2 345
سلام عزیزم امیدوارم خوب باشیی
من چندتا کتاب دارم که گذاشتمشون برای فروش، دلم نمیخواد اصلا تبلیغاتی باشن حرفام صرفا دوست دارم کتابها به دست آدمای درستی برسن😭
این هم لینک چنلم توی تلگرام💞💞
https://t.me/mybooks99999
2 345
سلام عزیزم امیدوارم خوب باشیی
من چندتا کتاب دارم که گذاشتمشون برای فروش، دلم نمیخواد اصلا تبلیغاتی باشن حرفام صرفا دوست دارم کتابها به دست آدمای درستی برسن😭
این هم لینک چنلم توی تلگرام💞💞
https://t.me/mybooks99999
2 345
من از اینکه زن بودن را به یک نمایش بیپایان تبدیل کردهاند خستهام؛ نمایشی که در آن زن باید همزمان زیبا، مؤدب، جذاب، دستنیافتنی، خوشپوش، بینقص، متواضع و مطابق سلیقهی همه باشد. باید دیده شود، اما نه بیش از حد؛ زیبا باشد، اما نه به شکلی که دیگران را به حرف بیاورد؛ اعتمادبهنفس داشته باشد، اما نه آنقدر که متهم به خودپسندی شود. باید خودش باشد، البته تا جایی که دیگران با خود واقعیاش مشکلی نداشته باشند! و این به شدت تناقض مضحکی است. و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که این حجم از قضاوت آنقدر عادی شده که گاهی خود زنها هم ناخواسته آن را علیه یکدیگر به کار میبرند. همان معیارهایی که سالها برای محدود کردنشان ساخته شده، تبدیل به ابزاری برای مقایسه و تحقیر زنان دیگر میشود. انگار همه در یک مسابقهی بیپایان شرکت کردهاند؛ مسابقهای که خط پایان ندارد و جایزهاش فقط چند لحظه تأیید از طرف کسانی است که فردا معیار تازهای برای رد کردنشان پیدا میکنند. من نمیخواهم ارزش خودم یا هیچ زن دیگری را با میزان نزدیکیاش به یک تصویر ساختگی از کمال بسنجم. نمیخواهم برای اثبات اینکه شایستهی احترامم، مجبور باشم ظاهر، رفتار یا انتخابهایم را برای دیگران توجیه کنم. و از همه مهمتر، نمیخواهم پذیرفته باشم که زن بودن یعنی زندگی کردن زیر نگاه دائمی دیگران. زن نه ویترین است، نه کالایی برای پسندیده شدن، نه موضوعی برای سرگرمی و نه موجودی که باید هر روز خودش را با سلیقهی جامعه تطبیق بدهد. زن یک انسان است؛ با تمام نقصها، انتخابها، تناقضها، آزادیها و حق زندگی کردنش. و اگر پذیرفتن همین حقیقت ساده برای بعضیها اینقدر دشوار است، مشکل از زنها نیست. مشکل از نگاهی است که هنوز نمیتواند زنی را ببیند، بدون اینکه بخواهد دربارهی بدنش نظر بدهد، رفتارش را تفسیر کند یا ارزشش را اندازه بگیرد. من از زن بودن خسته نیستم؛ از انتظارات احمقانهای خستهام که دیگران به زن بودن تحمیل کردهاند. از اینکه حتی حق سادهی انسان بودن هم برای زنها گاهی مشروط به هزاران تبصره و توضیح است.
