241
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-2430 days
Posts Archive
241
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلآرامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
#رهی_معیری
241
بیاید یک کار شجاعانه بکنیم.
دیگر سعی نکنیم با آدم تازهیی آشنا شویم.
سعی نکنیم خاطره بسازیم و از حال یکدیگر هم نپرسیم، از علایقمان به یکدیگر نگوییم. نپرسیم که غذا خورده یا نه، به مقصد رسیده یا نه، درست خوابیده یا نه، یا سعی کند شبها زود بخوابد و کتاب بخواند. نپرسیم که آزمونهایش خوب گذشته یا نه و یک عالم "کرده یا نکرده و باید بکند"های دیگر. بیایید از این نمایش تکرار و کلیشهی توجه به یکدیگر بگذریم.
ما، مردمی که اهل ماندن نیستیم و ظرفیت این را هم نداریم که هنگام رفتنمان دل نشکنیم و بعد از آن حرمت نگهداریم، دیگر سعی نکنیم با آدمهای تازه آشنا شویم و این چرخه -رفتن و خراب کردن تصویر خودمان و زخم زدن به روح دیگری- ادامهدار باشد. بیایید این آشناییها و خاطرهسازیها را همینجا متوقف کنیم و اگر مرد ماندن و بودن و دوستداشتن و رفاقت هستیم، همین چهارتا کل و کورِ دَور و بَر را از خودمان و خودشان متنفر نسازیم.
بیایید آدمها را گلچین نکنیم. دفعهی بعد و بعد و بعد معجزه نمیشود. هربار همین خرَک و همین درَک هست. آدمها را شبیه یادگارهای باارزش جمع میکنیم و بعد، حوصلهیمان که تمام شد و دلمان هوای آشنایی تازه و حسِ خوبِ کشفِ دوباره کرد، اینهایی را که جمع کرده بودیم با یک دنیا پرسش و حسِ نفرین شدهی بیارزش بودن رها میکنیم. این چه کار هست بابا؟ این چه کار هست؟
ما که حتا نمیدانیم از آدمها چه میخواهیم و مردِ ماندن و رفاقت نیستیم و یاد نداریم هنگام رفتن و بعد از آن حرمتِ دل طرف را نگهداریم، ما که نمیتوانیم رابطهها و رفاقتها را خوب نگهداریم و حتا ظرفیت این را نداریم که خوب تمام کنیم و هنگام رفتن به طرف حسِ گناه و اضافه بودن میدهیم و طوری رفتار میکنیم که گویا مقصر رفتن من تو هستی اگنی من نمیرفتم، ... میخوریم که اینقدر راحت وارد زندهگیشان میشویم. ما که اینقدر از تعهد میترسیم و از عمق فرار میکنیم و از ماندن خسته میشویم، چرا اینقدر مشتاقِ دوستداشتهشدن هستیم؟
فکر میکنم که ما مردم کلن مشکل سواد رابطه داریم. نه شروع کردن را یاد داریم و نه میتوانیم درست ادامه بدهیم و نه حتا بلد هستیم که درست تمامش کنیم. فقط هستیم تا خراب کنیم. زندهگی و خاطرهها و روحوروانِ آدمها و همهچیز شان را خراب کنیم.
.
.
میگفتم:
آدمها را دوست دارم و آدمهایی را دوستتر. بعضی چیزها خوب هستند و بعضی خوبتر. بعضی آغوشها امن هست و بعضی امنتر. بعضی لحظهها شیرین هستند و بعضی شیرینتر. بعضی لبخندها قشنگ هستند و بعضی قشنگتر. بعضی صداها آرامت میکنند و بعضی آرامتر. بعضی نگاهها عمیقاند و بعضی عمیقتر. بعضی حرفها دلنشیناند و بعضی دلنشینتر. بعضی خاطرهها ماندگار هستند و بعضی ماندگارتر. بعضی بودنها خوب هست و بعضی خوبتر. و بعضی آدمها هم تمام این "تر"ها را با خودشان دارند. دوستداشتنیتر هستند، حضورشان امنتر هست، صدایشان آرامتر، لبخندشان قشنگتر و بودنشان بیرقیبتر. آدمهایی که وقتی هستند، دنیا خوبتر میشود و لحظهها شیرینتر و شبها کوتاهتر و دل، سبکتر.ولی بد کردم. غلط کردم. حذف کنید. همهچیز را حذف کنید. هیچ گفتگویی را پین نکنید، هیچ تاریخی را یادداشت نکنید، هیچ آدمی را از دیگری جدا نکنید، هیچکس را با پسوند "تر" دوست نداشته باشید، هیچچیز را به عنوان خاطرهی باارزش نگهندارید. هنگام حذف کردنشان هم، سر هر گفتگویی که دستتان لرزید، پیشتر از همه همان را حذف کنید. آن مکث و لرزش دست و تردید، توهم هست. "تر" را از ادبیات پارسی حذف کنید. حذف کنید تا هربار شرمندهی خودتان نشوید.
241
در دور دست دامنهی شرق باختر
کوهی کشیده سر
کوهی که آشیان عقابان سرکش است
کوهی که سالهاست در اندیشهی زمان
یادآور سیاوش و سهراب و آرش است
در امتداد دامن این کوه چرخسای
آنجا که رشک آیینه و آب و آتش است
گویند اینکه کورهرهی رفته در بهشت
تا بستر طلایی خورشید آسمان
تا دشت شادیان...
دیری است عاشقانه به دل دارم این امید:
آیا بُوَد که روزی از آن روزهای ناب
_ای پیک آفتاب!_
بازآیی و رهایم از این خاکدان کنی؟
وانگاهم آهوانهتر از آهوان باد
راهی به سمت گلدرهی شادیان کنی؟
#عفیف_باختری
#زندهگی_در_قمار_میگذرد
241
+1
شامِ من و کارگاه خاطرهنویسی. هرچند شب تاریک شده بود و من بیرون بودم، برای نخستینبار در راه نگران دیر رسیدن به خانه نبودم و از حضور در جمع عزیزانی که تازه پیدایشان کردهام، لذت میبردم.
241
یک برنامه را از گوشی پاک کردهام و جای خالیاش جلوِ چشمهایم اذیتم میکند. به این فکر میکنم که جای خالی آدمهای که یک زمانی بودهاند و حالا نیستند چقدر میتواند دردناک باشد، مخصوصن اگر آن ادم زنده باشد و بدانی یک جایی در همین اطراف دارد نفس میکشد و زندگی میکند. نمیگویم همه باید بروند و بمیرند ولی اگر باشند و نباشند، اگر باشند و دیگر آشنایِ تو نباشند و اگر...خیلی سختتر است. هی.
