𝑳’𝑬𝒓𝒆𝒅𝒊𝒕𝒂̀
Open in Telegram
A legacy of forgotten moments. _ @Milan_n77bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
251
Subscribers
+124 hours
-107 days
+3230 days
Posts Archive
251
Repost from شَـࢪآبـہ خـونے مـنــ
آن شـب، دیـواࢪهای فـࢪو ࢪیـخـت؛ دیـواࢪهای ڪہ تـپنـدههـای جـانبـخـش ڪالبـدی ࢪا دࢪ خـود نڪَاه داشـتـہ بـود. فـࢪو ࢪیـخـت و ویـࢪانـہای ࢪا دࢪ سیـنـہای پـہـن ڪࢪد، ڪہ حـتـے ڪَذࢪ سـالیـان سـال نیـز آن آواࢪههـا ࢪا جـمـع نـمـےڪࢪد؛ ویـࢪانـہای سـاخـتـہ شـده ز خـون و نـفـس و زنـدڪَانـے، ویـࢪانـہای ڪہ اڪسیـژن و سپـیـدیِ ࢪیـہهـا ࢪا، بـہ خـاڪ و تیـࢪڪَی بـدل ڪࢪد. تـا آن سحـࢪڪَھـے ڪہ عـطـࢪ حـضـوࢪت میـان آن سپـیـدیِ تیـࢪه شـده ڪَشـت. ࢪھڪَذࢪی ڪہ بـے آنڪہ سـودای آبـاد ڪࢪدن دࢪ سـࢪ داشـتـہ بـاشـد، قـدم دࢪ ھمـان خـاڪستـࢪ ڪَذاشـت؛ ࢪھڪَذࢪی ڪہ مـاندڪَاࢪ شـد و نـہ بـا معـجـزه، بـلڪہ بـا صبـوࢪیِ حـضـوࢪ؛ آجـࢪ بـہ آجـࢪِ فـࢪوࢪیـخـتـہ دࢪ آن ویـࢪانـہ ࢪا از میـان غبـاࢪ بـࢪداشـت و آنـچـہ ࢪا ڪہ زمـان ز تـࢪمـیمـش نـاتـوان مـانـده بـود ࢪا، بـاࢪ دڪَࢪ بـا زنـدڪَانـے آشـنـا ڪࢪد. و آن تپـنـده، ڪہ ڪَمـان مـےڪࢪد ھـنـࢪ خـویـش ࢪا ز یـاد بـࢪده اسـت، بـاࢪ دڪَࢪ ࢪیـتـم زنـدڪَے ࢪا بـہ خـاطـࢪ آوࢪد؛ الـبـتـہ نـہ چـون ڪَذشـتـہ، بـلڪہ آࢪامتـࢪ، عمـیـقتـࢪ و ایـن بـاࢪ، بـا امـیـد. 𝓚ı𝗆︎ - 𝒜𝗎𝗀︎ ²⁰²⁶
251
Repost from 𝖲𝖮̸𝖴𝖨 𝖥𝖠𝖨𝖨
چـشـمـانـم پـف کـرده و سـرخانـد؛ خـیـس از اشـک هـایـی کـہ بـنـد نـمـیآیـنـد.
لـب هـایـم خـشـک و تـرک خـوردهانـد.
و نـفـس هـایـم در سـیـنـه خـس خـس مـیـکـنـنـد.
قـلـبـم خـون مـیـریـزد؛ از تـکـہ شـیـشـه هـای کـہ هـنـوز در جـانـم مـانـده اسـت.
مـوهـایـم دیـگـر سـفـیـد شـدهانـد؛ انـگـار غـم پـیـش از زمـان پـیـری را بـہ مـن بـخـشـیـده اسـت.
” ای یـار.. مـگـر قـرار نـبـود درمـانِ جـانـم بـاشـے؟ پـس چـرا خـودت درد ایـن جـان شـدهای؟!
251
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
الستور یبار گفت: « اینکه یه لبخند میبینی، دلیل نمیشه بدونی پشتش چیه، لبخند ابزار باارزشیه؛ به دوستات روحیه میده، دشمنات رو گیج میکنه و نشون میده که مهم نیست چه چیزی سدت قرار میگیره، تو همچنان آرومی و اوضاع رو تحت کنترل داری. »
251
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
با هرکی مث خودش باشم؟ نه امکان نداره من اونجوری دوهزاری باشم.