2 345
از اینکه از یک زن انتظار دارند بینقص باشد، واقعا متنفرم. از اینکه انگار زن بودن بهخودیخود یک پروژهی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژهای که هیچوقت به پایان نمیرسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخرهی جامعه نزدیک میشود، معیار تازهای از راه میرسد تا به او یادآوری کند هنوز بهاندازهی کافی خوب نیست. باید پوست صورتش صاف و بیجوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندانهایش سفید و حتی قدش هم در محدودهای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص دادهاند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل میشود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقهی کسانی باشد که خودشان را صاحبنظر در مورد بدن دیگران میدانند. و من از این حجم از دخالت در بدن زنها خستهام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچوقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد دربارهی اندازهی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوهی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچوقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمیرسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟ اما چیزی که بیشتر از همه عصبانیام میکند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونهای است که کوچکترین رفتار یک زن را به مسئلهای جنسی تبدیل میکند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم میزند و زندگی خودش را میکند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از سادهترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است. چرا یک زن نمیتواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه دربارهی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمیتواند لباس موردعلاقهاش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمیتواند راه برود، بدون اینکه نگاههای مزاحم و تفسیرهای بیربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی سادهترین انتخابهای شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟ و بعد، همین آدمها با کمال وقاحت دربارهی شخصیت و ارزش یک زن صحبت میکنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار میکند، شایستهی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون میرود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت میشود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند. و این تناقض چندشآورتر میشود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط میآید. همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش میرسد، از غیرت حرف میزند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرمکننده میدانست، برای زن خانوادهی خودش غیرقابلتحمل میشود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضیها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیدهاند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آنها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانهای برای محدود کردن زنها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگیشان باشد، اسم محترمانهای برای همان حس مالکیت است. نمیشود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوطاند. نمیخواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهمترین چیزی باشد که دربارهی یک زن به ذهنمان میرسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع میشود، اولین واکنش بسیاری از آدمها بررسی ظاهر اوست؟ چرا دربارهی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، تواناییها و شخصیتش حرف زده میشود؟ نمیخواهم بگویم زنها باید بهجای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟ یک زن میتواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقهاش را انتخاب کند. میتواند پرحرف باشد یا کمحرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچکدام از اینها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسیسازی او نیست.
2 345
من از اینکه زن بودن را به یک نمایش بیپایان تبدیل کردهاند خستهام؛ نمایشی که در آن زن باید همزمان زیبا، مؤدب، جذاب، دستنیافتنی، خوشپوش، بینقص، متواضع و مطابق سلیقهی همه باشد. باید دیده شود، اما نه بیش از حد؛ زیبا باشد، اما نه به شکلی که دیگران را به حرف بیاورد؛ اعتمادبهنفس داشته باشد، اما نه آنقدر که متهم به خودپسندی شود. باید خودش باشد، البته تا جایی که دیگران با خود واقعیاش مشکلی نداشته باشند! و این به شدت تناقض مضحکی است. و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که این حجم از قضاوت آنقدر عادی شده که گاهی خود زنها هم ناخواسته آن را علیه یکدیگر به کار میبرند. همان معیارهایی که سالها برای محدود کردنشان ساخته شده، تبدیل به ابزاری برای مقایسه و تحقیر زنان دیگر میشود. انگار همه در یک مسابقهی بیپایان شرکت کردهاند؛ مسابقهای که خط پایان ندارد و جایزهاش فقط چند لحظه تأیید از طرف کسانی است که فردا معیار تازهای برای رد کردنشان پیدا میکنند. من نمیخواهم ارزش خودم یا هیچ زن دیگری را با میزان نزدیکیاش به یک تصویر ساختگی از کمال بسنجم. نمیخواهم برای اثبات اینکه شایستهی احترامم، مجبور باشم ظاهر، رفتار یا انتخابهایم را برای دیگران توجیه کنم. و از همه مهمتر، نمیخواهم پذیرفته باشم که زن بودن یعنی زندگی کردن زیر نگاه دائمی دیگران. زن نه ویترین است، نه کالایی برای پسندیده شدن، نه موضوعی برای سرگرمی و نه موجودی که باید هر روز خودش را با سلیقهی جامعه تطبیق بدهد. زن یک انسان است؛ با تمام نقصها، انتخابها، تناقضها، آزادیها و حق زندگی کردنش. و اگر پذیرفتن همین حقیقت ساده برای بعضیها اینقدر دشوار است، مشکل از زنها نیست. مشکل از نگاهی است که هنوز نمیتواند زنی را ببیند، بدون اینکه بخواهد دربارهی بدنش نظر بدهد، رفتارش را تفسیر کند یا ارزشش را اندازه بگیرد. من از زن بودن خسته نیستم؛ از انتظارات احمقانهای خستهام که دیگران به زن بودن تحمیل کردهاند. از اینکه حتی حق سادهی انسان بودن هم برای زنها گاهی مشروط به هزاران تبصره و توضیح است.
