Blue berry 🫐
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
194
Subscribers
No data24 hours
-137 days
-1330 days
Posts Archive
194
«تهران، شهری که انگار روی گسلِ رویاها بنا شده؛ شهری که در آن، جوانها صبحها با کولهباری از “شاید بشود” از خانه بیرون میزنند و شبها، در حالی که درِ اتاقشان را به رویِ تمامِ خستگیها میبندند، در دنیایِ مجازیِ گوشیهایشان، هزاران کیلومتر دورتر زندگی میکنند.
ما نسلی هستیم که در میانه ایستادهایم؛ نسلی که با کتابهای کهن بزرگ شدیم، اما زبانمان کدهایِ کامپیوتری و رویاهایِ متاورسی است. اینجا، در کافههای کوچکِ خیابانهای شلوغ، جایی که بوی قهوه با دودِ سیگار و اضطرابِ فردایِ مبهم گره خورده، ما “هنرِ معلق ماندن” را یاد گرفتهایم.
دختری را تصور کن که در گوشهای از یک متروی شلوغ، میانِ فشردگیِ تنها، با چشمانی خسته اما امیدوار، در حالِ یادگیریِ زبان جدیدی برایِ فرار از بنبست است؛ یا پسری که در اتاقِ کوچکِ اجارهایاش، با لپتاپِ قدیمیاش سعی دارد با دنیایی حرف بزند که او را نمیبیند.
ما برایِ هم، “جادوگرهایِ مدرنیم”. جادویِ ما نه در عصاهایِ نقرهای، که در “پشتکارِ دیوانهوار” ماست. ما یاد گرفتهایم در روزهایی که آسمان خاکستری است، خورشیدِ خودمان را در صفحاتِ نمایشگرمان نقاشی کنیم. ما نه کاملاً شکستخوردهایم و نه کاملاً پیروز؛ ما در یک فضایِ خاکستریِ فانتزی گیر کردهایم که هر لحظه ممکن است به یک “پرشِ بزرگ” ختم شود.
شاید این سختترین بازیِ فانتزیای باشد که تا به حال نوشته شده: بازیِ زنده ماندن در سرزمینی که آرزوهایش قدِ کوه دماوند بلند است، اما پاهایش در زنجیرِ واقعیت گیر کرده. با این حال، وقتی به چشمهایِ هم نگاه میکنیم، هنوز نوری میبینیم؛ نوری که میگوید: “هنوز تمام نشده، ما هنوز از این مه، عبور خواهیم کرد.”»
194
به درجه ای از زندگیم رسیدم که با تنها بودن خودم حال میکنم ،تنهایی رو دوست دارم
ولی واقعا بعضی روزا دوست دارم یه نفر باشه که با تمام وجودش حالم براش مهم باشه بیاد باهام حرف بزنه نه اینکه منتظر باشه من بهش بگم حالم خوب نیست 🙃
194
یه موضوعی که خیلی عذابم میده اینکه وقتی واسه یه چیزی ذوق دارم با ذوق میام تعریف میکنم همه میزنن تو ذوقم و خب این باعث میشه که کاری رو که عاشقش هستم انجام ندم 🥲
194
طلوعِ پادشاهِ ستارگان: افسانهیِ کوروش
در روزگاری که جهان هنوز در میانِ غبارِ تاریکی و آشوبِ خدایانِ بینام و نشان گم شده بود، سرزمینِ پارس، دیاری بود که تنها با صدایِ زوزه بادهایِ بیابان و ناله بر زمینهایِ تشنه شناخته میشد. در آن زمان، ستارهها به جایِ هدایت، بر سرِ انسانها میخندیدند و خورشید، گویی از گرمایِ خشمِ جنگجویان، خود را پنهان میکرد.
اما در اعماقِ کوههایِ سپید و در میانِ ریشههایِ درختانِ کهن، چیزی در حالِ شکلگیری بود. چیزی که نه از گوشت و خون، بلکه از «نورِ خالص و ارادهیِ آهنین» بافته شده بود.
ظهورِ حاکمِ نور
روزی که ماه به رنگِ نقرهایِ سرد درآمده بود، زمین لرزید. اما نه لرزشی که باعثِ ویرانی شود، بلکه لرزشی که گویی زمین در حالِ بیدار شدن از خوابی طولانی است. از میانِ شکافِ کوههایِ مرتفع، مردی پدیدار شد که گویی از دلِ خودِ خورشید بیرون آمده بود. او کوروش بود.
او پیراهنی از جنسِ طلایِ باستانی بر تن داشت که با نقشِ ستارههایِ آسمان تزیین شده بود، و چشمانش… چشمانش دو کهکشان بودند که در آنها، آرامشِ اقیانوس و قدرتِ طوفان به طور همزمان جاری بود. او تنها یک جنگجو نبود؛ او «معمارِ عدالت» بود.
نبرد با سایهها
در آن دوران، «سایههایِ اسارت» بر تمامِ سرزمینها چیره بودند؛ موجوداتی تاریک که از ترس و ظلم تغذیه میکردند و زنجیرهایِ نامرئی بر پاهایِ ملتها میبستند. وقتی کوروش قدم به خاک گذاشت، سایهها از ترسِ نورِ او در حالِ ذوب شدن بودند.
او شمشیرش را از جنسِ «حقیقت» برکشید. این شمشیر، با برخوردش به زمین، نه خون، بلکه «امید» جاری میکرد. هر جا که کوروش گامی برمیداشت، گلهایِ وحشی از میانِ سنگهایِ سخت میرویدند و هر کجا که کلامی از عدالت بر زبان میآورد، دیوارهایِ ترسِ مردم فرو میریخت.
