Z
Open in Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 351
Subscribers
-824 hours
-1487 days
+3230 days
Posts Archive
1 352
Repost from N/a
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛ همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست میدهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش میکنی. روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛ برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد. زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ مییافت، برف بود. روزگار گذشت،به بهار رسید؛ فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی میکردند که زمستان مرده بود. همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد. تابستانمان هم زود فرا رسید... تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد.. شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ میانداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت. شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید.. گمان میکنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظهی فراموش کردن سقوط. پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد. پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید. پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم.
1 352
به کوی او گذر کردم، سحرگاهان مستی بود
نسیمی از سر زلفش وزید و بوی هستی بود
دلم گفتا که این سودا، مرا از خویش خواهد برد
که هرجا نام او آمد، جهانم رنگ مستی بود
ز جام چشم او نوشیدم و عقل از سرم برخواست
ندانستم که این مستی، شراب ناب هستی بود
اگر ای دل بپرسند از تو روزی را چه شد با او
بگو در کوی مادر سجدهام از جنس مستی بود
1 352
میان من و تو فاصلهایست به اندازهی تمام راههایی که هنوز به آغوش تو نرسیده.
غنچهی سرخم.
شاید هنوز دستهایم به گلبرگهایت نرسیده باشد،
شاید هر شب چشمانم نگاهت را از ستارگان بجوید
و دلم دنبال آوایت در آواز پرستوها باشد؛
اما در پسِ این شایدها،
تو در تمام نرسیدنهایم حضور داری.
گاهی فکر میکنم اگر فاصله نبود،
چقدر بیشتر میتوانستم دوستت داشته باشم؛
بعد با خود میگویم:
مگر میشود بیشتر از این؟
تا آن روز که رویِشَت، کویر را گلستان کند،
تا آنجا که چشمانم ستارگان را در نگاهت ببینند
و نجوای پرستوها در ندایت گم شود،
من به تماشای غروبی خواهم نشست
که آغاز قصهی ما را در خود پنهان کرده است؛
و آن روز هیچ نمیگویم، بگذار چشمانمان جهانی را بنا کنند که هیچ واژهای برای دوست داشتنت کافی نباشد...
1 352
میان من و تو فاصلهایست به اندازهی تمام راههایی که هنوز به آغوش تو نرسیده.
غنچهی سرخ،
شاید هنوز دستهایم به گلبرگهایت نرسیده باشد،
شاید هر شب چشمانم نگاهت را از ستارگان بجوید
و دلم دنبال آوایت در آواز پرستوها باشد؛
اما در پسِ این شایدها،
تو در تمام نرسیدنهایم حضور داری.
گاهی فکر میکنم اگر فاصله نبود،
چقدر بیشتر میتوانستم دوستت داشته باشم؛
بعد با خود میگویم:
مگر میشود بیشتر از این؟
تا آن روز که رویشت، کویر را گلستان کند،
تا آنجا که چشمانم ستارگان را در نگاهت ببینند
و نجوای پرستوها در ندایت گم شود،
من به تماشای غروبی خواهم نشست
که آغاز قصهی ما را در خود پنهان کرده است؛
و آن روز هیچ نمیگویم، بگذار چشمانمان جهانی را بنا کنند که هیچ واژهای برای دوست داشتنت کافی نباشد...
1 352
غروب آمد جهان آرامتر شد
هیاهوی زمین کم، مختصر شد
در آن هنگام کز خورشید چیزی
نماند و آسمان هم پرخطر شد
جهان هر یک به سوی شام رفته
دگر اندوه هر دم در نظر شد
هنوز هم منتظر در شب نشسته
به روبه آنکه از شب بر گذر شد...
1 352
به راهی دل سپردم من که برگشتن نمیدانم
قدرم در دوردست خویش، که خویشتن نمیدانم
در آن جاده که هر منزل، مرا از من جدا میکرد
غبارِ خاطراتم را به چشمم آشنا میکرد
به هر سو چشم گرداندم، نشانی از سحر دیدم
ولی هر بار در پایان، خودم را پشتِ در دیدم
1 352
در داستانها گفتند آن سوی البرز، سرزمینیست که دیوان و پهلوانان در آن زیستهاند؛
اما تاریخ که ورق خورد، دیدیم آنچه افسانه میپنداشتیم، مردمانی بودهاند که در میان کوه و جنگل ایستادهاند.
