ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

Rêverie

Rêverie

Открыть в Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
2 353
Подписчики
-724 часа
-17 дней
+50730 дней
Архив постов
My memories with you will always hold a special place in my heart🗃🪷.

〰️y memories with you will always hold a 🤩pecial place in my heart🗃💝.

Some people collect things I collect my days.
Some people collect things I collect my days.

من از اینکه زن بودن را به یک نمایش بی‌پایان تبدیل کرده‌اند خسته‌ام؛ نمایشی که در آن زن باید هم‌زمان زیبا، مؤدب، جذاب، دست‌نیافتنی، خوش‌پوش، بی‌نقص، متواضع و مطابق سلیقه‌ی همه باشد. باید دیده شود، اما نه بیش از حد؛ زیبا باشد، اما نه به شکلی که دیگران را به حرف بیاورد؛ اعتمادبه‌نفس داشته باشد، اما نه آن‌قدر که متهم به خودپسندی شود. باید خودش باشد، البته تا جایی که دیگران با خود واقعی‌اش مشکلی نداشته باشند! و این به شدت تناقض مضحکی است. و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که این حجم از قضاوت آن‌قدر عادی شده که گاهی خود زن‌ها هم ناخواسته آن را علیه یکدیگر به کار می‌برند. همان معیارهایی که سال‌ها برای محدود کردنشان ساخته شده، تبدیل به ابزاری برای مقایسه و تحقیر زنان دیگر می‌شود. انگار همه در یک مسابقه‌ی بی‌پایان شرکت کرده‌اند؛ مسابقه‌ای که خط پایان ندارد و جایزه‌اش فقط چند لحظه تأیید از طرف کسانی است که فردا معیار تازه‌ای برای رد کردنشان پیدا می‌کنند. من نمی‌خواهم ارزش خودم یا هیچ زن دیگری را با میزان نزدیکی‌اش به یک تصویر ساختگی از کمال بسنجم. نمی‌خواهم برای اثبات اینکه شایسته‌ی احترامم، مجبور باشم ظاهر، رفتار یا انتخاب‌هایم را برای دیگران توجیه کنم. و از همه مهم‌تر، نمی‌خواهم پذیرفته باشم که زن بودن یعنی زندگی کردن زیر نگاه دائمی دیگران. زن نه ویترین است، نه کالایی برای پسندیده شدن، نه موضوعی برای سرگرمی و نه موجودی که باید هر روز خودش را با سلیقه‌ی جامعه تطبیق بدهد. زن یک انسان است؛ با تمام نقص‌ها، انتخاب‌ها، تناقض‌ها، آزادی‌ها و حق زندگی کردنش. و اگر پذیرفتن همین حقیقت ساده برای بعضی‌ها این‌قدر دشوار است، مشکل از زن‌ها نیست. مشکل از نگاهی است که هنوز نمی‌تواند زنی را ببیند، بدون اینکه بخواهد درباره‌ی بدنش نظر بدهد، رفتارش را تفسیر کند یا ارزشش را اندازه بگیرد. من از زن بودن خسته نیستم؛ از انتظارات احمقانه‌ای خسته‌ام که دیگران به زن بودن تحمیل کرده‌اند. از اینکه حتی حق ساده‌ی انسان بودن هم برای زن‌ها گاهی مشروط به هزاران تبصره و توضیح است.