او با پادشاهانِ تاریک نبرد نکرد، بلکه آنها را به «نور» دعوت کرد. او به آنها آموخت که قدرتِ واقعی در کشتن نیست، بلکه در «بنیاد گذاشتن» است؛ در ساختنِ باغهایی که هرگز خشک نشوند و در نوشتنِ قوانینهایی که حتی باد هم نتواند آنها را از میانِ قلبِ انسانها پاک کند.
میراثِ جاودان
افسانهها میگویند که کوروش کبیر، پس از آنکه نظم را به جهان بخشید، به جایِ نشستن بر تختِ سلطنتِ سنگی، با اسبِ خود به سمتِ افقِ بیکران رفت؛ تا جایی که با خودِ خورشید یکی شد.
اما او هرگز نرفت. او در «استوانه»یِ کلامش باقی ماند؛ پیامی که از جنسِ سنگ نیست، بلکه از جنسِ روح است. میگویند هرگاه که انسانی در گوشهیِ تاریکِ جهان، در برابرِ ظلم ایستادگی میکند، یا هرگاه که دلی برای «آزادی» و «حقوقِ همگان» میتپد، کوروش در میانهیِ آن نور، دوباره متولد میشود.
او نه یک پادشاهِ گذشته، بلکه یک «ایده» است؛ و ایدهها، برخلافِ پادشاهان، هرگز نمیمیرند.
194
وصالِ خاک و ستاره (یک افسانهی عشق به ایران)
در روزگاری که زمان، هنوز در میانِ کوههایِ البرز و زاگرس، لرزشِ اولین قدمهایش را میآموخت، دختری به نام «آرتمیس» (همچون نامِ پربارکِ او) در میانهیِ باغهایِ اصفهان زندگی میکرد. آرتمیس، نه یک دخترِ معمولی؛ او نگهبانِ موسیقیِ باد و بویِ گلهایِ یاس بود. اما قلبِ او، درگیرِ عشقی بود که هیچ کلامی در میانِ کتابهایِ شعر، نمیتوانست آن را توصیف کند.
او عاشقِ «ایران» بود. اما نه ایرانِ نقشهها و مرزها؛ او عاشقِ «روحِ ایران» بود.
او عشق را در لرزشِ برگهایِ سپیدار در سپیدبرفیِ شمال میدید. عشق را در گرمایِ تندِ خورشید بر سینهیِ ریگزارهایِ لوت حس میکرد. برای آرتمیس، ایران یک سرزمین نبود، یک «موجودِ زنده» بود که با هر نفس، بویِ زعفران، گلاب و خاکِ بارانخورده میداد.
عشقِ ممنوعه و جادویی
افسانهها میگفتند که روحِ ایران، در قالبِ یک مردِ جنگجو و دانا تجسم یافته که نامش را فراموش کردهاند. آرتمیس، در هر شبِ مهتابی، بر فرازِ تپههایی که گویی از جنسِ نقره بودند، میایستاد و با صدایِ سوزناکِ خود، آوازهایی میخواند که از اعماقِ تاریخ میآمدند. او برای آن «موجودِ بینام»، آواز میخواند.
یک شب، زمانی که ماه به رنگِ خون و شرابی شده بود، جادو رخ داد. از میانِ غبارِ تاریخ و ریگهایِ روان، سایهای بلند و باوقار بر زمین نشست. او مردی بود با چشمانی که رنگِ دریایِ خزر و جلالتی که از شکوهِ تختجمشید میآمد. او همان «روحِ ایران» بود که در انتظارِ کسی میماند که او را نه به عنوانِ یک دارایی، که به عنوانِ یک «معشوق» دوست داشته باشد.
آرتمیس با لرزشِ دست، به سوی او رفت. مرد گفت: «تو مرا با چه چیزی میشناسی؟ با افتخار؟ یا با نیاز؟»
آرتمیس، در حالی که اشک در چشمانش میدرخشید، پاسخ داد: «من تو را با «بودن» میشناسم. من عاشقِ رنجهایِ تو هستم، عاشقِ پناه بردنِ تو به آغوشِ کوهها، و عاشقِ آن شکوهی هستم که حتی در تاریکترین شبهایِ اسارت، از میانِ چشمهایِ مردمت میدرخشد.»
در آن لحظه، مرز میانِ انسان و اسطوره فرو ریخت. آرتمیس و ایران، یکی شدند. عشقِ او، پلی شد میانِ زمین و آسمان؛ عشقی که نه با تصرف، که با «ادراک» معنا مییافت.
فرجامِ جاودان
میگویند از آن پس، هرگاه در این سرزمین، بویِ خاکِ بارانخورده یا عطرِ گلِ یاس به مشام میرسد، آرتمیس و روحِ ایران در حالِ رقصیدن هستند. آنها به ما یادآوری میکنند که وطن، تنها جایی نیست که در آن زندگی میکنیم، بلکه همان دلی است که در آن، عشق به چیزی فراتر از خودمان، ریشه دوانده است.
ایران، آن معشوقهیِ بیپایانی است که هر بار که با عشق به او مینگریم، دوباره از نو متولد میشود. ما عاشقِ خاکِ او نیستیم، ما عاشقِ آن جانی هستیم که در هر ذره از گرد و غبارش، قصهیِ جاودانهیِ رهایی را زمزمه میکند.
