en
Feedback
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

Closed channel

جَهِشِ دِل / آوَاِیِ‌ گُم‌نَام اینجا دل می‌جهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گم‌نام است، اما حقیقتِ جان را نجوا می‌کند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ‌ گُم‌نَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..

Show more
Iran139 957The category is not specified
278
Subscribers
-224 hours
-57 days
+1130 days
Posts Archive
می توان مردی را کشت و جسمش را به خاک یکسان کرد بدنش را تکه تکه نمود. اما هرگز نمی توان افکار و آرزو هایش را نابود کرد. مردان بزرگ با افکارشان جاویدانه شدند. می توان نام او را از در و دیوار و جاده و خیابان پاک کرد، کتاب های که از او صحبت می کند را از قفسه های کتابخانه ها جمع آوری نموده و نابود کرد؛ اما هرگز نمی توان او را از دل  ملت و مردمش بیرون کشید. بزرگترین موفقیت او همان نام نیکی است که از خود به جا گذاشته است. مسعود مردی بود استوار و امیدوار به افق های دور، نسلی هرگز او را ندیدند اما عاشقش شدند. در میان رهبران مجاهدین نمونه بود. شانه به شانه سربازانش در سنگر با دشمن می جنگید. متکبر و خود پسند نبود در میان سربازانش می نشست با آنها غذا می خورد با آنها فوتبال و والیبال می کرد دوست نداشت بخاطر جایگاهش کسی برایش احترام ویژه قائل شود ساده زیست و ساده پوش بود. روز ها در میان دود و باروت و شعله های آتش می زیست شب که میشد گاهی در اتاق گلی خود به مطالعه مشغول می شد و گاهی هم بزم ادبی برگزار می کرد و از حافظ و مولانا و سعدی می خواند عاشق شعر بود. قبل از دمیدن سپیده صبح، بر می خاست، وضو می کرد و نماز می خواند. بعد از راز و نیاز  صبحگاهی دست به قلم می برد و تا طلوع خورشید می نوشت؛ از افکار، آرزو ها، دغدغه ها، و درد و رنج های خود می نوشت¹. اخلاقش پیامبر گونه بود بسیاری ها را تسلیم میکرد. حتی بسیاری از مخالفانش در اولین دیدار با او نظرشان راجع به او به کلی تغییر میکرد. و به دوستان وفادار او تبدیل می شدند. شهید عبد الله عزام، رهبر مجاهدین عرب در افغانستان ابتدا یکی از مخالفان سرسخت او بود که در اولین دیدار با او شیفته این مرد شد تا جایی که به او لقب خالد عجم را داد. سلام و درود خدا به مسعود بزرگ روزی که به دنیا آمد، روزی که برای دفاع از وطن سلاح به دست گرفت، روزی که فاتحانه وارد کابل شد و روزی که شربت شهادت را نوشید و به پیشگاه پروردگار شتافت او شهید به دنیا آمد و شهید از دنیا رفت
✍عادل جان
______________ 1. بعد از شهادت مسعود نزدیکانش هیچ گاه نخواستند کسی از محتوای این نوشته ها آگاه شود و یا این نوشته ها چاپ و در دسترس عموم قرار گیرد تا اینکه در جنگ اخیر پنجشیر این نوشته ها به یغما رفت.

هنوز صبح، تازه چشم گشوده بود که حوصله‌ام را به تاراج بردند... 🖤🥀

کاش بیاید... نه برای آن‌که گذشته را زنده کند؛ فقط برای آن‌که این دل، یک‌بار دیگر باور کند انتظار، بیهوده نبوده است. 🖤

مِهرش مرا اسیر ساخت.. سپاس بی کِران بانوی شاعر..🍃 🫀🦋
+1
مِهرش مرا اسیر ساخت.. سپاس بی کِران بانوی شاعر..🍃 🫀🦋

در همی فکرم، چطور پا هایم جور است...نشکسته..😭😂

رنگِ سیاه را دوست دارم؛ رنگی که بی‌هیاهو، وقار، صلابت و همت را به نمایش می‌گذارد... 🖤

ای کاش، هیچ‌چیز وجود نداشت؛ نه زمان، نه خاطره، نه دیدار، نه وداع…

4_5859686408066703242.mp36.02 MB

رمانی که خواندم، این حقیقت را در من گذاشت؛این‌که تا آخرِ عمر، با واژه‌های غم، خوشحالی و عمقِ احساس زندگی خواهم کرد. در لایه‌های آن رمان، زندگی در میانِ کلمه‌ها تصویر شده بود؛جایی که عشق همیشه قصه‌ی آرام و بی‌درد نیست؛گاهی تاوان دارد، گاهی زخم می‌سازد، گاهی انسان را از درون فرو می‌ریزد…اما در عین حال، شجاعت می‌خواهد؛شجاعتی برای ماندن، برای خواستن، برای از دست ندادنِ خود در میانِ احساس. و تلخ‌تر از همه این است که انسان گاهی خیلی دیر عاقل می‌شود…نسبت به کسی که روزی کنارِ او نفس می‌کشید، اما دیده نشد.دیر می‌فهمیم، دیر می‌فهمانیم، و آن "دیر" همیشه سنگین‌تر از هر درد دیگری می‌شود. آن‌وقت دیگر زمان گذشته است؛نه راهی برای بازگشت می‌ماند، نه فرصتی برای جبران.فقط حسرتی آرام می‌آید و در گوشِ دل زمزمه می‌کند.. "اگر زودتر می‌فهمیدی… شاید همه‌چیز جورِ دیگری می‌بود." و این است تلخیِ زندگی؛این‌که بعضی فهم‌ها، وقتی می‌آیند که دیگر دیر شده است…و بعضی عشق‌ها، وقتی شناخته می‌شوند که دیگر در دسترس نیستند.. قلمت درخشان، بانوی کوچکِ واژه‌ها…امید که روزی از عمقِ همین سکوت‌ها، آثارِ بیشتری از تو بخوانم؛آثاری که بوی احساس بدهند و ردّی از اندوهِ زیبا در دل بگذارند. با این حال، صادقانه بگویم؛این نوشته مرا اندکی به سوگ نشاند…اما نه از جنسِ تلخیِ مطلق، بلکه از آن دردِ شیرینی که نشان می‌دهد واژه‌ها هنوز زنده‌اند و اثر می‌گذارند. و من، با همه‌ی این حسِ درهم، باز هم می‌گویم:عمیق دوستش داشتم… دارم… و خواهم داشت.. خدایا… این قلم را از خاموشیِ دردها حفظ کن، و دلِ صاحبش را به نورِ آرامش پیوند بزن؛تا هر آنچه می‌نویسد، ردّی از روشنایی در دل‌ها بگذارد.آمین…🫀🍃

تقریباً به هیچ کسی اعتماد ندارم و این آزادی من است..🤿👠

امتحان تمام شود، می نویسم..افکار حس خودم را..🖤