از اینکه از یک زن انتظار دارند بی‌نقص باشد، واقعا متنفرم. از اینکه انگار زن بودن به‌خودی‌خود یک پروژه‌ی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژه‌ای که هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخره‌ی جامعه نزدیک می‌شود، معیار تازه‌ای از راه می‌رسد تا به او یادآوری کند هنوز به‌اندازه‌ی کافی خوب نیست. باید پوست صورتش صاف و بی‌جوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندان‌هایش سفید و حتی قدش هم در محدوده‌ای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص داده‌اند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل می‌شود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقه‌ی کسانی باشد که خودشان را صاحب‌نظر در مورد بدن دیگران می‌دانند. و من از این حجم از دخالت در بدن زن‌ها خسته‌ام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچ‌وقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد درباره‌ی اندازه‌ی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوه‌ی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچ‌وقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمی‌رسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟ اما چیزی که بیشتر از همه عصبانی‌ام می‌کند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونه‌ای است که کوچک‌ترین رفتار یک زن را به مسئله‌ای جنسی تبدیل می‌کند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم می‌زند و زندگی خودش را می‌کند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از ساده‌ترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است. چرا یک زن نمی‌تواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه درباره‌ی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمی‌تواند لباس موردعلاقه‌اش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمی‌تواند راه برود، بدون اینکه نگاه‌های مزاحم و تفسیرهای بی‌ربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی ساده‌ترین انتخاب‌های شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟ و بعد، همین آدم‌ها با کمال وقاحت درباره‌ی شخصیت و ارزش یک زن صحبت می‌کنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار می‌کند، شایسته‌ی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون می‌رود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت می‌شود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند. و این تناقض چندش‌آورتر می‌شود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط می‌آید. همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش می‌رسد، از غیرت حرف می‌زند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرم‌کننده می‌دانست، برای زن خانواده‌ی خودش غیرقابل‌تحمل می‌شود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضی‌ها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیده‌اند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آن‌ها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانه‌ای برای محدود کردن زن‌ها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگی‌شان باشد، اسم محترمانه‌ای برای همان حس مالکیت است. نمی‌شود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوط‌اند. نمی‌خواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهم‌ترین چیزی باشد که درباره‌ی یک زن به ذهنمان می‌رسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع می‌شود، اولین واکنش بسیاری از آدم‌ها بررسی ظاهر اوست؟ چرا درباره‌ی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، توانایی‌ها و شخصیتش حرف زده می‌شود؟ نمی‌خواهم بگویم زن‌ها باید به‌جای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟ یک زن می‌تواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقه‌اش را انتخاب کند. می‌تواند پرحرف باشد یا کم‌حرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچ‌کدام از این‌ها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسی‌سازی او نیست.

سلام عزیزم امیدوارم خوب باشیی من چندتا کتاب دارم که گذاشتمشون برای فروش، دلم نمیخواد اصلا تبلیغاتی باشن حرفام صرفا دوست دارم کتاب‌ها به دست آدمای درستی برسن😭 این هم لینک چنلم توی تلگرام💞💞 https://t.me/mybooks99999

سلام عزیزم امیدوارم خوب باشیی من چندتا کتاب دارم که گذاشتمشون برای فروش، دلم نمیخواد اصلا تبلیغاتی باشن حرفام صرفا دوست دارم کتاب‌ها به دست آدمای درستی برسن😭 این هم لینک چنلم توی تلگرام💞💞 https://t.me/mybooks99999

