Blue berry 🫐
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
194
Subscribers
No data24 hours
-137 days
-1330 days
Posts Archive
194
یه دور موقع خوندن درس فروپاشی میکنم
یه دور قبل از امتحان فروپاشی میکنم
یه دور هم سر جلسه امتحان فروپاشی میکنم
194
آزادی: رقصِ روح در بیکرانگی
آزادی یعنی آن لحظهای که انسان، خود را فراتر از تعاریفِ تحمیلی، فراتر از ترسها و فراتر از آنچه «باید باشد»، کشف میکند. آزادی، داشتنِ بال نیست؛ بلکه جراتِ پریدن است، حتی وقتی میدانی که آسمان ممکن است طوفانی باشد. آزادی در سادگیاش نهفته است: در حقِ انتخابِ کلمات، در حقِ اندیشیدن به چیزی که دیگران نپسندیدهاند، و در حقِ زندگی کردن بر اساسِ ارزشهایی که از جانِ خودت جوشیده، نه از دستورِ دیگران.
آزادی، مانندِ هوایِ کوهستان است؛ شاید گاهی سرد و نفسگیر باشد، اما زلال است و جانبخش. کسانی که از آزادی میهراسند، در واقع از «مسئولیتِ خویش بودن» میهراسند؛ چرا که آزادی، سنگینترین بارِ جهان است، چون در آن، هیچکس جز خودت مسئولِ شکستها و پیروزیهایت نیست
194
در دنیای قصهها، ایران سرزمینی است که انگار در لایهای از غبار نقرهای و نورِ نارنجیِ همیشگی غروبها، پنهان شده است. اینجا، در کوچههایی که دیوارهای کاهگلیاش بوی عطر گلاب و خاطرات دور میدهند، اتفاقات نه با صدای بلند، که با زمزمهی باد در میان شاخههای درختان چنار رخ میدهد.
در قلب این سرزمین، قصهای در جریان است؛ قصهی مردی به نام «آریا» که ساعتسازِ محلهای قدیمی بود. او میگفت زمان در تهران مثل یک کلاف سردرگم است که سرش را فقط عاشقان پیدا میکنند. یک روز، وقتی خورشید در حال غرق شدن در افق پشتِ کوههای البرز بود، دختری به نام «تارا» که چشمانش رنگِ خاکستریِ سردِ زمستانهای دماوند را داشت، وارد مغازهی او شد. تارا یک ساعت جیبی قدیمی داشت که سالها بود از کار افتاده بود.
آریا وقتی چرخدندههای ساعت را باز کرد، به جای فنر و پیچ، نامهای کوچک و لولهشده پیدا کرد. نامهای که با جوهرِ آبیِ تیره نوشته شده بود و عطرِ بهارنارنجِ شیراز از آن برمیخاست. نامه، پیامی بود از گذشته، از زنی که دههها پیش در همان کوچهها منتظر مردی بوده که هیچگاه از سفر بازنگشت.
اتفاقِ دراماتیک اما از اینجا آغاز شد؛ شهر شروع کرد به تغییر. انگار با هر تیکتاکی که آریا در ساعتِ تارا تعمیر میکرد، یک قطعه از زمانِ شهر به عقب برمیگشت. فوارههای میدان نقشجهان اصفهان ناگهان در دلِ شب، به جای آب، نورِ مهتاب میپاشیدند و در تختجمشید، ستونهای سنگی زیرِ تابشِ ستارگان، سایههایی از مردمانِ باستانی را میساختند که به آرامی قدم میزدند.
آریا و تارا در میان این جادوی زمانبُری، به سفری در تاریخ ایران رفتند. آنها دست در دستِ هم، از بازارهای شلوغِ تبریز در عصر قاجار گذشتند و در میان نخلهای خوزستان، به صدای نیلبکهای کهن گوش دادند. آنها فهمیدند که عشقِ آنها نه یک تصادف، که تکرارِ همان عشقی بود که دههها پیش در نامه نوشته شده بود.
در پایان، وقتی آخرین چرخدنده در جای خود نشست، زمان به حالت عادی بازگشت، اما شهر دیگر آن شهرِ پیشین نبود. کوچهها حالا رنگِ تازهای گرفته بودند، رنگی که فقط چشمانِ عاشقان میتوانست آن را ببیند.
آنها ماندند و یک شهر که در هر خشتخشتاش، هزاران قصه از عشقهای جاودانه بود. و گفته میشود که هنوز هم در شبهای خنکِ ایران، اگر به صدای باد در میان برگها گوش بسپاری، صدای تیکتاکِ ساعتی را میشنوی که زمان را برای عاشقان، متوقف کرده است.
