en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

شایان آب‌روشن | شاعر

شایان آب‌روشن | شاعر

Open in Telegram

سر به خیابان و گذرها زدم... پوچ سر از فکر تو هرجا نشد :) «نوشته ها و اشعار شایان آ‌ب‌روشن» 📚 دستی که مویت را نبافت حرفی سخنی و تهیه کتاب: @Shayan_abroshan اینستاگرام: https://www.instagram.com/shayanabroshan?igsh=MWM5dnN6N2VpaTYzaQ==

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
510
Subscribers
No data24 hours
+337 days
+9330 days
Posts Archive
اگر از کمندِ عشقت، بروم کجا گریزم...؟ که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان سعدی ⠀

Paeeze Delam.mp33.65 MB

خواب رؤیای فراموشی‌هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی‌هاست. من شکوفایی گل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم، و ندایی که به من می‌گوید: ”گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است... حمید مصدق آبی، خاکستری، سیاه

توبه ات را بشکن و با من هم آغوشی بکن بعد از آن هر قدر می‌خواهی فراموشی بکن
#شایان_آب‌روشن

و من دیوانه بودم فکر میکردم که میمانی شروع یکی غزل جدید

خون می‌چکد از صفحه‌ی تاریخ ایران قرن هاست #شایان_آب‌روشن

Repost from کاکتوس🌵
باشد که روزگار خجل شود از صبرِ ما🖤 @Cactos 🌵

به هر کجا که رسیدم زِ خوبی تو شنیدم چو روی خوب تو دیدم هنوز بهتر از آنی‌... - هلالی جغتایی

اینم یه آرزو داره...

سعدی:)

4_5875138368957846476.mp34.34 MB

من پر از فانوسم، من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت، پرم از راه، از پل، از رود، از موج، پرم از سایه برگی در آب، چه درونم تنهاست! #سهراب_سپهری

به دور از عشق تو هر روز میمیرم زمستان را بهاران کن برای قلب درگیرم #شایان_آب‌روشن

رنجِ گرانم را به صحرا می‌دهم، صحرا نمی‌گیرد اشکِ روانم را به دریا می‌دهم، دریا نمی‌گیرد با سنگ‌ها می‌گویم آن رازی که باید با تو می‌گفتم سنگین‌دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی‌گیرد؟ ای تو پرستارِ شَبانِ تلخ بیماریم! بیمارم عشقت چرا نبضِ پریشانِ حیاتم را نمی‌گیرد؟ می‌آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست می‌گیرد از من تحفهٔ ناقابلم را یا نمی‌گیرد؟ آیا گذشتند آن شَبانِ بوسه و بیداری و بستر؟ دیگر سراغی خواهشِ جسمت از آن شب‌ها نمی‌گیرد؟ دیگر غزل از عشقِ من بر آسمان‌ها سر نمی‌ساید؟ یعنی که دیگر کارِ عشق از حُسنِ تو، بالا نمی‌گیرد؟ هرسو که می‌بینم همه یأس است و سوی تو همه امید وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی‌گیرد؟ -استاد حسین منزوی

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید شوری که در میان من است و میان دوست سعدی

Repost from N/a
با خود اگر نسازیم، بر الفتِ که نازیم؟ پُربی‌کَس‌ایم، ناچار بر خویش مهربان‌ایم - بیدل دهلوی

تو بخت بودی و یک بار در زدی رفتی به خواب بودم و از دست دادمت، افسوس حسین منزوى

بدترین قسمتِ جدایی اینه که آدمیزاد تا مدتِ نامعلومی بی‌آینده می‌شه.

کشم تا کی غمِ هجران؟ اجل گو قصد جانم کن نمی‌ارزد به چندین دردسر جانی که من دارم وحشی بافقی