من از اینکه زن بودن را به یک نمایش بی‌پایان تبدیل کرده‌اند خسته‌ام؛ نمایشی که در آن زن باید هم‌زمان زیبا، مؤدب، جذاب، دست‌نیافتنی، خوش‌پوش، بی‌نقص، متواضع و مطابق سلیقه‌ی همه باشد. باید دیده شود، اما نه بیش از حد؛ زیبا باشد، اما نه به شکلی که دیگران را به حرف بیاورد؛ اعتمادبه‌نفس داشته باشد، اما نه آن‌قدر که متهم به خودپسندی شود. باید خودش باشد، البته تا جایی که دیگران با خود واقعی‌اش مشکلی نداشته باشند! و این به شدت تناقض مضحکی است. و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که این حجم از قضاوت آن‌قدر عادی شده که گاهی خود زن‌ها هم ناخواسته آن را علیه یکدیگر به کار می‌برند. همان معیارهایی که سال‌ها برای محدود کردنشان ساخته شده، تبدیل به ابزاری برای مقایسه و تحقیر زنان دیگر می‌شود. انگار همه در یک مسابقه‌ی بی‌پایان شرکت کرده‌اند؛ مسابقه‌ای که خط پایان ندارد و جایزه‌اش فقط چند لحظه تأیید از طرف کسانی است که فردا معیار تازه‌ای برای رد کردنشان پیدا می‌کنند. من نمی‌خواهم ارزش خودم یا هیچ زن دیگری را با میزان نزدیکی‌اش به یک تصویر ساختگی از کمال بسنجم. نمی‌خواهم برای اثبات اینکه شایسته‌ی احترامم، مجبور باشم ظاهر، رفتار یا انتخاب‌هایم را برای دیگران توجیه کنم. و از همه مهم‌تر، نمی‌خواهم پذیرفته باشم که زن بودن یعنی زندگی کردن زیر نگاه دائمی دیگران. زن نه ویترین است، نه کالایی برای پسندیده شدن، نه موضوعی برای سرگرمی و نه موجودی که باید هر روز خودش را با سلیقه‌ی جامعه تطبیق بدهد. زن یک انسان است؛ با تمام نقص‌ها، انتخاب‌ها، تناقض‌ها، آزادی‌ها و حق زندگی کردنش. و اگر پذیرفتن همین حقیقت ساده برای بعضی‌ها این‌قدر دشوار است، مشکل از زن‌ها نیست. مشکل از نگاهی است که هنوز نمی‌تواند زنی را ببیند، بدون اینکه بخواهد درباره‌ی بدنش نظر بدهد، رفتارش را تفسیر کند یا ارزشش را اندازه بگیرد. من از زن بودن خسته نیستم؛ از انتظارات احمقانه‌ای خسته‌ام که دیگران به زن بودن تحمیل کرده‌اند. از اینکه حتی حق ساده‌ی انسان بودن هم برای زن‌ها گاهی مشروط به هزاران تبصره و توضیح است.

از اینکه از یک زن انتظار دارند بی‌نقص باشد، واقعا متنفرم. از اینکه انگار زن بودن به‌خودی‌خود یک پروژه‌ی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژه‌ای که هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخره‌ی جامعه نزدیک می‌شود، معیار تازه‌ای از راه می‌رسد تا به او یادآوری کند هنوز به‌اندازه‌ی کافی خوب نیست. باید پوست صورتش صاف و بی‌جوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندان‌هایش سفید و حتی قدش هم در محدوده‌ای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص داده‌اند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل می‌شود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقه‌ی کسانی باشد که خودشان را صاحب‌نظر در مورد بدن دیگران می‌دانند. و من از این حجم از دخالت در بدن زن‌ها خسته‌ام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچ‌وقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد درباره‌ی اندازه‌ی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوه‌ی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچ‌وقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمی‌رسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟ اما چیزی که بیشتر از همه عصبانی‌ام می‌کند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونه‌ای است که کوچک‌ترین رفتار یک زن را به مسئله‌ای جنسی تبدیل می‌کند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم می‌زند و زندگی خودش را می‌کند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از ساده‌ترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است. چرا یک زن نمی‌تواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه درباره‌ی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمی‌تواند لباس موردعلاقه‌اش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمی‌تواند راه برود، بدون اینکه نگاه‌های مزاحم و تفسیرهای بی‌ربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی ساده‌ترین انتخاب‌های شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟ و بعد، همین آدم‌ها با کمال وقاحت درباره‌ی شخصیت و ارزش یک زن صحبت می‌کنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار می‌کند، شایسته‌ی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون می‌رود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت می‌شود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند. و این تناقض چندش‌آورتر می‌شود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط می‌آید. همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش می‌رسد، از غیرت حرف می‌زند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرم‌کننده می‌دانست، برای زن خانواده‌ی خودش غیرقابل‌تحمل می‌شود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضی‌ها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیده‌اند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آن‌ها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانه‌ای برای محدود کردن زن‌ها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگی‌شان باشد، اسم محترمانه‌ای برای همان حس مالکیت است. نمی‌شود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوط‌اند. نمی‌خواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهم‌ترین چیزی باشد که درباره‌ی یک زن به ذهنمان می‌رسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع می‌شود، اولین واکنش بسیاری از آدم‌ها بررسی ظاهر اوست؟ چرا درباره‌ی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، توانایی‌ها و شخصیتش حرف زده می‌شود؟ نمی‌خواهم بگویم زن‌ها باید به‌جای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟ یک زن می‌تواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقه‌اش را انتخاب کند. می‌تواند پرحرف باشد یا کم‌حرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچ‌کدام از این‌ها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسی‌سازی او نیست.

