نشانیِ سوّم
Open in Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Show more879
Subscribers
-3924 hours
No data7 days
+8330 days
Posts Archive
875
امشب به احتمال بوسهی آن دو فکر کردم و برق از سرم پرید. در خیالم یک بار تا آخرِ جانم در کنارش گریه کردم، که چرا زودتر نفهمیده بودم.
875
اگه بدونی چه چیزایی رو فدای چه آدمای بیلیاقت بیحقیقتی کردیم. سنگ. از سنگ بودن و هیچ آب صافی گِلهاشون رو زلال نمیکرد.
875
وای این روری منو هی هی و هی یاد یکی میندازه و هیچ فایدهای نداره هرچهقدرم که برای خودم دلیل میتراشم که اصلاً و ابداً شبیهش نیست.
فقط امیدوارم یه جوری بفهمم که اونم این سریالو دیده و صرفاً ازش تاثیر گرفته و یه کپی بیارزش ازشه و تلاش کرده شبیهش بشه که خیالم راحت شه.
875
چند تا صحنه از بچگی لورالای و دلایلش برای فرار از خونه نشون داد و حتی نمیتونم مقایسه بکنم! لورالایِ کوچک در نقایسه با زندگی الان من باید کلاهشو بندازه بالا.
875
خدایا میدونستی این تپش قلبم رفع بشه نصف مشکات خواب و زندگی و درس و اینام حل میشه دیگه؟
آمین.
875
امشب تو اتوبوس برگشت یه خانمی ازم پرسید که از گوشی سر در میارم یا نه؟ و نگران بود که وقتی گوشی خط رو خط شده نشونهی این باشه که کسی هکش کرده. اول خیالشو راحت کردم و فکر کردم که توهم توطئه داره🙂، ولی وقتی تعریف کرد که واقعا نگرانه که یکی به اطلاعاتش دسترسی داشته باشه و قبلا ازش کد خواسته و گوشیش دستش بوده، مسئله برام عجیب شد. از گوشی چیز زیادی سر در نمیورد و حتی رمز گوشیش هم داده بود پسره براش گذاشته بود. نشستم تمتم برنامههاش رو دستگاههای وصل شدهش رو چک کردم و برای تک تک برنامههاش تایید دو مرحلهای گذاشتم. از اتوبوس که پیاده شدیم نشستیم رو نیمکت پارک. گذرواژه ایمیلشو عوض کردم و جای امن ذخیره کردم که یادش نره و بهش یاد دادم چهطور اسکرینشاتی که از تلاشهای یارو که میخواسته وارد اطلاعاتش بشه گرفته و حذف کرده بود رو بازیابی کنه. بعد رفتیم گوشی فروشی و تعمیرکار که چک کنه ببینه خود گوشی علائم هک شدن داره یا نه. رمز خود گوشیش رو هم عوض کردم و بالاخره کار امنیتی کامل ایمیل رو تکمیل کردم.
از سادهبازیش حرصم دراومده بود و کلی بهش گوشزد کردم. اونم کلی بهم قول داد که دیگه این اطلاعاتشو به کسی نمیده. کلی بغلم کرد و تشکر کرد. حس وکیلها رو داشتم. موقعی که برمیگشتم خونه، خیلی از تاریکی و پسرای سر راهنم نمیترسیدم.
875
Repost from غآيت وجود.
ای دوست اینبار تو برایم بگو؛
بر زیر این تابوت سهمگین جور، چگونه به فریاد پرندهی کوچکم برسم؟
از شراب کدام انگور مست شوم زمانی که تمام تاک ها را تیر باران کردند؟
در پناه کدام سار، مقداری شعر درون سیگارم بپیچم و دود کنم زمانی که تک تک درخت ها را حلق اویز کردند؟
برایم بگو چگونه دوام بیاورم؟
875
رفتهم فیزیوتراپی، بهم ماساژ و وقت سوزن بهخاطر گرفتگی و اسپاسم عصبی عضله دادن. گفتهن: این چند روزه چیزی شده که عصبی شدی اینطوری شدی؟
Guess why Mom.