رستم با گرز و تیغ راهیِ نبردی میان افسانه و واقعیت شد اما قرنها بعد، در همان پهنهی سبز، مردمانی ایستادند مقابل دیوان متجاوز. اما اینبار نه از جنس افسانه، از خونهایی که به این خاک گره خورده بودند.
کوهها هنوز از سنگ بودند، جنگلها همانقدر انبوه و راهها همانقدر دشوار؛ گویی طبیعت قرنها پیش از آنان برای ایستادنشان سنگر ساخته بود.
1 352
ز راه آمد، نشست آرام در کنجِ دلِ بیمار
نمیدانم چه آورد از شبِ خاموشِ این دیوار
نه بر در زد نه بانگی داد، آهسته همی آمد
به کنجِ دل بزد خانه، ز هر شادی کمی آمد
چراغِ خانه کمسو شد، نفس در سینه سنگین شد
صدای خندهها گم شد، سکوتِ خانه رنگین شد
نه دیدم چهرهاش هرگز، نه دانستم کجا زاید
فقط دیدم که هر روزه، حضورش بیشتر آید
فراقِ سردِ شبهایم، نهایت ریشه کرد اینجا
به روحِ مردهم دستی، بداد و تیشه کرد اینجا
1 352
ز راه آمد، نشست آرام در کنجِ دلِ بیمار
نمیدانم چه آورد از شبِ خاموشِ این دیوار
نه بر در زد نه بانگی داد، آهسته همی آمد
به کنجِ دل بزد خانه، ز هر شادی کمی آمد
چراغِ خانه کمسو شد، نفس در سینه سنگین شد
صدای خندهها گم شد، سکوتِ خانه رنگین شد
نه دیدم چهرهاش هرگز، نه دانستم کجا زاید
فقط دیدم که هر روزه، حضورش بیشتر آید
فراقِ سردِ شبهایم، نهایت ریشه کرد اینجا
به روحِ مردهم دستی، بداد و تیشه کرد اینجا
1 352
جاده هرچه بیشتر کش میآمد، شهر بیشتر پشت سرشان جا میماند و درختها، یکییکی، جای ساختمانها را میگرفتند.
باد، بوی باران و برگهای خیس را به صورتش میکوبید و رفتهرفته، اصالت جانشین تکنولوژی میشد؛ گویی جهان، لایههای ساختهی دست آدمی را کنار میزد تا دوباره خودش را نشان دهد.
صدای خنده فضای ماشین را پر کرد. لبخندی بر لبش نشست؛ غرق در زیبایی لحظهای بود که در کنار کسانی میگذشت که خونش با خونشان یکی بود.
پشت شیشه، جاده در مه گم میشد و آنها همچنان میرفتند.
درختها، یکییکی، شاخههایشان را به سویشان خم میکردند و دورتر، افق آسمان در پهنهی آب محو میشد؛ چنان که دیگر نمیشد گفت دریا از کجا آغاز شده و پایان آسمان کجاست...
1 352
دلی بود و هزاران راز در او
ولی گم کرده بود آواز در او
هر آن احساسی آمد سوی جانش
خرد بنشست و پرسید از نشانش
چنان با عقل خود دیوار چیدش
که حتی درد را از خود بریدش
زمانی با خودش در عمق و تنها
میانِ آن خرد گم کرده شبها
به فکرِ راهِ آبادی و آزاد
به کوری نیست آزادی به آباد
1 352
تمام بعداز ظهر را درون باغ گلهای یاس دنبال پروانهای دوید؛ از روی جوی پرید و حتی وقتی پروانه به جای گل اشتباهی بر شاخهی درختی نشست، بیخیالش نشد؛
وقتی نشست،پسرک ایستاد و با چشمان درشتش از لابهلای برگهای انبوه درخت به سفیدی بالهای او خیره شد. انگار بزرگترین جایزه دنیا روبهرویش نشسته باشد.
پروانه پرید، دوباره به دنبالش شروع به دویدن کرد. فارغ ز غوغای جهان. پایش به سنگی گیر کرد و محکم روی زمین افتاد، نشست و بیتوجه به زخم روی زانوهایش ایستاد. لحظهای مکث کرد، پروانه را ندید. به سرعت اطراف را نگاه کرد. باز هم چیزی ندید.
ابروهایش را در هم کشید و دستش را سایهبان چشمهایش کرد. یکبار به سمت باغ نگاه کرد، یکبار به آسمان.
هیچجا نبود.
چند قدم جلو رفت، بعد برگشت و همان جایی که افتاده بود را نگاه کرد؛ شاید پروانه همان نزدیکی منتظرش مانده باشد.
