آلـنـد
Open in Telegram
فرزندِ ایران و جان فدایِ میهن؛ - هرچی اومد تو ذهنم، میریزم اینجا. http://t.me/safeCht_bot?start=h1j7la
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
223
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1930 days
Posts Archive
223
Repost from N/a
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛ همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست میدهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش میکنی. روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛ برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد. زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ مییافت، برف بود. روزگار گذشت،به بهار رسید؛ فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی میکردند که زمستان مرده بود. همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد. تابستانمان هم زود فرا رسید... تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد.. شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ میانداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت. شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید.. گمان میکنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظهی فراموش کردن سقوط. پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد. پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید. پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم.
223
Repost from N/a
عزیزکم
ما همه بازماندگانی داغداریم؛
اما کنارهم درد هایمان کمتر درد میکند.
جز هم، چیزی برای از دست دادن نداریم،پس بیا مهربان تر باشیم.
روزت را با کسانی نگذران که نمک بر زخمت بپاشند و زندگی سخت را برایت سخت تر کنند.
آنکه هنگام درد تمام خرابه اش را برایت میاورد و وقتی آجر به آجر خانه را برایش ساختی رهایت میکند را، رها کن.بگذر، بگذار بگذرد..
نامه⁶ به مردگان
223
Repost from خانواده🫂🫀
وطَنم غرقِ خونْ است!
غرقِ دَرد و رَنج....
ایرانْ خانم لباس مِشکی عَزا تَن کرده
آخر می دانی؟
عَزادار است....
عَزادار و داغدارِ از دست دادن هِزاران فِرزندش...
آغوشَش و دامانَش پر از خونْ است
تا کِی چِنین است؟!
تا کِی وطَنم غرقِ خونْ است؟!
تا کی جوانان در اوج جوانی و آرزو به کامِ مَرگ می روند؟!
به راستی کهِ...
تا کِی ایرانْ خانم باید اَشک بِریزد؟!
#J
223
Repost from 𝐒𝐨𝐤𝐨𝐭𝐞𝐒𝐡𝐚𝐛
هیچ آدمی بعد خوب شدن سرطانش دوباره دلتنگ روزای مریضیش نمیشه!
پس وقتی از کسی یا چیزی که مثل سرطان افتاده بوده به جونت خلاص شدی،
دلتنگ اون روزا شدن حماقته…
223
Repost from N/a
تا قبل از خط خوردنش جوین باشید خوشحال میشم
223
Repost from N/a
_این پیام رو فور کنید تا بر اساس وایب چنلتون
یک بیت شعر بهتون تقدیم کنم🥺🦢
تا قبل از خط خوردنش جوین باشید خوشحال میشم
223
Repost from سور؛
از نمره کامل، موی اتوکشیده، خونه های مینیمال، بچههای ترتمیز، صبحونههایِ مرتبِ اینستاگرامی، تولد های با تم خاص، جواب های همیشه درست، کتابخونه های رنگبندی شده، جزوه های بینقص، حرف هایِ حساب شده، سفرهایی که هیچی توشون خراب نمیشه، کفش های جفت، موفقیت های پشت سر هم بدون شکست، کشوهای تفکیک شده، گوشی های بینوتیفیکیشن، گلدون های بیبرگِ زرد، بدن یا صورت های بینقص، خانوادههای بدون بحث و زندگی های برنامهریزی شده خستم، چرا انقدر دارید زندگی رو صیقل میدید؟ چرا انقد از نقص فرار میکنید؟ نقص بخشی از داستانِ انسان بودنه.
223
Repost from رودخانه ای میان جنگل💙
این پیامو فور کن، اینجا جوین باش بزارمت فولدری+۱۰۰ جذب بهت بدم🍓
شات جوین بودنت توی این چنل +لینکت رو بفرست بات واسم:
@Delbakhtebot
اینجا رو هم داشته باش از تایم فولدری جا نمونی💋
این پیامو میتونید بعد از ۱۲ ساعت پاک کنید ولی جوین چنل بمونید!به کسانی که توی این چنل جوین باشن و توی فولدری شرکت کنن به چند نفر استارز و گیفت هدیه میدم⭐️💝 بهترین دیلیِ تلگرام. گپ حمایتی.