251
Repost from روحِ ســوختـه؛
زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟» من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟» او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو میدانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچکدام قادر به یادآوریشان نبودیم. بله! در زندگیِ همهی آدمها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بیهیچ حسِ خاصی رخ میدهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود! انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند! زندگیام چنان بود که هرچه در آن کاوش میکردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمییافتی! آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند! میپرسی چرا؟ بگذار برایت بگویم! چون هر نفسی که من و تو میکشیم، فقط نشان میدهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد! به جوانانِ دیگر کشورها نگاه میکنم و آه، چه حسرتی میخورم! آخر مگر میشود جوانی اینقدر بیدغدغه باشد؟ اینقدر شاد، اینقدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مردهای بیکفن تبدیل شود؟ انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما اینگونه زاده شدیم و آنها آنگونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟ نمیدانم. نمیدانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند! شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم: اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط میتوانیم دوام بیاوریم و همهچیز را به لیستِ حسرتهایمان اضافه کنیم. نمیدانم، اما خسته شدهام از اینکه هر بار چیزی در زندگیام درست نمیشود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمیشود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.» اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچچیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟ چه کسی پاسخگویِ ماست؟ ... و در پایان، میخواهم بگویم: درست است که امید هیچگاه هیچچیز را درست نمیکند؛ اما انسان است دیگر... چه میشود کرد؟ پس امیدتان را از دست ندهید.میدانم، میدانم که این زندگیِ ما درست نمیشود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقهی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم. امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بیکفن و گور نباشند.
251
Repost from روحِ ســوختـه؛
«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин.
251
Repost from N/a
چیزهایی که هرگز گفته نمیشوند، صرفاً حرفهای ناگفته هستند؟
پس چرا چشمانش با من سخن نمیگوید؟ چرا چشمهایش جواب من را نمیدهد؟
اگر تمام حرفهای ناگفته جایی در جهان جمع میشدند، شاید سنگینترین سکوت متعلق به من بود؛ سکوتی که بوی فراق و حسرت میداد و هرچه میگذشت، سنگینتر میشد. همهچیز من از آنِ او بود، گفته یا ناگفته! حال که او گفته مرا نمیپذیرد، ناگفتهها باید در جای خود، سکوتِ مطلق بمانند؛ شاید بعضی خواستنها، پیش از آنکه به وصال برسند، محکوم به زوالاند.و من میمانم و حرفهایی که هرگز گفته نشدند؛ حرفهایی که در من ماندند، خاموش شدند و هیچگاه پاسخی از آن چشمها نگرفتند.
از گفته ای برای پاسخِ زندگیاش؛ او
251
Repost from بـوسهگــران
«برای ونسان حتی تاریکی هم رنگ دارد، شب را به مراتب زندهتر از روز میبیند.»
251
Repost from N/a
این پیام فور کنید
بگید -> کلاسیک یا مدرن تا بگم اگه زندگیتون داستان بود مقدمش چی میشدLimit: 210
251
Repost from N/a
Sharing pain
