en
Feedback
𝑳’𝑬𝒓𝒆𝒅𝒊𝒕𝒂̀

𝑳’𝑬𝒓𝒆𝒅𝒊𝒕𝒂̀

Open in Telegram

A legacy of forgotten moments. _ @Milan_n77bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
232
Subscribers
+624 hours
+157 days
+1430 days
Posts Archive
Frw + a number between 7 to 208: ~ I'll give u a text massage from the book "You left me on read" . Be join !

ژیکان ،خاموشی _ قهوه ای

NECHAEV - Беги.mp35.11 MB

نـعنأ منــ چی میدونه از قلبی که شیـفتـه‌ی سـوگ نـگـاهـش شـدهــ؟ نمیـدونه به نـیستی میـکشم زبـونی رو که ریـشه‌ی غـمی بشه توی ر
نـعنأ منــ چی میدونه از قلبی که شیـفتـه‌ی سـوگ نـگـاهـش شـدهــ؟ نمیـدونه به نـیستی میـکشم زبـونی رو که ریـشه‌ی غـمی بشه توی روح دردمـنـدش، غافله از اینکه فـرمـانـدهِ‌ی کـافـرشــ غـم نـگاهش رو میـپـرستـه.. میـبـوسه زخـم تنـش رو جوری که انگار از ژرفای زخم‌گاهِ وجودش، به معبودِ بی‌تکرارش دست پیدا کرده؛ چون محض رضای دل فریبی‌هاش... حتی با وجود روح بی نَـفَسش؛ خـلق نـشده بـلوری سرخـگون تر و قیمتی تر از چـشم‌های خیـسش وقتی داره از روح خستـه‌ش برای فـرمـانـده‌اش میگه.

4_5815767906448836287.mp32.12 MB

قرار نبود بمانی، قرار بود یک خاطره شوی، و شدی تمامِ دلتنگی من.

بوسه‌ات شیرین بود، اما دلم فهمید این بوسه، آغازِ ما نیست؛ پایانِ آرامِ چیزی‌ست که هنوز دوستش دارم.

اتاق در سکوت فرو رفته بود. یکی روی مبل لم داده بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود؛ طوری که انگار تمام خستگی چند سال گذشته، یک‌جا روی شانه‌هایش نشسته بود. دیگری روبه‌رویش ایستاده بود. مدت‌ها بود چیزی نمی‌گفت. شاید چون بعضی حرف‌ها وقتی زیادی دیر گفته شوند، دیگر شبیه اعتراف نیستند؛ شبیه خداحافظی‌اند. بالاخره آرام گفت: -فکر می‌کنی آدم می‌تونه یه روز واقعاً از گذشته‌ش عبور کنه؟ نگاهش را از زمین گرفت. -نه. فکر می‌کنم فقط یاد می‌گیره چطور باهاش زندگی کنه. -پس چرا بعضیا این‌قدر راحت وانمود می‌کنن فراموش کردن؟ لبخند تلخی زد. -چون اعتراف به اینکه هنوز چیزی برات مهمه، سخت‌تر از وانمود کردنه. سکوت کردند. بعد از چند لحظه،  آهسته گفت: -اگه می‌تونستی برگردی، چیزی رو عوض می‌کردی؟» کمی فکر کرد. -آدم‌ها همیشه فکر می‌کنن جواب این سؤال یه اتفاقه. یه روز، یه تصمیم، یه اشتباه..ولی من نه. -پس چی؟ -خودم رو عوض می‌کردم. شاید اون‌وقت بعضی آدم‌ها مجبور نمی‌شدن برای موندن کنارم. این بار هیچ جوابی نیامد. فقط نگاهی طولانی بینشان رد شد؛ نگاهی پر از حرف‌هایی که هیچ‌کدام جرئت نداشتند به زبان بیاورند. بعضی آدم‌ها از زندگی ما نمی‌روند؛ فقط جایی در عمیق‌ترین قسمت خاطراتمان می‌نشینند و هر از گاهی، با یک نگاه یا یک جمله، یادمان می‌اندازند که زمانی چقدر برایمان مهم بوده‌اند. آن شب هیچ‌کس قول ماندن نداد. هیچ‌کس هم قول رفتن نداد. فقط برای اولین بار، هر دو فهمیدند که گاهی دو نفر همدیگر را دوست دارند، اما دوست داشتن به‌تنهایی برای نجات یک رابطه کافی نیست.

خیلی قشنگ و دلنشینه، واقعاً حس یه زیبایی افسانه‌ای و دست‌نیافتنی رو منتقل می‌کنه. تشبیه‌هاش هم خیلی خوشگل و خاصن، مخصوصاً «هفت اقیانوس» و «تاج یاقوت کبود».

Repost from N/a
آبـی مـوهـای او بـا تـمـام آبـی‌های جـهـان فـرق داشـت. گویـا هر طـره از مـوهایـش که لـطـافـت خاص خـودش را داشـت بـصـورت جـداگ
آبـی مـوهـای او بـا تـمـام آبـی‌های جـهـان فـرق داشـت.
گویـا هر طـره از مـوهایـش که لـطـافـت خاص خـودش را داشـت بـصـورت جـداگـانـه مـزیـن شـده بـودنـد . او بایـد الـهـه ای باشـد که خـداونـد بـه مـخلـوقات خـود ارزانـی داشـتـه اسـت . چـشـم هایـش تـمـام هـفـت اقـیـانـوس را بـه سـخـره مـی‌گـیـرد . آنـقـدر نـرم مـیـخـنـدد کـه لـطـافـت شـبـنـم در بـرابـر خـنـده هـای دلـفـریـبـش زانـو مـی‌زنـد.
دنـیـا در بـرابـر تـاج یـاقـوت کـبودش کـه روی طرـه هـای آبـی رنـگـش قـرار دارد هـر مـخـلـوقی را به وسـوسـه ی گـنـاه دعـوت مـی‌کـنـد .

_ * نباید بازش میکردم ...

مثل همیشه قلمت زیبا و غم انگیز بود . ادیت هم خیلی ناز بود خسته نباشی .

از تویی بگم که سایـه پررنگ غـم نشستِ نـگاهت بود ، یا منی که پاره‌پاره‌ی روحـم جلوی چشمام ریخته.. گذر میکنم قلب دونگ ، از هر دوشون گذر میکنم فقط به لطف قولی که سالهاست وفادارشم ، به رسم یادبود یه نخ دیگه از سیـگار مورد علاقت رو به سرخی دعوت میکنم و مرورت میکنم بلکه رویای مـه گرفته‌ی این بـرف تیـره توی روزی که عزیز زاده‌ی قلبـت متـولد شد به واقـعیت بدل بشه ، مطـرود بی‌سایـه‌ی ن‍ـعنأ.

فرانسه

اولین پارت قدیسه و وارث تقدیم نگاه‌های قشنگ‌تون، امیدوارم بخونید و خوش‌تون بیاد. برای پارت بعدی لطفا سین رو به +1k و ری‌اکت رو به +25 برسونید.
برای پروموت متقابل فور بزنید ازتون پست فور می‌شه.