من از اینکه زن بودن را به یک نمایش بی‌پایان تبدیل کرده‌اند خسته‌ام؛ نمایشی که در آن زن باید هم‌زمان زیبا، مؤدب، جذاب، دست‌نیافتنی، خوش‌پوش، بی‌نقص، متواضع و مطابق سلیقه‌ی همه باشد. باید دیده شود، اما نه بیش از حد؛ زیبا باشد، اما نه به شکلی که دیگران را به حرف بیاورد؛ اعتمادبه‌نفس داشته باشد، اما نه آن‌قدر که متهم به خودپسندی شود. باید خودش باشد، البته تا جایی که دیگران با خود واقعی‌اش مشکلی نداشته باشند! و این به شدت تناقض مضحکی است. و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که این حجم از قضاوت آن‌قدر عادی شده که گاهی خود زن‌ها هم ناخواسته آن را علیه یکدیگر به کار می‌برند. همان معیارهایی که سال‌ها برای محدود کردنشان ساخته شده، تبدیل به ابزاری برای مقایسه و تحقیر زنان دیگر می‌شود. انگار همه در یک مسابقه‌ی بی‌پایان شرکت کرده‌اند؛ مسابقه‌ای که خط پایان ندارد و جایزه‌اش فقط چند لحظه تأیید از طرف کسانی است که فردا معیار تازه‌ای برای رد کردنشان پیدا می‌کنند. من نمی‌خواهم ارزش خودم یا هیچ زن دیگری را با میزان نزدیکی‌اش به یک تصویر ساختگی از کمال بسنجم. نمی‌خواهم برای اثبات اینکه شایسته‌ی احترامم، مجبور باشم ظاهر، رفتار یا انتخاب‌هایم را برای دیگران توجیه کنم. و از همه مهم‌تر، نمی‌خواهم پذیرفته باشم که زن بودن یعنی زندگی کردن زیر نگاه دائمی دیگران. زن نه ویترین است، نه کالایی برای پسندیده شدن، نه موضوعی برای سرگرمی و نه موجودی که باید هر روز خودش را با سلیقه‌ی جامعه تطبیق بدهد. زن یک انسان است؛ با تمام نقص‌ها، انتخاب‌ها، تناقض‌ها، آزادی‌ها و حق زندگی کردنش. و اگر پذیرفتن همین حقیقت ساده برای بعضی‌ها این‌قدر دشوار است، مشکل از زن‌ها نیست. مشکل از نگاهی است که هنوز نمی‌تواند زنی را ببیند، بدون اینکه بخواهد درباره‌ی بدنش نظر بدهد، رفتارش را تفسیر کند یا ارزشش را اندازه بگیرد. من از زن بودن خسته نیستم؛ از انتظارات احمقانه‌ای خسته‌ام که دیگران به زن بودن تحمیل کرده‌اند. از اینکه حتی حق ساده‌ی انسان بودن هم برای زن‌ها گاهی مشروط به هزاران تبصره و توضیح است.