هوسوک یونگی رو میشناخت ، در حقیقت همه میشناختنش ، اون پسر با کمترین صدا بیشترین توجه رو به خودش جلب میکرد . ولی هوسوک هیچوقت فکر نمیکرد اولین کسی که برای نجاتش قدم برداره همون پسر باشه ! *سئول/مدرسهی نیاکا باد میومد ، در واقع شدید بود و با هر وزش بدن هوسوک رو به جلو پرت میشد . اما هوسوک هنوز مردد بود و هنوز به جمعیت پایین دیوار نگاه میکرد . تنها سوال هوسوک یک چیز بود ؛ چرا باید تحمل کرد تا وقتی که میتونی تمومش کنی؟ شاید اگه جواب این سوال رو میگرفت پشیمون میشد ، از خیلی ها پرسید ، به خیلیها به عنوان جواب نگاه کرد اما هیچکس اهمیت نداد . همون موقع بود که تازه فهمید برای هیچوقت ارزشی نداره . و بیارزش بودنش زمانی براش ثابت شد که هیچکس قدمی برای نجاتش از پشت بوم مدرسه بر نداشت . ارتفاع زیاد بود ، هوسوک محاسبه کرده بود که حتما در اثر ضربهی شدید میمیره ، پس نگرانیای راجب درد کشیدن یا فلج شدن نداشت . ولی دردناک ترین موضوع این بود که همه مثل عروسکی که بالای دار بسته شده بهش نگاه میکردن ، در انتظار مرگ ولی بدون هیچ ناجیای . " فکر کنم دلقک جالبی باشم " هوسوک هنوز هم راجب پریدن مطمئن نبود ، تنها کاری که کادر مدرسه میتونست بکنه خبر کردن آتش نشانی توی روستایی بود که مایلها با مقرش فاصله داشت . — شما احمقا به دلقک نیاز دارین؟ هوسوک رو به جمعی پایین داد زد ، عصبانی بود . — دلقکتون یکم دیگه میمیره احمقا ! هوسوک نفسنفس میزد ، قلبش تند میزد ولی بخاطر ترس نبود ، بخاطر غم بود . — و شماها فقط مرگشو تماشا میکنین ، چون همتون بی مصرفین ! — چرا فقط خودتو نمیندازی؟ هوسوک جا خورد ، کمی تعادلش رو از دست داد و بعد از کمی تکون دوباره صاف ایستاد . — نیم ساعته این بالا وایسادی ، اگه مردد نبودی همون اول خودتو مینداختی . هوسوک هنوز بهت زده بهش نکاه میکرد ، این پسر رو میشناخت ، همون شاگرد ساکت کلاس بود ، مین یونگی کسی که با کمترین صدا بیشترین توجه رو به خودش جلب میکرد . هیچکس راجب زندگیش نمیدونست ، هیچکس راجب اخلاقش نمیدونست و خیلیها حتی صداش رو هم نشنیده بودن اما همه میشناختنش ! — تو اینجا چیکار میکنی؟ یونگی پوفی کشید ، اخم کرد و با چهرهای خسته نزدیکش شد . — اومدم مثلا نجاتت بدم . هوسوک لحظهای ایستاد ، روی دیوار نشست ، خسته شده بود . — نمیخوام نجاتم بدی ، میخوام خودمو پرت کنم پایین . — پس چرا زودتر انجامش نمیدی؟ هوسوک جا خورد ، هیچکس به فردی که در حال خودکشی بود نمیگقت خودش رو پرت کنه ، ولی مین یونگی عجیب بنظر میومد . — به تو ربطی نداره ! یونگی نیشخندی زد . — وقتی جرئت خودکشی نداری سمتش نرو بچه ، تهش تنها کاری که میکنی بردن آبروی خودته . هوسوک عصبانی شد ، جرئتشو نداشت؟؟ اون خیلی اذیت شده بود ، با تموم وجودش عذاب میکشید و اون بهش میگفت ترسو؟؟ — من؟ ترسو منم؟ هوسوک از جاش بلند شد و سریع سمت اونطرف دیوار رفت ، مردم از پایین جیغ کشیدن . یونگی سریع جلو اومد . — هی صبر کن ! من میدونم چه دردی میکشی ! اشک توی جشمای هوسوک جمع شد ، نه نمیدونست ، هیچکس نمیدونست . — ببین هوسوک ، من مثل تو درد نکشیدم اما من هم درد دارم ! یونگی آستینش رو بالا زد و رو به هوسوک گرفت ، از اون فاصله ، پسر تونست زخم های روی مچ دست یونگی رو ببینه . — تو ... — من میدونم خواستن مرگ الکی نیست هوسوک . هوسوک سمتش برگشت . — پس چرا تلاش کردی؟ یونگی آستینش رو پایین کشید . — چون فکر میکردم تحمل درد مرگ از تحمل درد زندگی راحتتره . هوسوک نفس عمیقی کشید . — بود؟ — نه ، بنظرم تلاش الکی نکن ، مرگ درد داشت . اشک از گونهی هوسوک روی کفشش چکید . — ولی نمیخوام .. خسته شدم ... یونگی لبخند زد . — میدونم . هوسوک منفجر شد ، سالها هر دردی که بهش رسیده بود رو درون خودش ریخته بود ، هر ضربه ، هر احساس . — نمیخوام درد بکشم ، نمیخوام ! یونگی جلو اومد ، دست هوسوک رو گرفت و از روی دیوارهی پشت بوم پایین کشیدش . — هوسوک درد تموم شدنی نیست ، فقط میشه شریکش شد . هوسوک دستش رو روی چشماش کشید و اشکهاش رو پاک کرد . — ولی دردم کمتر نمیشه . یونگی دستاش رو دور شونه های هوسوک حلقه کرد ، هوسوک سرش رو آروم و با تردید روی شونش گذاشت . — شریک شدن دردامون شاید کمترشون نکنه ، ولی تحملش رو سادهتر میکنه . " من بهت آغوش هدیه میدم و تو بهم درد هدیه بده ، من تحمل دردهات رو راحت میکنم و تو آغوشهایی که هیچوقت کسی ازم نخواست رو بگیر "
