241
Subscribers
-524 hours
-157 days
-1730 days
Posts Archive
240
«آنجا یک قهوه خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله! همیشه عجله! کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام.»
روزگار سپریشده مردم
سالخورده/محمود دولت آبادی
240
ما نمیخواستیم معنای توتالیتر، راست و چپ، اپوزیسیون، کمونیسم، فاشیسم و باقی ایسمها را بدانیم. شما مجبورمان کردید از سیاست آگاه شویم تا زنده بمانیم. دلمان میخواست مثل تمام مردم عادی دنیا، یک زندگی عادی داشته باشیم؛ درس بخوانیم، سر کار برویم، گربهای به سرپرستی بگیریم، شام خانوادگیمان را در رستوران بخوریم، برای تعطیلات آخر هفته برنامهریزی کنیم، برای فستیوال رقص لباس بخریم، آبجویمان را به سلامتی هم سر بکشیم. میخواستیم دغدغههای سطحی و روزمره داشته باشیم نه اینکه با پوزخندی بر لب، حسرت به دل دغدغهی مردم دنیا باشیم. اگر شما نبودید شاید هنرمند میشدیم؛ نقاش میشدیم، خواننده میشدیم، نوازنده میشدیم، نویسنده میشدیم، رقصندهی باله میشدیم. امروز اما مُشتی جنازهایم که تنها بالا و پایین شدن قفسهی سینههایمان نشان از زنده بودنمان دارد. ما قرار نبود سیاسی باشیم؛ شما زندگی و زنده بودن ما را با سیاست گره زدید.
ماتیلدای خسته