از اینکه از یک زن انتظار دارند بی‌نقص باشد، واقعا متنفرم. از اینکه انگار زن بودن به‌خودی‌خود یک پروژه‌ی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژه‌ای که هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخره‌ی جامعه نزدیک می‌شود، معیار تازه‌ای از راه می‌رسد تا به او یادآوری کند هنوز به‌اندازه‌ی کافی خوب نیست. باید پوست صورتش صاف و بی‌جوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندان‌هایش سفید و حتی قدش هم در محدوده‌ای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص داده‌اند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل می‌شود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقه‌ی کسانی باشد که خودشان را صاحب‌نظر در مورد بدن دیگران می‌دانند. و من از این حجم از دخالت در بدن زن‌ها خسته‌ام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچ‌وقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد درباره‌ی اندازه‌ی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوه‌ی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچ‌وقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمی‌رسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟ اما چیزی که بیشتر از همه عصبانی‌ام می‌کند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونه‌ای است که کوچک‌ترین رفتار یک زن را به مسئله‌ای جنسی تبدیل می‌کند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم می‌زند و زندگی خودش را می‌کند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از ساده‌ترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است. چرا یک زن نمی‌تواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه درباره‌ی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمی‌تواند لباس موردعلاقه‌اش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمی‌تواند راه برود، بدون اینکه نگاه‌های مزاحم و تفسیرهای بی‌ربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی ساده‌ترین انتخاب‌های شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟ و بعد، همین آدم‌ها با کمال وقاحت درباره‌ی شخصیت و ارزش یک زن صحبت می‌کنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار می‌کند، شایسته‌ی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون می‌رود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت می‌شود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند. و این تناقض چندش‌آورتر می‌شود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط می‌آید. همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش می‌رسد، از غیرت حرف می‌زند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرم‌کننده می‌دانست، برای زن خانواده‌ی خودش غیرقابل‌تحمل می‌شود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضی‌ها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیده‌اند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آن‌ها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانه‌ای برای محدود کردن زن‌ها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگی‌شان باشد، اسم محترمانه‌ای برای همان حس مالکیت است. نمی‌شود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوط‌اند. نمی‌خواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهم‌ترین چیزی باشد که درباره‌ی یک زن به ذهنمان می‌رسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع می‌شود، اولین واکنش بسیاری از آدم‌ها بررسی ظاهر اوست؟ چرا درباره‌ی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، توانایی‌ها و شخصیتش حرف زده می‌شود؟ نمی‌خواهم بگویم زن‌ها باید به‌جای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟ یک زن می‌تواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقه‌اش را انتخاب کند. می‌تواند پرحرف باشد یا کم‌حرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچ‌کدام از این‌ها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسی‌سازی او نیست.

