شامِ آخر
Open in Telegram
Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
342
Subscribers
+1124 hours
+617 days
+6930 days
Posts Archive
339
شاهکار ترین چیزارو مینویسه بعد میگه من استعداد نویسندگیم رفته عزیزم تو قلم برداری یه خط بنویسی قشنگترین نوشته ی زندگی من رو مینویسی
339
Repost from Alien.🏳️🌈
مدتی است که باران میبارد، رعد و برق فریاد میزند و زمین میمیرد.
باران با شدت بیشتری خود را زمین میزند انگار که میخواهد یک روزه تمام زخم هایش را بر سر زمین بریزد. اینجا آسمان هنوز هم ناآرام است، باد میوزد و درختان با ریشه هایشان بر دل زمین چنگ میزنند، میخواهند کمی بیشتر بمانند.
میخواهی کمی بیشتر بمانی؟ آسمان اشک میریزد، به ماهش میگوید کمی بیشتر بمان.
کمی بیشتر بمان. مگر در آسمان تو باران نمیبارد؟
339
Repost from Alien.🏳️🌈
آفتاب از دلتنگی صدایت میکند. مدت هاست که خورشید این سرزمین را ترک کرده، و مرا در سرزمین سایه ها جاگذاشته.
خیابان ها بوی سایه میدهند؛ بوی دیوارهایی که پشتشان کسی نیست، صدایی نیست. دستانی برای گرفتن نیست. شانهای برای گریستن نیست.
شب میگذرد، اما روز نمیآید. روزها میروند و بازهم تورا نمیآوردند.
هوا تاریک تر از همیشه است. ماه، دیگر از پشت ابرها بیرون نمیآید. خورشید پیدایش نمیکند، "ماه همیشه پشت ابر میماند."
