"دخترِ شعر"
Open in Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
569
Subscribers
+1724 hours
+297 days
+22530 days
Posts Archive
569
"نشد"آیینه میانِ ما شکست و نوری لرزان در چلچراغِ شب فاصله را به تصویر کشید ساعتِ خاموش بیصدا ما را صدا زد لوسترِ لرزانِ اتاق قلبِ عاشق را به رقص گرفت گرامافونِ خاکخورده آوازِ عشق را زمزمه کرد فاصله گریخت امّا ترسِ تو دستهای مرا برید پس از رفتن، خانه با تو فرسود دیوارها پیر شدند و من از زخمِ عشقِ تو چراغِ شعرم را برافروختم نشد… تو نخواستی که کنارم باشی..... #ارغوان
569
یهجایی بعد از همهی تلاشا،
میفهمی بعضی آدمها قرار نبود بمونن،
اونا فقط اومده بودن تا بفهمی «دوست داشتن» همیشه مساویِ «داشتن» نیست.
و بعدش... باید یاد بگیری با دلی که شکست، آروم راه بری،
بیهیاهو، ولی قویتر از قبل.
569
"هزاران تو"میشکند پر و بالم، خسته میشوم. میایستم و چشم میگردانم تا تو را یابم، ولی باز هم تو پیدایت نیست. سرک میکشم به آن سوی دیگر، باز هم خبری از تو نیست. ای بینشان... راه میافتم و نظر بر مردم میگذرانم، هر کدام را تو میبینم. بس که دیوانه شده ام هر نفری را "تو "میپندارم، و تو را، هر نفری .... تو یکی نیستی، دو تا نیستی، بلکه هزاران هزار "تو" در وجودم است، که هر لحظه مرا وادار میکند که در این شهر بیدر و پیکر تو را یابم، ولی تو... باز هم نیستی. پس بیا و خاطراتت را، نامت را ببر. نمیخواهم! نمیخواهم یادت را، نامت را، چشمانت را، لبخندت را... چند نفر به یک نفر؟ اصلاً نمیخواهم... مگر گناه کردم که به چشمانت نگریستم و عاشق شدم؟" #ارغوان
569
"پهنه روشن خیال"خسته در تلاطم امواج رها شده... در طوفانی... من قایق ویرانه بیسرنشین، با تک پاروی چوبیام... گذر میکنم. باد... امواج سرگردان مرا سوق میدهند به پهنه روشن خیال، خیالی از جنس آب و نور، چون ماهی کوچک پرشکوه... در هیاهوی دریا میغلطَم، در آغوش میگیرم تا مرا از خود بیخود کند. چون برگی در مسیر دلدادگی پاییز، در مسیر روشن آبی عشق میرقصم. حرکت... روان شدن، جاری شدن، همه در روحم چون محرکی بیسکون پیچیده شده... #ارغوان
569
آغازِ آخرنَفَسهای پروانه چون ابری در آغوش باد میان زمین و زمان میدود. صدای لرزش بید خشک سکوت خفته را بههم میزند. قدم میزند... قدم میزنم. میان دشت رها میشود، و تنِ خسته و سردِ بیروحِ خود را میان تنم جای می دهد. بغل میکنم، نَفَس میکشم. من، با تمام خاطراتش خوشم در میان تمام دلگیریها. باز دل می گوید صدایش کنم: صدایم بزن، نگاهم بکن... شاید این بار آغازِ آخرم باشد." #ارغوان
569
"احاطه"تن به تن، قدمقدم، در گذر از سختیها، من گذشتم که به احراری از عشق رسم. من، نفس، اِحیاء تن ابرازِ احساساتِ ناب، در میانِ حِس تو احرام بستم، ای صنم! صدایت، چون نفس، تن را احاطه کرده است؛ من، غباری که گذر میکنم از جان و تنت. عشق را من ز صدای شعر تو فهمیدم؛ این چه بود که من هرگز دیگر ندیدم... ندیدم." #ارغوان
569
« دختر
نه فقط نیمهٔ پنهانِ جهان است،
که تمامِ آن است.
اوست که آغازِ موسیقیِ هستی را
با نگاهی مهربان،
در دلِ هر سنگ میکارد »🥲🤍
گل دخترا روزمون مبارک❤️🔥
569
باز میپرسی: «چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟»
تو دلت را جایِ من بگذار شاعر میشود 🪞💕
"نجمه_زارع"‹ 🌱›