نمی‌دانم چرا این غم تمام نمی‌شود چرا هرچه زمان می‌گذرد، نه چیزی از سنگینی‌اش کم می‌شود و نه به بودنش عادت میکنم. غمی در این شهر ریشه دوانده که نه با خوابیدن از یاد می‌رود، نه با خندیدن، نه حتی با دور شدن از اخبار و آدم‌ها غمی که صبح با ما از خواب بیدار می‌شود، در مسیر مدرسه و کار همراهمان می‌آید شب، درست وقتی خیال می‌کنیم دیگر توان فکر کردن نداریم، آرام و بی‌صدا خودش را به گوشه‌ای از ذهنمان می‌رساند. همیشه فکر می‌کردم غم، هرقدر هم عمیق باشد در نهایت تجربه‌ای شخصی است؛ چیزی میان آدم و خودش، زخمی که شاید هیچ‌کس نبیند و هیچ‌کس هم نتواند درکش کند اما حالا فکر می‌کنم غم جمعی شکل دیگری از رنج است؛ رنجی که حتی برای تحمل کردنش هم نمی‌توانی به کسی پناه ببری، چون هر طرف که نگاه می‌کنی، کسی را می‌بینی که چیزی برای از دست دادن دارد، کسی که نگران فرداست، کسی که از آینده حرف نمی‌زند چون دیگر مطمئن نیست آینده‌ای به آن معنا وجود داشته باشد. در خیابان راه می‌روی و چهره‌ها را نگاه می‌کنی. سوار اسنپ می‌شوی و راننده از گرانی، از اجاره‌خانه، از بچه‌هایش یا از روزهایی می‌گوید که نمی‌داند چطور باید از پسشان بربیاید. در جمع دوستانت نشسته‌ای، میان خنده‌ها و حرف‌های معمولی، ناگهان بحث به آینده می‌‌رسد و ناگهان همه ساکت میشویم، می‌بینی آدم‌ها دیگر آن‌قدر که باید درباره رؤیاهایشان حرف نمی‌زنند؛ بیشتر از ماندن و رفتن می‌گویند، از دوام آوردن، از اینکه چطور باید از پس ماه بعد بربیایند، از اینکه اصلا قرار است چه اتفاقی بیفتد. دیگر صحبت از ساختن نیست، از زنده ماندن است. از اینکه چطور روز را به شب برسانیم، چطور نگذاریم نگرانی تمام لحظه‌های کوچکمان را ببلعد، چطور در میانه این‌همه نااطمینانی، هنوز بتوانیم برای چیزی ذوق کنیم. گاهی به آدم‌ها نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم هرکدامشان چه زندگی ناتمامی را با خودشان حمل می‌کنند. چه آرزوهایی که به تعویق افتاده‌اند، چه تصمیم‌هایی که از ترس آینده گرفته نشده‌اند، چه شب‌هایی که با فکر فردا صبح شده‌اند. چقدر آدم در این شهر هست که ظاهرا دارد زندگی می‌کند، اما تمام حواسش به این است که مبادا چیزی از دست برود؛ آرامش، عزیزانش، یا حتی همان اندک امیدی که هنوز برایش باقی مانده. غم فردی دست‌کم جایی برای پناه بردن دارد؛ می‌توانی از آدم‌ها فاصله بگیری، در اتاقت را ببندی، گریه کنی، بنویسی و شاید کم‌کم با آن کنار بیایی. درونت را به هم ریخته، اما چطور می‌شود از چیزی فاصله گرفت که در هوای مشترک همه‌مان جریان دارد؟ شاید برای همین است که این روزها حتی لحظه‌های خوب هم کمی غمگین‌اند. می‌خندی، اما گوشه‌ای از ذهنت درگیر است. برای چیزی برنامه می‌ریزی، اما نمی‌توانی با تمام وجود به آن دل ببندی. من دلم برای روزهایی تنگ شده که آینده چیزی بود که می‌توانستیم با اشتیاق درباره‌اش حرف بزنیم، نه چیزی که مجبور باشیم از آن بترسیم. برای روزهایی که برنامه‌ریزی کردن، نشانه امید بود، نه یک جور تلاش برای حفظ تعادل در آشفتگی دلم برای آدم‌هایی تنگ شده که وقتی از فردا حرف می‌زدند، منظورشان اتفاق‌های قشنگی بود که قرار بود بیفتد، نه فقط چیزهایی که امیدوار بودند اتفاق نیفتد. و با تمام این‌ها، هنوز نمی‌دانم این غم کی تمام می‌شود. اصلا قرار نیست یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم همه‌چیز خوب شده است. شاید باید یاد بگیریم در همین روزهای دشوار، دست‌کم نگذاریم اندوه، تمام معنای زندگی را از ما بگیرد. نه‌ از سر خوش‌بینی‌های بی‌پایه، نه با انکار آنچه می‌گذرد؛ فقط برای اینکه ما هم حق داریم چیزی بیشتر از دوام آوردن را تجربه کنیم. حق داریم جوانی‌مان را صرفا به نگرانی برای فردا نگذرانیم. حق داریم رویا داشته باشیم، عاشق کتاب و موسیقی و آدم‌ها باشیم، برای یک سفر کوچک ذوق کنیم، در خیابان قدم بزنیم و برای چند لحظه به هیچ‌چیز فکر نکنیم. حق داریم زندگی کنیم، نه اینکه تمام عمرمان را صرف آماده شدن برای ادامه زندگی کنیم. نمی‌دانم چرا این غم تمام نمی‌شود فقط می‌دانم خسته‌ام از دیدن آدم‌هایی که هرکدام به شکلی دارند خودشان را سرپا نگه می‌دارند، از شنیدن آرزوهایی که پیش از به دنیا آمدن، محکوم به تعویق‌اند، از این‌همه زندگی که در انتظار فرصتی برای زندگی کردن مانده است.

🌟فور کنید؛بر اساس وایبتون، یک Vibe Board🖤از این آلبوم‌های پنج‌تایی🖤 براتون درست کنم. پست موردعلاقه‌تون رو به همراه این پیام فور کنید تا بنده هم متقابلا برای شما انجام بدم.

می‌خواهم بمیرم ولی دوست دارم کباب بخورم.

AUD-20250917-WA0006.mp38.01 MB

photo content