2 345
از اینکه از یک زن انتظار دارند بینقص باشد، واقعا متنفرم. از اینکه انگار زن بودن بهخودیخود یک پروژهی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژهای که هیچوقت به پایان نمیرسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخرهی جامعه نزدیک میشود، معیار تازهای از راه میرسد تا به او یادآوری کند هنوز بهاندازهی کافی خوب نیست. باید پوست صورتش صاف و بیجوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندانهایش سفید و حتی قدش هم در محدودهای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص دادهاند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل میشود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقهی کسانی باشد که خودشان را صاحبنظر در مورد بدن دیگران میدانند. و من از این حجم از دخالت در بدن زنها خستهام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچوقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد دربارهی اندازهی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوهی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچوقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمیرسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟ اما چیزی که بیشتر از همه عصبانیام میکند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونهای است که کوچکترین رفتار یک زن را به مسئلهای جنسی تبدیل میکند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم میزند و زندگی خودش را میکند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از سادهترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است. چرا یک زن نمیتواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه دربارهی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمیتواند لباس موردعلاقهاش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمیتواند راه برود، بدون اینکه نگاههای مزاحم و تفسیرهای بیربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی سادهترین انتخابهای شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟ و بعد، همین آدمها با کمال وقاحت دربارهی شخصیت و ارزش یک زن صحبت میکنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار میکند، شایستهی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون میرود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت میشود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند. و این تناقض چندشآورتر میشود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط میآید. همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش میرسد، از غیرت حرف میزند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرمکننده میدانست، برای زن خانوادهی خودش غیرقابلتحمل میشود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضیها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیدهاند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آنها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانهای برای محدود کردن زنها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگیشان باشد، اسم محترمانهای برای همان حس مالکیت است. نمیشود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوطاند. نمیخواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهمترین چیزی باشد که دربارهی یک زن به ذهنمان میرسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع میشود، اولین واکنش بسیاری از آدمها بررسی ظاهر اوست؟ چرا دربارهی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، تواناییها و شخصیتش حرف زده میشود؟ نمیخواهم بگویم زنها باید بهجای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟ یک زن میتواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقهاش را انتخاب کند. میتواند پرحرف باشد یا کمحرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچکدام از اینها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسیسازی او نیست.
2 345
نمیدانم چرا این غم تمام نمیشود چرا هرچه زمان میگذرد، نه چیزی از سنگینیاش کم میشود و نه به بودنش عادت میکنم.
غمی در این شهر ریشه دوانده که نه با خوابیدن از یاد میرود، نه با خندیدن، نه حتی با دور شدن از اخبار و آدمها غمی که صبح با ما از خواب بیدار میشود، در مسیر مدرسه و کار همراهمان میآید شب، درست وقتی خیال میکنیم دیگر توان فکر کردن نداریم، آرام و بیصدا خودش را به گوشهای از ذهنمان میرساند.
همیشه فکر میکردم غم، هرقدر هم عمیق باشد در نهایت تجربهای شخصی است؛ چیزی میان آدم و خودش، زخمی که شاید هیچکس نبیند و هیچکس هم نتواند درکش کند اما حالا فکر میکنم غم جمعی شکل دیگری از رنج است؛ رنجی که حتی برای تحمل کردنش هم نمیتوانی به کسی پناه ببری، چون هر طرف که نگاه میکنی، کسی را میبینی که چیزی برای از دست دادن دارد، کسی که نگران فرداست، کسی که از آینده حرف نمیزند چون دیگر مطمئن نیست آیندهای به آن معنا وجود داشته باشد.