223
Repost from N/a
گاهی فکر میکنم اگر خاطرهها جان داشتند، باید جایی باشد برای نگهداریشان؛ موزهای دور از هیاهوی شهر، با راهروهایی بلند و اتاقهایی که هرکدام بوی یک روزِ دور را میدهند.
در موزهی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی置 مانده؛ یک خندهی نصفه، یک نامهی ناتمام، عطر کسی که سالهاست نیست، صدای قدمهایی که دیگر در هیچ خانهای شنیده نمیشوند. بعضی ویترینها پر از آدماند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشتهاند.
آنجا میتوانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتنها برگشتنی نیستند. میتوانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آنقدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد.
عجیبترین بخش موزه اما اتاقیست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدمهایی که دیگر در زندگیمان نیستند. نه مردهاند، نه لزوماً دشمن شدهاند؛ فقط یک روز، آرامآرام از قاب زندگی بیرون رفتهاند و ما ماندهایم و چند خاطره که هنوز نمیدانیم با آنها چه کنیم.
گاهی هم خودت را آنجا پیدا میکنی؛ در گوشهای از یک عکس قدیمی، میان آدمهایی که دیگر نمیشناسیشان. میایستی و با تعجب به خودت نگاه میکنی و میفهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفتهای.
شاید موزهی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچکس بلیت نمیفروشد و با این حال، هر شب بیاجازه واردش میشویم.
و من فکر میکنم غمانگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطرهای نیست که تمام شده؛ خاطرهایست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را میدهد، هنوز صدایی در آن میخندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد.
فقط میتوانی روبهرویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی:
«چه روزهای قشنگی بودند...
کاش میدانستم آخرین بار است.»
ز.ش
223
Repost from beautiful night🖤
اگر روزی دلت گرفت، خودت را سرزنش نکن.
آدمها گاهی زیر بار خاطرههایی خم میشوند
که هیچکس از سنگینیشان خبر ندارد.
بگذار زمان، آرامآرام گردِ دلت را بتکاند.
بعضی زخمها قرار نیست فراموش شوند؛
فقط یاد میگیری با آنها آرامتر زندگی کنی.🩵🖤
:)
223
Repost from N/a
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به دهتا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم میکنم. اگر پست مشخصی برای فور شدن مد نظر دارید، ریپلای کنید.
اجباری بر جوین بودن نیست عزیزانم، اما قطعاً حضور شما باعث خرسندی بنده خواهد بود.
223
Repost from حوالیِ هستی🌿
یه خونه میتونه همون خونهی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلیای که هر روز روش مینشست همونجا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی میخورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه.
بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی میمونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون میده. زمانی که خاطرهها رو یادآوری میکنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون میخوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکسها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربهاش کرده بودیم.
عجیبه که نبودن یه نفر میتونه یه خونهی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونهای ساکت و آروم. خیلی وقتها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی میره، جای خالیش رو توی تکتک لحظهها حس میکنیم.
شاید برای همینه که بعضی خونهها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل میشن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکسهای روی دیوار، ظرف و ظروفهای توی بوفه، وسایل خاکگرفتهی اتاق و هر گوشهای از خونه دوباره زنده میشن. انگار هر کدوم از اون گوشهها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره.
و ما میمونیم و خونهای که هنوز همهچیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگیای که انگار توی تکتک دیوارهای اون خونه جا مونده.
223
Repost from حوالیِ هستی🌿
یه خونه میتونه همون خونهی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلیای که هر روز روش مینشست همونجا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی میخورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه.
بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی میمونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون میده. زمانی که خاطرهها رو یادآوری میکنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون میخوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکسها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربهاش کرده بودیم.
عجیبه که نبودن یه نفر میتونه یه خونهی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونهای ساکت و آروم. خیلی وقتها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی میره، جای خالیش رو توی تکتک لحظهها حس میکنیم.
شاید برای همینه که بعضی خونهها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل میشن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکسهای روی دیوار، ظرف و ظروفهای توی بوفه، وسایل خاکگرفتهی اتاق و هر گوشهای از خونه دوباره زنده میشن. انگار هر کدوم از اون گوشهها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره.
و ما میمونیم و خونهای که هنوز همهچیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگیای که انگار توی تکتک دیوارهای اون خونه جا مونده.
