𝑳’𝑬𝒓𝒆𝒅𝒊𝒕𝒂̀
Open in Telegram
A legacy of forgotten moments. _ @Milan_n77bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
231
Subscribers
-224 hours
No data7 days
+1230 days
Posts Archive
230
Repost from ㅤ‘ 𝖣𝖨𝖵𝖱𝖦𝖭𝖳 诞 پڪ جئون ,
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤсудьбаㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚ ? ?
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄 ¡ ¡
230
Repost from 、FAQ
+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!
230
Repost from 𝖢é𝗎 𝖬𝖾𝗅𝗈𝖽𝗂𝖺
┈───┈⭒──┈✿┈──⭒┈───┈
▫️𝗡𝗲𝘄 𝗣𝗼𝘀𝘁▫️𝖯𝖾𝗍𝖺𝗅 ▫️𝖠𝗋𝗂𝖺𝗇𝖺 𝖦𝗋𝖺𝗇𝖽𝖾 ▫️▫️
230
Repost from N/a
ㅤ 🤩𝗊𝗎𝖺 💋𝄒
ㅤ 𝟤𝟢𝟣𝟫 ⌁ Damiano﹗
ㅤ 𝖢𝗅ı𝖼𝗄 𝖧𝖾𝗋𝖾 𝖡𝖺𝖻𝖾 💋.
230
Repost from روحِ ســوختـه؛
برای او؟ شاید هم برای ما؟ نمیدانم.
میخواهم بنویسم، اما نمیدانم برای او؟ او؟ او اصلاً کیست؟ خودِ من نیز نمیدانم. او را بارها دیدهام، اما... نمیدانم؛ انگار هرگز او را ندیدهام. وقتی دربارهاش با دیگران سخن گفتم، همه پاسخی شبیه به من دادند. چرا اینگونه شد؟ چرا همه با هم گفتند: «او؟ او اصلاً کیست؟ او وجودِ خارجی ندارد!» پس من این همه نامه را برای چه کسی نوشتم؟ چه کسی بود که با آن نامههای آراسته، پاسخم را میداد؟ آیا همهچیز یک رویا بود؟ باز هم میگویم... نمیدانم. راستش را بخواهی، محال است همهچیز رویا بوده باشد. آخر آن نامهها بویِ زندگی میدادند؛ آنچنان زیبا نوشته شده بودند که با خواندنِ هر کلمه، دلم میخواست بروم و او را چنان ببوسم که در من حل شود؛ تا هرکس سراغش را گرفت، بگویم: «او؟ او در زندگیِ من حل شده است!» آخرین نامهاش اینگونه آغاز میشد: «ای محبوبِ من... به زودی به دیدنت میآیم.» نمیدانید چقدر منتظرش بودهام و هستم! اما چرا هر وقت دربارهاش با اطرافیان سخن میگویم، همه میگویند: «او کیست؟ او هرگز وجود نداشته است...» و در آخر، مرا دیوانه خطاب میکنند؟ و من دوباره در خلوتِ خود، با خود میاندیشم که: او... کیست؟ و باز هم نمیتوانم پاسخِ سوالم را بدهم؛ چرا که مغزم، یاریام نمیکند تا او را به خاطر بیاورم. راست است که مرا دیوانه مینامند، اما من... از این که هرچه میکنم، نمیتوانم او را به یاد آورم، خسته شدهام. آخر او، مرا «محبوبِ دلِ خود» میخواند. مگر میشود محبوبِ دلِ کسی باشی، اما خودت او را به خاطر نیاوری؟و باز هم، در پاسخِ خودم، میگویم: نمیدانم.
230
Repost from N/a
فرمانده تمام حرفهایی را میگفت که باید سالها پیش گفته میشد؛ و او، پشت پلکهای بسته، تکتکشان را میشنید و برای جوابی که نمیتوانست بدهد، آرام میشکست. تلخترین قسمت ماجرا این بود؛ یکی بالاخره حرف میزد، درست وقتی که دیگری دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد.
