ru
Feedback
شامِ آخر

شامِ آخر

Открыть в Telegram

Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
339
Подписчики
+1124 часа
+617 дней
+6930 дней
Архив постов
خوبه که میدونی

همین درسته آفرین.

😭

چرا لحنم بده

شاهکار ترین چیزارو می‌نویسه بعد میگه من استعداد نویسندگیم رفته عزیزم تو قلم برداری یه خط بنویسی قشنگترین نوشته ی زندگی من رو مینویسی

همینه که هست

این احتمالا بزرگترین افتخار زندگیمه

نویسنده مورد علاقه ی نویسنده مورد علاقه‌امم

م

بازم حرفتو قبول ندارن

مهم نیست

به این قشنگی مینویسی

😭

حتما خودم رو

اگر تو استعداد نویسندگی از دست دادی دیگه من چی رو از دست دادم

عزیزم

مدتی است که باران می‌بارد، رعد و برق فریاد می‌زند و زمین می‌میرد. باران با شدت بیشتری خود را زمین می‌زند انگار که می‌خواهد یک روزه تمام زخم هایش را بر سر زمین بریزد. اینجا آسمان هنوز هم ناآرام است، باد می‌وزد و درختان با ریشه هایشان بر دل زمین چنگ می‌زنند، می‌خواهند کمی بیشتر بمانند. می‌خواهی کمی بیشتر بمانی؟ آسمان اشک می‌ریزد، به ماهش می‌گوید کمی بیشتر بمان. کمی بیشتر بمان. مگر در آسمان تو باران نمی‌بارد؟

نترسم که با دیگران خو کنی، تو با من چه کردی که با او کنی؟!

آفتاب از دلتنگی صدایت می‌کند. مدت‌ هاست که خورشید این سرزمین را ترک کرده، و مرا در سرزمین سایه ها جا‌گذاشته. خیابان‌ ها بوی سایه می‌دهند؛ بوی دیوارهایی که پشت‌شان کسی نیست، صدایی نیست. دستانی برای گرفتن نیست. شانه‌ای برای گریستن نیست. شب می‌گذرد، اما روز نمی‌آید. روزها می‌روند و بازهم تورا نمی‌آوردند. هوا تاریک‌ تر از همیشه‌ است. ماه، دیگر از پشت ابرها بیرون نمی‌آید. خورشید پیدایش نمی‌کند، "ماه همیشه پشت ابر می‌ماند."