باد آرامی از میان یاسها گذشت و چند گل سفید را تکان داد. پسرک دوباره دنبال سفیدیِ بالی میان گلبرگها گشت، اما چیزی پیدا نکرد.
چند ثانیه همانجا ماند. بعد سنگ کوچکی برداشت و به جوی انداخت. صدای «چلپ» کوچکی بلند شد و صورتش دوباره باز شد.
انگار یادش افتاده بود کارهای مهمتری هم دارد.
زانوهای خاکیاش را با دست پاک کرد، از روی جوی پرید و به سمت خانه دوید؛ جایی که توپ قرمزش از صبح کنار دیوار منتظرش مانده بود.
1 352
شبی دیدم جهانی خفته در خوابِ پریشانی
که میبارید از دیوارهایش بوی ویرانی
در آنجا چشمهای بود و لبِ آن کاسهای خالی
کنارش مردی و در دست او پیمانهای خالی
به هر کویی چراغی بود، اما شعلهها سردند
تمامِ پنجرهها روشن، صاحبخانهها مردند
صدایم کرد عمقی که نمیدانست پایانش
و من دیدم خودم را گمشده در پیچِ دامانش
گمان کردم که آن شهر از نخستین روز بیمار است
ولی دیدم که هر زخمی، نشانِ کارِ دیوار است
1 352
شبی دیدم جهانی خفته در خوابِ پریشانی
که میبارید از دیوارهایش بوی ویرانی
در آنجا چشمهای بود و لبِ آن کاسهای خالی
کنارش مردی و در دست او پیمانهای خالی
به هر کویی چراغی بود، اما شعلهها سردند
تمامِ پنجرهها روشن، صاحبخانهها مردند
صدایم کرد عمقی که نمیدانست پایانش
و من دیدم خودم را گمشده در پیچِ دامانش
گمان کردم که آن شهر از نخستین روز بیمار است
ولی دیدم که هر زخمی، نشانِ کارِ دیوار است
1 352
Repost from N/a
عزیزکم
ما همه بازماندگانی داغداریم؛
اما کنارهم درد هایمان کمتر درد میکند.
جز هم، چیزی برای از دست دادن نداریم،پس بیا مهربان تر باشیم.
روزت را با کسانی نگذران که نمک بر زخمت بپاشند و زندگی سخت را برایت سخت تر کنند.
آنکه هنگام درد تمام خرابه اش را برایت میاورد و وقتی آجر به آجر خانه را برایش ساختی رهایت میکند را، رها کن.بگذر، بگذار بگذرد..
نامه⁶ به مردگان
1 352
در آینهی آب چو مهتاب تو را دید
از خویش برید و همه اوصاف رها کرد
در جلوهی حسن تو چنان گشت حقیرش
کز شرم نهان گشت و سپس مدح و ثنا کرد
1 352
نور از میان پردههای نیمه کشیده به اتاق هجوم میآورد؛
نه آنقدر قوی بود که همه چیز را آشکار کند، نه به قدری ناتوان که چیزی در تاریکی گم شود.
روی سطح چوبی میز، خراشی بلند بود، ستون نور دستان خراش را با دستانش پر کرده بود و ذرات غبار درون آن آرم میرقصیدند.
کمی آنطرفتر روی میز، زندان کوچکی بود. زندانی چنان بیرحم که معلوم نیست کدام قاضیای آن را برای این موجود لطیف حکم کرده بود. قطرات آب از روی برگهایش آرام پایین میآمدند و سطح چوبی میز را تَر میکردند.
بلند شد و پنجرهها را باز کرد. چیزی در بیرون منتظر نبود که فضای داخل را بشکند، همچنان تاریکی با سکوت سنگینش برآنجا سلطه داشت.
دستی روی خراش میز کشید و از لابهلای پردهها به بیرون نگاه کرد؛ احساس خرسندی نداشت. به فنجانی که روی لبهی میز بود نگاهی انداخت و آن را برداشت. چندین قطرهی تیرهی آن میز را در آغوش کشیده بودند. مسیر قطرات را دنبال کرد تا به مقصدشان برسد. چندین ورق که درحال سیاه شدن بودند. قلبش تند میزد و نفسهایش سنگین بود، انگار صفحات برایش یادآور چیزی بودند.
دستش را به سمت صفحات برد ولی در نیمهی راه متوقف شد. به سرعت دستش را برگرداند. نگاهی درون فنجان انداخت، جز تیرگی ندید. قلبش تندتر میزد. نمیدانست از چه فرار میکند، اما هرچه بود، به دنبال او بود.