در خیابان راه میروی و چهرهها را نگاه میکنی. سوار اسنپ میشوی و راننده از گرانی، از اجارهخانه، از بچههایش یا از روزهایی میگوید که نمیداند چطور باید از پسشان بربیاید. در جمع دوستانت نشستهای، میان خندهها و حرفهای معمولی، ناگهان بحث به آینده میرسد و ناگهان همه ساکت میشویم، میبینی آدمها دیگر آنقدر که باید درباره رؤیاهایشان حرف نمیزنند؛ بیشتر از ماندن و رفتن میگویند، از دوام آوردن، از اینکه چطور باید از پس ماه بعد بربیایند، از اینکه اصلا قرار است چه اتفاقی بیفتد.
دیگر صحبت از ساختن نیست، از زنده ماندن است.
از اینکه چطور روز را به شب برسانیم، چطور نگذاریم نگرانی تمام لحظههای کوچکمان را ببلعد، چطور در میانه اینهمه نااطمینانی، هنوز بتوانیم برای چیزی ذوق کنیم.
گاهی به آدمها نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم هرکدامشان چه زندگی ناتمامی را با خودشان حمل میکنند. چه آرزوهایی که به تعویق افتادهاند، چه تصمیمهایی که از ترس آینده گرفته نشدهاند، چه شبهایی که با فکر فردا صبح شدهاند. چقدر آدم در این شهر هست که ظاهرا دارد زندگی میکند، اما تمام حواسش به این است که مبادا چیزی از دست برود؛ آرامش، عزیزانش، یا حتی همان اندک امیدی که هنوز برایش باقی مانده.
غم فردی دستکم جایی برای پناه بردن دارد؛ میتوانی از آدمها فاصله بگیری، در اتاقت را ببندی، گریه کنی، بنویسی و شاید کمکم با آن کنار بیایی. درونت را به هم ریخته، اما چطور میشود از چیزی فاصله گرفت که در هوای مشترک همهمان جریان دارد؟
شاید برای همین است که این روزها حتی لحظههای خوب هم کمی غمگیناند. میخندی، اما گوشهای از ذهنت درگیر است. برای چیزی برنامه میریزی، اما نمیتوانی با تمام وجود به آن دل ببندی.
من دلم برای روزهایی تنگ شده که آینده چیزی بود که میتوانستیم با اشتیاق دربارهاش حرف بزنیم، نه چیزی که مجبور باشیم از آن بترسیم. برای روزهایی که برنامهریزی کردن، نشانه امید بود، نه یک جور تلاش برای حفظ تعادل در آشفتگی دلم برای آدمهایی تنگ شده که وقتی از فردا حرف میزدند، منظورشان اتفاقهای قشنگی بود که قرار بود بیفتد، نه فقط چیزهایی که امیدوار بودند اتفاق نیفتد.
و با تمام اینها، هنوز نمیدانم این غم کی تمام میشود. اصلا قرار نیست یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم همهچیز خوب شده است. شاید باید یاد بگیریم در همین روزهای دشوار، دستکم نگذاریم اندوه، تمام معنای زندگی را از ما بگیرد. نه از سر خوشبینیهای بیپایه، نه با انکار آنچه میگذرد؛ فقط برای اینکه ما هم حق داریم چیزی بیشتر از دوام آوردن را تجربه کنیم.
حق داریم جوانیمان را صرفا به نگرانی برای فردا نگذرانیم. حق داریم رویا داشته باشیم، عاشق کتاب و موسیقی و آدمها باشیم، برای یک سفر کوچک ذوق کنیم، در خیابان قدم بزنیم و برای چند لحظه به هیچچیز فکر نکنیم. حق داریم زندگی کنیم، نه اینکه تمام عمرمان را صرف آماده شدن برای ادامه زندگی کنیم.
نمیدانم چرا این غم تمام نمیشود فقط میدانم خستهام از دیدن آدمهایی که هرکدام به شکلی دارند خودشان را سرپا نگه میدارند، از شنیدن آرزوهایی که پیش از به دنیا آمدن، محکوم به تعویقاند، از اینهمه زندگی که در انتظار فرصتی برای زندگی کردن مانده است.
